تبليغاتX
...::: نوشته های نیم من ها :::....کوفت
 
حرفها و گفته ها . دردها و ناگفته ها
 
بیابان . بیابان بهار . به عشق شن های روان . به آن شیب نرم داع پرتلاطم . دروغ

به آن کنده از شهر و دیار . در این بیابان بهار .

فقط خورشید سوزان  . سمج . به عشق ورزی مانده است.

نه حالی برای رفتن مانده است . نه سایه درختی  مانده است .

 شن ها و خورشید  . با تبحر به عشق ورزی کبابت می کنند .  

  نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 1:57  توسط نیم من   | 

توبه نامه مینویسم و میروم .

توبه میکنم از دروغ . از نفاق . توبه میکنم از شبه فریب . از غلو . از شبه صداقت .

توبه میکنم . از خود برون بودن . از خمار بودن . از خود فرار بودن .

توبه مبکنم . از بازیها . تصنع بودنها . نارفیق رفیق نارفیق ماندن ها . توبه میکنم از خود دور شدن ها . گم کردنها . توبه میکنم و میخواهم که بروم . به جایی که روز و شبش سراب نباشد . بازار مشتر نباشد .  اصل باشد .

توبه میکنم . از منشع دل دردی که چند روزی است دارم . توبه میکنم از نقابی که فروختم . آنی که گفتم . اما نبودم . توبه میکنم . از ظلم ناخواسته ایی که بر کسی روا داشتم .

توبه میکنم از خود . خودم که ویلان است . سرگردان .

توبه میکنم از قدمهایی که در مرداب افتاد . باتلاقی بود . نیمه سفت . نیمه شل . وقتی فهمیدم . که دلم چرکین بود . یادم آمد یک و اندی سال بگذشت . چشمانم احمق بود . زبانم مست نجاست ها بود .

توبه میکنم و میروم . به حق آفتابی که نجاست را پاک میکند . به گداخته ایی که کفاره میدهد . به انسانی که در من خفه شد . و من هر روز دیوانگی تمرین میکردم .

توبه میکنم . از این دل دردی که عکس کسی را جای خود منتشر کردم . فایل های پنهانش را دیدم . توبه میکنم از .........................................

توبه میکنم . از تو . او . آنها ..........

توبه میکنم

توبه می کنم .

توبه می کنم .

میروم . خدایا دل کسانیکه آزردم . از من راضی کن . چه فهمیدن . چه نفهمیدن .

امروز باید پایان عمر این نگون بختی باشد . که وارد باتلاقی از باتلاقهای مجازی واقعی شد . و دست و پای دلش گیر افتاد .

اما دل دردش امانش نداد . گویی ..... 

  نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 0:33  توسط نیم من   | 

مرا به آفاق جهان ببر .

کوچکی و بزرگی انسان . اسیر و آزاد بودن انسان در ادراک سلولهایی نهفته است . که نه از مغز بلکه از روحشان آغاز میشود .

وقتی از نقاب حقارتها رها میشوی . که سلولهای جانت در اصلی ترین قسمت وجودت . بال و پر میگیرد . روحت تکان میخورد و شادابی و انگیزه و عقل و شعورت جان میگیرد .

مانند تن معتادی . که به یکبار پاک میشود . از دود و دم خلاص . همه ریه هایش را اکسیژن خاص پر میکند . در این حال است . که گنجایش مغرت وسعت پیدا میکند . قلبت محکم و آرام میگردد . چشمانت پر سو . دلیری و شهامت خون در رگهای جانت میشود .

و تفاوت خود را میبینی . خدایا چرا اینقدر تفاوت ؟

واقعیت این است . انسان یک کلام میتواند . خداوندی را آرزو کند . اراده کند . و نگاهشان بر دنیا . مخلوقات . هر چه در عالم موجود است . نگاه مقتدری است . که خود را بالاتر از هر خواستنی میبیند .

....

.... وقتی مقایسه میکنی . میفهمی آن انگیزه و انرژی که مغز و دل روحم نیاز دارد . نقصان دارد . که چنین مانند بادکنکی پر و خالی میشویم .

بسیاری هستند که همیشه بادکنک خالی مانده اند . چون جرات پر شدن و خالی شدن مداوم را ندارند . و تحمل نگاههای ایرادگیر دیگران را ندارند . بهمین خاطر جانی برای دمیدن در بادکنک وجودشان را ندارند . سالهاست خالی بر تکرار روزمره های زندگی در میان هم شکلان خود میلولند .

میخواهم بگویم . ما از عالمی و خوبیهایی محرومیم . ما را به خاکستر نشینی عادت داده اند . سر بر اوج ساییدن انسانها معمولترین حق آنهاست . انسان هرگز نباید غم نان و آب و آینده خاکی را بخورد .

یک نکته : من همیشه وقتی فیلم های سینمایی فضایی را خارج از سیاره زمین را میبینم . خودمان را در قعر چاههای زندگی میبینم . اگر اینجا تعریف زندگی است . که پر از شور و شوق و طمع و حرص و آز است . در آن فراسوی هزاران سال فاصله و تفاوت و بزرگی زندگی انسان چگونه تعریف میشود ؟

آخرش معلوم خواهد شد . که تمام زندگی انسان در زمین . در مقایسه با حقیقت زندگی . با بازی بچه گانه شبیه خواهد بود .

امروز آمریکا با اسباب بازی اتمیش نعره کشید . میلیونها انسانها مانند مورچکان غصه نان فردا را خوردند .

 ///////////////////////////////////////

در  این کره خاک هر چیزی ممکن است

درخواست دختر ۸۰ ساله برای اجازه ازدواج
دختر سالخورده بريده بريده ادامه داد: براى رهايى از تنهايى و پر كردن اوقات فراغت زندگى ام به تحصيل چند زبان خارجى پرداختم و چند سال بعد هم به عنوان مربى در مؤسسات زبان هاى خارجى استخدام شدم. سال هاى جوانى ام صرف آموزش شد تا اين كه مادرم در ۹۰ سالگى پس از تحمل بيمارى سخت از دنيا رفت.
ایران: دخترى كه در جوانى عاشق پسر همسايه شده اما در ازدواجش ناكام مانده بود در ۸۰ سالگى براى رسيدن به آرزويش، راهى دادگاه شد تا اجازه ازدواج بگيرد.

«ستاره» مدتى قبل با قامتى خميده و لرزان عصازنان به همراه وكيل خود به شعبه ۲۷۶ دادگاه خانواده تهران رفت. او وقتى در برابر قاضى «محمود بقال شيروان» ايستاد در دادخواستى خواستار صدور اجازه ازدواج به نيابت از پدر گمشده اش با مرد مورد علاقه اش شد.

دختر سالخورده در اين باره به قاضى گفت: «پدرم مردى خشن، خودپسند و متكبر بود كه به خاطر ثروت زياد و زندگى اشرافى، در ۴۰ سالگى به ازدواج تحميلى با مادرم تن داد. به همين خاطر نيز آنها بدون هيچ انگيزه اى زندگى مشترك شان را آغاز كردند. پدرم هيچ علاقه و توجهى به مادرم نداشت و تولد من نيز تغييرى در رفتارش ايجاد نكرد.

زمانى كه دو ساله بودم ناگهان ما را بى خبر تنها گذاشت و رفت. به همين دليل تمام سال هاى كودكى ام در سايه ترديد و انتظار در كنار مادرم سپرى شد. در حالى كه هيچ خبرى از او نداشتيم. حتى نمى دانستيم او زنده است يا مرده. وقتى ۲۰ ساله شدم در اوج جوانى پس از آشنايى با جمشيد، گرفتار عشق پردردسرى شدم. مادرم كه آرزوهاى زيادى براى آينده ام داشت تمام توجهش را صرف تربيت و تحصيل من كرده بود و برايم برنامه هاى زيادى در سر داشت. غافل از اين كه شعله هاى عشق پسر همسايه در جانم زبانه مى كشيد و نمى توانستم آينده بدون جمشيد را تصور كنم.

سرانجام وقتى خبر ديدارهاى پنهانى من و جمشيد به گوش مادرم رسيد، او پس از سال ها، سكوت غمبارش را شكست و گفت: «در صورت ازدواج من، بشدت دچار تنهايى مى شود و آينده اى پيش رويش نمى بيند. بعد هم مرا مانند پدرم به بى مهرى و قدرنشناسى متهم كرد. تا اين كه به خاطر همين افكار پريشان دچار بحران روحى شديد شد و در بستر بيمارى افتاد.

با ديدن وضعيت تأسف بار مادرم با خودم عهد بستم تا آخر عمر در كنارش بمانم و هيچ وقت او را تنها نگذارم. خاطرات عشق جوانى را نيز در گورستان فراموشى به خاك سپردم و به مادرم قول دادم تا زنده ام لحظه اى تنهايش نگذارم. جمشيد هم چند سال بعد با درخواست من ازدواج كرد و صاحب زندگى و چند فرزند شد. در اين سال ها نيز بارها با دلى پردرد در جشن تولد فرزندانش شركت كردم اما هيچ وقت عهدم را نشكستم و مادرم را به عنوان تنها شريك زندگى ام دانستم.

دختر سالخورده بريده بريده ادامه داد: براى رهايى از تنهايى و پر كردن اوقات فراغت زندگى ام به تحصيل چند زبان خارجى پرداختم و چند سال بعد هم به عنوان مربى در مؤسسات زبان هاى خارجى استخدام شدم. سال هاى جوانى ام صرف آموزش شد تا اين كه مادرم در ۹۰ سالگى پس از تحمل بيمارى سخت از دنيا رفت. در حالى كه من ۶۰ ساله شده بودم. پس از مرگ غم انگيز مادرم بشدت تنها شدم. چراكه تنها همدم و مونس زندگى ام را از دست داده و دچار مشكلات عاطفى عميق شده بودم. همان موقع تصميم گرفتم براى نجات از تنهايى با مرد مناسبى ازدواج كنم. اما مرد مورد علاقه ام را نيافتم. بنابراين بار ديگر تصميم گرفتم تنها به زندگى ادامه دهم و از سرنوشت گلايه اى نداشته باشم. اما در حالى كه به ۸۰ سالگى رسيدم اتفاق عجيبى مسير زندگى ام را تغيير داد. چرا كه وقتى تصميم داشتم براى ادامه زندگى راهى خانه سالمندان شوم، با ديدن مرد همسايه (جمشيد) قلبم به تپش افتاد و ناگهان شور جوانى و روزهاى عاشقى در رگ هايم جارى شد. ياد عهد قديم و آن همه آرزو افتادم و بر عمر رفته گريستم.

از او شنيدم فرزندانش براى ادامه زندگى به خارج از كشور رفته و قصد بازگشت ندارند. همسرش نيز چند سال قبل از دنيا رفته بود. وقتى بار ديگر از زبان جمشيد پيشنهاد ازدواج شنيدم، خدا را به خاطر فرصت دوباره زندگى، شكر كردم. چرا كه انگيزه دوباره اى براى لحظه هاى باقيمانده عمرم پيدا كردم. به همين خاطر همراه جمشيد به دفترخانه مراجعه كرديم تا عقد كنيم. اما طبق قانون نياز به صدور مجوز ازدواج از پدرم داشتم. چرا كه از دو سالگى از پدرم بى خبرم. حالا هم تقاضا دارم دادگاه به صورت قانونى به من اجازه ازدواج دهد.»

قاضى «شيروان» پس از شنيدن اظهارات دختر سالخورده از اداره ثبت احوال خواست تا درباره وضعيت پدر ستاره اعلام نظر كنند كه آيا او مرده است يا نه قاضى پرونده همچنين از مسئولان وزارت امور خارجه خواست تا پس از بررسى وضعيت ورود و خروج هاى پدر ستاره از مرزهاى آبى، خاكى يا هوايى كشور، در طول اين سال ها نتايج بررسى ها را به دادگاه اعلام كنند.حالا «ستاره» در آخرين سال هاى عمرش، براى ازدواج با مرد رؤياهايش لحظه شمارى مى كند.»
 
  نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 0:12  توسط نیم من   | 
آیا انسان برای اسارت به زمین آمده است ؟
  نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 21:54  توسط نیم من   | 

کاش بهانه هایی برای کوچیدن اجباری بود . کاش

خمیره وجودم را از نالیدن نساخته اند . وقتی مینالم . گویی شکست را به خود تحمیل میکنم . جنس وجودم را از کوه میدانم و آب . و آتشی که در جنگل نیست . در خانه هایی سرد .

هر دم در وجودم شعله بلند میشد و می افتد . شعله ایی از شادی . از غم . نگاه به آینده . مرگ . بالاتر از زندگی . ....

اما ناگاه در سایه شعله ایی دیگر می افتم .

غم باشد . در شعله امید پزمرده می گردد . امید باشد . در خلوت تنهایی دل گل شعله پرپر میشود . مرگ باشد و اندوه . در برابر فوران شعله های اسطوره های تاریخی از هم میپاشد . ..... ناگاه باز هم شعله ایی دیگر . حالی دیگر . ...

شاید کسانی باشند . تنها یک یا چند شعله ایی باشند آرام . آبی سوز یکنواخت .

در این شرایط نامناسب . کاش بهانه هایی اجباری برای کوچاندن دلها بود . کاش غاز وحشیم را از زنجیره پرندگان در آسمان جدا می کردم . و بر برکه ایی در حصار درختان بلند فرود می آمدم . خودم بودم و خودم . گاهگاهی با درختان سار سایه انداخته بر آب سخن می گفتم . گاه گاهی بر سنگ برآمده از درون آب آواز میخواندم . گاه گاهی  پرندگان جوان باریگوش  را تماشا میکردم . گاه گاهی صحرای داغ آنسوی برکه را دور میگشتم . و نفسی از غربت دل فرو میخوردم . و باز میگشتم . زیر همان آسمان میخوابیدم .

........................ اما اینگونه نخواهد ماند . میدانم دوباره هوس چشم دوختن بر قله های آبی کوه که کلاه های برفی پوشیده شده اند . نا آرامم خواهد کرد . میدانم . باز یاد دوران جوانی . با غازهای جوان سرشاخ خواهم شد . باز هم .....

باز هم از در پرواز از بالاترین نقطه آسمان برای قشنگی و تنهایی زمین اشگ خواهم ریخت .

//////////////////////////////////////////

باد می آید . رعد میزند . ترس است که حاکم شده است . هوا تاریک . همه چیز سایه . ناپیدا .

همه حس ها خوابیده . منطق ها . انسانها . تسلیم . مغزها حیران . قدهای بلند . کوتاه . هیچ کس من را داد نمی زند . همه نیم نیم من شده اند .

همه جا تاریک . انسان کور شده است . شاید . کور بودنش معلوم .

همه جا تاریک . انسان موش شده است . آسمان میغرد . انسان درون خود

اینجا معلوم میشود . انسان در نبود هیچ نفس کشی . نفس میکشد .

منطق انسان این است . من زبون م و خار . اگر میبینی . همه دنیا دیوانه از فریاد من است .

وگرنه من همان موشم . که شیر شده ام .

همه چیز بی ربط و بی قافیه است . اصراری برای با قافیه بودن ندارم .

این نشان میدهد . درونم هم بی قافیه شده است . نه به آن حد . که تو فکر میکنی .

اما معلوم است . همه ترازوها به هم خورده اند . همه پنجره ها بسته . هیچ راهی نیست . مگر از راه هوس . راهی به آنسوی دیوارها راه بگشایم .

////////////////////////////////////////////

13 نمونه خانمهایی که آقایان واقعا می پسندند  

وقتی خانم ها با من صحبت می کنند معمولا اظهار می دارند که رفتار آقایون آنها را تا حدی گیج می کند و به درستی نمی توانند تشخیص دهند که مردها از آنها چه انتظاراتی دارند. آنها از اینکه نمی توانند مردها را راضی نگه دارند اندکی ناراحت هستند. البته امروزه کمتر اتفاق می افتد که خانمی به رضایت و یا عدم رضایت مردها اهمیت دهد،

چرا که خانم ها تصور می کنند که با در اختیار گذاشتن مسائل جنسی تمام مشکلات به راحتی قابل حل شدن می باشد. تا زمانی که یک چنین دیدی نسبت به زندگی داشته باشید همه چیز بر وفق مراد پیش خواهد رفت، اما...

بدون توجه به اینکه چنین نقطه نظری درست است و یا اشتباه باید توجه داشته باشیم که مردهای امروزی، با تلاش هر چه بیشتر در پی یافتن جایگاه واقعی خود در اجتماع هستند. خانم هایی را داریم که به عضویت ارتش و پایگاه های فضایی در آمده اند و به خوبی از انجام وظایفی که بر گردن آنها نهاده می شود بر می آیند. آنها در سایر مشاغل

صنعتی دیگر هم در حال پیشرفت و ترقی می باشند. رفته رفته قلعه مستحکم مردها در حال ویران شدن است و آنها احترام و ارج و قرب گذشته خود را کم کم از دست رفته می بینند.

اگر یک خانم این مقاله را بخواند شاید با خود بگوید که خوب این مشکل مردهاست و خودشان هم باید به فکر پیدا کردن راه حلی برای آن باشند. بله درست است اما نباید انتظار داشت که به یک باره معجزه روی دهد و همه چیز مطابق میل آنها شود. تاریخ برای سالیان دراز جایگاه و عملکرد مردها را در جامعه معین کرده و شما به راحتی نمیتوانید

در عرض چند سال آنرا تغییر دهید. شاید کمتر افرادی بتوانند در مقابل پیشرفت ها و موفقیت های خانم قد علم کنند اما یک چنین وضعیتی به طور قطع با خود مشکلاتی را نیز به همراه می آورد. یکی از مشکلات همانطور که قبلا نیز به آن اشاره داشتم این است که مرد قرن بیستم چه انتظاراتی دارد.

آقایون کم کم متوجه می شوند که جایگاه آنها چنان که در گذشته بوده، نیست. دیگر هیچ رد پایی از زمانیکه مردها نان آور خانه بودند و خانم ها هم باید در خانه مینشستند و فرزندان خود را بزرگ می کردند، نمانده است. شاید چنین تغییر شگرفی مستلزم سپری شدن مدت زمان بسیار زیادی باشد اما همانطور که مشاهده می کنید این امر در جوامع

غربی با روند چشم گیری در حال پیشروی است. این روزها مردها می دانند که اگر بخواهند برای خود همسری پیدا کنند باید سخت تر از گذشته کار کنند و خانم ها سنگ های بیشتری در جلو پایشان می اندازند.

خوب، حالا مردها واقعا به دنبال چه چیز هستند؟

* اول از همه مردها به دنبال کسی هستند که تشنه عشق و محبت باشد. شاید این حرف بسیاری از خانم ها را غافلگیر کند اما مردها دوست دارند مورد دوست داشتن قرار بگیرند و خودشان نیز کسی را دوست بدارند. مشکل اینجاست که خانم ها برخورد بی احساس و سردی با آنها دارند. پیدا کردن خانمی که قابل دوست داشتن باشد کمی

مشکل است و مردها از اینکه بفهمند دختر رویاهایشان را پیدا کرده اند خوشحال می شوند.

* مردها دنبال خانمی می گردند که در نظرشان جذاب باشد. خانم ها اغلب تصور میکنند که مردها خیلی سطحی نگر بوده و تنها چیزی که برایشان اهمیت دارد وضعیت ظاهری خانم می باشد. مردها لزوما به دنبال خانم های کمر باریک نمی گردند و اکثر آنها از خانم هاي چهل کیلویی خوششان نمی آید، بلکه آنها می خواهند کسی را داشته

باشد که به وضعیت ظاهری خود افتخار کند (البته این کار را نباید بیش از اندازه انجام دهد). مردها از داشتن نامزدی که قیافه خوبی داشته باشد لذت می برند و من فکر نمی کنم که مردی چیزی جز این به شما بگوید.

* مردها به دنبال خانم هایی هستند که بتوانند به آنها اعتماد کنند. کسی که آنها را به خاطر خودشان بخواهد، کسی که بتوانند به او ایمان داشته باشند. شاید برایتان عجیب باشد اما برخي از خانم ها قابل اعتماد نبوده و بسیار بی وفا هستند. همین امر باعث می شود که مردها محتاط تر عمل کنند. بوسه روز عید و یا عشق بازی ها اصلا به

حساب نمی آیند و این جزئی از خصوصیات خانم هاست. آقایون به شدت از بی وفایی و بد قولی بیزار هستند و به دنبال کسی می گردند که بتوانند از صمیم قلب به او اعتماد کنند.

* مردها می خواهند برای خود تشکیل زندگی خانوادگی دهند و به دنبال شریکی هستند که بتواند با او در خانه زندگی کند. خانم هایی که در محیط های اجتماعی فعالیت می کنند برای مردها قابل قبول تر هستند چرا که آقایون تصور می کنند خیلی بهتر می توانند با این گونه افراد ارتباط برقرار کنند و ارتباطشان پایدار تر خواهد بود.

* مردها به دنبال خانم هایی با روحیه زنانه و مهربان می گردند زیرا چنین خصوصیاتی باعث می شود که یک زن بتواند مادر بهتری برای بچه هایش باشد. البته این امر بدان خاطر نیست که مردها انتظار دارند خانم ها آنها را نیز تر و خشک کنند بلکه بدان خاطر است که دوست دارند فرزندانشان در آغوش مادر مهربان و دلسوزی پرورش پیدا

کنند.

* مردها به دنبال خانم های خوش مشرب هستند. بعضی از خانم ها خیلی سخت گیر بوده و برای جزئیات اهمیت بیش از اندازه ای قائل می شوند. آیا تا به حال دختر هایی را دیده اید که دارای خلق و خوی پسرانه هستند؟ مردها می خواهند از در کنار هم بودن با همسر خود لذت ببرند و احتیاج به محبت دارند به همین دلیل همیشه به دنبال

فرد خوش طبعی هستند که بتوانند در کنار او به آرامشی که آرزوی آن را دارند دست پیدا کنند.

* مردها به دنبال زن هایی هستند که حس و ظرافت زنانه خود را حفظ کرده باشند. البته منظور ما آن دسته از خانم هایی نیست که دائما به دنبال مد می روند و چهره خود را به انواع و اقسام اشکال مختلف در می آورند. خانمی که بادگلو می زند و از خود گاز معده خارج می کند هیچ گاه برای یک مرد قابل قبول نخواهد بود. این روزها

خانم ها ممكن است از مشروبات الکلی استفاده کنند که این کار نيز به نوبه خود باعث میشود که نظر جنس مخالف به آنها جلب نشود. بعضی از خانم ها هستند که در زمان عصبانیت هر چه که دلشان می خواهد بار طرف مقابل می کنند که این کار به هیچ وجه به مزاج آقایون سازگار نیست. مردها نمی خواهند رفتار همسرشان به اندازه خودشان

بی شرمانه و توهین آمیز باشد.

* مردها کسی را می خواهند که حامی و پشتیبانشان باشد. خیلی از خانم ها منتظر هستند که اشتباه کوچکی از آقا سر بزند که آنها را به باد انتقاد بگیرند و در مسائل خصوصی و حتی شغلی شان دخالت کنند. آقایون به ارتباط خود به عنوان یک سیستم محافظ نگاه می کنند زمانیکه خانم نتواند یک چنین حسی را در آنها به وجود آورد و از این

گذشته تا آنجا که می تواند از آنها انتقاد هم بکند، چیزی نمی گذرد که آقا از او جدا می شود.

* مردها از خانم های عصبی که تمام مدت داد و فریاد می کنند خوششان نمی آید. آنها خانم هایی را می پسندند که اهل بحث و گفتگو باشند و قادر باشند که مشکلاتشان را از راه های منطقی حل کنند. شاید خلق و خوی آتشین شما را در همان روزهای اولیه اندکی جذاب باشد اما در روز 500 به هیچ وجه به شما افتخار و قدرت نخواهد

بخشید.

* مردها از خانم هایی که آنها را به چالش وا می دارند خوششان می آید. دوست میدارند که خانم ها، آنها در انتظار بگذارند. مردها معمولا زمانی که احساس امنیت کنند اندکی در رابطه تنبل می شوند اما زمانیکه آنها را به چالش وا می دارید، حداقل کاری برای انجام دادن دارند. اگر می خواهید مرد خود را همواره به خود علاقمند نگه

دارید باید او را همیشه به چالش وادار کنید.

* معمولا آقایون در مورد مسائل جنسی اندکی خود دار تر از خانم ها هستند. باور کنید که حقیقت دارد. مردها می دانند که در رخت خواب چه می خواهند و به همین دلیل توجه خود را بر روی آن معطوف می کنند. شما به هیچ وجه آن همه شور و اشتیاقی که به مردها نسبت می دهند را نمی توانید در دنیای واقعی در وجودشان پیدا

کنید. مردها در جهان واقعی بسیار محافظه کار هستند. آنها با هر کسی می توانند اوج لذت و خوشی خود را تجربه کنند و نیازی به داشتن همسران متفاوت ندارند. در بسیاری از آزمایشاتی که انجام شده نتیجه بر این اصل استوار بوده که مردها دوست دارند در تخت خود به راحتی بخوابند و این خانم ها هستند که بهانه گرفته و اظهار می دارند

که از این نوع رابطه خسته می شوند.

* مردها به دنبال همسری می گردند که به آنها متعهد باشد. هر چند پیدا کردن چنین شخصی مشکل است اما می توانید حداقل آرزوی داشتن یک چنین همسری را داشته باشید. مردها نامزدی را دوست دارند که بتوانند به او اعتماد کنند و مشکلات و ناراحتی هایشان را با او در میان بگذارند. تعهد مثل یک خیابان یکطرفه نیست و باید از

جانب هر دو طرف رعایت شود. چنین نیازی برای همیشه در وجود تمام مردها باقی خواهد ماند.

* مردها دوست ندارند که تنها زندگی کنند.

مقاله این دفعه بسیار بحث بر انگیز است و ممکن است من را به جرم اشتباهات فاحش دستگیر کنند! اما زیبایی نظر و عقاید شخصی، این است که هر کس هر چیزی را که دوست داشته باشد می تواند بگوید. حقیقت این است که مردهای امروزی به دنبال یک خانم مجرد قابل اطمینان و جذاب هستند که بتوانند رابطه بلند مدتی را با او آغاز کنند.

آنها می خواهند با او از زندگی خود لذت ببرند و دقایق خود را با او تقسیم کنند تا آرام و قرار بگیرند. افراد مجرد کمی وجود دارند که خواهان ارتباط بلند مدت هستند. مشکلی که مردها با آن مواجه هستند این است که دنیا به طور کلی عوض شده. زمانی که انتظار هیچ چیزی را ندارند به سرعت برایشان زن می گیرند و طوری که متوجه

نشوند بچه دار می شوند. آنها فقط و فقط به دنبال ارزش و احترام از طرف شریک زندگی خود هستند و بس.

در حالیکه خانم ها در نقشهای اجتماعی خود بسیار موفق هستند خوب است که هیچ گاه از یاد نبریم که جایگاه اصلی آنها به خانه و خانواده شان تعلق دارد.

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 3:14  توسط نیم من   | 

احساسم این است . این هزارمین بار است . که دور باطل گذشته را میچرخیم .

تو به رویم نیاوردی . من هم .

دنیا هم بنظرم می آید . روز به روز از شادابی و راههای بلند در پیش دور میشود . و آخر خط پایان . بن بست ها نمایان شده اند .

روزها را شب کرده ایم . شب ها را خواب .

امان از شرایط سخت انسان ها

در این دنیای بی حد و حصر . تنها مخلوقاتی که آنان را میفهمند و سنگ صبورشان هستند و..... خودشانند .

سخت است . که با خودشان هم مشکل دارند . در جنگند . در برابر هم منافقند .

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 16:27  توسط نیم من   | 

همیشه بین من و تو فاصله است . ...................

نمیدانم از چه بنویسم . از درونم . حس و حالم . از بیرون . از اتفاقاتی که در جریان است . از تو . از دلمشغولیهایت . از آنچه تو با آنها درگیری . و من هم تلاش میکنم با تو غریبه نمانم . به فکرهای تو فکر کنم . ....

اما نمیدانم از چه باید بنویسم . احساسم این است . همچی در تلاطم افتاده . صدای تغییرها مدام تکرار میشود . ذیگر مثل قدیم همه چیز ثابت نیست . همه چیز نسبی شده .

..........................

////......................

.....

..

///././././././.

فقط باید نگاه کرد . باید دید . دگران چه حرفهای نویی دارند . 

وقتی حرفت نمیآید . کسانی را پیدا کن . که برایت شیرین حرف بزنند . بتوانند با حرفهایشان لایه های درون ذهن و دلت را دوباره فرمت و پارتیشن بندی کنند . کمی نازت را بعنوان یک حس بخرند . نوزاد بودنت را باور کنند . مادر دوست داشتنت را بفهمند . روی پا خواباندت را بفهمند . لالای شنیدت را بفهمند .

لازم شد . اسبی صبور باشند . تا بر گرده عاطفه شان سوار شوی . و قدری زندگی و دنیا را از بالای بزرگواری و افتادگی تو ببینند . و از درک این همه سایه دار بودنشان ذوق کنیم .

یادش بخیر . دوران نوزادی و کودکی                                                                                                                 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 3:7  توسط نیم من   | 

نمی دانم دقت کرده ایی یا نه ؟ نمی دانم میدانی دقت چیست یا نه ؟ نمیدانم دانستن را باور می کنی یا نه ؟ نمی دانم ...............

نمی دانم میدانی مسخره بودن و مسخره کردن و مسخره شدن چه لطفی دارد یا نه ؟ آیا بلاهت شبانه را تا به حال دیده ایی ..............

از شوخی گذشته . میخوام بگم . در روزگار همه . اگر کمی دقت کرده باشی . دیده ایی . که همه . یعنی اکثریت . دنبال آنچه وجود دارد هسند . و کمتر کسی را میبینی که بدنبال آنچه نیست برود .

آنچه نیست بر اساس آنچه خوب است . و باید باشد و اکنون از سر خسارت نیست .

من تو را که میخوانی دوست دارم . تو که دلت میجوید . قلبت بطور پنهانی برای خوبی های وجود نداشته می تپد . برای آن یوزارسیفی که هنوز برده است . یوسف پیامبر نیست . برای این فاصله بین خاک خاموش تا درخت های پربار .

این فاصله ها را ما مهره ایم .

نمی دانم چرا پراکنده شده ام . مانند مرغی هستم . که خانه ندارم . خانه ام در این مناطق سردسیر نیست . از این جا هم کوچ کردن نمیخواهم .

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک .

دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم .

هر چه از عمرم میگذرد . بیشتر میفهمم . این لباس جسم . که بر وجودم چسبیده است . و تصور کرده ام . که این منم . و همچیزم را این معنا میکند .

دانسته ام . یک زمانهایی . مانند مادر باردار . از تکانهای درونش میفهمد . نه . چیزی درونم جدای از این جسم . مستقل و کامل با هویت جدا از من جسمی اظهار وجود میکند .

و من احساس میکنم . چقدر این لباس وجودم تنگ است . و من چقدر تشنه خلاصی از این عادت اجباری جسمانی هستم . و اگر بیرون بیاییم . نمیمریم . بلکه متولد میشوم . در فضایی که قابل قیاس و بیان نیست .

خیلی عجیب است . که میدانم با این حرفهای فضایی . فردا صبح یا چند دقیقه دیگر . باید غروب کنم . درون آن وجود جسمانی . و آسمان دلم محو میشود . مثل چراغ جادو .

  نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 0:6  توسط نیم من   | 

امروز مثل کسی هستم . که از غم رسته باشد . طلوع خورشید را دیده باشد . غرش طوفان و برق رعد در سیاهی را رد کرده باشد . قبل از بیداری . درخواب . صدای نغمه چلچله ایی که میخواند  صبح است . شب تمام شده . من و تو و همه زنده ایم . رویش ادامه دارد . آفتاب میخواهد طلوع کند . کوهها آبی رنگ و آرامند . ابرهای سفید در راه .....را شنیده باشم .

چه خوش است آن زمانی که چشم باز کنم . و بجای در و دیوار و شیشه و دیوار دیوار ساختمان . و دلتنگی و دلهای کدر . مغزهای وایتس خورده . زبانهای نفهم .همه این زندگیهای کلیشه ایی . و...

در نگاه همه انسانهای پیر امروز . شادابی جوانانه را ببینم .

اینجا زمین خداست . بهشت انسانها . و من مشتاق دیدار

نمیخواستم اینها رو بنویسم . تصمیم داشتم چیزهای دیگه ایی بنویسم . اما مغز نفهمید . زبان گوش نکرد . و انگشتانم هر آنچه خود خواستند نوشتند . من هم به رسم دمکراسی درون تسلیم خوب و بد . درست و غلط درونم بودم . شاید حکمتی داشته باشد .

  نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 0:46  توسط نیم من   | 

عکسی بسیار زیبا . و بشدت خاص . پر معنا همراه با لذ تهای هنری که تخیل را جان میبخشد . تصویرسازی حقیقتا بکر و تازه .
عضو حرمت دار زنانه را از پایین ترین و پنهان ترین نقطه به نقشی به زیبایی قو و جایگاهی چون پرواز
حتی دور از دسترس صاحبش . حتی مورد مباهات صاحبش
وقتی قو شروع میکند . و به پرواز در می آید . همه فقط می توانند بایستند و پرواز و اوج گرفتنش را تماشا کنند . و هر کس در دلش بهترین زیباییها و لحظه ها را مرور کند .
این عکس هم با تمام تصورات و تعاریفی که دارد . تصویر خاص و زیبا را با جسارت تمام مطرح میکند . و نگاه قو . نشانه تعجب و حیران از چنین صحنه نشدنی است .
که اینجا شده است . 

در خانه آبستن زنانگی ها

بهار : چه توصيفي بود نيم من !
بالاخره معني اون كوفت رو نفهميدم ...

جواب :نکته : وقتی نام نیم من را انتخاب کرده ام . و دیگران با این نام صدایم می کنند . همه من را نیمی از  خودشان میخوانند . و جالب است . که همه نیمی از یکدیگر باشیم . و هستیم . هر چند باور و قبول نداشته باشیم .

اما کوفت . . برای وجود داشتن . یه نکته مبهم . غافل گیری و مفهوم نبودن همه چیز است . مگر غیر از این است . که زندگی ها همه مشخص و شفاف و با دلیل نیست . و همیشه گیجی و علامت سئوال و بی معنایی و.... وجود دارد .

////////////////////////////////////////////

در خانه :×××× زني كبودِ تازيانه ها ××××

دنیا کمین گاه غم ها برای انسان است .
و انسان ....... نمیدانم
وقتی موج غم و درد و تنهایی بلند میشود . انسان نمی داند . به کدام سو و کدام جانگاه پناه ببرد و کدام کشتی بانی . طناب نجات را خواهد انداخت .
وقتی غم عزیزت را با خود میبرد . تو میمانی . یا تو را هم با خود میبرد . نمی دانی به ماندنت بخندی . یا به رفتنش . حال که تو را هم برده است . به غم خود بسوزی . یا به غم عزیزت .
تنها نفسی عمیق بکش . و شعری بخوان . درد دل کن . نفس ت که جا آمد . عشقی را برای معشوقه ایی بخوان . اگر زبان داری . برای خدا بگو . یقین دارم . خدا بخاطر عشق بازی تو با او . از غم دل هر دوی شما ( تو عزیزت ) خواهد کاست .
عشق بازی از صمیم دل بی مزد نخواهد ماند . حداقلش صبورتر شدن در برابر غمهاست .

  نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 22:47  توسط نیم من   | 

روزگاری است زندگی دنیا . هر روزش عالمی دارد . داستانی . تقدیری . اقبالی .

یک روز یک رویش غم است . اما تو باور نکن . هزار رویش زندگی است .

یک روزش همه مسروری است و سرمستی . اما تو باور نکن . هزار رویش حادثه هست و ..

اما زندگی در دنیا . هر روزش روزگاری است .

این دنیا و این جهان را آنقدر بزرگ ساخته اند . تا تو و من نتوانیم پر شویم . نتوانیم دلمان را بزنیم . آنقدر رنگ و وارنگ است . که اگر عمیق نگاه کنی هاج واج بمانی . که چه بگویم . از غمش . از شادیش . از آینده . از گذشته . از اوج ها و فرودها ..... از چه بگویم . که حرف آخرم باشد .

حرف آخری نیست . بمان و با افتخار زندگی کن . ببین و بدان و بفهم . و جستجو کن . این همه فرصت ها را .

نمیتوانم حرفهایم را جمع بندی کنم .و حرف اصلی را بزنم . تو خودت هزار حرف نگفته را بخوان .

//////////////////////////////////////////////////////

منم تو رو و نوشته هات رو فهمیدم . و عجیب که مشتاق شدم بیشتر از همه بازم بفهممت .
زنی . دختر . خارج از پرده ایستاده است . من آن فاصله نمیتوانم ماندن .
فاصله های بی عبور بسیارند .
تنها فکرم و نگاه اندیشه ام را پیش تو میفرستم . به همراه اشتیاقی که هنوز از دانستن سیر نیست . گرسنه هم نیست . ولی ولع سیر ی ناپذیر دارد .
امیدم این است . باز هم بیرون پرده قدم بزنی . فکر کنی .
ناگرانم سردت شود به درون پرده های لایه در لایه بروی . و من فقط رنگ و گل و نقش نگاری غیر واقعی را ببینم .

//////////////////////////////////////////////

دوست گرامی !

آیا میدانید هزاران مرد  ، هـمه روزه جهت بهبود سایز آلت و عملکرد آلتشان در سراسر دنیا  به پزشک مراجعه می کنند ؟
آیا میدانید یک آلت تناسلی بزرگتر و قویتر ؛ اعـتماد به نفـس بیشتر و حل مشکلات روحی و روانی را به همراه خواهد داشت ؟
آخرین دستاورد در اورولوژی ، راه حلی جهت دستیابی به این تقاضای مردان است که ظهور و اختراع دستگاه کشنده عضو تناسلی می باشد .

آیا میدانید با کمک این دستگاه بدون هیچ عارضه جانبی و بدون نیاز به جراحی یا استفاده از درمان دارویی میتوانید به اندازه مناسب در طول و سایز آلت تناسلی خود دست یابید ؟

آیا میدانید میانگین طول آلت تناسلی در مردان آسیایی حدود 13 سانت میباشد که باعث بروز مشکلات عدیده روحی و جسمی برای این افراد در جامعه گردیده و آنها را در مسائل مربوط به روابط با شریک جنسی خود با مشکل مواجه می سازد  ؟

آیا میدانید در کشور ما بخاطر عدم مراجعه صحیح به پزشک و نبود فرهنگ سالم جنسی بسیاری از مردان و جوانان ذکور با مشکلات مختلفی مانند کوچکی آلت تناسلی یا مشکلاتی در ارضا و انزال مواجه بوده و به طور کلی به ناتوانی جنسی مبتلا هستند ؟

آیا میدانید درصد قابل توجهی از مواردی که باعث طلاق میان زوجین میگردد بخاطر بروز مشکلات جنسی و زناشویی در میان زوجین میباشد ؟

آیا میدانید بی خطر ترین راه برای بلند کردن طول و افزایش متقابل در قطر آلت تناسلی که امروزه در کشورهای بزرگ صنعتی جهان از آن استفاده میشود استفاده از همین دستگاه کشنده عضو تناسلی می باشد ؟

آیا میدانید بدون نیاز به جراحی و استفاده از داروهای گران قیمت تقویتی با کمک این دستگاه میتوانید مشکل کوچکی آلت تناسلی خود را برطرف سازید ؟

آیا میدانید این دستگاه پرکاربردترین و موثرترین وسیله طبی در اتحادیه اروپا  (EUC)  میباشد ؟

آیا میدانید این محصول در ایران موفق به دریافت گواهینامه از وزارت بهداشت درمان و آموزش پزشکی و تاییدیه استاندارد   2003 : 13485ISO  گردیده است ؟

آیا میدانید قابلیت و کارایی دستگاه به سانتیمتر توسط خودتان قابل تنظیم میباشد ؟

آیا میدانید هدف از این روش تحریک رشد بافتهای بدنه آلت است که منجر به افزایش طول آلت تا 5/4 سانتی متر و افزایش دور آلت تا 1 سانتی متر میباشد ؟

آیا میدانید این محصول برای اولین بار در مرکز تحقیقات بیماری های مردان در New York  در موسسه بیوشیمی  Enlarge Peni.s Guide   ساخته شده و تمامی مراحل کاربری خود را در آزمایشگاه بر روی افراد زیادی مورد بررسی قرار گرفته که کاملا نتایج آن مثبت و 100% رضایت بخش بوده است ؟

آیا میدانید میانگین طول طبیعی آلت تناسلی در مردان باید بین 15 تا 20 سانتیمتر با کمی تغییر بر اساس نژاد افراد باشد ؟

آیا میدانید این دستگاه به هیچ وجه از روی شلوار مشاهده نمیگردد ؟

آیا میدانید که طول و قطر اضافه شده با این دستگاه دائمی بوده و برگشت ناپذیر است ؟

آیا میدانید آلت تناسلی بزرگ و در حد استاندارد ، نشانه قدرت و توانمندی شماست ؟

آیا میدانید علاقه خانم ها به آقایان قوی و نیرومند یک علاقه ذاتی است ؟

پاسخ تمام نیازهای شما را دستگاه جدید Goldenerects XL مرتفع میسازد .

توجه : اطلاعات بیشتر در منوی سمت چپ موجود است .

: نظر کارشناسی توسط خانم ها ارائه شود .

http://www.shooopiran.com/

بزرگ کردن آلت تناسلی

روش بزرگ کردن آلت تناسلی

/////////////////////////////////////

چطور با زشت بودن خود سازش کنیم؟

http://parsine.com/pages/?cid=2285

  نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 11:24  توسط نیم من   | 

از خودم خجالت میکشم

شنبه 16 آذر ماه سال 1387 ساعت 3:11 PM

لاغر و ظریف است .قیافه چندان  زیبای ندارد .درکلاس کنار من مینشیند 

و من تنها به دوستیش جواب میدهم  

انگشت سبابه اش را باند پپیچی کرده و در جواب من فقط میگوید  عمل کرده ام به نظرم دختر خوبی می آید و کمی محافظه کاری و ترس  از دوست شدن جای خود را به اعتمادی زود رس میدهد 

۲۵ ساله است پر از جوانی پر از آرزو. 

کمی با هم حرف میزنیم ود یک لحظه به میگوید که سرطان استخوان دارد و چون غضروف های بدنش به اسخوان تبدیل میشوند ناجارا باید مرتب عمل کند و پروتز بگذارد و  انگشت دستش هم تازه برای همین مشکل عمل کرده است 

خیلی ناراحت میشوم وقتی می گوید دکترها به او گفته اند ۵ سال بیشتر زنده نیستی واو چه نازنین ست که با درد میسازد و تسلیم نمیشود 

در برابرش کم میاورم  میدانم که تصادفی نیست که در برابر من است 

خجالت میکشم از خودم از او از خدا 

به خود میگویم تو نه به اندازه رنچ کشیدی و نا امید به این زندگی الله بختکی ادامه میدهی و او چکونه می خواهد این ۵ سال را با نهایت توان زندگی کند به هیچ کیس نگوید حتی مادرش و در خاموشی و صبر درد بکشد ولی تسلیم نمیشود 

میدانم که این تلنگری است برای من که از بیاموزم امید و مقامت را 

من از خودم و از همه خجالت میکشم 

از اینکه وجود نازنینی چو او باید بمیرند و آنهای که لایق زندگی نیستند می مانند 

من از خودم خجالت میکشم که کورم که نمیبینم آنچه را که دارم  

من از  خودم خجالت میکشم که کرم  و نمیشنوم آهنگ هستی را 

من از خودم خجالت میکشم  که لالم و نمی آید شکر بر زبانم 

من از خودم خجالت میکشم  که بیهده و بی انگیزه زندگی میکنم و او چگونه میجنگد برای یک لحظه بیشتر ماندن که من دارم و او ندارد 

از خودم بدم میآید که چگونه جلو میروم  به مسیر بی توجهم 

 

او ارزش تک تکه ثانیه ها را میداند و من نمیبینم 

که او انقدر قویست من چه سست 

رنج های من در برابر او هیچ نیست و من باخته ام خودم را و او رنج میکشد و دم نمیزند 

 

 

هرگز اینگونه خودم را در آینه کسی اینگونه ندیده بودم                 

هرگز 

برایش دعا کنید گرچه او نیازی به آن ندارد ولی ما محتاجیم چون از یک پیکریم و هم از ماست وما ازوییم   و

رنج او رنج ماست   

برای خودمان  دعا کنیم

نیمه گمشده من

  نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 15:59  توسط نیم من   | 

مدام در مسیر سکون و طغیانم . زیر پوست زندگی . مثل تو

این  را می گویم . شاید تو هم چیزی بگویی . من بدانم آیا . آنجا هم . پیش تو هم طوفان می آید ؟

مدام دریا آرام میشود . و مدام موج میخیزد . ز زیر پای جان و دل . این هوس .

آفتاب که می آید . میفکرم . شب هم مهتابی خواهد بود .

اما ناگهان آسمان میغرد . آبها میجوشند . صخره ها خشمگین . میکوبند به آبها . موج ها میخیزند ز جا . از سر غیرت طغیان آب . میزنند بر هم .

من آن نگون بختم . میان دریا و ساحل . بر فراز موجها و روبروی خشم صخره ها .

میانداری نمی دانم چگونه باید کرد .

  نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 3:2  توسط نیم من   | 

عصر است و عصر دلدادگی ....

عصر نغمه خوانی با خود . شکوفه ها میشکفند .

عصر دل کندن از این های و هوهای بی حاصل .

ایستادن بر این کنج رو به  افق دور . به آنجا که کسی پیدا نیست . اما میدانی . دل تو آنجا میگردد . میماند .

 /////////////////////////////////////////

در خانه : از فلب کویر

حالا  ممکنه این یک قرار قبلی بود . بین کریم باقری و اونیکه پشت به تصویر . اینجور که از زور زدن و نشون دادن خوشحالیشون معلومه . ممکنه نفری که پشت به تصویر داره . هم خوشحال باشه . و قرار گذاشتن بعد گل زدن . هنر و شدت خوشحال شدنشون را به رخ هم بکشند . که بیشتر خوشحال میشه .
ما مردا از این کل انداختن ها زیاد داریم .
یادم میاد در دوران بچگی . یه چندتا از پسر بودن . که برای بلند صدای گوزشون . بلند بودن فواره شاششون مسابقه میذاشتند .
حسابی مردا رو ضایع کردیم . رفت پی کارش

  نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 18:0  توسط نیم من   | 

غم می آید . بدون اینکه من بخواهم . اجازه دهم .

آرام . آرام .به قعر دریای غم می افتم . تنها نفسم را حبس میکنم .

اما هم او ( غم ) و هم من میدانم . که حبس نفسم کوتاه است .

و ناچار خواهم شد . که با زبانی . در جایی . به هر صورتی بنالم .

نمی دانم چرا هنوز تغییر حالات را باور نکرده ام . یقیننا احمقم .

بارها فاصله فضاهای غم و شادی و درد و غم و توانمند و زبونی را طی کرده ام .

اما باز تصور میکنم . غم دروغ است . شادی خیال است . ایستادگی بیهوده است .

اگر بخواهم اقرار کنم . در این حال زبون پنهانی . باید زار بنالم . از ماهیتم . از نوع وجودم . از این دنیای ناشناخته . از این راههای مبهم درپیش . از این آرزوهای دور و دراز . .... که همه بر باد است .

اما باید ماند و نفس کشید و ساخت و پرداخت .

///////////////////////////////////////////////////

چه بخواهیم . چه نخواهیم . باری بنام من این هستم . به دوشمان هست .

نمیدانم به دوشمان افتاده . یا نهاده اند . یا خودمان آن را قبول کرده ایم .

چه بخواهیم . چه نخواهیم . تیرها میبرد . زخم و غم و خون و... خواهد بود .

چه بخواهیم . چه نخواهیم . فیتیله چراغ هر چه بسوزد . کوتاه تر میشود . نفتش تمام . و اتاف تاریک . و تاریکی تنهایی می آورد . چه بخواهیم . چه نخواهیم .

اما همه چیز اینها نیست . اگر .....................

//////////////////////////////

سلام که غم می آید و میرود . آنگاه شادی و شعف و هیجان سفت تو را در آغوش میقشارد . و تو هر گز نمیفهمی . غم و شادی چگونه جایشان را با هم عوض کردند . به سفت چسبیدنم / میبوسمت . کلمه جیگر چه طعمی دارد . در وقت سفت چسبیدن

  نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 22:15  توسط نیم من   | 

مستندی بر تلخی زندگی . که باید بنوشی . زهر را . بی آنکه راه فراری داشته باشی .

و تو اگر عاقل باشی . یا غافل . جز سرکشیدن پی در پی جامها راهی نمیابی .

زندگیها این چنین است . که می گذرند . کمی دور برت را نگاه کن . کمی پشت پنجره های نگاهها را بکاو . تحلیل و همدردی کن . کمی صبور بمان و هوشیار . کمی با خوش قلبی اندیشه کن .

دل انسان کدر میشود . از کدورت دلها . سوختن بی حاصل شمع ها . خانه هایی روشن . اما تاریک تر از تاریک .

اما حقیقت تنها همین ها نیست .

همه چرکهای دل را زیر و پشت سوراخ لایه های دلش پنهان کرده است . آرام آرام که سخن میگویی . چنگ نگاه و افسار دلش را رها میکند . آنوقت است که میبینی . ساعت هاست . چرک و عفونت است که از دل صاحب مرده اش بیرون میزند .

اما این هم همه حقیقت نیست .

////////////////////////////////////////////

همیشه دوستی با یک اندیشه . نوع بینش . مرزشکنی یک ز ن ج ن ده برام جذاب بود .

با تمام نسبتها و تعاریفی که به صفت ج ن ده میچسبد . یک ناشناختگی . یک فراتر از عوام بودن وجود دارد .

که لذت دل چسبی دارد . تا از زاویه یک مونس و همدم همراهش شوی . و خود را به مرزهای فکری او برسانی هر چند با ترس . با احتیاط . و دنیای متفاوت و آزادش را تجربه کنی .

و او با زبان و گویش ج ن د گی نگاه دوستانه و خودی تو را باور کند . و دل مشتاق و دوستدارش را بفهمد . و با حرفهایش تو را قدم به قدم وارد دنیای خودش کند .

این هم ایثار است . که او در حق تو میکند

///////////////////////////////////////////////////

واقعیت زندگی مرا جدی کرده است . نکرده است . فقط کمی رفتارم جدی شده .

به همین خاطر مطالب گذشته را دوباره مطالعه کردم . دیدم چه لطفی دارد . بتوانی زمانهایی ک و س شعر بگویی . به همین خاطر یه تکه از پست های گذشته را اینجا می آورم . تا دهان جدی بودنمان سرویس شود . اینقدر از نیم من مظلوم و حرف گوش کنم سواری نگیرد .

مریضیهای مدرن :

شورتتو برام ميفرستي . دچار کمبود بوي شورت زنونه شدم . دکتر برام شورت زنونه يک ساعت پوشيده تجويز کرده . براي مهموني و جشن و کراوات شورتي هم تجويز کرده . ميبيني چقدر مريضيها مدرن شدند . نه جون من ميبيني ؟

 

  نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 17:58  توسط نیم من   | 

هر چه می گذرد . هر اندکی که بیشتر می بینی . میشنوی . تحلیل میکنی و میفهمی .

فکر میکنی . دانسته ایی . اما ناگاه یک خبر . یک مستند . یک اتفاق . یک داستان زندگی . تو را به عمیق پیچ در پیچ زندگی دیگران میبرد . وقتی سلول واقعیتی را پیدا میکنی . و آن را تعمیم میدهی . تا پیکره واقعیت نادیده خلق شود میفهمی . چقدر هنوز اندیشه ایی تک سلول یا نهایت چند هزار سلولی شده است . و چقدر از اندیشه چند هزار میلیارد سلولی دور هستی .

من اینجایم . تو آنجا . من چه میدانم . دنیای درونت چه رازها و رمزهایی دارد .

و این نفهمی من است .

////////////////////////////////////

بر اساس آنچه فهمیده ام . میتوانی جن دگی را پیشه باشی . اما نماز را هم دوست داشته باشی .

///////////////////////////////////

 

عامه مردم، کسانی را که در تصمیم‌گیری و اجرای امور شخصی یا جمعی از خود قدرت و جسارت نشان می‌دهند، آدمهای خایه‌دار می‌نامند. مثلاً می‌گویند: فلانی این هوا خایه دارد! و همزمان با این گفتار، حجم بیضه‌های طرف را از طریق هنرهای تجسمی بصورت زنده به نمایش می‌گذارند. حتی کار بدانجا می‌کشد که در مورد خایه‌های افراد جسور در عرصه سیاست داخلی و بین‌المللی دست به قضاوتهای تاریخی هم می‌زنند. فی المثل معروف است که صدام حسین لعین آدم خایه‌داری بوده است و عموماً در تصمیم‌گیریهای خود ازین مزیت نسبی بهره می‌گرفت و فی الواقع بجای مغز از خایه استفاده می‌کرد. گویند که قبل از اعدام، آن ملعون وصیت کرده بود که هر کدام از اعضا و جوارح او را به یکی از سیاستمداران بدهند. در این میان، خایه‌های او سهم یکی از سیاستمداران دست به عصا و محتاط ایرانی ـ خاتمی عزیز شده بود. اما از قرار معلوم، به این وصیت صدام عمل نشده و آن فرد کماکان در تصمیمات خود تردید نشان می‌دهد.

امروزه تقریباً علم ثابت کرده است که حجم بیضیتین مردان از توازن لازم برخوردار نبوده و یکی از آنها از دیگری بزرگتر است. اوایلی که این کشف مهم صورت گرفته بود، پندار دانشمندان بر این بود که بیضه بزرگتر در مردان ثابت است و چپ و راست آن در همگان مشخص و مبرهن. اما اکنون ثابت شده است که این امر در افراد مختلف، متغیر است. بعضی از افراد، بیضه راست‌شان بزرگتر است و بعضی دیگر، بیضه چپ‌شان. و بطور طبیعی، این تفاوت، سر منشاء قرائتها و تأویلات متفاوتی می‌گردد. البته، این تفاوتها در اغلب مردم آن قدر نیست که در رفتارهای اجتماعی آنان محسوس باشد. اما مسئولینی که در سیاستهای داخلی و خارجی جسورانه و با اتکا به خایه خود عمل‌ می‌کنند، گرایش آنها به پایگاه فکری چپ یا راست، وابسته به عنصر تورم بیضه در یکی از جناحین می‌باشد. بنابراین، و به احتمال بسیار، احمدی‌نژاد خایه راستش بزرگتر است و کروبی خایه چپش.

سنجش بروز و ظهور رفتارهای اجتماعی و سیاسی از طریق بزرگی و کوچکی خایه، دانشمندان مغرب زمین را به اين اندیشه انداخته است که با انجام مهندسی ژنتیک، به مهندسی سیاسی جامعه بپردازند. در کشورهای علم محوری همچون سوییس، نروژ، سوئد، کانادا و اخیراً ژاپن، عده‌ای از دانشمندان به منظور ایجاد توازن در عرصه سیاست، با جراحی بیضتین و متعادل کردن چپ و راست آنها در سیاستمداران، به متعادل کردن سیاستهای سیاسی و اجتماعی جامعه پرداخته‌ و به آرمانشهر افلاطون يك قدم و بلكه بيشتر نزديكتر شده‫اند. البته، تبحر جراحان هنوز به آن حد نرسیده است که بتوان این عمل را در کشورهای توسعه نیافته نیز به اجرا در آورد و ممکن است جراحی‌های نیندیشیده، منجر به از هم‌پاشی سیاسی در این نوع جوامع گردد. فی المثل، اگر اندازه بیضیتین از یک حد لازم، کوچکتر شود، احتمال دارد که سیاستمداران، در تصمیمات خود بیش از حد به احتیاط روی آورند و شتاب جامعه گرفته شود و روند موزون توسعه، به خواب‌آلودگی بینجامد. و یا برعکس، ممکن است با بزرگ شدن هر دو بیضه، تصمیمات بیضوی مقامات، منجر به سقوط جامعه و در افتادن آن در شیب تحولات پیش‌بینی نشده گردد. در این وضعیت، کنترل سیاستمداران با انحاء و اقسام نهادهای کنترلی نیز میسر نخواهد بود و احتمال ظهور فاشیسم و خودکامه‌گرایی دور از ذهن نیست.

با توجه به اینکه عمل توازن بیضیتین در برهه فعلی در مرحله آزمون و خطاست و نتایج اطمینان‌بخشی از آن به منصه ظهور نرسیده است، بنابراین، به احتمال بسیار، رقابت در انتخابات آتی ریاست جمهوری در ایران، همچنین مبتنی بر خایه‌دار بودن کاندیداها ـ اعم از چپ و راست ـ خواهد بود و در این میان پیش‌بینی می‌شود، اقبال عمومی به طرحها و شعارهای انتخاباتی احمدی نژاد و کروبی بیش از دیگران باشد. ذکر این نکته نیز ضروری است که این قبیل طرحها و شعارهای بیضوی (از قبیل: آوردن نفت به سفره‌ها و پرداخت یارانه پنجاه هزار تومانی)، در صورت پیروزی هر یک از این دو بزرگوار امکان تحقق عملی نخواهد یافت و در صورت تحقق نیز، طرحهایی نامتوازن و تخمی از کار در می‌آید. بنابراین، از هم‌وطنان عزیز خواهشمند است در صورت مشارکت در امر خطیر انتخابات، بجای استفاده از بیضه در انتخاب کاندیداها، از فکر و شعور خود بهره‌ بيشتري بگیرند.

 

  نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 18:22  توسط نیم من   | 

دنیای افکارم مدام میلرزد . نمیدانم اشکال از باطن وجودم است . که ملرزد .

یا اینکه این بد ذاتی دنیاست . که مخالف صلح و آشتی و آرامش درون انسانهاست .

مدام پس از هر آرامش کوتاهی . پس لرزه ها همه پایه های فکریم را میلرزاند . دیگر هیچ ستون و دوست و رفیق بی لرزی نمیبینم .

همه میلرزند .

و تو تسلیم لرزش میشوی . که گویا همه برای لرزیدن و تکان خوردن ... ساخته شده اند .

آرامش و سکون گویا موقتی است . آنچه پایدار است . لرزه های سهمگین کوتاه و پس لرزه های مرحله ایی است .

اکنون که اینجایم . از اثرات پس لرزه هایی است . که داشتم . در این نوشته تنها تلاش کردم . در اینجا خود را ویران شده نشان ندهم . روی دل لرزانم ایستادم . و بخشی را بیان کردم .

اگر تسلیم میشدم . باید رلزله ۸ ریشتری را نشان میدادم .

قبول دارید که ۸ ریشتر . جز گفتن واویلا . واویلا حرفی برای گفتن نخواهد ماند .

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 15:19  توسط نیم من   | 

بیابان بیابان افسانه . خیال . حرفهای نگفته .

قدم قدم . انسانهای مچاله بلند قد . قدم قدم ...

من و صدای آشنایی که می آید . خیلی دویدی . آخر دنیا هایت نزدیک است . شاید مرحله ایی تازه ...

میچرخی و به پشت سر نگاه میکنی . خیل انسانهایی که سرگرم رنگ و وارنگ زندگی . پیچ و تاب دار و درخت ها بازی میکنند و می آیند .

غلو میکنم .

اما دیگر رنگ زندگی آن رنگی نیست . که قبلا میدیدم . غلو میکنم .

تو که آن دورها می آیی . همیشه دوست داشتم . با تو بیشتر از اینها دوست باشم . نمیدانم چرا اینها را از رفتارم نمیفهمی . نمیدانم چرا تو بلد نیستی عاشق دوست شدن باشی . باور نمیکنم . تو حرفی برای گفتن نداری . نمیتوانم باور کنم . قلب و دلت مشتاق نیست . پر تپش تر بتپد . یک جور دیگه .

هذیان میگویم .

میدانی . حرف آخرم چیست . از اینکه همیشه دور از هم بودیم و راه می آمدیم . ناراضیم . بدترین اتفاق در این دنیا . دور بودن آدمها از همدیگه است .

آدمها عجب موجوداتی هستند .

میخواهم بدانی قلب من هم مثل تو میتپد . میخواهم بدانی اون دنیایی که تو دوستش داری و نمیتونی چطور ترسیمش کنی . چطور تعریفش کنی . منم اون دنیا رو دوست دارم .

باور کن .

میدونی چرا ....

نمیدونم .  اما کاش میتونستم . دنیای تو رو برات ترسیم کنم . تا همدیگرو باور کنیم .

ای بلندیهای جهان بیایید پایین . بگذارید همه عالم را من و این دوستم ببینیم . تا به درک یکسانی از همه چیز برسیم .
///////////////////////////////////////////////////

فعلا نابرابری است . بی عدالتی حرف اول و آخر زمانه ماست .

هر چه اتفاق می افتد . ۷۰درصدش ناحق و ۳۰درصدش به سمت درستی پیش میرود .

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 22:47  توسط نیم من   | 

اندر ماهیت  باد معده ( با عرض معذرت)

توجه مهم: در اين مقاله تابوشکنی کرده و به بررسي علمي ?باد روده? پرداخته ايم. جهت اختصار و به ضرورت مطلب، از کلمات عامیانه باد معده "گ-و-ز" و "چ-س" استفاده می کنیم و امیدواریم که این جسارت را بر ما ببخشید. خاطر نشان مي کنم برخي از مطلب زير، گزیده ترجمه ای است از سایت Heptune.
با تشکر از خوانندگان.

دلیل باد معده:
هوای بلعیده شده هنگام خوردن و نوشیدن، گاز جذب شده از خون توسط دیواره روده، گاز حاصل ازواکنشهای شیمیایی روده و گاز تولیدی در اثر فعالیتهای باکتریهای روده.

ساختار باد معده:
ساختار دقیق باد معده در افراد مختلف و در اوقات مختلف بر مبنای غذای فرد متفاوت است. قسمت اعظم هوای بلعیده شده اکسیژن است که قبل از رسیدن به روده جذب بدن می شود و فقط نیتروژن باقی می ماند. بقیه هم شامل دی اکسید کربن، هیدروژن و متان است. هر چه باد بیشتر در روده نگه داشته شود، میزان نیتروژن آن بیشتر می شود چون بقیه امکان جذب دوباره به بدن را دارند. در ضمن افراد عصبی و عجول اکسیژن بیشتری در روده دارند.

بوی باد معده:
بوی حاصل از باد معده بیشتر به خاطر ترکیبات گوگردی مثل سولفید هیدروژن است. غذاهایی چون کلم، تخم مرغ و گوشت بوزا هستند ولی لوبیا بطور اخص بوی شدید ندارد ولی حجم گاز را خیلی زیاد می کند.

صدای باد معده:
صدای باد معده حاصل ارتعاشات دهانه مقعد هنگام خروج گاز است. نوع و شدت صدا بستگی به شتاب گاز و تنگی ماهیچه اسفنکتر مقعد دارد.

چرا چس گرم و کم صدا است در حالیکه باد معده (گ-و-ز) پرصدا و کم بو است؟
گ-و-ز بیشتر حاصل بلعیدن هواست و حجیم است. برای همین هم صدای بیشتری دارد در حالیکه چس حاصل فعالیتهای باکتریهای روده است که گازهای گوگردی تولید می کنند و در اثر این واکنشها حرارت هم ایجاد می شود ولی این گازها کم حجم ترهستند و به همین دلیل کم صداترند.

یک فرد عادی در روز چقدر می گ-و-ز-د؟
به طور متوسط، هر فرد روزانه نیم لیتر گوز تولید می کند و 14 مرتبه در روز می گ-و-ز-د.

آیا ممکن است کسی اصلا نگ-و-ز-د؟
خیر! همه می گ-و-ز-ن-د. حتی مرده ها تا چند ساعت پس از مرگ ممکن است بگ-و-ز-ن-د (بخاطر گازهای جمع شده در روده قبل از مرگ).

آیا مردها بیشتر از زنها می گ-و-ز-ن-د؟
خیر! تفاوت در میزان گ-و-ز بستگی به جنسیت ندارد و بیشتر مربوط به عادات غذاخوردن و بلعیدن هوا و ژنتیک است. اما مردها آزادانهتر از زنها می گوزند و زنها در این مورد بخاطر قواعد اجتماعی بیشتر خودداری و مخفی کاری می کنند.

احتمال گ-و-ز-یدن در چه وقت از روز بیشتر است؟
صبح اول وقت بعد از بیداری

چرا حبوبات گاز تولید می کنند؟
حبوبات حاوی چند نوع قند هستند که برای انسان قابل هضم نیست و وقتی این قندها به روده می رسد، باکتریهای روده جشن می گیرند و حسابی گاز تولید می کنند. بقیه غذاهای گاز ساز عبارتند از: فلفل دلمه ای، کلم سنگ، کلم پیچ، شیر، نان، تخم مرغ، آبجو، و کشمش.

چه کارهای دیگری باعث تولید گاز می شود؟
بلعیدن تند غذا و آب (درمان: جویدن با دهان بسته و آرام غذا خوردن)، آدامس جویدن، سیگار، لیسک و آب نبات، نوشابه های گازدار، صعود در هواپیما (بخاطر افت فشار) و عصبی بودن.

آیا نگه داشتن گ-و-ز ضرر دارد؟
در این مورد نظرات متفاوت است. قدیمی ها معتقد بودند که ضرر دارد. کلادیوس، امپراطور روم، به خاطر حفظ سلامت عمومی، گوزیدن در جشنهای دربار را آزاد کرده بود. اما دکترهای امروزی می گویند که خودداری ضرری ندارد. فقط فشار گاز ممکن است باعث دل درد شود. بعضی دکترها هم اعتقاد دارند که خودداری مداوم در دراز مدت باعث گشادی و ورم مزمن دیواره روده می شود.

تا چه مدت می شود گ-و-ز نداد؟
گ-و-ز به محض اینکه فرصت پیدا کند و ماهیچه تان را شل کنید فرار می کند. حتی اگر تمام روز هم خودتان را کنترل کنید، بعد از خواب رها می شود. باور ندارید یک شب در پروازهای بین قاره ای در هواپیما نخوابید و به دقت گوش کنید ببینید چه می شنوید.

آیا همه در خواب می گ-و-ز-ن-د؟
خیر! اکثر مردم از کودکی یاد می گیرند که در خواب دریچه (اسفنکتر) مقعد را کنترل کنند و به همین خاطر هم صبحها بعد از بیداری می گ-و-ز-ن-د ولی اکثر کساتی که در طول روز خودداری می کنند، در خواب ناخودآگاه می گ-و-ز-ن-د. حتما متوجه شده اید که گاهی اوفات اگر خودتان را کنترل کنید گ-و-ز برطرف می شود. این موقتی است چون باد به قسمتهای داخلی روده مهاجرت می کند و جذب نمی شود بلکه بعدا با قدرت بیشتری هجوم می آورد.

بهترین را برای رد گ-و-ز گم کردن چیست؟
یک شرکت آمریکایی به نام fartypants هست که گ-و-زقنداق می فروشد: چیزی شبیه به نوار بهداشتی که در داخل شلوار قرار می گیرد و بوی چس و کمی از صدای آن را به خود جذب می کند. ولی اگر از این چیزها ندارید، از روشهای سنتی استفاده کنید. مثلا اگر در جمع هستید خیلی طبیعی رفتار کنید، انگار نه انگار چیزی شده و اگر صدایش بلند بود با سرعت برگردید و با تعجب به نفر بغل دستی یا پشت سری خودتان نگاه کنید.

آیا واقعا گ-و-ز با کبریت شعله ور می شود؟
بله! باور ندارید امتحان کنید. فقط مواظب باشید که کار خطرناکی است. بنا به آمار، یک چهارم کسانی که این کار را کرده اند پشتشان را سوزانده اند چون شعله به سمت مقعد پس می زند. در ضمن امکان آتش گرفتن لباس و چیزهای دیگر دور و بر هم هست. همانطور که قبلا ذکر شد، گ-و-ز حاوی گازهای متان و هیدروژن است که هر دو گاز شدیدا اشتعال پذیر هستند. رنگ شعله حاصله آبی (متان) یا زرد (هیدروژن) است.

آیا تا بحال کسی از راه گ-و-ز-ی-د-ن امرار معاش کرده است؟
بله! معروفترین گ-و-ز-و-ی جهان یک فرانسوی است بنام لوپتومین (تصویر پائین) که در اوایل قرن 20 نمایش اجرا می کرد. این آقای هنرمند می توانست با مقعد آب هورت بکشد. در نمایشها لوپتومین در یک ظرف آب می نشست و تمام آبها را از مقعد بالا می کشید و بعد مثل شلنگ آتش نشانی با قدرت بیرون می پاشید. کار دیگرش این بود که هوا را از مقعد به درون می کشید و بعد به صورت موزیکال بیرون می داد و یا صدای پرنده ها و حیوانات دیگر را در می آورد. این هم یک قطعه از سمفونی یک هنرمند امروزی که سی دی هایش را روی اینترنت می فروشد: موزیک گ-و-ز.

چند نکته دیگر:
1- بوی چس حیوانات گوشتخوار مثل سگ و گربه خیلی بد است.
2- سگها از بوی چس آدم خوششان می آید و برای همین دنبال سر آدمهایی که چسیده اند راه می افتند تا لذت ببرند.
3- قهرمان گ-و-ز در میان حیوانات موریانه است (بخاطر رژیم چوب) و به گفته دانشمندان به خاطر بالا بودن تعداد این حشرات، گ-و-ز موریانه ها یکی از عوامل تاثیرگذار بر گرم شدن جو زمین است.
4- گاز متان حاصل ازگوز و آروغ گاوها و گوسفندان (و سایر نشخوارکنندگان) هم از عوامل گرمازا و آلوده کننده جو زمین است. برای همین دانشمندان ژنتیک نیوزیلند مشغول یافتن راهی برای تولید گاو و گوسفندهایی هستند که متان تولید نکنند. گوز نشخوار کنندگان بی بو است ولی نسبت به انسان بسیار پر صداتر و طولانی تر است.
5- اگر در یک محیط کوچک و سربسته (مثل آسانسور یا زیر لحاف) زیاد بچسید، ممکن است دچار سرگیجه شوید (بخاطر کمبود اکسیژن و بالا بودن میزان گازهایی مثل متان و دی اکسید کربن) ولی مطمئن باشید خفه نخواهید شد...

منبع:http://www.persianblog.com/posts/?weblog=daftarerangi.persianblog.com&postid=5281187

گوزید . نشانه عجول بودن شماست  . پس عجله کار شیطونه . که زیاد میگوزه

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 21:2  توسط نیم من   | 

من از هر چه غیر  توست بیزارم .

من از خودم هم بیزارم . وقتی خورشید  طلوع میکند . من غروب میشوم . آخر این چه خباثتی است . که متضاد خورشید و طلوع هستم .

من از هر آنچه ناب بودنش را انکار میکند بیزارم . از آن گل زیبایی که خارهایش را به رخ میکشد .

از آن پرستوی مهاجری که . آرزوی لاشخور شدن دارد .

من از غروب در پیش میترسم . از این پایان عمر . پایان امتحان . از این روز که رو به پایان میرود . از این فرتوتی در پیش میترسم .

از پیری نمیترسم . از شکست پیری میترسم .

من از...

من از ...

من از دور شدن نیک بختی میترسم . از این فاصله ها . از این نقاب برکشیدن ها .

من از تهی شدن از انسان بودن . از تجلی قامت حیوانی میترسم .

از اینکه پینوکیو باشم . میترسم .

من از

من از دلهای شکسته شده . از من میترسم . من از دوستی از دست رفته میترسم . از این مهلت بر باد رفته میترسم .

من از ناتوانی از غمخواری میترسم . از شکسته دلی تو . او میترسم .

من از غصه دار شدن انسان میترسم . از غروب عاطفه ها . یکرنگیها . از شکستن بلور انسانها میترسم .

من از این میترسم . که نباشم . تو نباشی . او هم نباشد .

یکی از ما . از آن سخره . تا عمق دره نیستی افتد . میترسم .

من از این نادانی . که مرا در خود پیچیده میترسم . از این فکر سیاه . دور از خورشید میترسم .

من و هم نفسی یار . من و هم سفری دل . من و آن خنده ناز . من و آن ... من و آن ... من و آن ...

سر من سنگین است . شانه احساس تو گرم . چشمانم بیسو . گرمای وجودت مطبوع . این فکر تو بود . که مرا در این فصل زمستان در خود پیچید .

من و خنده پنهانی . هشیاری تو . باز هم این عشق است که میبارد .

باز هم این خدا هست که میبارد . نور است که میبارد .

///////////////////////////////////////////////////////////

صبر و سکوت سنگین است . چون امید هست . انتظار هست .

پشت آن دربهای بسته معماهایی است .

این معماهاست . که زندگی انسان را اوج و فرود داده است .

//////////////////////////////////////////////////////////////

بهانه ایی برای گفتن نیست .

بی بهانه میگویم .

ای که در من ی . دور از من .

به فکر من هم باش .

بی تو نمی مانم .

تو که در من ی . با من . تو که فقط میدانم هستی . اما نمیدانم چیستی . کیستی . با من باش . به فکر من هم باش .

سخن گزافه می گویم . آنچه را نمیدانم می گویم .

ای که من بر توام . به فکر من هم باش . ///////////////////

///////////////////////////////////////////////////////////////

امروز دیدم . زنی به فاحشگی میرفت . در تعجب بودم . کودک چشم دانای خود را چرا با خود میبرد .

دوان دوان . از برابرم گذشت . و بر آژانس در خیابان . منتظر نشست .

نمیدانم . چشمان کودک دخترش را از کدام زاویه به این داستان باز کرده است . که کودک به باور رسیده . 

او که از برابرم میگذشت . فضایی بین من و او باز شد .

در این فضا نسبت من و او چیست ؟ چه شده . او فاحشه شده است . دختر کودکش کارآموز . من تماشاچی این جریان ؟

او با مانتو کوتاه . کفشهای پاشنه بلند . چهره ایی پرداخته . اما چشمانی به ظاهر هوشیار اما خموده . و دخترک با چشمانی بیش از حد هوشیار با کلاهی و کیفی بدست بدنبالش میرفت .

وقتی از دور رسید . به من که رسید . فضایی بین من و او ایجاد شد . و از من که رد شد .  این فضای فکری مثل حباب کش آمد . تا در ماشین نشست و درب را بست . فضای بین ما به دو قسمت شد . فضایی درون ماشین ماند . که فکر میکنم بسرعت تبخیر و محو شد . اما فضای پیش من تنگ و سئوال برانگیز و شوک آور . که چرا اینگونه است ؟

و فکرم مدام مابین من و او و کودک دخترش سرگردان بود . و نهایتا دردم آمد . که این دختر بیچاره چرا . باید تمام آرزوهایش را ندانسته قربانی این مسیر کند . چطور شده او مادرش را اینقدر باور دارد ؟ چطور شده دنیاهای دیگر جامعه در او تاثیر نگذاشته ؟

حق انتخابش کجاست ؟لذتهای کودکیش چه شده ؟ آغوش مادر سرفرازش کجاست ؟ افتخارش کو ؟ امیدش کجا بر زمین افتاده است ؟ .............................

بلاها را باور کرده ایم . همه چیز عادی است . هیچ اتفاقی نمی افتد . زندگیها در قالب مدرن نیزم جا افتاده اند . همه حرفه ایی فکر و عمل میکنند . هیچ کس منیتی ندارد . هیچ کس نمیخواهد مدعی تفکر و اندیشه و ... باشد . همه بر مدار آنچه اتفاق می افتد میچرخند . آن را قبول کرده اند .

من امروز اینجایم . پس هستم . من اینکاره ام . پس هستم .

  نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 2:53  توسط نیم من   | 

تو را خواب با  خود برده است . مرا  بی خوابی . این جدایی را چه بنامم ؟

آنقدر با هم قاطی نشده ایم . که اینگونه با جدایی شب رسوا میشویم .

میبینی  . همچیزمان در فرای از هم اتفاق می افتد . ما هیچ وقت نتوانستیم . یکی شویم . مانند نفت و آبیم . هر چقدر هم ما را به هم میتنند . باز هم جدا شدن نهایت کارمان است .

شب و سکوت .

شب پرهیاهوتر از روز . اما خاموش .

. به کجا رسیده  ام . اکنون در هیچ جای وجودم ایستاده ام . مابین همه جاذبه ها درونی . تعادل خوبی و بدی . .......................

این حالتی است . که دیر یا زود میشکند . و به یک سمت فرار میشود . منتظرم بدانم . سهم من نجات است . یا تیره روزی . هر چند میتوان امیدوار بود . در پس هر شب تاریکی . صبح خورشید خواهد تابید .

اما به شرطی که . عمر کفاف بدهد  

///////////////////////////////////////////

امشب را هم بعد از دیروز مینویسم . به یاد اندیشه ایی که قشنگی را معنا کرده است . من اکنون از قفس حیوانی بیرونم . قدری است . که فهمیده ام . من آن یر درنده گوشت خوار زمینی نیستم . من جنس دیگری دارم . که راحت میتوانم بگذارم و بروم . اسیر نباشم و نمانم . کافی است . تعریفم . از هر چیزی تغییر کند . میتوانم در نگاه پرنده ایی باشم . که در اوج بر زمینیان نظاره میکند . ............

نمیدانم . گویا انسان را اسیر آفریدن . اما تو گویی انسان تعریفیش فراتر از مرزهای اجبارهاست . انسان میتواند اراده کن که بگوید . شو . و بشود .

میتواند آتش  زندگی را به یک اراده ایی گلستان کند . یک خواستن .

انسان جنس دیگری است . اقیانوسی بی انتها از معرفت .

حقا که باری که به دوش انسان نهاده اند . برای آسمانها و زمین سنگین بود .

این تخم انسان است . که میتواند . فراتر از آسمان را به زمین پیوند  بزند . همچیز را  تعریف کند . تخم عشق را رشد دهد . بهار زندگی را بگستراند . و....

و همه به شادمانی خدا . که میدانستم . میتوانی . میدانستم . تو بهترین مخلوق منی . میدانستم .

و سرم سنگین میشود . زیر بار این سخن سنگین . که  با خدا چه می گویی .

این زبان سبک چه بارهای سنگینی . به دوش دل و روح و جسم تحمیل میکند . تن و دل و روح ضعیف و نحیفی . که مشق یومیه اش را پر غلط مینویسد .

مرا به انتهای زمین و زمان دسترس نیست . تو قدمی پیش بیا . بگذار با لبخندت جان بگیرم .

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 2:59  توسط نیم من   | 

احساس من این است . اینجا آفریقاست . من هم آفریقا .

وقتیکه از حقت محروم باشی . وقتی که انسان باشی . اما تو گویی حیوان هستی . میبینند تو را  . احساس من اینجا افریقاست .  

اما نه ....

حق مطلب این نیست .

وقتی که انسان باشی . تعریف تو از خود  . اشرف مخلوقات هستی . کون و مکان کوچکتر از نفس حضور توست . .... وقتی تعریف تو اینچنین باشد .

وقتی آنچه را میبینی . در خود میبینی . آنچه را میجویی نمی یابی . آنچه میخواهی . ناتوان میمانی . آرزوهای بلندت را در قبرستان می یابی . چشمان پرسویت انسانیت ت  کم سو میبیند . عقل اوج اندیشت . چاه میبیند .  دلت سست است و بیهوده . ادراک ت دائم در حماقتها میچرخد . لطف و ثناگویت هذیان میبافت . .....

وقتی نمیدانی . چه میخواهی  . چه می گویی . احساسم  اینجا را افریقا میبیند .

//////////////////////////////////////////////////////////

در مورد هوس هم اینطور میتوان گفت :

یک بار جستی هوسک . دو بار جستی هوسک . سومین بار در آغوش پادشاهی هوسک .

  نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 23:49  توسط نیم من   | 

مانند کسی هستم . که در خودم زندگی میکنم . از درونم همه بیرون را میبینم .  و اکنون مانند کسی هستم . که آرام است . همه طوفانها دورند . و طوفانهایی که نزدیک میشوند . بی هیچ ترسی و گزندی . از برابرم میگذرند و مروند .

و من مترصد فرصتی هستم . که تا نیمه جانی زمستان . کمک کنم . تلاش کنم که بهار زودتر بیاید .

و من از قبیله زمستان و خوابهای زمستانی و یاس آور نباشم . و چکاوکی باشم . که به انتظار و نوید بهار و خرمی و... نغمه سرایی میکند .

از این که درونم پر از جزر و مدهای هول انگیز نیست خرسندم .

 

 

  نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 23:58  توسط نیم من   | 

حرفی ندارم . هیچ حرفی .

من سکوت میکنم . تا نگاهم صحبت کند . من حرف نمیزنم . شعر نمیبافم . ادا در نمیاورم . من حرف نمیزنم . سکوت میکنم.

بگذار قدری از خود دور شوم . این را زبان موسیقی.   است که به من میگوید . موسیقی مرا با خود میبرد . معلوم میشود . خیلی رهایم . چسبندگی و گرفتاری ندارم . گویا دو تکه ایی هستم . در هم افتاده . هر کدام نبضی دارد . هرکدام دوست همند . از نگاهم میفهمم . چقدر چسبندگی ندارم . چقدر راحتم . وقتی چشمانم از آنکه سنگین تر است . جدا میشود . میشود مال این یکی که بی تعلق است . آزاد است . رنگی ندارد . مهربان است . با او صمیمی . او خود را در بی رنگی دوست دارد .

من اکنون سه تارم . من اکنون لرزش سیم سه تارم . که با ترنم یک اندیشه . یک اقدام . یک بازی احساس میرقصد . صدایی در گنبد وجودم برمیخزد و دور میگردد و از سوراخ بالای وجودم . مغز . احساسم    به گوش میرسد .

من حرفی ندارم . قرار نیست سخن بگویم . قرار نیست شعر ببافم . قرار نیست بگویم . من اینم . من هستم . اگر یاری کند . میگویم . من نیستم . میخواهم با نبودنم حال کنم .

ای که من نیستی با من بمان . تو را معنا کن . تو بودنم را بنویس . من هر وقت هستم . خود نیستم . تو بمان . تو بگو . چه بازیها میکنی با من . بازی کن .

وقتی تو میگویی . من افق را بهتر میبینم . وقتی تو نیستی . سر من پایین است . زمین را میبینم . آسمان را نمیفهمم . افق را نمیبینم .

وقتی تو میگویی . خوب میفهمم . خوب میدانم . تو بگو . برایم . بگذار چهار زانو بنشینم در برابرت . بگذار دوستی خود را نشانت دهم . بگذار . زبان باز کنم . بگذار ....

دستم را بگیر ای احساس . ای قشنگ . ای بلای خوب آسمانی که خواستنی هستی . با من با شعر بخوان . از شعر بگو . بگذار زبان شعرت را بشنوم . گفتم بلا . بگذار با تو شوخی کنم . تنه بزنم . بگذار در نگاه تعجب ببینم . بگذار نفهمیدنم را ببینی .

بگذار بلند شوم . به دلقک مآبیم بخندی . بگذار در برابرت مضحک باشم . بگذار بشکنم این خود بودن را . من در برابرت نمیتوانم خود بمانم . باید در برابرت چیز دیگری باشم . ناخودآگاهم . ناشناخته ام . بگذار متفاوت ببینی مرا . میدانم وسعتم را میبینی .

من از گریزی ندارم . من کوچ را دوست دارم . در خود غرق و نابود شدن را نمیخواهم . من به آنچه هستم راضیم . از آنچه نمیتوانم شوم ناراضیم . من نمیخواهم دستم به ستاره ها برسم . من میخواهم . ستاره به رسیدن را آرزو کند . او عشق بورزد . نه . نه . نه .

باز هم نشد . نمیشود . من آرزو ندارم ستاره باشم . چون هستم . تنها میخواهم راههای تابیدن را بیابم . من نمیخواهم بگویم . کجایم . کیم . چیستم . چگونه ام . من هر جا هستم خوبم . من . من . من تو را دارم . مهربان . تو را دارم . تو برای همه کافی هستی . تو برای همه کیمیا هستی . من تو را دارم . پس چه کم دارم .

به زبان عشق بگو . برایم . به زبان ساز بخوان برایم . برایم اشگ نریز . بگذار از این مرزها بگذریم . دست افشانی کن . اصلا فکر نکن که خسته شده ایی در اوجی . فکر نکن وقت فرود است . فکر کن من هوز به اشباه نرسیده ام . نه . نه . نه حیف است از اشباه و ارضا و فراغت بگویم . چون این نقطه تمام است . به من کلمه بیاموز که جاودانه است . بگو .........

مرا آسمان به بازی آمده است .

چنگ به چنگ میبرد جانم . خلسه ایی است عالم .

فقط ناز میبینم . که میماند . همه جهان کوچکتر از آن ناز است .

جهان تمام است . تمام . آن ناز است که میماند .

ای ناز . چه نازی داشتی . این سالهای بینهایت .

چه کرشمه ایی بود . اینهمه سالها . قرنها . این همه دنیاها .

بگذار . ته نکشم . تهی نشوم . مرا هم در انتهای آن غروب غرقم کن . همین برایم کفایت است . من به مسیر ناز تو میروم . تمام میشوم . خرسندم . به جهالت نمیمانم . گله ندارم . گله نمیکنم . همین که تو مرا نواختی به بودن . نواختی به ماندن . نواختی به رفتن . من تنها به نواختنت میمانم . میروم .

ای که نمیدانم . این را چگونه تمام کنم . که در برابرت خالی باشم . چیزی نمانم . در همان انتها که میروم . تمام بروم . ای قشنگ . زیبا . ای بی انتظار . ای ناز . کاش مرا در انتها قشنگ بنوازی . محکم . با شور . آنچنان که از عاطفه تو لبریز و تو بدانی و خال شوم . و تمام .  

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////

من و پرنده . من و بال . احساس . من و آن طوق بلندی که بسته به جهان . رنگین کمان .

خنده از این بالا زیباست . گریه از خنده اینجا زیباست . گریه بی خنده اینجا بی معناست . خنده بی گریه اینجا ناپیداست .

منم و بال . منم و پرنده . آن چکاوک خوش خنده . منم و عشق . منم و ناز .

قدم به پرواز میکنم . یورتمه آغاز میکنم .

مهرت برون نمیرود . از جانم . بی تو ماندن نمیتوانم . بی تو بودن . هیهات . هیهات .

مرا تو قدری به رقص بینداز . قدری تو مرا . ......

آی دلتنگی . دلتنگی ........ آی . آی ......................

لبخند به گونه ام می آید . مستی به چشمانم می آید . اما اینها که چیزی نیست . عشق بازی به جانم می آید .

لبخندم داغ میشود . وقتی با تو میخوانم . از تو میگویم .

آرام میشوم . وقتی به بازی تو می آیم .

دارم می اندیشم . چه شود وقتی . استاد بازی با تو باشم . چه شود . وقتی تو جوابم دهی . چه شود . وقتی هر روز با من قرار بازی بگذاری . چه شود .

چه شود . تو هم قدم به بازی بگذاری . چه شود . مستانه مستانه . تو بازی کنی با من . مستانه مستانه .

مستانه . مستانه .

مستانه . مستانه .

///////////////////////////////////////////////


امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست، پس اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد كه متعلق به گذشته هستید

لطفا براي كسب جزيبات بيشتر اينجا را كليك كنيد

اگر به دنبال موفقیت نروید خودش به دنبال شما نخواهد آمد. زندگی هنگامی به شما پاداش خواهد داد كه موفقیت را بعنوان یك حق آسمانی پذیرفته و باور داشته باشید. مجبورنیستید در موقعیت موجود باقی بمانید . این بستگی به تصمیم گیری خودتان دارد . می توانید هر لحظه تغییر كنید

هیچ وقت برای لذت بردن از زندگی و برای عوض شدن دیر نیست. هرکس که در زندگی زودتر تغییر کند زودتر موفق خواهد شد

/////////////////////////////////////////////////

هوس . یه کلیپ رقص در بناب . عجب آتشی داره . انگار که ..................بماند . واقعا باحال بود

/////////////////////////////////////////////////////////////

بگذار عاقلان عاقل بمانند . من مست میمانم . نهایتا هر وقت دلم برای عاقلی تنگ شد . به خانه پدری عاقلها سر میزنم .

بدون مستی . هیچ رنگی ندارد . همجا یا سیاه است . یا سفید . این مستی است . که زندگی را رنگین کمان کرده است .

دنیای عقال همیشه جور است . جدی و دقیق بی منطق .

اما دنیای مستی . همه اش مستی است . عاقل مست . عاشق مست . هنر مست . دیوانه مست . دلداده مست . ................................

دیدن مستی دیگرون هم عالمی داره .

اینها از اثرات دیدن کلیپ هوس ( بالا ) و چند کلیپ جوانانه است . که میگوید . زندگی مثل گله غزالها و گوزنها . میدوند و میگذرند . و این بیشه جای راه پیمایی نیست . باید جست و خیز کرد . باید چابک بود . خندید و مستانه خندید و.....

////////////////////////////////////////////////////////

به خودم که نگاه میکنم . درون و بیرون و نهاد و....م که که میگردم و بررسی میکنم . حالات متنوعی که مدام در بینشون در رفت و آمدم نگاه میکنم . اگر نگویم سرگردانم . پس چه بگویم ؟

بنظرم می آید . دنیا و زندگی و هر آنچه هست و نیست . همه انسانها . هیچ شرایط با ثباتی ندارند.

وقتی دو سویه محور زندگی عقل و دل . عشق و هوس . و.... لغزنده باشد . چگونه میتوان در جایی . نقطه ایی ایستاد . و فقط یکجور نگاه کرد . یک اعتقاد داشت . و....

من که به این باور رسیده ام . لنگر وجودم در کجا با اطمینان و بی تغییر و... خواهد ماند .

باور ندارم . بتوان در این دریاها . تنها درون یک برکه زندگی کرد .

مگر میتوان . آبهای شور و شیرین . دنیاهای هزار رنگ اقیانوسها را فراموش کرد ؟ مگر میشود ؟

من که سرم مدام گیج میرود . مدام سیلان دارد دلم . مدام . مستی مرا با خود میبرد .

وای از این دنیا . که هر روز متنوع تر و عجیب تر و فریبکارتر .و معجون تر میشود ......

  نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 23:8  توسط نیم من   | 

گنگ و مهجور در جریان روزها .

گنگ و مهجور در جریان روزها . اما نه .

روزها یم سرگردان در برزخ وجودم . اما نه .

پشت درب باغ بهشت . منتظر . سرگران . تا شب روز شود . دربها باز شود . میوه ها برسند .

............................. هیچ اتفاقی نیست . اما همچیز درهم و برهم است . عجب زندگی خوب و خوش و یاس آوری . چقدر بلاتکلیف . چقدر خوبیهای بی محصول . چقدر سرگردان . چقدر انتظارهای بی حاصل . چقدر دور از خود ............................................ چقدر زندگی امروز برزخ است .

سلام برزخیها

  نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 20:1  توسط نیم من   | 

چه بر سر انسان آمده است ؟

که از خود بیگانه است .

یکی بیاید جنازه انسانیتم را به دوش کشد . یکی بیاید . این جنازه های نگون بخت را تشیع کند . یکی بیاید . ....

یکی بیاید بگوید . انسان چه مرگش شده . تیغ ها معلوم نیست . اما . پس این زخم های خون آلود چرکین شده از کجاست ؟... از چیست ؟....

یکی به نگون بختی انسان گریه کند . یکی به انسان گریه کردن بیاموزد ...

یکی درهای غار تنهایی را ببندد . یکی میدانهای با هم بودن را هموار کند . یکی راه آبشار های خشک شده را باز کند . یکی بگوید . اینجا کجاست ؟ آنجا کجاست ؟ یکی دل سنگ را آب کند . یکی بر سختیگها مرهم شود .

یکی .... یکی ... نای گفتن نیست . آه نالیدن نیست . فغان را سربریدن . نهان را سرگردان نمودن ....

یکی گوید . این بلاها که میجوشد از زمین از کجاست ؟

آه . آه . خستگی بر انسان چیره گشت . آسمان با انسان بیگانه گشت .

آه . آه . دل در دل انسان مرده است . بی دلی هم پژمرده است .

آه . آه . طاقت بر خاک و دیوار زدن هم نماند . آه آه . نای نالیدن هم نماند .

آه ای فغان از درد دل . آه . خاک و آب را با هم بپاشید . بر فراغ جان دل .

اینها را بگفتیم .و قدری آسوده شدیم . که انسان . به فهمیدن ندانسته ها آرام میشود . انسان با بیگانگی بیگانه است .

امروز اسیر دل بودم . فردا سعی میکنم . دل را بکنم . در گوشه ایی به امانت بگذارم . به دنبال زندگی روم . هر چند دل . دل است . محبوب است . اما اسارت در دل . دل را دشمن میکند .

دل کمی آرام باش و صبور . بگذار توان داشته باشم . که کاری کنم . که به مذاق هر دومان خوش باشد . اسیر تو باشم هر دو بیچاره میشویم . تو هماواره با منی . از تو گریزی نیست . اما فرماندهی وجودم را به تو نمی دهم . تو از دور معاونت کن . قول میدهم . رضایتت بیش از اسارت من باشد . بگذار من همه نیم من ها را عادلانه ببینم .

اینها فضای ذهنی بود . که بخشی از آنها بصورت دست و پا شکسته در قالب کلمات بیان شد . مرا بخواه . اما محدودم نکن .

من با تو خواهم بود . مرا گریزی از تو . از خودم نیست .

  نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 16:38  توسط نیم من   | 

هوا بس ناجوانمردانه سرد است .

هوس داغ میتواند بشکند . این سرمای ناجوانمرد را .

/////////////////////////////////////////

وقتی روی زمین شرایط برای زندگی پروانه وار موجود نیست . بسیاری به زیر زمین میروند . و ناچارند زندگی کرم وار را انتخاب میکنند .

/////////////////////////////

غم موریانه زندگی است . به آتش پناه ببر . اما به غم . نه.

  نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 2:59  توسط نیم من   | 

زمان .زمان در خود خوش بودن است . گویا غصه ایی از در و دیوار بالا نمی آید .  پنجره را که باز میکنی . چهره  عبوسی را نمیبینی . گویا . خط ناپیدای لخبد ملایمی را زیر چشمان درشت خورشید کشیده اند . گیسوان آتشش نرم نرم میرقصند . و بر احساس غضب نمی کند .

گویا خبررسان دل . خبر از باز شدن راهها میدهد . شکستن غصه ها . پلکها دیگر افسرده نیستند .

گویا روحم نفس میکشد .

گویا میتوانی بگویی من .

من اینم . من میتوانم . من میخواهم . من دوست دارم . من من محترم هستم . من را میپسندید . قبولم میکنید .

نیازی به اجبار و التماس و خواهش نیست .

اینها کلماتی است . که بدون تفکر به ابعاد معنایی آنها بیان میشود .

اینها بیانگر احساسی است که میگوید . راهها من شدن باز شده است . احتمالا .

میتوانم خودم باشم . خودم را در آینه دل ببینم . در آینه زندگی بیارایم . میتوانم باور کنم . که هیچ کس قاتل گلها نخواهد بود . هیچ کس مزدور دشمن زندگی نخواهد بود .

میتوانم حس کنم . باد بهارانه خواهد وزید . آنوقت که هر کسی بتواند خودش باشد . بی هیچ خنجری . بی هیچ سرابی . بی هیچ نقاب داری . بی هیچ ...............................

شب نیمه شده . قطرات باران رقص کنان میبارند . پیاده روها . از نشیدن قدمها در باران گله دارند . جویهای آب . غصه نشنیدن صدای شرشر باران و آب را دارند .

و من در کنج خانه خنده بر دل نشسته ام . و میگویم . کوچه . خیابان در آب میفهمم شما را . درختها . چکه چکه های ناز میفهمم شما را . چراغهای سوسو زن . عابر شادمان در باران میفهمم شما را ....

عجب از این دل . که اگر بخواهد برقصد . همه چیز را بهم میبافد . تا بگویم . وقتی باران میبارد . گویی زندگی را خیرات میکنند . چقدر گرفتن خیرات لذت دارد . چقدر شاد میشوی . وقتی همه خیرات میکنند و خیرات میگیرند . خیرات زندگی . خیرات دل انسانها . خیرات خوبیها .

انسان بدون خیرات بیش از حیوان نیست .

خیرات خدا باران است . در جواب خیرات خدا . فقط بوسیدنش می ارزد .

 

  نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 1:46  توسط نیم من   | 

در خانه :نیمه گمشده پیدا میشود

من هم دنبال نگفته هام . در میون گفته های شما میگردم . برای همین است . که زود به زود اینجا میام .
یک حرفهای مشترک . دردها و لذتهای مشترک . ....

من هم تجربه کرده ام . وقتی به ۱۰ سال قبل نگاه میکنم . پر از امید و انگیزه برای کارها و حرفهای نگفته بودم .
اما امروز موج های سخت و بد زندگی . ما را در خود گم کرده است .
وقتی به گذشته و تفاوت با امروز نگاه میکنم  . آن صداقتها و یک رنگی ها . خوش بینی و خیرخواهیها و... بود . که منبع الهام و انگیزه و امید بود برایم .
اما امروز جای همه آنها را سختی و غم و در خود غرق شدن گرفته است .
ما نباید در خودت غرق شویم . باید چراغی از آرمان آرزوهای خوب و پاک و مشترک با دیگران بسازیم . اما نباید خودمان را به دیگران بفروشیم . چون از خودمان دور میشویم .
هر کدام از ما انسانها سرمایه های خاصی داریم . باید بشناسیم و با افتخار آنها را برای بهتر شدن هزینه کنیم .
با موج شرایط و دیگران نمیشود شنا کرد .
خودت را بشناس . خودت را آرام نگاهدار . و برای خودت افتخار و انگیزه ایی خاص قائل باش  .
وقتی حرف میزنی . به زبانت بگو . آنطور که من دوست دارم . از عمق جانم بگو . تحت تاثیر فضای بیرون حرفی نزن . فضاهای بیرون را بشناس . اما با زبان درونت سخن بگو .
اینطور حرفهایت خاص خودت خواهد بود . همانها که بهشان ایمان داری . و هر چی میزنی . چون از وجودتت سرچشمه میگیرد . حرفها و انگیزه های نو برای زندگی بهتر برایت میجوشد .
از زبان دیگران و به مذاق دیگران گفتن . تو را سطحی میکند . حرفهایت تمام میشود . و همیشه با آنها غریبه میمانی .
درونت را بجوشان . شادی را . خوشی را . خوبی را . از چشمه های درونت بگیر .
هر چند لازم است . با بیرون تطبیق دهی . اما منبع اصلی باید درونت باشد .

  نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:33  توسط نیم من   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  
https://www.sharemation.com/yaprac/CelineDion.wma?uniq=i7p3u3?uniq=-tawv2l?uniq=-16wqdf

کد آهنگ در وب نوا