تبليغاتX
...::: نوشته های نیم من ها :::....کوفت
 
حرفها و گفته ها . دردها و ناگفته ها
 

یک روز دیگر با خوابهای زندگیمان گذشت . زندانی ابد را راه فراری نیست . هر چند تمام عمرش قصیده آزادی بخواند .

آزادی زندانی ابد شکستن قائده هاست . تبدیل جامد به گاز . تغییر ظاهر به باطن . و... والا قدم زدن در حیاط زندان وخروج از درب زندان در برابر دیده گان زندان بانان خیال است .

ما اسیر جسم و زندان  دنیاییم . جسمیتمان در دنیا تعاریف خود را دارد . فرشته ایی در کنار جسمیت حیوانی در وجودمان لانه کرده . فرشته ایی مجبور به همخانگی با حیوان نفسانیتمان شده است .

طول عمر زندگیمان چند درصد در اختیار فرشته وجودمان . و چند درصد سهم جفتک اندازی نفسمان است ؟

من کدام هستم ؟ در تعریف خدا از انسان . من با چه شرایطی و کدام هستم ؟

ریزش قطرات فکر را درسقوط آزاد در پرتگاه ذهنم را تماشا میکنم . کاری از دستمان ساخته نیست .  

  نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 20:34  توسط نیم من   | 

مغزهاي بزرگ درباره ايده‌ها و آفريننده ايده‌ها صحبت مي‌کنند مغزهاي متوسط ، درباره حوادث سخن‌مي‌گويند و مغزهاي کوچک و حقير هم درباره مردم و ديگران حرف مي‌زنند.

 

چه سرنوشت غم‌انگيزي که کرم کوچک ابريشم/ تمام عمر قفس مي‌بافت ولي به فکر ‌پريدن بود

  نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 16:10  توسط نیم من   | 

منو پیری ؟ هیهات . هیهات .

منو تسلیم ؟ هرگز . منو شکست . اینکه محاله . منو نگون بختی . ؟ اینو نمیدونم

منم و شب تیره که چادر سیاهش را بر روی شهر سیاهی دوست گسترانده بود .

از دل این شب . فردا آفتاب دوباره طلوع خواهد کرد . آنچه را هزار بار دیده ایی و با تاریکی شب . به طلوع فردا شک برده ایی . وای . فردا چه خواهد شد ؟

خنده دار است . منطق عقل ناقص ما .

منم و تاریکی شب . مرا باور کنید . من شبم . تاریکم . سکوت و سوت و کورم .

اما نه . تو شبی . اما نیستی . چون نیستی . نخواهی هم ماند . باور نداری ؟ باور کن . بجون خودم راست میگم . باور نمی کنی ؟ چرا ؟ مگه مرض داری که باورت نمیشه ؟ خبر نداری ؟ هر کی مرض داشته باشه . خبر هم نمیتونه داشته باشه ؟ مسخره شدم ؟ ای وای بر من . تعجب کردی ؟ تعجب نکن عزیزکم . وقتی آفتاب صبح فردا رو ببینیم . بهت میگم . این رو باور کن . این پایندگی است .

با صدای موسیقی متن وبلاگ ( افتخاری ) با ریتم موسیقی سنتی . راز و رمزهای عشق بازی ایرانی را در گوشهامون نجوا میکنه . حرف زیاد نزنم . که نشانه ............... است .

نمیدونم . میتونم عاشق شدن رو تجربه کنم . یا نه ؟ ای عاشقی که کیمیایی در زمانه ما . منتظرت میمونم . بیایی و با هم به سیر و سیاحت بود و نبودمان برسیم .

  نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 0:46  توسط نیم من   | 

با اینکه دیشب سحری ( غذا . چای و آب ) خوب خورده بودم . اما صبح که بیدار شدم . عطش عجیبی داشتم . ساعت ۸ به محل کار رفتم . کارگر کم داشتیم . مجبور شدم  خودم هم کمک کنم . از بس کار نکردم . با کمترین کار شر شر عرق میرختم . بقدری عطشم زیاد بود . که زبان و حلقم بهم موقع حرف زدن بهم میچسبیدن . و واقعا سخت بود . یادمنمیاد تا بحال به این شدت عطش رو تجربه کرده باشم .

ظهری امدم خونه . خیس عرق بودم و بی حال . شیطون نفسم میگفت . چه حالی میده . یه شیشه آب تگری برداری . رو مبل لم بدی و با عشق خوش طعم ترین نوشیدنی سر بکشی . و حالشو ببری . ( واقعا حال میداد . انقدر آب بخوری که شکمت باد کنه . ولی باز از رو نری . و بخوای کیفت کامل بشه . تا لب به لب شدن گلوت آب بخوری . تا به سر مستی برسی ) تقریبا ۷ ساعت تا آذن افطار مونده بود .

دل دل میکردم . پیش خودم میگفتم . اگر درست نیست . اگر گناه روزه شکندن . باشد بیخیال . از خانمم مشورت گرفتم . بنظرت چیکار کنم ؟ با اشاره میگفتم . لیوان آب رو بکشم بالا ؟ با لب گزیرن . عیبه این چه حرفیه میزنی ؟ درون خودم خلوت کرده بودم . نفسم میگفت . دل روبزن به دریای بیخیالی . دلم میگفت . دیشب با خدا حرفت چی بود ؟ خدا برای هر حرفی امتحانی تنظیم میکنه برات . نمیخوای با خدا حال کنی ؟ روزه لذتش . همین کشمکشهاست . که باید پاش بمونی . والا .......... هر خری میتونه عابد و زاهد بشه . القصه . دراز کشیدم . عطش یادم بره . ولی خداییش میخواستم با کسی حرف بزنم . باید زور میزدم چسبیدگی گلومو صاف کنم . از طرف دیگه دوبار زنگ زدن . کارا شل پیش میره . دلو زدم به دریای صبر . بی خیال عطش و تشنگی . برو سر کار . تو گرما . کار کن . عرق بریز و حال کن و خوش باش . با عطشم بازی میکردم . میبینی عطش . بی آبی . تشنه گی چه اهمیتی و چه کیفیتی داره ؟

نمیخوام جا نماز آب بکشم . چون به یادم امده بود میگم . واقعا در صحرای کربلا وقتی حضرت علی اکبر بعد از مدتی جنگ و نبرد به پیش امام حسین ( ع ) امدند . و اظهارعطش و تشنگی کردند . اون عطش  و شدت تشنگی چقدر بوده ؟ که روایت است میگن . امام حسین ( ع ) زبان خودشون رو در کام علی اکبر گذاشتن . که ببین . منم تشنه ام . عطش گرفته مرا . شاید زبان و حلقوم اونها هم خشک بوده . و باید هم جنگ میکردند و هم برای هدایت دشمنان خطبه میخوانند . با آن وضعیت .

بازم القصه : در محل کار گشت میزدم . ساختمان روبرویمون پنجره خونش باز بود . و خانمی با لباس خونه در آشپزخانه مشغول کار بود . تا دیدم . سرم برگشت پایین . در شرایط محل مورد نظر . شرایط محیطی خودم رو ارزیابی کنم . و از زوایه بهتری محل مورد نظر ( کلا چیزی قابل برای نگاه و کیف کردن وجود دارد یا خیر ) را دید بزنم . هنوز نگام پایین بود . و چند قدمی گشت میزدم . وجدانم مشغولم کرده بود . سئوال اول : نهایت چیزی که اونجا میتونی ببینی چی میتونه باشه ؟ سئوال دوم : حتی اگر صحنه دلپذیری باشه . چه مقدار و چه مدت میتونی کیف کنی ؟ سئوال سوم : اگر همه شرایط مهیا و طرف زیبا و... باشه چقدر می ارزه . تو دلتو . فکرتو . قرارتو قربانی کنی ؟ دلم میگفت هیچی . نه می ارزه . نه حاضرم شان مو قربانی کنم . نه دوست دارم . احساس شکست رو تجربه کنم . پس چیکاری میخوای بکونی . میگذرم . بر میگردم . با اختیار صرفه نظر میکنم . آیا در آشتی با خدا . نیازمند قدم برداشتن من نیست ؟ گویا خداوند کمک و مساعدت و راههای نزدیک شدن خودش رو به اختیار و عمل ما واگذار کرده .

یعنی بطور اتوماتیک هر نیت و حرکت مثبتی از سوی انسان امتیاز عملی همزمان از طرف خدا صورت میگیره . و اثراتش رو در همه زمینه های زندگیمون میذاره . ممکنه دوزاریمون امروز بیفته . یا نه ممکنه . چند وقته دیگه اثر اون رو ببینمیم . البته اگراقدامات منفی بدی . اثر مخربی نزاشته باشه .

راستی چرا این حرفا رو اینجا مینویسم : اولا دوست دارم . دوما دلم میخواد . سوما به تو چه . چهارمن اینکه مینویسم . تا بدونم . بعد باورش کنم که میدونم . بعدشم تو که میخونی نظر مثبت و یا منفیتو با شجاعت بگی . تا تو هم حرف زدن و شجاع بودن رو یاد بگیری . اگر بلدی با نگاه مثبتم ( کلاس ) بیشتر راغب بشی . و اینکه توهم یه چیزی بگی . که من بدونم دیگرون چطور نگاه میکنند . و اونها رو در برداشتها فکریم و رفتاریم تاثیر بدم .

زندگی انسانها کهکشان ارتباطات فکری است .

  نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 18:0  توسط نیم من   | 

آسمان . ای آسمان

میدونی یا نه ؟ نمیدونی ؟ حق داری . عجیب نیست . که نمیدونیم . نمیتونیم ذهن همدیگرو بخونیم . برای همینه امدیم . جلو رودخونه ذهنمون . جلوی ذره ذره فکرها و حرفهامون سدی بسازیم . تا با جمع شدن حرفها و حدیث هامون انرژی امید . فکر . انگیزه و تحول ایجاد کنیم .

میخواستم . به آینه دلم نگاه کنم .و دیده هامو بنویسم . میدونی برای حرف زدن نیازمند بهانه هستیم .

نمیخوام محدود حرف بزنم .  دوست ندارم . در مورد خاک و خاشاک زندگی آسمون و ریسمون ببافم .

ای آسمون که در بالای سرمون واستادی و از فراز زمین درست و نادرستمون رو نگاه میکنی .

خنده داره . من خواهم مرد .

من خواهم مرد . معناش اینه که سنگ تراش باید برام سنگی بتراشه : این زیر مرده ایی خوابیده . پوسیده و خاک شده . وقتی از کنار قبرم جوونی مثل خودم رد بشه . من چی میتونم بهش بگم . عزیزم حواست باشه . منم قبلا بیرون بودم . حرفی داشتم . کسی بودم برای خودم .

حرف مفت میزنم . اینها حرف نیست . حرفهایی رو دلم باد کرده .

منم . من بنده ناکس خدا . باز شعار شد .

منم . من از خود بیگانه . نه . اینها حرف اصلیم نیست . چرا این موقع شب بیدارم . ساعت ۳:۱۵ . چند دقیقه دیگه باید برم سحری بخورم . برای چی بیدار موندم ؟ دل تنگ خدا هستم . دلم تنگه . کمی برای غریبی و تنهایی خودم برای خدا گریه کنم . لااقل بتونم با خدا ندار بشم . خدایا گریه برای خودت رو نصیبم کن . منم . بنده ناسپاست . منم . بنده رو سیاه . خداییش کافی نیست . چجوری بگم . دلم بترکه ؟ بسوزم . ای خدا میدونی اینقدر سیاهی رو دلم نشسته . که زبانم دچار لکنت شده . کاملا میفهمم و درک میکنم دچار نقص شدم .

من همونم خدا . که از گریه و درد دیگرون گریه م میگیره . من چرا خودم بهانه گریه ندارم . خدایا نکنه سیاه شدم . سنگینم . عاطفم آلوده شده . اگر رمضون بره چه بهانه ایی برای دوستی پیدا کنم . میدونم . مثل روز برام روشنه . خودم میشم شیطون . نیازی به وسوسه برای گناه ندارم . برای دور شدن و آلوده شدن .

شده بخوای داد بزنی ؟ نتونی ؟ شده متهم و محکوم به اعدام باشی ؟ ولی با پرویی به چشم ولی دم زول بزنی ؟ شده . شده .........

من خدا . اگر قبرمو بکنی .و خاکم بکونی . از این حال دلم بهتره . خدایا بشکن منو . بمیرونی برام بهتره . ...آی خدا . آی خدا ....................

هق هق دلم روحمو قلقلک میده . ناز عشقت خدا . میدونم ازم ناراضی هستی میدونم . میدونم غصه داری از وجودم . آی خدا . آی خدا جون . مگه من غیر تو کسی رو دارم . نه .نه منم و خودت . منم دلت . ای خدا جون کاش بیابونی بود . خلوتی بودن . میتونستم صدامو آزاد کنم . میتونستم هق هق دلمو هوار میزدم . نمیخوام . نمیتونم . بی تو بودن و نمیخوام . به کی بگم . به دادم برس . مگه نگفتی بیا ؟ مگه نگفتی دعوتت کردم . آی خدا . آی خدا . آی دلم .

خدایا کاری کن . نذار کارم به بعد ماه رمضون بکشه . نذار این بار دل رو با خودم ببرم . ای همه داد من . ای همه فریاد من .

........................................................

الان ساعت : ۴:۲۷ صدای اذن صبح از مسجد محل در فضای شهر مسلمانان طنین انداز شده . هر ملتی . هر تفکری . هر بینشی و دارای آرمانی فرهنگ و آداب و رسوم خودش رو داره . این صدای اذن داره فریاد میکنه . آنهایی که بیدار شدن . وضو گرفتن . و الله اکبری و به سمت قبله مشترک می ایستند و حرفهای و هدف  مشترکی رو بیان میکنند . به همه هستی اعلام میکنند . ما جمعیتی مسلمان هستیم . خدا رو قبول داریم و مکتب و آرمان و بهانه ایی برای زنده و زندگی کردن داریم . و بی هدف و سرگردان نیستیم .

آنانکه خوابند . دلخوشند . ما همسفره و هم پیاله و همنفس مسلمانانیم . نگاه و دل مشترکی به جهان داریم . ما از نسل امروز تاریخ هستیم . امروز جزوه تاریخ است . که ما به اهمیت و جاذبیتهای آن آگاه نیستیم . گذشت زمان است . که به تاریخ ها قیمت و بها میدهد . ما غرق در آبیم و قدر آب نمیدانیم .

ما . سوار و مدهوش در زمانیم . گذشت زمان . حوادث روزمره . ما را در خواب و خیال برده است . آی نفس من امروز دیگر دیروز نیست . دیروز نسل ش از سهم من کنده شد . آیا حواست هست ؟ نه . نیست . چرا که ما مقهور و نا توان از درک گذشت زمانیم .

یادم میاد . زمانی ۱۵ سالم بود . یک مو در صورتم روییده بود . پیش خودم فکر میکردم . چقدر زمان دیر میگذرد . کی من ۲۰ ساله خواهم شد ؟ یادم رفته ۲۰ - ۲۵ - ۳۰ - ۳۲ - ۳۵ - را هم رد کرده ام . آی زمان که با شتاب مرا به سمت سراشیبی بعد از ۴۰ سال میبری . کمی آهسته تر . چه با شتاب این محدود عمر مرا با خود میبری . خبر ندارم . زمان نه گوش دارد . نه عاطفه و نه ..........

زمان . شکست خورده ام مکن . ندارم . چیزی در کوله بارم نیست . هر چه هست . گندیده گی است . هر چه آورده ام پوسیده گی است . رسوای جهان شده ام . با سرخاب و خزاب . این چه مکری است . با خود میکنم . خودفریبی تا به کی ؟ افسار جان و دلم سالهاست باخته ام به غیر . من اختیار خویش ندارم .  افسار کشی نفس من است . که با خود میبرد مرا .

این حدیث جانسوز پنهانی است . که از ناگفته هایم میفهمم . والا زبانم . زبان نفسم شده . به اختیارم نیست . من این گفته ها را پنهانی میگویم . اکنون نفس من در خواب است . زبانم لام تا کام هیچ با من نیست . حذر از دروغ . حذر از نفاق . حذر از ریا .

  نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 3:35  توسط نیم من   | 
اعتراف میکنم . بدم . ولی از بدی بیزارم

خوب نیستم . اما خوبی را دوست دارم

اعتراف به بدی . اقرار به خوبی . نیمی از راه جبران اشتباهات است

  نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 0:16  توسط نیم من   | 
از افاضات  صاحب نظران در باب زنان . بنده موارد ذیل را بیش از باقی درست میدانم با اضافات آن :
هر جا زن مورد احترام است، مردهای آزاده با تقوا هستند. ( بوجود آمدن مردان آزاده و با تقوا مستلزم حرمت سازی زنان توسط خودشان است )

کارانیس
درجات ترقی یک ملت در حیات اجتماعی، منوط به احترام زن است.( توضیح بالا )

گرگوار
برای یک زن افکار بلند و اندیشه های باز بهتر از لباسهای زیباست. ( اندیشه های بلند در لباسهای زیبا کاملتر است )

ساموئل اسمایلز
زیان بی وفایی زن بیش از زیان بی وفایی مرد است. از همین روی،قانون پاکدامنی در مورد زن سختگیرتر است. ( جان کلام همین است نیازی به اضافات ندارد )

دیوید هیوم
زن دانا به مرد الهام می دهد و زن زیبا مرد را مفتون خویش می سازد و اما زن مهربان،مرد را تصاحب میکند.( با این حساب زن دانا و مهربان ارجح است بر زیبایی که اگر هر سه باشد . اند باصفایی زن است )
عشق «زن» درمانگر درد مرد است.( عشق آگاهانه . سازنده و تحول آفرین )

حسین رحمت نژاد
مردان همانطوری خواهند بود که زنان می خواهند آنها باشند.( جامعه بد دست پخت زنان ناتوان و بد است . لطفا دنبال متهم نگردید )

ناپلئون بناپارت
زینت زنان برای حسود کردن یکدیگر است وگر نه مردان، به روی خوب و خلق خوش دل می بازند نه بر زینت و لباس.( تصدیق میشود )

محمد حجازی

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 20:56  توسط نیم من   | 
وقت تنگ است . زمان قلبمان را بی ما با خود میبرد . و ما بی خود رها شده ایم . من در دنبال دلم هستم .
  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 15:2  توسط نیم من   | 
هر چی آرزوی خوبه . مال تو

هر چی که خاطره داری . مال من

اون روزای عاشقونه . مال تو

این شبای بیقراری . مال من

منم و حسرت با تو ما شدن

تویی و بدون من رها شدن

آخر غربتن دنیاس مگه نه ؟   اول دو راهی آشنا شدن .....................

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 14:55  توسط نیم من   | 

رمضان . رمضان . با تو چگونه بگویم . که میروی و من هنوز در بی پناهی مانده ام . آه ای رمضان . میدانم بعد تو افسوس جانم را افسرده خواهد کرد . رمضان . سیر ندیدمت . سیر نخوردمت . سیر درد دل نکردم با تو . رمضان . رمضان . روی گفتگو با خدایم نیست . با تو میگویم . چرا خواب میمانم . وقتی میآیی و چرا بخواب بودن میزنم خود را وقتی هستی .

آخ ای رمضان . چه دردی نشسته بر جانم . که توان گفتن را از من گرفته . رمضان جان . رمضان . چه بگویم . که ثانیه ها میگذرند و من هنوز با تو دمساز نشده ام . تو زبانم را به گفتن باز کن . از خوبیت به من بده . تا از بد بودنم کاسته شود . رمضان . رمضان

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 23:50  توسط نیم من   | 

سلام . به خستگی . به انتظار . سلام به غربت دل . به اون که با من و من از اون دورم .

میخواستم برای این مطلبم اسم انتخاب کنم . موندم چی اسمشو بزارم . که همه حرفهامو از دلم بکشه بیرون . اعتراف نامه نیم من . آشوب دل . و..........

موجهای سنگین آشوبهای نیم من دلم رو به تلاطم انداخته . آدما دو نیمه دارند . یک تن نیستند . من دوقلوی نیم منم . امروز دوره ترک تازی نیم من تمام شده . خسته و کم نفس به لونش خزیده . من نیم منی هستم . که وبلاگ رو راه انداختم . توضیح وبلاگ رو من نوشتم . به نیم منم اصرار کردم بیا و اعتراف نامه رو . آشوب دل نامه رو بنویس عزیزم .

شاید خواننده من تصور کنه . و دلش بخواد مارک روانی و.... به پیشونیم بچسپونه . چه باک . چه باک اگر به روانی بودن خودمون اطمینان پیدا کنیم .

اما درد من اینها نیست . من دنبال ناشناخته و ناپیدای خودم هستم . او که همه من است . و من همه او نیستم . او که هر دم در کنج دلم خانه کرده . و از غربت بی او بودن نا شکیبایی میکنه .

از اصل منسئله دور شدم . نیم من هوسکرده اعتراف نامشو از ترکتازیهاش بنویسه . آشوب دل

خیلی حرفها و نکته دارم . سعی میکنم . روابط مسالمت آمیز نیم من ها همچنان دوستانه بماند . تا دو طرف با خونسردی همه حرفهاشون رو در محکمه وجدانم بزنند . تا راههای در پیش رو با هم مرور وانتخاب کنیم .

گویا جمع بندی اعتراف نامه نیم منم آماده نیست . بهش  فرصت میدم . تا کاملش کنه . و با اختیار بنویسه .

منتظر میمونم  .

...................

وقتي خداوند شما را به لبه پرتگاهي هدايت كرد، كاملا به او اعتماد كنيد.چون يكي از اين دو اتفاق خواهد افتاد: او شما را مي‌گيرد اگر بيفتید يا اينكه يادتان مي‌دهد چگونه پرواز كنيد

به اين غروب غريبم بخند حرفي نيست طلسم اشك مرا با فريب دزديدند تو هم براي فريبم بخند حرفي نيست

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 22:50  توسط نیم من   | 

خانم حالا : آرزوی بزرگی نیست. گرچه کمی کج و ماجوج است. شايد اگر از هوس گرگ شدن و خوردن گوشت مي گذشتي ' مثل يك بره معصوم اين موقع شب شير مي خوردي و در آغوش گرم يك حامي مي خوابيدي.
تا مطمئن نشوم پشت اين متن هاي ... آدم ذاتا خبيثي نشسته كماكان با تو مثل يك قديس حرف مي زنم.

..................

نیم من:

 حالا حالا ها مونده  منو بشناسی . حالا .

حالا حالا ها مونده منو به جا بیاری . حالا .

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 16:53  توسط نیم من   | 
حالا جان .
خدا قسمت کنه . بهتر همو میشناسیم .
من در وجود خودم گرگ و میشی نمیبینم .
اتفاقا گرگ و میش بودن رابطه ها در دیگرون هم برام زجر آوره
مقداری شوخی . طنز و پیدا کردن راههای گفتگو بعلا در این مسیر حرکت میکنیم .
جهت گیری حکیمانه جهان بسمت افزایش دوستی . کمک کردنها و........... ادامه پیدا میکنه . و رابطه گرگ و میش با رشد انسانها از میان خواهد رفت .
  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 13:12  توسط نیم من   | 

اینها که همه گفتید .
همه شعر بود و غزل .
چو از دل تو بگویی . سخن تازه شنایی
هر مرد و زنی را جذابیه است و دافعه ایی .
این جنس مونث . همش جاذبه گشته .
والا خیل موس موس کنان . اینجا به کار آیند
دنیای مجازی است. سخنم  تلخ مگیرید .
من هر چه که گویم . دلم نفرین و بلا نیست .
این سخن ها همه از سر لطف و صفایی است .
که از جذابه لطف نسوانات برخواسته .
منم آن رستم دستان . کز کرم . ماه رخ زیبای تو را
باقیش بماند .
فرنگیس عزیز . شمسی گلابتون . مهربانو سیندرلا . مارال با کلاس . ونوس خوب .حالای پنهان . و...............
اینجا پنجره ایی است . که دنیا را با هم ببینیم و بفهمیم .
تیکه بندازید . میریم به سرودن نسوان نامه که بالغ بر 60000 بیت مصور . از جدال نسوانات و ذکوران پولاد تن است . 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 12:57  توسط نیم من   | 
لوشانته : از اينکه مرد نيستم خوشحالم چون مجبور نيستم با يک زن ازدواج کنم
  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 12:40  توسط نیم من   | 
انسان ها دو دسته اند: آن هايي که بيدارند در تاريکي و آن هايي که خوابند در روشنايي
  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 3:0  توسط نیم من   | 
هر 3 ثانيه يکی تو دنيا ميميره بشمار1 2 3 همين الان يکی مرد يادت باشه يکی از اين 3 ثانيه ها نوبت من و تو
  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 3:0  توسط نیم من   | 

در وسط کویر زندگی کلبه ایی ساخته ایم . که همه دنیای ماست . خوب و بد مختصر است و محدود . محدوده آموخته ها . آموزها . ایمان و کفرمان با شعاع مختصری از کلبه زندگیمان فاصله دارد .

هر چه از این کلبه محدود فکری و اظهاری دور میشوی . شک و تردیدها . تهمت و انگها و.... گریبانت را میگیرد . حتی درون خود نیز از هجوم سئوالها و اندیشه ها در امان نیستی .

چه باید کرد ؟

سئوالها ردیف به ردیف در برابر اندیشه کپ کرده ات رژه میروند . و هجوم پی در پی خودی و ناخودی مانند طوفانهای شنی صبر و تدبیرت را زیر شلاق گرفته اند .

ب ایستی . زیر تپه های شنی روزمرگی زندگی مدفون خواهی شد .

اگر به کلبه برگردی . در حصار بسته باقی خواهی ماند .

به راه ادامه دهی خبر از طوفانهای در پیش نداری و سرگردان میشوی .

 اگر به بلا گرفتار آیی گویند دیوانه بود و احمق .

نه یاری نه همرهی . تویی و بیابانی بی منتها در پیش . شبها را در میان زوزه های تنهایی انسان در خوف و رجا باید بگذرانی .

معماهای زندگی پایانی ندارد .

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 0:0  توسط نیم من   | 

کو* شعرهایم را بخوان . تعریف کن . تمجیدت کنم . تقدیرم کن . تحسینت کنم . رنگم بزن . تا که رنگینت کنم . زیبا شویم . کو* بگو . کی*ت کنم . بهتر بگو . حالی کنم . با این دنیای مجاز . دنیا حیقیقی فراموشم شده . دنیای مجاز هستیم شده .

اینهمه همه حرفها نبود .

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 21:27  توسط نیم من   | 

وب گردی میکردم . با شعری روبرو شدم . با کلمه ایی مواجه شدم . که اسم کامنت گذاریم بود ( سوزدرد ) همون شعر رو اینجا میارم .

دشت می پیچد به خود از سوز درد

هر که بی درد است اینجا نیست مرد

 

عشق آمد جمله عین و شین و قاف

خنجری بر گرد رأسی در طواف

 

آری عشق آمد ز قاف و عین و شین

حا حامیم در میان یا و سین

 

عشق آمد جمله قاف و شین وعین

عشق یعنی یک کلام و آن حسین(ع)

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 11:14  توسط نیم من   | 

OFOGHEDOOR20: نجابت چيست ؟ نجابت آرامش وجدان است
OFOGHEDOOR20: نجابت بوته ايي است که در بهشت روئيده . و در دنيا خودنمايي ميکند
OFOGHEDOOR20: نجابت گل لبخند رضايتمندي از خويش است .
OFOGHEDOOR20: نجابت فرارتر از مرز فکر. جان و روح فروشي است
OFOGHEDOOR20: نجابت را نميشود غالب کرد .  
OFOGHEDOOR20: نجابت بدل ندارد
OFOGHEDOOR20: نجابت . نجابت است . آن سان که آفتاب تاريکي نيست .
OFOGHEDOOR20: نجابت همه اينها نيست . نجابت آنروي سکه انسانيت خدا محور است
OFOGHEDOOR20: نجابت هر چه هست و هر چه نيست از من فاصله دارد .
OFOGHEDOOR20: نجابت گمشده من . فراموش شده من . دلتنگي من . فقر من . نجابت اختلاف بين من و نيم من است

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 23:27  توسط نیم من   | 

هیچ فکرکردید . چرا زنها و مردها در غالب موارد حرف همو نمیفمند ؟ چی ؟ نفهمند . نخیر . هیچم نفهم نیستند . میدونی علت چیه ؟ نمیدونی ؟ خب من سعی میکنم . در قالب خاطره اون رو برات تشریح کنم .

یه دوره ایی بود . با خانمم زیاد اختلاف سلیقه ورفتار داشتیم . هی من میگفتم . اینطور درست نیست . اون بدتر میکرد . ساعتها و روز میشستیم با دلیل و منطق سعی در اثبات ادعای خودمون بودیم . اما نتیجه درستی و حسابی بدست نمی آوردیم .

پیش خودم . آخه چرا دو نفر زن و مرد بالغ و عاقل که منافع و... مشترک دارند . نمیتونند روی واقعیت های مشترک به تفاهم برسند . من به شخصه همه راهها رو انتخاب کرده بودم . کوتاه امدن . لج بازی . رو کم کردن . ترسوندن . هدیه خریدن . بحث منطقی و توجیه نظراتم و.... ولی میدیدم که اون حرف خودش رو میگره . و گویا حرفام شنیده نمیشه .

بلاخره یه راه جدیدی رو انتخاب کردم . بنا به این سخن که هر آنچه از دل برآید . لاجرم بر دل نشیند .

باید روشی رو در پیش میگرفتم . که چند خاصیت داشته باشد : ۱- مواضع تدافعی و مقابله تفکر زن در برابر مرد رو بشکنه ۲- حرفام رو از نگاه و تفکر زنانه بهش بفهممونه . تا براش کاملا قابل درک و پذیرش باشه . ۳- اونهم یاد بگیره از نگاه و تفکر مردونه به مسائل و مشکلات من نگاه کنه . تا عمق مسائل . خواستها و مشکلاتم رو درک کنه . ۴ - رشد مون در ایجاد ارتباط و گفتگو بر روی پایه های فکری مورد توافق تثبیت بشه . و پس از هر بحثی دوباره به عقب برنگردیم .

استراتژیمو رو با این عنوان انتخاب کردم . اگر من زن بودم برای شوهرم چگونه زنی بودم : و خواسته هام . ایرادهام و.... رو بر اساس شناختی که از خودم داشتم . از زبان تفکر زنانه بیان کردم . البته با دلایل روانشناسانه . و......و براش توضیح دادم . که من بطور مثال زن . چه کاریی باید انجام بدم . تا شوهرم حق و حقوق منو رعایت کنه . و حداکثر نرمش و همراهی رو با من داشته باشه .

و هر چه پیش میرفتم . گویا شناخت بهتری از مواضع و جایگاه مردانه من و دلایل جسمی و روحیم ÷یدا میکرد .

پس میشه این راه در در بسیاری موارد مورد استفاده قرار داد :

زنها بگند : اگر من مرد بودم . در برابر زنم چگونه رفتار میکردم . با دلایل و رعتیت همه مسائل پیرامونی و علمی . بازگو کردن اثرات مثبت و منفی رفتارها

مردها : من اگر زن بودم برای شوهرم چه میکردم : خواسته های مردانه اش را در غالب زن  ( فرضی ) مطرح کند .

پدر و مادرها در برابر فرزندان و کودکان : من کودک بودم . چگونه بودم . و........................

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 14:18  توسط نیم من   | 

نظر صریح :
بی تعارف . اگر دلم میگه دوستت دارم . دل تو هم میگه منم بدم نمیاد ولی شک دارم .
اگر خیلی وقت قلبم کم سو میزنه . دلیل داره دعوا نکن . درمون کن
اگر پوستت شاداب نیست . حال نداری . نمک زندگیت کم شده .
اگر دلت برای قلقلک تنگ شده . ولی باز شک داری . نمیتونی بگی . تابو شده گفتن منم دوست دارم .
اگر دلت گفت یاد اونروزا بخیر . نصف شب حموم میرفتیم . چه دلچسب بود . حالا چی .
اگر دلت گفت . آب نطلبیده مراده . راست گفته . شیرین گفته . گل کاشته . حرف ما رو زده . چه دل خوبی داری . هه هه
اگر نصف شب یاد نوازشها افتادی . کمی به دلن گوش کنی میگی بدون مرد یه چیزی کم داریم .
اگر دلت برای شوخیهاش تنگ شده . اذیتت میکرد .
تندی میکرد . غر میزد . چیکار کنم از دستت . چرا طنازی نمیکنی . چرا دلم از خودت پر نمیکنی . چرا تو رو دارم . اما احساس خلا میکنم . فکر میکنم هنوز از من دوری . کمی باورش کن . کمی نه همشو باور کن .
اگر دلت دلش خواست بگو به آینه دل مردت نگاه کنه . میبینی خونه خالیه  دیوی که خودت ساختی و ازش میترسی . وجود نداره .
بلکه یه خونه خالی تزیین شده آماده است . که برای تو ساخته شده .
زنها میتونند 90% درصد مردا رو با عشقشون بخرند و با مرد شناسی آرام و اهلیشون کنند . گناه مردا چیه زنها هنر اهلی کردن مردا رو ندارند ؟
به ما چه که شما میخواید گناه  10%  مردها رو بزرگ کنید . اندازه 90% و بکوبید سر مردا و ناله کنید . که جوونیم رفت و دلم رفت و.............
کمی اندیشه کردن سازنده بهتر از ناله و نفرین خاله زنک بازیهاست

  نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 22:26  توسط نیم من   | 

دیشب تا سحر بیدار بودم . بعد از اذن و خواندن نماز ( به یمن دلتنگی و مهمانوازی رمضان ) خوابیدم .

بگذریم . چیزی نیست ارزش گفتن داشته باشه ؟

 همیشه وقتی نماز میخونم ( عشقی . صد روز در میون ) در طول نماز مدام فکری با من است . دارم چه کاری میکنم ؟ می ایستم . فکر میکنم و کلماتی با معنای خاص رو  بیان میکنم . در برابر محضر خداوند خم میشم . به خاک می افتم . پیشانیم بر مهر میگذارم . ثنایی میگویم و برمیخیزم . قنوت میگیرم . و در برابر کسی درخواستم را مطرح میکنم .

بنام خداوند بخشنده مهربان . حمد و ستایش از آن توست . خدا . ای خدایی که مهربانی و بخشنده ایی . تو مالک روزی که ما دوباره زنده خواهیم شد . هستی . ( جایگاه خودم و او را در ذهنم مرور میکنم . او مالک آن روز ابدی است ) ایاک نعبدو و ایاک نستعین ( من اذعان میکنم . بنده توام و تو خدای من و قول میدم بنده کسی یا چیز دیگه ایی نباشم ) من رو به صراط مستقیمت راهنمایی کن . و نه راه کسانیکه ازشون ناراضی هستی .

نماز . در طول شبانه روز . گویا بررسی مجدد برنامه ها و مشخص کردن الویتهای بندگی است . و تلقین و تفهیم اهداف و رعایت اصول و موازین با خودم .

حقیقت : روزی علت نماز نخواندنم رو بررسی میکردم . سئوال از خودم : آیا منکر خدا هستی ؟ نه . آیا اسلام رو خلاف حقیقت و خرافه ایی میدونی ؟ نه . نتونستم دلایل قانع کننده ایی برای رد اسلام پیدا کنم . و اتفاقا عجایبی در قرآن و اسلام و دنیایی مسلمانان دیدیم . که دل و باطنم درستیش رو بطور ضمنی تایید کردن .   پس دلیل سبک شمردن نماز و تنبلی و نخوندن نمازت چیه ؟ واقعا خدا و اتفاقیکه در نماز میفته رو نمیفهمی ؟ برایم خودم سئوال بود . چرا به واقعیتی ایمان داری و اجرای اون رو مهم میدونی . ( بطور ضمنی البته . چون هنوز به یقین تحققی نرسیدم . دنبالش نبودم ) چرا یک بام و دو هوا هستی ؟ اشکال نماز چیه که نمیخونی و....................؟

دنبال علت بی میلی و سخت بودن نماز خوندن بودم . و مشورت با درونم میپرداختم . که بهم بگه چرا سختشه نماز خوندن ؟ . بعد کلی کلنجار رفتن و زیر زبونشون کشیدن به این نتیجه رسیدم . که :

 تو جوری منو بار آوردی . یا این جوری ساخته شدی . که دورویی عذابت میده . اینا نظر روحمه . به من ربطی نداره . من نمیتونم برم سر نماز . به خدا بگم . خدا جون چقده دوست دارم . تو خدای من . مواظب من . باحالی . افتخار دادی . من بنده ات شدم و مثلا خر و میمون نشدم و انسان خلقم کردی . وقتی گرفتارم . بهت میگم کمکم کن . وقتی کمکم میکنی چقدر ذوق میکنم . که خدا رو شکر بی کس و کار نیستیم . وقتی مادرم ناراحته من غصم میشه . میگم خدایا درد و بلاشو کم  کن و شادی و سلامت بهش بده و.........

اما همینکه از نماز پا میشی میری دنبال کارت . کارایی میکنی که خدا ( اونکه چاپلوسیشو میکردی ) گفته نکن . آقا جون ( بنده من ) پشت سر مردم حرف نزن .( اینا که چیزی نیست ) آقا عشق سکست رو کنترل کن . آقاجون از اون کارا نکن . اینکار خیلی فاجعه است . نکن . اگر بفهمند آبروت میره نکن . و ............

حالا بعد اینکارا دوباره میایی سر نماز . باز میخوای برای خدا چاپلوسی و تملق کنی . نیم من جون من نیستم . من یاد نگرفتم دورو باشم . سختمه . سر نماز خجالت میکشم . نمیبینی چقدر عرق میکنم . خدا خدا میکنم زود تموم بشه . وقتی نماز تموم میشه انگار از جون کردن راحت شدم . یه بار بتونم . تملق بگم . این تو رگ من نیست . سر همین . سختتمه و هر چند وقتی که در جریان حادثه ایی مورد ظلم قرار میگیرم و دلم میشکنه .  با سبک بالی نمازی میخونم . چه حالی میده . سر رو مهر میزاری . انگار حافظه مغز به شارژره پاکی و آرامش وصل شده . وقتی قنوت میگیری . انگار خدا بهت وقت خصوصی داده . میگه عزیز دلم کجا بودی . نمیومدی پیشم . وقتی در بین همهمه اطرافیان وایمیستی و میگی . دو رکعت نماز عشق خودم با خدا رو میخوانم . الله اکبر . از زمین و انسانها کنده میشی و تنهایی خودت رو احساس میکنی . و همه اطرافت به تاریخ می پیوندند . و تو میمونی و خدا . به اسم تو ای خدای مهربون . تو مهربان و بخشنده ایی . به روز جزات ایمان دارم و میدونم که رفتنیم . منو دریاب . رهایم نکن . من  محتاج توام . من هستیم به هدایت تو بستگی داره . کمکم کن تا راه رو گم نکنم . نزار به راه کسانی برم که تو ازشون ناراضی هستی .

و وقتی احساس میکنی این حرفها تایید کننده رفتار روز و شبته شاد میشی . زنده  و پاینده میشی . که به مرکز هدایت جهان وصل شدی . و اگر همین الان کره زمین کن فیکون بشه و تو در مواد مذاب آتشفشان هم بیفتی خیالی نیست . چون تو با خدای ابراهیم آشتی هستی .

این حس پنهانی لایه های گوناگونی داره . که بخشی گفته شد و بسیاری مورد اجحاف قرار گرفت و گفته نشد . تا بعدها به سر وقتشون برم و .......

  نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 1:54  توسط نیم من   | 

رقابت!
زیست شناسان معتقدند انواع نر جانوران زیباتر از انواع ماده آنها هستند (طاووس و شیر را به خاطر بیاورید) و دلیلش این است که در طبیعت، نرها باید برای به دست آوردن یک ماده با هم رقابت کنند و خداوند آنها را زیباتر خلق کرده تا بتوانند توجه ماده را جلب کنند.

در عالم انسانی، این اعتقاد وجود دارد که زن اصولا زیباتر از مرد است. شما چه تفسیری برای این قضیه دارید؟!
..............................
مطلب خودت رو هم نوشتم تا بدونی نظرم مربوط به کدوم نوشتته
بنظرم . در طبیعت زیبایی برای حیوانات جاذبه ایی نداشته باشد . گویا نرها مستحقق همه چیز هستند ( داوری نمیکنم . تنها برداشت ذهنیم اینطوری است )
اما در جامعه انسانها که عقل دارند و شعور و زیبا جاذبه مهمی است . زن را مظهری زیبایی قرار دادند . تا مردها جلد و کشته مرد زنها شوند . تا از ترشیده شدن دوشیزهگان جلوگیری شود .
شوخی میکنم .
مطمئن هستم . این عنوان ترشیده ( هر کلمه منفی دیگه )در ناخودآگاه روحیه  تاثیر منفی میگذاره .
من خودم رو مرد زن دوستی میدونم .
و فکر میکنم . اگر امکان و شرایط و شدنی بود . دوست داشتم عاشق همه زنهای متناسب فکریم باشم .
زن دوستی عبادت است .
پرفسور دردمند

  نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 3:19  توسط نیم من   | 

میخوام بگم همه انسانها . نمیدونم درست باشه . میخوام بگم من . نمیخوام قطعی از خودم بگم . میخوام نگم . میشه خود سانسوری . میخوام همه فکرها و حرفهای پریشون و متعادل . درست و غلط . خوب و بد رو رو پیشخون و ترازوی حقیقیت بریزم . و همه خوبیها و بدیهام رو یک جا ببینم . ببینم کجای من با کجای من همخونی نداره . اینها باعث میشه بگم . گویا ما انسانها بخاطر اینکه کاملا کشف نشده ایم . حتی برای خودمون ( اینکه میگن خدا ما رو بهتر میشناسه از اینجاست ) ما واقعا نمیدونیم چی هستیم . خدا که از خلقت ما کیف کرده . من واقعا حیرونم . چند درصد جمعیت انسانهای چند صد میلیارد نفری  که از زمان خلقت دم درآوردند و ادعا کردند . چقدر شامل این حرف خدا میشند . که خدا بخاطرشون به خودش تبریک ( احسن الخالقین ) گفته . و انسانها ( ما رو ) اشرف مخلوقات قرار داده .

اگر انسان اشرف مخلوقاته ؟ پس من کیم ؟ حرفم این بود . ما انسانها شخصیتهای لایه در لایه های فکری . احساسی و آرمانی داریم . از ترس خطا کردن . از ترس خارج از رنگ انسانهای ترسو و بزدل ( بسیاری ) شدن . از شروع و ادامه مسیر خودش نشاسی غافل نشیم .

من عمر محدودی دارم . مثل مگس . مثل پشه . مثا دایناسورهای منقرض شده . ما رفتنی هستیم . بیاییم . قبل از حکم رفتن ( اعدام طبیعی ) بدانیم و برویم . من فکر میکنم . خدا اشرف مخلوقاتشو دوست داره . دوست چیه عاشقشونه . نفهم میدونی که . رتبه عاشق و معشوق بالاترین کیفیت رابطه بین همه چیز میتونه باشه . آره با توام که میخونی . ناراحت شدی ؟ به درک . آدمی که نفهممه . چه جای عذر خواهی . اونهم در جایی که خودمونی و دوستانه میخوام عمق کلام و دوستیم رو با تو مطرح کنم . خوب بگیر دیگه چی دارم میگم .

فکر میکنم . خدا خیلی مشدیه . مگه میشه . خدایی اینقد باحاب باشه دنیای به این باعظمت رو ساخته . اون وقت ما رو کدخدای دنیا قرار داده ( دیوانه کره زمین منظورم نیست . جهان هستی رو میگم . که فاصله یک ستاره از ستاره دیگه چند میلیارد ساله نوریه ) بعدش گناهها . لجبازیها . اداهای احمقانه . و........... همه ما رو میبینه . بعد بهمون میگه دوستون دارم . و ضایع بازیهامون رو از چشم مخالفانمون میپوشونه . همانیکه اگر کسی بدونه . میگه عجب ادم پست فطرتیه . چقدر این ادم رذل و کثیفه . چیه ؟ خوشت امد پته خودمو میریزم رو آب . میخوای بگی . تو وضعت خیلی خوبه . ببخشیدا . ریدی . آمار همه دست منه .

خلاصه کلوم . باید خودمونو بشناسیم . همه بلاها از ناشناختگی بوجود میاد . این نکته اول حرکته . شناخت و تدبیر . و برنامه و........................

البته انصاف هم خوب چیزیه . راه رفتن روی طناب باریک زندگی که دو طرفش خطر سقوط و بدنامی است . باید احتیاط که شرط عقل است رو در نظر بگیریم .

بلاخره مسابقه جدی و واقعی بودن خطر میشه . سرکاری . خدا قرار نیست خلقتش رو برای سرکار گذاشتن مخلوقات انجام داده باشه

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 21:43  توسط نیم من   | 

حرفها در بن بست دلم . در همهمه خودخواهیها گرفتار شده است.
حرفهایم . هر کدام  ابراز وجود را . حق خود میداند .
مانده ام . حکم ولایت را . در حق کدامین اعلام کنم .
تسکین دهم .  آرام کنم . افکار پریشانم را .
تو بگو . که از کل میگویی .
من ؟ من نادانم . خود میدانم .
این نکته . اصل همه راستی هاست .
همه فریاد کنند . من نادانم . نمیدانم . این اصل همه رشد و کمال جویهاست.
دانستن من عین نادانی است . من نادانم .
خب تو بگو .
من ؟ من گذشتم . از خودخواهی .
گویم . که دگران بسی بهتر ز منند .
. تو . آری تو بگو . من کیم ؟ تا سخن از رشد و کمال گویم ؟ تو بگو
آفرین . آفرین . اول دوستیها راستی است .
اول خوبیها پاکی است .
در عالم همزیستی . نکنید . داد و فغان . نکنید . همهمه بی حاصل . اگر از هوش و حواس حرفی دارید .
داد نزنیم . آی همه مردم شهر . من میدانم آنچه را نادانید .
داد نکنیم . میفهمیم . من که نافهمی خود آگاهم .

آی ایهاالناس . داد میزنم از نفس خودم . خوار کرده مرا . حب و بغض . عجبم شده افسار تنم .
اول صحبت این است .

سیاهی چسبناک شب

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 13:7  توسط نیم من   | 

من امشب تا سحر بیدارم . قصه خواهم گفت . شعر خواهم خواند .

با او خواهم گفت . من کیم ؟ من چرا اینجا بی کس و تنها رها هستم ؟

تو چرا با من به نجوا سخن نمیگویی ؟ حسرتی است با من . که از خود دور گشتم .

نمیدانم . کجاست آن یار .  که خواند حرف جانم را .

مرا حیران رها کرده . سئوال پنهان من این است . اگر پای من لنگ است . اگر بیراهه  افتاده ام .  چرااا . او  نمیجوید مرا ؟

نگون بختی من این بس . افتادن از چشمش . مرا خار و ذلیل کرده .

او نمیجوید مرا . آن یار دیرینم .

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 2:13  توسط نیم من   | 

در دنیای مجازی من انسان بی رنگم . تا رنگها را بشناسم . تفاوتها را ببینم . تندی . زشتی و خوبیها را تشخیص ( بفهمم . چون به واقع نفهمم ) دهم .

یازده ماه از سالهای زندگی را بدون برنامه منسجم تحمیلی ( امساک ) گذرانده ایم . و هر سال یک ماهی است به نام رمضان :

هر اقدام جمعی . ملی و انجام کارها و رفتار مشترک . داشتن تفکری مشترک و..... به جمع و آنروزها حال و هوایی خاص میدهد .

رمضان . رمضان ماه خدا . ماه رحمت . آزادی و آسودگی از خود . رهایی . فرصت تحول . بازنگری و بازیابی . تمرین . بازگشت . اصلاح . ترمز در مسیر انحرافات . آشنایی با او . مهمانداری او . مهمانی من . دوستی او . تحویل گرفته شدن من . رشد صمیمیتها . کاهش رذالتها . شکستن نفس . تولدی دوباره . رفتن تاریکی . طلوع فجر . زمزمه بهار . و...................

من همیشه . در روز عید فطر روحیه شکست خورده ها را دارم . حال مردود شهریور . احساس مغبون بودن . زیاندیده و باخته .

دو روز پیش تصمیم نداشتم  . رمضان را جدی بگیرم ؟ ( عمق حماقت من . عمق آلودگی . روزمرگی . ناامید از حرکت و تحول . اسیر جریان گذشت زمان . حمال نفسم بودم . او میگفت بیخیال باش . محل نده . بگذر . من مرده بودم . نفسم بر من حکم رانی مطلق داشت . و..........)

بحث موعظه و بیان شعار و ادا و اصول بازی در آوردن نیست . من با ایجاد این وبلاگ تصمیم دارم . همه هستیم رو  وارد میدان نقد و بررسی کنم . من کیم ؟ چیم ؟ عجیب است بعد ۳۶ سال هنوز در خودم مستقر نشدم . من و نفسم با هم به توافق نرسیدیم . جنگ تا کی ؟ کی من و نفسم باید در یک مسیر مشخص و با معیارهای مشترک حرکت کنیم ؟ تا کی من باید مواظب باشم . نفسم از پشت به من خنجر نزنه ؟ تا کی زندگی در ترس و نگرانی ؟ چقدر این نفس من باعث خجالت و سرافکندیم شده ؟ باور نمیکنید اگر بگم . باور کنید . که اگر بگم این نفسم با من چه کرده . شوکه میشد . شاخ درمیارید . سرم هوار میکشید بابا تو دیگه کی هستی ؟ بابا تو دیگه کی هستی ؟

اما . هنوز فرصت باقی است . تصمیم دارم وارد مسابقه رمضان بشم . قبل از ظهر این تصمیم رو گرفتم . بعد از ظهری امدم نت . نفسم داشت خرم میکرد . میگفت بابا بیا با هجویات حال کن . برو چت چرت و پرت بگو . برو الکی گیر بده . و............. خلاصه مسخره بازی معمول و بی هدف .

القصه : منم و زمان مشخص مسابقه رمضان . معیارهای معین . ملاکهای برد و باخت . و جایزه های و توبیخ های روحی و فکری و احساسی .

تصمیم ندارم . آخر رمضان احساس کنم . من هنوز در مسیر هیچ بودن هستم .

البته قصد ادعا کردن هم نیستم . تنها وارد میدان بازی میشم . و طبیعت استقامت و جسارت و فکر و توانم را وارد آزمون میکنم . تا چه پیش آید

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 1:56  توسط نیم من   | 
به جان نشسته غمی . که داد رس کجاست ؟

به آتش سوزان زمانه ام . فغان است . که ناشنیده به آسمان میرود .

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 15:25  توسط نیم من   | 

سرعت تاریخ بدون وقفه و پر شتاب در طول تاریخ ادامه داشته است .

اما جامعه بشری تنبل . بازیگوش . پشت هم انداز . نادان و ناتوان . خودخواه و زیاده جو و..... همیشه از گذشت زمان عقب افتاده است .

عقب ماندگی انسان به علت . ناتوان از سازماندهی . نادان از درک ذات و مقتضیات خودش . بروز نفسانیات و آسیبهای آنها . در طول تاریخ باعث شده . پس از قرنها انسان نداند . و این ندانستند با ظلمها و ستمهای مستقیم و غیر مستقیم در جامعه بشری شده است . سرکوبی زنان و متناسب نشدن رابطه زنان و مردان یکی از آسیبهای آن است . اگر امروز بخواهیم باطن جامعه بشری را ترسیم کنیم . باید انسانی را در نظر بگیریم . که صدها استخوان در گلو . چشم . قلب و صدها درد و بیماری بر جان دارد . چنین جامعه ایی بیمار لنگان لنگان به جایی نخواهد رسید . هر افراطی تفریطی بدنبال خواهد داشت . هر کوتاهی زخمی تازه بر پیکره رنجور بشر وارد خواهد کرد .

با رشد و پیشترفت علم و دانش بشر دو پا به ابزار و امکاناتی مجهز شده است . و امکان تبادل لطلاعات و اندیشه ها باعث نزدیک زنان و مردان با یکدیگر و بالا رفتن توقعات فی مابین شده است . در طول تاریخ همیشه تابوهای ساخته اند . که درست و غلط نتیجه اش مانع شناخت و درک هستی مردان و زنان از یکدیگر شده است . آیا بدون درک عمیق . دقیق و شفاف بین انسانها امکان همفکری . همکاری و مشارکت در اهداف مشترک وجود دارد ؟ یقیننا نوچ

با رشد و آگاهی یابی جامعه بشری باعث رشد خواستها و بالا رفتن توقعات از خود و جامعه شده است . و چون سرعت تاریخ سریع تر از توان جوابگویی . درمان دردها و برآوردن خواستهای مادی و معنوی را ندارد . و بعلت شخصیت ناشکیبا و خودخواه انسانها همه در تقلای گرفتن حق و حقوق خود . نالیدن از کاستیها و..... هستند .

جامعه جهانی بصورت اجبار تاریخی به سمت درمان زخمها . برآوردن و پرداخت حقوق پایمال شده است . تا جامعه به سمت تعادل و متناسب شدن حرکت کند . ما جور کوتاهی و ناتوانیهای گذشته را تحمل میکنیم .  

 

  نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 20:2  توسط نیم من   | 

جامعه ایران شاید هنوز جوانترین جامعه جهان است . جوانان به مقتضی سنشان پر از انرژی و حرارت و شهوت هستند . تامین و ارضای شهوت کلید رهایی یا سقوط جوانان است . مغز جوان اولین درخواستش ارضا جنبه س ک س طلبش و و آزادی از بند شهوت و مستوری است .

زنان گمشده تامین خواسته های شهوانی و لذت جوییهای خود هستند . میدان شهوت و  لذت جویی بسیاری از مردان را به بی قیدی انداخته است . زنان از بیان خواسته های طبیعی خود در خجلت زدگی بسر میبرند . و اسیر تابوی مرد سالاری شده اند . مردان زن دار از نابلدی زنانش در عشق بازی در رنجند . زنان به مردان به نگاه متجاور مینگرند . مردان مترصد فرصتی هستند . تا کوره انباشته از شهوت خود را سبکتر کنند . تا فکر و روحشان به سکون و آرامش برسد . زنان در عین مظلوم بودن خود را از میدان بیان خواستها . گلایه از کاستیها و گرفتن حقوقشان به کناری کشیده اند . تا همچنان حق پایمال شود . مظلوم و بخشی از ظالم خودشان هستند .

روند این شرایط جامعه ایران را از تعادل خارج کرده است . ( خارج بود . به بیراهه کشانده است )

اینگونه بلاتکلیفی . برزخ و بد محصولی چه نتیجه ایی در بر خواهد داشت ؟

  نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 23:19  توسط نیم من   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  
https://www.sharemation.com/yaprac/CelineDion.wma?uniq=i7p3u3?uniq=-tawv2l?uniq=-16wqdf

کد آهنگ در وب نوا