حرفها و گفته ها . دردها و ناگفته ها |
زبان و فکرم را پرتاب میکنم . تا طعمه ایی باشد . برای شکار کلمات . ندانستم چه گفتم . همین ندانستن مرا بس . ...... . سهم من از زمان . سهم من از تقدیر زمان . سهم من . سهم من از باران تقدیرات الهی چیست ؟ خود را زیر بارش باران مقدرات رها خواهم کرد . تا به حجم روحم . احساسم . دلم خیس شوم .
ای بازی روزگار . به بازی خواهم گرفت تو را . هر چه سخت تر . محمکتر میشوم . هر چه مکارتر . جری تر میشوم . هر چه . هر چه . .........................
من دانسته ام . که دنیا فوت و فن ها دارد . اگر مطیع باشی . اگر بترسی . اگر بی تفاوت باشی . اگر حرفی برای گفتنن نداشته باشی . اگر ذهنت را از گفتن حرفهای نو پاک کرده باشی . دنیا سوارت خواهد شد . میبرد بی ترحم . میسوزی با صدا و بی صدا . باید حرف زد . باید ادعا داشته باشی . باید پایه های منطقت را از حق و عدل و انصاف بسازی . که نه بشکند . نه کهنه شود . و نه از بورس تفکر دور بماند .
من مدعیم . حرف دارم . حق دارم . هر کسی میخوای باش . من منم . بنده صاحب سند هستی . من دنبال سهم خود از بارانم . باران . به کمتر از آن قانع نیستم . سهم تو هم نمیخواهم .
یاوه میگویم . و از گفتن خود دلشادم . بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
..............
از سر و کول بلا بالا میروم . عاصی شده از دستم . بزنم میخندی . بکشم . نمیمیری . میگیرمت میآیی . میبرمت . میآیی . تو چرا میخندی ؟ منم بلا . هو ووووووووووووووووووووو اااااااااااااااااااااااااا منممممممممممم بلا ........ هووووووووووووووووووااااااااااااااااااااااااا پوزخندی کوچک بی رنگ . بی روح . خسته بر گوشه لبم ماسیده . بلا دلگیر شده از دستم . خسته . فکری میکند . شکلک در میاورد . لامصب بخند . شاد باش . آخه من چیکار کنم از دستت . من بلا ظله شدم از دست . ببین دیگرون چه میکشند از دستت . نزدیک که میشود . خودم را به آغوشش پرتاب میکنم . سنگینی هیکلم برایش سنگین است . قیافه اش در زیر فشار تنم . در هم رفته . سرخ و بنفش شده . با اهن اهن با هر جان کندنی . مرا کشان کشان به دیوار کناری نزدیک میکند . بالشی پشتم میگذارد . میرود دنبال قند و آب . چشمانم نیمه باز است . وا در وا . ولو اندر ولو خود را رها کرده ام . نای دست بلند کردن ندارم . خودم را به بالاتر از مرگ رسانده ام . بالاتر . مرگ هم امیدش از من قطع شده . مانده با وبال گردنش چه کند . میآید جلورویم مینشیند . دلداری میدهد . چیزی نشده . چرا ناراحتی ؟ چرا غمگینی صدها نفر همین الان حال و روز تو را دارند . بمان . بخند . شاد باش . اصلا پاشو کمی جفتک پرانی کن . ببین . ببین . اینجوری . ادای الاغهای زبان بسته را در می آورد . نیش خندی میزنم . به مرگ می گویم : توچقدر مسخره ایی . می دانستی ؟ برای اینکه دل مرا بدست بیاورد . قبول میکند خیلی خفن مسخره است . سنگینی نگاهم را رو تنم میاندازم . میبندم چشمانم را . رها میکنم خود را در فضای که تا کنون ندیده امش . مرگ با شتاب به بالینم می آید . صدایم میکند . پاشو . نخواب . بیدار شو . دیوانه زنجیری بیدار شو . منو نترسون . مسخره بازی در نیار . بیخیالش هستم . رها در رها شده ام . در فضای که نمیشناسم کجاست . دیگر در وجودم جاذبه ایی نیست . مرا در خودش نگه دارد . دارم از خودم کوچ میکنم . به ناکجا آبادم. به خانه ام . حال تمام شدگان دوره تبعیدی را دارم . بوی نمیشنوم . اما دلم میگوید بوی گل و ریحان در پیش است . چه خیال سازی . منظور دلم . بهشت است . او هم مرا میخواهد خام کند . داد میزنم << آی . ای بهشت غریب من آمدم . یار سفر کرده ات میآید . آغوش بگشا و مرا در بر گیر >> . قاه قاه میخندم . ناگاه چنان سوزی در بنا گوش خود احساس میکنم. که برق از سه فاز من و دلم میپرد . چشمانم را باز میکنم . مرگ دارد میخندد . ناخودآگاه دست چپم را روی سوزش صورتم میگذارم . ای بر پدرت << مرگ >> . چرا زدی ؟ قاه قاه میخندد . عصبانی میشوم . زبان درازی میکند . ای مرگ بی پدر . برای چی میزنی . فرار میکند . دوباره برمیگردد . و دوباره مسخره ام میکند . دوست داشتم. دوست داشتم . بازم بخوابی میزنم . حسابی کفری شده ام . دیگر طاقت ندارم . مثل برق از جا میکنم . و با بد و بیراه دنبال مرگ میکنم. دو سه بار در بین اتاقهای تو در تو دنبالش میکنم. اما هر چه میگردم . پیدایش نمیکنم . هاج واج مانده ام. مرگ کجا رفت ؟ راست بلا کجاست ؟ گویا دوستان خوبم . فرشته های مرگ و بلا مرا با خود نبرده اند . من مانده ام و آنها رفته اند . شیر آب را باز میکنم . آبی به صورتم میزنم . هوس میکنم . سرم را زیر آب خنگ میگیرم . سرم را بالا میاورم . شره آب لباسهام را خیس کرده . آخ جان . قربونت برم خدا . چقدر تو با حالی . ( با داد ) با معرفت . ( با دا ) با مرام . قاه قاه میخندم و تلفن را که خودش را کشته . و مدام زنگ میزند را برمیدارم . عشق من است . شهرزاد . جان ننننننن . سلام چطوری ؟ کجا ؟ نمایش چی ؟ مطمئنی نمایش خوبیه ؟ حال میده ؟ نه چیزی نشده . سرم هم چیزی نخورده . فقط کمی شارژم همین . باشه . باشه . تا نیم ساعت دیگه . قرارمون دم در تئاتر شهر . باشه ؟ خدا نگهدار . میبینمت .
راستی . الو . الو . الووووووووووو شهرزاد . دوست دارم . یهو وووووووو .............
چارخانه هایی کشیده ام . در ذهنم . اینها جدیت است . اینها . سهم عادل بودن . انصاف . خوبی . ... . اینها چاقوی قصابی احساس من است . این خانه پاک کن و جاروب خط خطی های زندگی است . اینها سیاه چاله های قلبم است . اینها زنجیرهای بر پاها . دستها و زبان من است . این سهم یک جا نشستن . و در کائنات دلم بازی با ستاره هاست . این ستاره سالها از من دور تر است . این ستاره گذشته ام بود . سوخت و خاموش شد . آفتاب را میبینی ؟ هنوز میتابد . آنطرف . آنسوی کهکشانها خدایی است . او راز خوان من است . اینها خانه های ندانستهای من است . اینها حکم محاکمه خود بودنم است . اینجا خانه ملت درونم . اینجا فصل بیابانگردی . سهم خود زنی . خود پریشانی فرهاد دلم است . اینها آبشاری است . که از ازل میآید تا به ابد خواهد رفت . چه خوش است . چارخانه یک جا نشینیم را پشت این آبشار بنا کنم . که نگاهم به آسمان دلم ممکن باشد . سهمی از ازل . نگاهی به ابد . بالای دلم پر از برق ستاره . زمین دل من فصل بهار . میوزد باد مستی از میان این آبشار . این بی خودیم آخر نیست . باید بر لبه پرتگاه ابد میایستادم . که فرو افتادن من سفری باشد . تا به ابد . سفری در اوج بلا . چه بلایی . وفا . صفا . دوا . شفا . رها . ....................
قلم بدست میگیرم . تند تند . . بی محابا همه اندیشه ها به بازی میگیرم . بی محابا میپاکم . میخراشم . می کنم . اینجا را فرمی میدهم . تا قوس دلم همچو طاق آبروی یار باشد .
پر شراب میکنم . خاک گلم را . میزنم خشتی پر مستی . خراب کند حال اوستایم را . استاد بنا . جان من مستی بزن این طاق را . نگذار صاف باشد . پیچ بده . تابش را ببر بالا . بگذار خراب آباد بماند . آی خراب آباد مست . مستیت فزون باد . درد و بلاید روز به روز دو صد چند فزون باد . باز کن دلت را . آتش اندازم درونش . تا بسوزی . دما دم . اوستاد بنا . قوس بده بر پیشانی خانه من . میخی بزن محکم بر قلب سینه اش . تا خون بریزد . رنگین شود . دیوار خانه . اوستاد بنا . استادبنا . استاد بنا
...................
به مکاشفه میروم . بیرون می آیم . به سیاست . اقتصاد . به بلاهای اجتماع . به دردهای فرهنگ . همه همه کاریم و هیچ کاره . حرف میزنیم و شعر میبافیم . از اجتماع خوب دوریم . انسان را در بی سرو سامانی یافته ایم . انسان سنتی در خانه خود نشسته . چای میریزد و میخورد . از مهربان . صداقت میگوید . از خرمنهای در باد . از دیم سال آینده . آب . باد . خاک . انسان مدرن در پی رنگ و لعاب . خط چشم و خط ابرو است . از پلشتی های زیبا شده . از اندامی که چشمها را کور کرد . از آسانسور . پله . از دیوارهای بلند . مست که میکنند . با حیوانیتشان کامل میشوند . شادند که تجربه نویی داشتند . هیچ کس فکر آسمان نیست . آسمان سقف بلند زمین . دنیای راز . دریای رمز . هیچ کس قلاب ستاره گیری ندارد . هیچ کس با ستاره ها سخن نمیگوید .
این حال . حال کوچکی ماست . وقتی در زمین هستیم . مورچه میشویم . عقلمان . دلمان . رسوا میشوم . اگر دستی به آسمان بکشیم .
..................
وقتی بلا می آید نمیگوید . تو خوبی . نازی . چه اندام ضعیفی داری . چقدر مستی در خواب زمستانی . حیفی . نادانی . حماقتت تو را بس. نه . نه
بلا که میآید . خط میکشد . روی هر چه که کامل نیست . روی هر چه که بی تاب است . روی هر شکی . بیداری ما اجبار است . باور کن .ناباوری ما جهل است . جهل . همه خواسته ما گشته . بلا که بیاید . نمی پرسد . تو کدام سوی جهان ایستادی . تو چه نازی داری . تو چه عشقی داری .
وقتی بلای سونامی میاید . خرد و کلان را دار و درخت را جای سنگهای بزرگ با خود خواهد برد . به لجنزار تعفن . باور نداری ؟ ندیدی ؟ که صداهای کمک هم بی جواب ماند ؟ امروز روز بلا شکنی ماست . باور کن .
من شنیدم . نهنگ زمین روزی به زیر اقیانوس آسمان خواهد رفت . من و تو سندبادیم . نشسته بر گرده این غول خفته . بیدار نکنیم . این خفته نهنگ را با تیر بلا خیز .
.........................
در عالم آسودگی خطری ما را تهدید میکند . بی دردی . آنسوی پر درد و خطر از بودن خود شادیم . چون دردمندیم . درد بی دردی علاجش آتش است .
مرد نشسته بود . صدای آژیر آتش نشانی خبر از سوختن میداد . کودکانم خاله بازی میکردند . نسیم باد پرده را به رقص گرفته . بود . نشسته بودم در خود . در فکر . سر به دیوار تکیه داده ام . چه کاری دارم . چه فکری . دنیای به این بزرگی . دنیایی را از کارهای نشده . چشمم به عروسکهای بچه هاست . فکرها در مغزم گره خورده اند . بیخیالشان هستم . آرام . نفسی عمیق میکشم . سینه ام سنگین است . بچه ها با هم حرف میزنند . هم همه میکنند . بیرون خانه بلا تکلیفی است . همه در تب و تاب . هر کس فکر کشیدن . از زیر پای دیگری است . باید تند تند پولها را جمع کنیم و به خانه ببریم . تا نفسی راحت بکشیم . در خانه که هستند . مغز و دلشان در فکر پولهای ریخته شده در خیابانهاست . رقبا زیاد شدند .استرسها بر همه چیز سایه انداخته . آن دختر بالغ غصه پنهان دارد . آن پسر از گفتن دردش عار دارد . آن مادر . خسته ایام است . آن پدر کمرش خم شده از تنهایی . هر کس سر در گریبان خود کرده . هز کسی بار دل خود را دارد . آن بی شوهر . تنها نگران حرفهاست . آن بی زن در پی خلوت و پنهان است . هر کسی از نادانی جمعی مینالد .
زمانه ما زمانه بزرگشدگان کوچک است . نادان بزرگ شده ایم . تنها بدنبال حجیم شدن جسممان بودیم . به .................. بی تمام
......................
نمیدانم . گفتن هر چیزی آسان است ؟ قلبم سنگین است . سنگین . آنقدر که دلم افتاده زمین . حال ندارم برش دارم . سنگینم . هدفون را در گوشم میگذارم . صدای موسیقی مدرن تاکینگ را زیاد میکنم . شاید تن سخته ام را از دور روحم بردارد . بچه ها شلوغ میکنند . لبانم آویزان . چشمان افتاده . سر خم کرده ام . به بازی انگشتان نگاه میکنم . مدام کار میکنند . آزادشان گذاشته ام . بنویسید . شاید . بتوانید . حرفهای تلمبار شده در جانم را بیرون بکشید . امیدوار میشوم . شاید
آسمان هرروز هزار رنگ دارد . رنگ آسمان را هزاران انسان شاد و غمگین . افسرده و سر خوش از جا کندن تعیین میکنند . دنیای ما انسانها اینجوری است . آهییییییییییییی میکشم . نفسی تازه میکنم . درد دلم را تسلا میدهم . و باز به تمشای بازی انگشتانم . دردی نافهمیده را در ناحیه سینه ام احساس میکنم . درد جسم نیست . درد درد است . درد ناگفته .
سر چشمانم را بر شانه های پلکهایم میگذارم . نگاهم را زوم میکنم . به آنجا که نبیند چیزی را . با موسیقی با صداها هوار پنهان میکشم . گویی در همهمه ها گم خواهم شد . نشسته ام . تکان نخواهم خورد . تکان بخورم . سنگینی فکر خود را به من تحمیل خواهد کرد
میگویم . بلا بگیری دل . چه بلا بودی نمیدانستم . چقدر طاقت داری . نمیترکی . نمیسوزی . دادی . فریادی . بیابانی . دردهای روزگار ما یه فرقی با دردهای گذشتگاه دارد . دردهای آنان روحشان . جانشان را جلا میداده . دردهای زمانه ما به افسردگی ختم میشود . آنروزگار دردهای در زیر آفتاب . در دشتها و بیابانها با طبیعت تسلا میافت . با کار و زحمت خود را میباخت . در روزگار ما دردهای بختک جانها شده است . وقتی می افتد . تا جان نکند . بیرون نمیرود . دردهای بی صدا . تنها مجازی آه بکشی . آنهم در خلوت دل . نفسی میکشم .لاکردار راه نفسمرا تنک کرده . نگاهها ناگفتنی است .
میخندم . بر خود بر او . بر این فضا به جانم افتاده . در چنگ بلا کز کرده دلم . تا بکوبد و خسته شود . کز کرده دلم . بکوب . بکوب . ..
................
خداوند مي فرمايد: بهشت را بر سه گروه حرام کردم :1-منت گذار 2-بخيل 3- سخن چين
ديندار آن است که در کشاکش بلا ديندار بماند و گرنه ، در هنگام فراغت و راحت و صلح و سلم چه بسيارند اهل دين ، آنجا که شرط دينداري جز نماز غراب وار و روز چند تشنگي و گرسنگي و طوافي چند بر گرد خانه ي سنگي نباشد . شهيد آويني
آدم ها مثل کتابن از روی بعضی ها باید مشق نوشت ... از روی بعضی ها باید جریمه نوشت ... بعضی ها رو باید چندبار خوند تا معنیشونو بفهمیم ... و بعضی ها رو باید نخونده دور انداخت
آنگاه که ضربه هاي تيشه زندگي را بر ريشه آرزوهايت حس ميکني؛ به خاطر بياور که زيبايي شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است
زندگي رنگ پريشاني گرفت هركه امد عشق را بازي گرفت رنگ ارزشها همه بي رنگ شد معصيت با عافيت همسنگ شد اي دريغا رادمردي ها چه شد قصه مردان عشق افسانه شد رسم ليلي مرد و مجنون زار شد عاشقي خر مهره بازار شد مي شود بار دگر همدل شويم در وفا چون پاك بازان گل شويم. عطش
..............
هر روز سر جاده زندگی می ایستم . انگار نه انگار که باید خسته شوم . از این تکرار در تکرار .
به امیدی می آیم ؟ بی تکدر خط میکشم . پایان راه را قطع میکنم . بی اندوه گذشته باز میکنم . فصل جدیدی پر از نور و امید بر سر شاخ شکسته . این چه امیدی است . این چه خیال است ؟ میکشدم . از هر چه بلاست به بالا . باز شروع کن . باز بگو . باز بکش خط جدیدی بر این پرده بی رنگ .
نمیدانم . این بچه گی ه خام دل من . میزند نقش به جانم . که حذری نیست مرا . بگو . بپر . بدو . بخوان . ننال . بدان هر چه تو خواهی شدنی است .
این یاس کجا رفت . این درد کجا شد . این وهم کجا بود . این نیش پر از درد چه خوب شد ؟
ندانم . ندانم . بدانم . بدانم . باز هم ندانم که ندانم که ندانم خدایا .
وقتی مینویسی میفهمم . قلبی به تکاپو افتاده .
وقتی مینویسی . همرنگ تلاش میشوی . همرنگ ظهور . وقتی که مینویسی
وقتی مینویسی . میدانم . میکاوی . میجویی . آن گم شده پنهان را
این حال تو . حال همه بیچارگان انسان بودن است . انسان ماندن است . وقتی مینویسند .
وقتی مینویسی . نگاهت را عطش پر میکند . دلت سنگ صبور اوست . وقتی مینویسی .
وقتی مینویسی . چهره ات . عاشقی را داد میزند . وقتی مینویسی .
لبخند تو بوسیدنی است . وقتی مینویسی .
آری میدانم . میدانم. بغیر از این هیچ راهی نداری . برای خود بودن .
بکاو و تلاش کن . که قلبت زنده است . وقتی مینویسی
امیدت پایدار . دلت بزرگ . روحت بلند . جانت قشنگ . عشقت زیبا . نگاهت پاک . خنده ات شیرین . بوسه ات ملیح . شادیت فزون . دردت قشنگ . سوزت آرام . همه آنها مستد دام باد .
...............
وقتی خدا مرا را خلق میکرد .
گفت : من تو را چرا اینقدر دوست دارم ؟
در بی جوابی خجل ماندم .
درمانده گفتم : الحمدالله . سبحان الله . الله اکبر
خداوندم شاد خندید و گفت : گویا تو هم مرا دوست داری .
...........
شعر من نوزاد من است . می زایم او را . وقتی باردارم
طبع من دم به دم باردار است . چه زایشگاهی است . در من
...........
|
رابطه اثر انگشت و بهره هوشي |
|
محققان موسسه پژوهشگران طب و توسعه بهداشت به رابطه بين اثر و نقوش پوست انگشتان سبابه هر دو دست و انگشت كوچك دست چپ با بهره هوشي پي بردند. |
فکر میکنم . دور نیست . از حرفهای امروزم فرار کنم . پنهان کنم . مخفی کنم . انکار کنم . توجیهه کنم . ماست مالی کنم . بخشی را که متعلق به نیم من کنجکاو است .
نیم منم اصرار دارد . پاک نکنم . حتی اگر بد است . نمی پسندی . بگذار اگر خواستی دوباره بد بگویی . بیایی ببینیشان . تجربه را پاک نکن . تجربه ی بد هم سرمایه است . شکست هم سرمایه است . سابقه همیشه بدرد میخورد .
شاید ( حتما ) راست بگوید .
تو زنی . چه کسی بهتر از تو زبان عشق را میفهمد ؟ تو زنی . برای گفتن با تو حیا تمیخواهد . با عشق که بگویی . زبان و دلت را میفهمد . تو زنی . زبان عشق را خوب میفهمی . خالص که باشی . نگاهت را هم میخواند . تو زنی . حیف که از ما دوری . تو چرا ما را از بودن خود محروم کردی ؟ مگر آن عشق زبانت گشته فراموش ؟ عشق کاملترین . برنده ترین حقیقت است . سلاحت را بدست گیر . تا قدرتت را ببینند . نافهمان بی عشق . تو زنی . معلم عشق . من مرد م . مبتدی آموز این درس . تو معلمی . معلم . عشق آموزجهان ؟ که آن را هرگز ندیدم . تو امروز کجایی؟
سالهاست در کلاسهامان معلمی حاضر نیست . تا بگوید . حرف اول هستی عین است . دومین حرف جلا بخش جهان شین است . آنچه درمان میکند . همه دردهای جهان را قاف است . سالهاست . حنجرم درمانده شده . از گفتن اینحرفها . ای معلم . ای زن . با شکوه . زیبا روح . من در عجبم . پس چرا نمیگویی ؟ چه شده . معلم کجایی ؟ دوست نداری ؟ محض ورودت به کلاس بر حرمت نامت قامت عشق ببندیم ؟ دوست نداری . چشمه جوشان دلت را سیر بنوشیم ؟ تو بگو برایم . بگو . باز بگو . حرف اول عین است . گر بخواهی به سعادت رسیدن . حرف دوم شین بهارم . کودک درس آموز دلم . حرف سوم نازنینم قاف است . بگو با من تا خوب بدانی . عشق . آنچه در نزد من گشته امانت . بخورید از این چشمه جوشان محبت . که سیراب شوید . جان بگیرید .
ناتمام
........
وقتی پرنده پرید . پریده است . ناآید به چنگ . آنچه از دست رهیده است . بهوش باش . نپرانی عمر و جوانی را . آنچه ز کف رفت . رفته است . نتوانی که برگردانی . عمری که سوخته است . اگر امروزت دیروز بدانی . دریاب امروزت را که فردا هم دیر است
این موسیقی مدرن تاکینگ چه راز پنهانی دارد . و کدام قسمت از حس روحی مخاطب را تحت تاثیر قرار میدهد . نانفهمیده های من از او چیست ؟ چه حسی را در من زنده میکند ؟ با اینکه زبان شعرش را نمیفهمم . این بخشی از خلا . خواسته و طبیعت لذت جویی من است . یقینا .
این موسیقی برای من شیک . راز آلوده است . حس تحول خواهی . تهور دوستیم را تحریک میکند . میشنوم نگاه و تفکر غیر خودم را . میپذیرمش و از دریافت آن لذت میبرم . آنچه میگوید . صورت دیگری از کشش قلبی من است . که به زبان و آهنگ دیگری مطرح میشود . میتوان آن را بده بستان روحی . احساسی و فرهنگی دانست . بدون گرفتن موضع تدافعی . سنگربندی و ترس از تحلیل رفتن . سئوال این است . منهم چیزی برای ارائه کردن دارم ؟ آیا فقط تفکر مصرف کنندگی در من نیست ؟ تفکرات قابل رشد و عرضه من برای دیگران چیست ؟ اگر حرفی برای گفتن ندارم . یعنی منفعلم . کوچکم . هر چند مدعی باشم و بلند فریاد کنم . هر ظرفی که پر باشد . صدایش آن را ثابت خواهد کرد .
حرفیکه زدم . و هیچ ادعایی برای خوب و بد گفتنش ندارم . بعضی مواقع اگر خواستی چرت و پرت بگویی . خجالت نکش . آخر ما هم میتوانیم احمق باشم . یعنی حقمان است . چرا به خود ظلم کنیم.
پینوشت : این موسیقی مثال است . هر محصول هنری میتواند مصداق این حرف من باشد
کجا بودم ؟ کجا هستم ؟ کجا میروم ؟ چگونه بروم ؟ چگونه میروم ؟و... باید روزهای کوتاه وبلاگنویسی . نوشته ها و واکنشها را ارزیابی کنم . تا بدانم کجایم ؟ چه کرده ام ؟ باخته ام ؟ یا برده ام ؟ برخوردها و واکنشهای تند هم میتواند زیبا باشد . اگر چشمان زیبا بین داشته باشیم . این چی میگه؟
تحریک واکنش سالم دیگرون و ارزیابی اونها هم میتونه سوژهایی برای کاری در فضای مجازی باشه . واکنشی که ممکنه منفی باشه . باید کمی قبول کنیم . نیاز به تحریک وشنیدن حرفهای نگفته داریم . چون این فضای مجازیه .مگه نه ؟
اوایل ازدواجم . دو . سه ماه اول
( این به خاطر یادآوری این خاطرست که میخوام براتون بگم ) اوایل ازدواج چون وضع مالیمون زیاد میزون نبود . و مثل جوونهای این دوره زمونه ترسو و بزدل نبودیم . که از ازدواج فراری باشیم . با کمترین امکانات دل به دریای مشکلات بعد از ازدواج سپردیم . ( مرد آن است که سنگ زیرین آسیا باشد . بی خیال بابا . خاطره تعریف کن . باشه . میدونم بلدی ) . آره عرض میکردم خدمتون مجبور شدیم . بخاطر مشکلات مالی در خونه ایی مستاجر بشیم . که یه واحد بزرگ رو با درب چوبی طور تقسیم کرده بودند . که بتونند به دو خانوار اجاره بدند . آپارتمان ما مرتبتر بود و همه سرویس داخل بود . و برای واحد بغلی تو حیاط سرویس مجزا درست کرده بودند .البته ما بیشتر از شش ماه اونجا نشستیم . ( جریانشو بعدا میگم . نه بزار همینجا بگم . شاید فرصت جور نشه و به مقدمه چینی نیاز باشه . علتش این بود که شوهر همسایه بغلی متعاد بود . و نمیتونست زیاد برای خانمش ورزش شبانگاهی انجام بده . از اون طرف خانم برعکس کوره آتش افروزش مدام هیزم میخواست . تا همچنان روشن بمونه . و بارها با بهانه های مختلف با اشاره میفهموند که ببین چه خوب میلرزه ؟
ببین چه خوش آب و رنگه و....
البته ماهم حسابی خجالتی و چشم و گوش ندریده بودیم . والا اگر امروز بود .
خدا باید به فریادمون میرسید ) خاطره بی تربیت بعضی از خانمها : ( خیلیهاشون . رو نمیکنند . انقدر اینا مامورلکند
) یه روزی بچه های ما خونه نبودند . و من خسته تو پذیرایی که پشت اتاق خواب اونها میشد . خوابیده بودم . خب میدونید درب چوبی نمیتونه عایق مناسبی برای صدا باشه . و کوچکترین زمزمه و حرفی از پذیرایی و اتاق خوابشون به گوش شنوای( تیز ) ما میرسید . همینطور بدون سرو صدا و تلق و تولوق در بین خواب و بیداری بودم که جاری هاجر خانم آمدند . و بعد کمی سلام و علیک که از اون صداشون میشد فهمید . زن سوپر لارژیه . بلند بلند حرف میزد . و هر چی هاجر خانم میگفت بابا ممکنه همسایمون باشه . اون بلند میگفت . نترس چراغاشون خاموشه . حالا باشه مگه چیه . کون لغش ( قیافه من ![]()
)(
خدایا از دست این زنها ) . پیش خودم گفتم عیب نداره . یه حرفی زده مهم نیست . کمی که گذشت صحبتشون رسید به مهمونی عروسی دیشب که جفتشون اونجا بودند . وارد مرحله عیبت و مسخره بازی س ک س یشون رسیده بود . جاری هاجر خانم : راستی هاجر . اون مرده یادته ؟ مردتیکه یه جوری خودشو میگرفت . هر کی ندونه . فکر میکرد . میخوام ک ی ر ش رو بگیریم . بکونیم . تو ک و س مون ؟ هی هاجر خانم بابا یواشتر مرده شاید باشه . من هنوز با چشم بسته داشتم گوش میکردم . و همینجوری چهار شاخ مونده بودم . واقعا زنها تو خلوتشون از این حرفها هم میزنند ؟ پس اون فرشته های زمینی . دوست داری زن عبادت است . زنهای فرشته خوی و....... همچین به خلوت زنانه نمیخوره .
اونجا بود . که یک فرضیه ایی در ذهن من بوجود اومد . که زنها هم میتوانند و دوست دارند و رویشان نمیشود . زورشان نمیرسد . آب برای شنا پیدا نمیکنند . والا شناگران بسیار قابلتری از مردان نگون بخت هستند . که فقط هارت . پوروت .....دارند . هارت و پورت واقعی نزد زنان آب زیر کاه است . البته امکان رد این فرضیه همچنان باقی است. و هر واقعیتی نیازمند دلایل گوناگونی . با یک دلیل قابل اثبات نیست .
س همچنان معتقدم . زنان رحمتند . ملائکه الله انسانی هستند . فرشته اند . دوست داشتن شان عبادت است . ترکشان گناه است . لبخندشان شادی آور . گریه شان ترحم انگیز . سوزشان جانگداز . مهرشان دلچسب . روانشانشاد ( نه اینجوریا نیست . باور کنید
) و..................( از خوبیها ) حتی بدهاشون هم خوبند .... است . خدا هیچ خونه ایی رو بدون زن قرار ندهد انشاالله
نیاز دارم . لبخند را با دل خوش بزنم . نیاز داری . وقتی میخندی . صدای خنده مرا هم بشنوی . میترسی . من هم مثل تو بترسم . نیاز دارم . قوت نترسیدنت باشم. همان که میخواهی . نیاز داری . وقتی فکر میکنی . من آن را خوانده باشم . من هم دوست دارم . هم بخوانم . هم خوانده شوم . نیازی داری . نیمه شبها غزل ها را در سکوت و بی تکلم بخوانیم. نیازت را دوست دارم . چون به نیاز مندیم قوت میدهد . نیاز دارم . نیازم را عاشقانه بگویم . معشوقانه بشنویی . و حرمت حرفهای عاشقانه ام را نگه داری . نیاز داری نیازت را نیاز ندانم . میدانم . نمیدانم . باور کن . نیازت را نیاز خود میدانم . که برایم فخر بفروشی و لذتش را ببری . آخر من نیاز دارم . که تو نیاز احساس بی نیازیت اشباع شود . نمیدانم . شاید این حرف نیاز تو نباشد . نیاز دارم . نیاز داری . میخواهیم نیازمند هم باشم . خوشی را با نیازهایمان تعریف کنیم . تا زائد نباشد . نیاز من خواسته تو . نیاز تو آرزوی من . نیاز دارم . صدای نیازت را مستانه بشنوم . باور کنم و ببینم . نیازت چقدر واقعی است . وقتی چنگ بر موهایم میکشی . میفهمم تو را . و لذت میبریم که نیازم را میفهمی . وقتی میرقصی . میچرخی . تاب میدهی احساسم . میدانم از خودت چه خشنود هستی . و من میخندم . که تو شاد باشی . که تو میخندی . که میفهمم . که تو شادی . خوبی . مستی .
عجب دنیایی است . اینها ستاه ایی است . که کمتر چیده میشود . نیاز دارم . تو بفهمی زبانم را . نمیفهمی ؟ واقعا بد می گویم ؟ اینکه نیازت را نگفته میخوانم . بد می گویم . نیاز داری ؟ بدانم نیاز را ولی نگویم که میدانم ؟ این چه رسم وارونه ایی است . در زمانه ما ؟ که نافهمی زیباتر از خوش فهمی است .
این همه نه از این روست . که بگویم میدانم . بلکه میگویم که بدانی چه زیباست . ناگفته بخوانیم نیاز همدیگر را
آب نطلبیده مراده
زمانی تصور میکنم . گویا هنوز جدی هستم . از خودم دور نشدم . چسبیده به من آن کنه نا جنس دلم . که نگو . نگو . نگو . نگو .نگو . نگو . لا مصب نگو .
میگویم . هر چه بادا باد . هر چه باد . اگر . شعله آتش به سرا پرده جان افتد . میگویم .
اول از همه . دهان تو یکی رو سرویس میکنم . که هی میگی نگو . دهن تو رو هم سرویس میکنم . که میگی بگو . لامصب . اگر آبروی تو هم بود . میگفتی بگو . بی وجدان . اوزگل .
ولی میگم . میگم که تو دیگه چقدر خری . امدی اینجا رو بخونی .
تا تو باشی . نایی جایی که یکی داره آبروی خودشو میبره . عوضی . ![]()
![]()
بگذریم . بابا . حالا دلخور نشو . چیزی که بهت نگفتم . مگه عوضی نیستی ؟ هستی دیگه . دبع نکن . تو وجودت بگردی . مطمئنم . میبینی یه گوشه وجودت خیلی عوضیه . از اون ناکساش . که هیچکی تا به حال نفهمیده . حتی خود خرت . نه ببخشید . دیگه قرار نبود . بد نامربوط بهت بگم . وجدانا خر بهت نمیاد . بزار ببینم . نه اصلا بهت خر بودن نمیاد . تو خیلی ماهی . ماه هم یه چیزی عوضی داره . ای بابا دیدی خر شدی . پس خر هم هستی . چی منم خرم؟ راست میگی؟ مطمئنی ؟ جون من صداشو در نیار . هیچکی خبر نداره . دمت گرم نگیا .
خودمونیم . صداشو جایی در نیار . داری کم کم آدم میشی . یه کم دیگه تلاش کنی . مطمئنم موفق میشی . از قدیم گفتن . خواستن توانستن است . تلاش که باشه . همه چیز درست میشه . راستی ازم که دلگیر نیستی ؟ میدونستم . تو خیلی باحالی . والا اینقدر باهات ندار نبودم . که خودمونی باهات شوخی کنم.
پس خیلی دمت گرمه . ایول
هی . آقا . خانم . تشریف بیارید اینجا . به جون خودم ما عادت نداریم . به مهمونمون توهین کنیم . از قدیم هم گفتن مهمون حبیبه خداست . تو فرهنگ ما ایرانیها هم مهمون نوازی یک شرطه . این برنامه دوریبین مخفیه . میخواستند واکنش اجتماعی شما رو بررسی کنند . الحمدالله شما هم که مظهر فرهنگ ایرانی و خانوادگیتون رو نشون دادید .
احساس میکنم. جامعه ما . خودم شخصا نیازمند ورود به دنیای جدیدی از معنا و مفهومهای تجربه نشده هستم . انسانها پس از ورود به آن دنیای تجربه نشده است . که میتوانند برایش نیاز ناشناخته شان را کشف و ایجاد کنند . تاریخ بشر مملو از این واقعیات است . انسان تخمی که کاشته شده است . میوه و محصولش محدودیت ندارد . تنها کافی است .استعدادش را در خود ایجاد کند . دنیای بشر دنیای تحولات است . دنیای رشد و کمال . . هر جا دیواری کشیدی . بخشی از وجودت را سرکوب کردی . هر جا اشتباه کردی . از بخشی از حقوقت محروم شدی . هر جا به بیراه رفتی . از اصل حقوقت غافل و محروم ماندی . و به خسران و تباهی افتادی . بازی زندگی انسان . بازی برد و باخت در همه ابعاد میتواند باشد . بایستی باختی . نروی باختی . محکوم به رفتنی . مجاز به گریه نیستی . گریه ات دردت را نمی کاهد .
جامعه ما . من دلتنگ انرژی هستم . همان که برایم سئوال است .نمیدانم ریشه و و اقعیتش چیست . فقط میدانم حقیقت نیم منم در آن ناشناخته نهفته است . و آن محتاج کشف و استخراج و توسعه است . اگر میخوای تفاوت کم توانی و پر انرژی بودن را بدانید . به اثر این موسیقی بدون توجه به معنای شعر آن میتواند . منظور کلام من باشد . مدرن تاکینگ
................................. کامنت چتی :
OFOGHEDOOR20: سلام به شاخه نبات
OFOGHEDOOR20: به شيريني کلامش
OFOGHEDOOR20: به خوش بويي عطرش
OFOGHEDOOR20: به نگاهش .
OFOGHEDOOR20: به صدايش
OFOGHEDOOR20: به بهانه هاي پنهانش
OFOGHEDOOR20: به آنچه به زبان نياورده
OFOGHEDOOR20: به آنچه او ميداند و من ميگويم
دوره راهنمایی و دبیرستان دوره دختر بازی و حال وهوای عجیب و غریبی داشتیم . گویا تو این سن آغاز و بیشترین کشش به جنس مخالف بوجود میاد . اون موقع ها به این مدرنی نبود . که کشش های به رخت خواب و ماچ و بوسه و..... ختم بشه . دادن نامه . کشیدن نقاشیهای شمع و گل و پروانه و تیری که از قلبی رد شده . آخر دختر بازی محسوب میشد .
یادم سر کلاس کمتر به درس معلم گوش میکردیم . من کارم شده بود . برای بچه ها نقاشی عاشقانه بکشم . اون هم سر کلاس موقع درس دادن . دوره جالب و عجیبی بود . مدرسه راهنمایی دخترونه و پسرونه کنار هم بود . یه دختری بود به نام سپیده که اتفاقا لطیف و سفید بود . و بشدت زن و طناز . همه سعی میکردند با اون دوست بشن . و این دوست شدن و هیجانتش چه طعم و احساس عجیبی داشت . من نمی تونم حس دیگه ایی براش معرفی کنم . که اینقدر بچگانه . پاک و پر از هیجان باشه .
................................................ نکته :
همه مردم از آنجا که کمبودها و نواقص خود را می دانند و مشکلات دیگران را نمی دانند، این احساس را نسبت به دیگران دارند اما حقیقت این است که هیچکس احساس خوشبختی کامل نمی کند (زیرا این طارم فیروزه بر کسی خوش ننشست). در عین حال فراموش نکنید که موفقیت ها نسبی است، کمی به اطرافتان بنگرید، با دقت بیشتری، خواهید دید که اتفاقا شما جزو افراد موفق هستید و اگر کاستی خاصی هم دارید، می توانید با تکیه بر رحمت الهی، یعنی اصل «کوشش» و «توکل» حتما به نتیجه برسید. در قضاوت هم عجله نکنید که زیان خواهید دید.
اگر خواستید . دمی . ساعتی دل به ترنم آبشار موسیقی ملایم بسپارید . به موسیقی وبلاگ آینا دل بسپرید
قدم . قدم با خود نشسته ام . هم قدم نیم منم . میگوید . برویم . میرویم . میگوید . دلتنگ ماجرا جوییم . ساز و باساطش را جور میکنم . میگوید دلگیرم . با دلگیریش به غمساری مشغول میشوم . میگوید . تو دیگر کی هستی ؟ میگویم من همراه توام . دل توام . تو یار منی . بهار منی . درد و بلای منی . میگوید . چرا اینقدر با من میسازی ؟ میگویم . بدون تو من ناقصم . یا باید تو همراه و دم دل من شوی . یا اینکه من از خودم دست بشویم و هم ساز و هم داستان تو شوم . میگوید کاری ندارد . تو به دل خودت برس . من هم . میگویم نه . من و تو دو تا هستیم در یک وجود . تو باید از خودخواهی و خود پردازی دست برداری و حق مرا هم در نظر بگیری . چندین سال با اختلاف و کشمکش گذرانده ایم . بیا با گفتگو با منطق حق همدیگر را مراعات کنیم .
نیم منم . خجل از ترک تازیهایش و مراعات و صبوریهایم . از آن نفس سرکش طغیانگرش کمی کوتاه آمده . و بنظر میرسد با توافق و همدلی دنیای بهتری میتوان ساخت . دنیایی سرشار از برزگواری . گذشت تا همه سهم زنده بودنشان را با عشق بگیرند . نه به زور . نه ..............
سریال میوه ممنوعه حامل نکته های پنهانی بود . که بطور غیر مستقیم به جامعه القا شد :
۱- عاشق شدن مرد به معنای هوس ران . لاابالی بودن مرد نیست . شخصیت مثبت حاج فتوحی شان مردان عاشق و عاطفه زن دوستی مردان را در جامعه را توجیه کرد . شاید بتوان نتیجه گرفت بدترین . تابو ترین مسائل فرهنگی . اجتماعی و خانوادگی را میتوان با این روش اصلاح کرد . تنها انتخاب زبان و سوژه مخاطب پسند مهم است . تا نتیجه مطلوب حاصل شود .
۲- زن حاج فتوحی ( قدسی ) هر چند در بخشی از سریال با حاجی عاشق ما همراهی نکرد ( کم لطفی نمود ) و در بسیاری از وظایف همسری ( شوهر داری ) خود در سالیان گذشته کوتاهی کرده بود ( بی محبتی و با اهمیت تر بودن کارهای اجتماعی و اداری نسبت به شوهر جونش ) اما در آخر بدون دعوا و درگیری با بزرگ منشی و بزرگوارانه حاضر شد خود را از زندگی حاج فتوحی کنار بکشد . حامل این پیام بود . که زنان شخصیت کنه وار . و زیگل شدن را کنار بگذارند . و بعنوان شخصیتی مستقل شان خود را حفظ کنند .
هفت چیز انسان را از پای در می آورد و هلاك میسازد :1-سیاست بدون شرف 2- لذت بدون وجدان 3- پول بدون كار 4-شناخت بدون ارزشها 5- تجارت بدون اخلاق 6- دانش بدون انسانیت 7- عبادت بدون فداكاری
ان وقت كه متولد مي شوي برايت اذان مي گويند و ان وقت كه مي ميري برايت نماز مي خوانند و چه فاصله ي نزديكي است بين اذان تا نماز
ما و مجنون درس عشق از يک اديب آموختيم او به ظاهر گشت عاشق،ما به معني سوختيم
گویا اینو برای من گفتن:
حضرت امام صادق علیه السلام فرمودند: از نشانه های شراکت نمودن شیطان که بی گمان این نشانه بیانگر شریک شدن شیطان در روحیه و اعمال شخص است این است که شخصی بد زبان باشد و باکی نداشته باشد که چه می گوید و چه درباره اش گفته می شود. وسائل الشیعه 285
چه صدایی دارد . این صدای دل . تپش دلم رها شد . در این فضای ناب
دل مرده گيها را رها شدند .
در چمن زار زيباييهای وبلاگت ميخوابم .
به اميد ديدن روياهای عاشقانه
آنچه را سالهاست با من نبوده است .
تنها اسمی از آن شنيده ام . خاطره ايی خوانده ام .
دل را به او بخشيده ام .
شايد سراغ من نيز بيايد
آنکه نامش عشق است .
کلامش زيباست .
بوی دهنش ديدنی است .
نام نگاهش مستی است .
شايد از کنار خانه آنها که ميگذرد .
دورا دورا ببينمش . راه رفتنش را . نگاه کردنش را
دوست دارم . با همان لبخند . که با گلها هدیه میدهد .
بخواندم . فرار نکن . خانه دوست اينجاست
..................................
با موسیقی وبلاگ آینا حال کنید
دوران نوجوانی آنچان مسئولیت دار نیست . پس میگم . واقعا وقتی به بعضی از کارای گذشته فکر میکنم . متوجه میشم . بسیاری کارهای امروزمون هم منطق و دلیل موجهی نداره . و اینرو زمانی متوجه میشیم . یک رده سنی بالاتر بریم . و در جو دیگه فکری و احساسی قرار بگیریم . تا بر اساس موفقیت ها یا عقب کردهامون امروزمون رو تحلیل کنیم . و به خودمون امتیاز بدیم . برنده هستیم یا بازنده
یادم میآد . تو سن ۱۷ -۱۸ یه دختر شیطونی تو کوچه پشتیمون بود . که با رفتار و نگاههاش به بچه ها آمار میداد . برای دوستی . پشت بوم خونه ما بطور شمالی و جنوبی پشت به پشت هم بود . و مواقعی که پشت بوم بود دختر میومد از پشت پنجره بالکن دست تکون میداد . چشمکی رد و بدل میشد . تو اون سن همین مختصر هم تو اون دوران جذابه خودش رو داشت . یه چند وقتی گذشته بود . من هم کلاف که کارمون شده دست تکون دادن بی حاصل . هی فکر میکردم چیکار کنم . جاذبه ارتباط بالاتر بره و ثمره ایی داشته باشه .
چون از خونه های هم ردیف دختره منو میدیدن همه کاری نمتونستیم بکنم . یا حرفی بزنم . حتی نمیتونسم مدام به خونه دختره زل بزنم . بخاطر همین بیخودکی تو پشت بوم راه میرفتم .و جور رفتار میکردم . که کسایی که منو میبینند . فکر کنند . کاری دارم انجام میدم . و شک نکنند . و هر چند وقتی به مسخره بازی های دختره که پرده رو کنار زده بود و میرقصید نگاه میکردم . و شوری از هیجان و کنجکاوی شبه عشق تنمون رو تبدار میکرد . کم کم از این وضعیت خسته شده بود . نه رشد و پیشرفتی . اینم شد کار بیاییم پشت بوم الکی خوش بازی در بیاریم .
اون دختر مثل همه دخترای دیگه دنبال بازی کردن بود . من بدنبال دیدن صحنه های مهیج تر تا کنجکاویم ارضا بشه و تجربه جدیدی اتفاق بیفته . اون دختر مثل همه دخترای دیگه با لاس خشک بازی لذتشون ارضا میشد . من دنبال دیدن جذابیتهای بیشتری بود . تا احساسم از روی زمین کمی بره بالا . نمیدونستم چیکار کنم . نه میتونستم بلند حرف بزنم . نه میتونستم زل بزنم به خونه اونها . هوا هم که تاریک میشد . از یک جهت خوب بود . از یه جهت . اینکه دیگرون منو نمیبینند . و من راحت میتونم چشمهام زوم کنم . رو رفتار و حرکات دختره . یه عیب دیگشم این بود که . تو تاریکی هوا دید من هم کم میشد . و از روی دیده ها نمیتونستم لطافتهای دختر رو احساس کنم و....
یه فکری به ذهنم زد .تا هوا تاریک نشده . باید یه حادثه مهیجی اتفاق بیفته . تا این همه وقت کشی ثمری داشته باشه . و هم اینکه خاطره صحنه های دیده شده چند روز باهامون بمونه و حال کنیم .
نمیدونستم قبول میکنه یانه . ولی مثل همه کارای دیگر وقتی تصمیم میگیرم . حرفم رو نمیخورم و میگم . بنظرم انتظار زیادی ازش داشتم . دوست داشتم لباسشو تو خونشون در بیاره . و برقصه و من بتونم با شور وصف ناشدنی لطافت اندامشو و خصوصا ترکیب لیموهاشو ببینم . فاصله مون ۲۰- ۳۰ متری میشد . مونده بودم با محدودیتهایی که دارم . چطور خواسته و منظورم رو بهش حالی کنم . و چطور با زبون بی زبونی خواهشم و شدت علاقه و خواستم رو بهش بفهممونم . تا همراهی کنه . تنها راهی که به ذهنم رسید اجرای پانتومیم وار خواستم بود . اول با دستم چندین بار بهش اشاره کردم . که حواست باشه . میخوام حرفی بزنم . متوجه شد . بعد کاپشنی که تنم بود رو طوری اجرا کردم . که حالت در آوردن لباسها بود . ماشاالله اینقدر سلولهای خاکستریش غیر فعال بود . ۱۰ دفعه اجرا کردم تا دوزاریش افتاد .
وقتی فهمید منظورم چیه . مسخره بازیش گل کرده بود . میخندید و ........ خلاصه اون روز مایوسو پشیمون از چنین کاری سلانه سلانه دست از پا دراز تر برگشتم پایین . چقدر به خودم بد و بیراه گفتم بخاطر اینهمه منت کشی .
تو چی فکر میکنی ؟
هر کس توان هم کلام و هم قدم و ثابت قدم ماندن در مسیر عشق را ندارد . عشق در زمانه ما شعار دهن پر است . عشق شعار از سر شکم سیری است . عشق کوری عقل و نادانی جهل است . عشق واژه ایی است . که آنسوی مرگ معنا میشود . درد مرگ کوچکتر از درد عشق است .
عکسی برای باز خوانی دوباره عشق . تا یاوه نبافیم . چرت نگوییم . حماقت خود را فریاد نکنیم . تقدس عشق را به سخره نگیریم . شان او را کوچک نشمریم .
چون عکس ناراحت کننده بود . اون رو در وبلاگ قرار ندادم . آدر ذیل میتونید ببینیدش
وقتی لختی برایم سئوال است . این لیموهایت . چه زیبایند . نگاهم میکنی . متعجب . این چه سئوالی است ؟ مستی ؟ عاشقی ؟ آرام و متعجب نزدیک میشوم . بی توجه به نگاههای متعجبت که مسیر و باطن نگاهم را میخواند . لیموی راستت را با پشتن دستم نوازش میکنم . نمیدانم .چرا چشمم بسته و خمار میشود . ذهنم مشغول است . این لیمو چه حکمتی دارد . نه بویی دارد . اما نگاهش مستی و خماری دارد . به نگاهت زول میزنم . نگاهامان پر از حرف و حدیث است . چه میگویی ؟ تو چه میخواهی بدانی ؟ از چی متعجب هستی ؟ این چرا اینقدر زیباست ؟ هه هه زیر میخندی . من چه میدونم . زیبا است ؟ کجاش زیباست ؟ همه جاش . فرمش زیباست . چه نرم است . چرا اینطوری است ؟ چطوری ؟ قالب کف دستم است . ریز میخندی . میگویی . خب حتما برای کف دست تو ساخته اند . میگویم . راستی . با هر دو دستم . هر دو لیمو را در کف دست میگیرم . در فکر به کنجکاویهایم فکر میکنی . میخواهی بدانی به چه نگاه میکنم . به چه فکر میکنم . چه احساس و درکی داری از لیموهایم . واقعا لیموهایم . اینطور که میگویی زیباست ؟ نپرسیده سئوال ذهنت را میخوانم . آره . خیلی زیباست . از جواب شاد میشوی . و من را از خود میدانی . در قلبت جای خالی باقی نمانده . منن در قلبت پر شده ام . میدوانم کلید قلبت را با لبخندت به من بخشیدی . نگاهت میکنم . با لبخندی دیگر . احساس و فکرم را تایید میکنی . میگم . حرفی بزن . چیزی بگو . میگویی . چه بگویم ؟ حرف دلت را . صورت را به گوشم نزدیک میکنی . میپرسی . میخوای همه چیزم مال تو باشه ؟ شور شیرینی همه جانم را فرا میگیرد .غیر از آره چه میتوانم بگویم .حرف نمیزنم . به چشمانت زول میزنم . چند لحظه ایی همه حرفم را جمع میکنم . حرفهایم را در سکوت به لبت میزنم . چند دقیقه ایی است . حرف دل لبهایمان ادامه دارد . دیگر فکر نمیکنم .
قرار گذاشتم . هر چی عشقم کشید . بگم و بنویسم . و حق دنیای مجازی رو بجا بیارم . خوب و بدم رو در ترازو رسوایی مجازی بسنجم . سعی کردم همه جور بگم . طوری نوشتم . که برای خودمم سخت بود . اما نوشتم . انسان موجود بی حیایی ه . حداقل میتونه باشه . انسان ابعاد مختلفی داره . خیلی درد آوره ما در شناخت خودمون هم سنتی عمل میکنیم . سرعت تحولات هر روز بیشتر میشه . ما خودمون با چندین سال قبل قیاس میکنیم . و راضی هستیم . که تفاوت کردیم . بنظرم میاد . اگر بتونیم . به حقایق وجودیمون که در افراد گوناگون متفاوته پی ببریم . میتونی با تسلط و مدیریت اونها راههای چند ساله رو خیلی سریع طی کنیم . انسان موجود اسرار آمیزیه . حتی برای خودش . ما وظیفه داریم . هم در کشف خودمون کوشا باشیم . و هم در شناخت و کشف شدن دیگرون کمک کنیم .
به دنیای شناخت ذخایر روحی . فکری و احساسی خوش آمدید . اینجا تصمیم دارم . بی حیا یک جنبه احساسیم رو مطرح کنم . ببینم چطور میشه .
چند روز پیش بعد از ظهری یک قسمت از سریال چهل سرباز که ساخته محمد نوری زاد و داستانهای فردوسی . تاریخ صدر اسلام و داستانهای شاهنامه فردوسی رو در هم تلفیق کرده . رو نگاه میکردم . این قسمت زمانی رو نشون میداد . که فردوسی شاهنامه رو به دربار محمود غزنوی برده و وزیر دیگر شاعران دربار در حال نقد و بررسی اشعار شاهنامه هستند . چه صحنه های لذت بخشی بود . زمانی که هر کدومشون با موسیقی حماسی اشعار حماسی شاهنامه رو میخونند . چه حال عجیبی داره . غرق شدن در حس پاک حماسی و سبک و دلیر شدن روح انسان . آزادی و آزادگی . جوانمردی و پاکیزگی و..... عنوانهای زیباییه که میتونه این حس و حال رو معنا کنه . ایزانی از این جوهره خیلی فاصله گرفته . شاید اینطور درست باشه . که اگر ایرانی با حماسه مخلوط بشه . مثل شیر زندگی کردن رو دوست داره . اگر از حماسه و آزادگی و جوانمردی خالی بشه . تبدیل به روباه و کفتار میشه .
القصه یه صحنه دیگه ایی رو نشون داد . که فردوسی در اتاق محقرش تنهایی راه میره . و در تخیلش اشعار شاهنامه را به تصویر میکشه . و با حالت حماسی با خودش میخونه . و هر بیتی که کامل میشه اون رو با قلم و دوات رو پوست آهو مینویسه . بطور مثال برای نوشتن جنگ رستم و سهراب در حال راه رفتن تصویر واقعی چنین واقعیه رو در ذهنش باز سازی میکنه . حالات و روحیات هر کدوم را بررسی میکنه . حکمت مورد نظرش رو در قالب کلمات داخل ابیات قرار میده و پس از پرداخت اون رو با ابزار نوشتاری اون زمون رو پوست آهو مینویسه . واقعیه عجیبی بود این صحنه .
یک ایرانی برای زنده ماندن تمدن و فرهنگ ایرانی . در اون شرایط ۳۰ سال از فکر وعمر و سلامتش هزینه میکنه . تا کتابی بنویسه تا نام ایرانی در گذر تاریخ گم نشه .
.......................................................
اینجا رو بعدا نوشتم : میخواستم سانسورش کنم . خودمو مجبور کردم بنویسم . دیدن صحنه های دربار غزنوی که اشعار ناب و حکیمانه فردوسی رو چند نفر از شعرا و وزیر محمود غزنویی با ریتم آهنگین و حماسی میخونند . و صحنه سرودن شاهنامه توسط فردوسی که تنها در اتاقش راه میرفت و با تصویر و تخیل ذهنشی اونها رو میسرود . با در نظر گرفتن اینکه فردوسی ۳۰ سال برای ایران و ایرانی فدا کاری کرده . اونهم در فقر و نداری و نامروتی روزگار و حسادت و خباثت اطرافیان و حاکمان . چنان تاثیری در من گذاشت . که بی اختیار از این هم مظلومیت و.... هق هقم بالا گرفت و اشگ از دیده گانم سرازیر شد . هر چی تلاش میکردم . جلو خانمم خودمون نگه دارم . نمیشد . دوست هم نداشتم زیاد مانع بشم . چون لذت گریه برای خوبان لذت روحی و سبکی و پاکیزگی رو بهمراه داره . خانمم متعجب . چی شده . خواستم براش تشریح کنم . در دلم چه اتفاقی افتاد . چه برداشتی داشتم از فیلم . اما وسط توضیح هم سوزش برای خودم بیشتر میشد . و هق هقم بالا میگرفت و اشکم سرازیر . بعد چندین بار بلاخره آروم شدم . و وقتی جنبه های کار فردوسی و شرایط و ارزشهای شاهنامه رو تشریح میکردم .و مظلومیت و ستمکشی اون رو میگفتم . که هم برای خودم باعث انسجام فکریم میشد و هم اون متوجه زاویه نگاه من به سریال میشد . که در آخر دیدم در گوشه چشم خانمم هم قطره های اشگ جمع شده . این نوعی به توافق و همدلی رسیدنه . ما انسانها نیاز داریم در مسائلمون به همدلی برسیم .
همدلی از همزبانی بهتر است
خداحافظ رمضان . ای که نشناختمت . آمدی . ژنده پوش بودم . قرار بود لباس نو تنم کنم . لباس پاکیزه . اکنون که میروی . به آینه نگاه که میکنم . از ژنده پوشیم متحیر میشوم .
چه شد ؟ قرارمان چه بود ؟ تو مرا باور نکردی ؟ یا من با تو راست نگفتم ؟ اگر زیاد نگویم . اگر کم نکنم . غریبه بودم . در این شهر . شهر رمضان . در پشت دربهای بسته این شهر . همه کاروانیان بار و بندیل خود را بسته اند . توشه راه برگرفته اند . لباسهای فاخر بر روح و تنشان چه برازنده شان کرده .
پشت این در . در تاریک شب دل . ایستاده ام . که کجا باید بروم ؟ کدام سو ؟ از دور چراغهای روشن شهر سوسو میزند . صدای آروم کاروانیان که حکایت از سبکی روح و شادی درونشان است می آید .
نمیدانم چه کنم . برگردم . بیابان است و کویر . و این تنهایی وسعت بسته ایی نیست . که به انتهایش برسی . درب بکوبم . اذن دخلول بگیرم و خود را بین کاروانیان گم کنم . اینهم شدنی نیست . این کاروان غیر کاروان یک ماه پیش است . آنروز بسیاری همرنگ و هزار رنگ بودند . امروز اینها چنان به خود پرداخته اند . که من ژنده پوش در میانشان رسوایم .
خداحافظ رمضان . هر زمان بودی . نشناختمت . وقت رفتن . اصلاح را به سال بعد موکول کردم . سال بعد که میشود . بارم چنان سنگین . روحم چنان خسته میشود . که عطر بوی تازه گیت را تنها چند روزی احساس میکنم . و چه زود غرق در عادت و روزمرگی خود را در گردبادهای خواهشهای دل رها میکنم .
رمضان اکنون که میروی . گردبادها فروکش کرده . چشمها روشن . خواهشهای دل کم سو . اکنون تو میروی . این حکمی است . ازلی . که روسیاهی سهم بی خردان سبک سر سربه هواست .
خدا حافظ رمضان . رفتی و ما جا ماندیم . اما دل ما را با خود ببر . هر جا بهتر از اینجا
حالا حالاها . حالا حالاها .
حالا حالاها . خمیرند . دست بزنی میمیرند . ![]()
![]()
یادم میاد کلاس اول راهنمایی بودم . اون موقعها با نزدیک شدن سن بلوغ جک آقا پسرا بخاطر ترشح آب منی . بیشتر موقع ها جکشون ایستادست . و چقدر سخت بود . که تو اون حالات معلم صدا کنه . ببری پای تخته و مسئله ریاضی رو حل کنی . یا انشائ بخونی . البته حل مسئله ریاضی بهتر بود . چون روت به سمت تخته بود و کسی جلوتو نمیدید . اما از قرار بود انشا و یا درسها دیگر رو جواب بدی . خیلی تابلو باز بود . من آخر کلاس میشستم . وقتی معلم میگفت فلانی بیا . آروم میرفتم . تا تو این فاصله بتونم . جک رو ضربه فنی کنم . و از ایستادن منصرفش کنم . جون بخواب . جان من زدم . کوتاه بیا . برو پایین .
یه بار جک عزیزم . سماجت و بد غلقی کرد .و محکم و استوار وایستاده بود . حتی موقعی که جلو تخته و روبروی معلم وایستاده بودم . معلم میگفت بخون . من دفترم رو جلو جک گرفته بودم . شاید در ثانیه راضی بشه بره پایین . ضایع نشم . معلم تاکید میکرد بخون . .......... القصه با نگاه معلم به موضعی که کتاب رو نگه داشته بودم . و لبخندی که زد فهمیدم . دوزاریش افتاده جریان چیه . به همین خاطر بهانه ایی پیدا کرد و با بچه ها صحبت کرد . بعد چند دقیقه آقا جکه راضی شد . بخاطر آبروی جفتمون کوتاه بیاد . بره پایین .
میخوام تلافی بکنم - چشمای تو یادم میاد
میخوام برم از پیش تو - صدای تو بازم میاد - چرا ولم نمیکنی . چرا نمیزاری برم . برو که من خسته شدم - میبینی طاقت ندارم .
یه روز تلافی میکنم . هر چی بدی کردی به من . این همه بی وفاییات - جواب خوبی بود به من - هر چی صبوری میکنم - میگم یه روز درست میشه - چقدر باید ببخشمت . اینکه زندگی نمیشه -
نظر : کششی که معلوما باعث علاقه به شعر و موسیقی وجود دارد . حکایت از دلمشغولیها . احساسات . کمبود و علاقه های نهفته در جان و روح فرد مورد نظر است . کلمات ( تلافی میکنم . برم از پیش تو . صدای تو . چرا ولم نمیکنی . خسته شدم . طاقت ندارم . هر چی بدی کردی . بی وفاییات . جواب خوبی من . صبوری من . یه روز درست میشی . چقدر ببخشمت . اینطور که نمیشه و...) کلماتی است . که مترادفهای آنها در حوادث گوناگون زندگی . یا کشش های ذاتی در وجود افراد وجود دارد . و شور و حالها نتیجه دریافت همان لذتها و کاستیها و علاقه ها در موسیقی مورد نظر است
فریادی از نهان خانه دلم . سر به طاق دلم میکوبد . سالهاست بخشی از دلم را در پستوهای تو در توی دلم خفه کرده ام . ناخواسته .
انسانها دنیایی متنوعی در درون خود دارند . جنگهای درون خانگی . فکر میکنید . انسانهای شکست خورده و موفق حاصل چیست ؟ همه انسانها تمام عمر خود را درگیر نظامات و درگیریهای درونی خود هستند . گروهی از انسانها قطر و بحرین . هند و پاکستان و...... هستند . گروهی از انسانها به مرزهای توسعه یافتگی و تمدن سازی پا گذاشته اند . من اگر به حاکمان آمریکا و ایران و روسیه و آلمان و چین ایراد میگیرم . بخاطر سو تدبیرشان . اگر حاکمان را نفرین میکنم . اگر از ظلم و جور و تبعیض و خیانتهایشان مینالم . اگر میگویم . چرا حرمت حاکمیت بر ملتها را حفظ نمی کنید ؟ چرا دولت گشایی ؟ چرا چپاول ؟ چرا نفاق ؟ چرا ستم ؟ چرا رانت و تنها خوری و..........؟
من ه امروز . انسانها هر کدامشان به تنهای حاکم ملتهای درون وجود خود هستند . چرا در حق مغزت . دلت . احساست . سلامت روح و روانت ظلم میکنی ؟ من حاکم وجودم ؟ من امروز فرصت مدیریت . فرصت امر و نهی . بکن و نکن دارم . من و تو از زمانی که از میان مخلوقات خدا انسان نامیده شدیم . به ما گفتند . ای انسان تو اشرف مخلوقات منی . امر کردم همه فرشتگان همچنانکه بر من سجده میکنند . بر تو سجده کنند . یعنی تو نماینده من وصی و جانشین من در همه هستی هستی . من تو را حاکم وجودت کردم . حاکم افکارت . اعمالت . خوب و بدت قرار دادم . تو را تخم کمالجویی قرار دادم . که با مدیریت خودت ریشه بزنی . جوانه کنی . به رشد و بالندگی برسی . و قدم بر عرش کبریایی من بگذاری . و بزرگی و حقانیت سخن مرا به فرشتگان در عمل ثابت کنی . همان که گفتم . فتبارک الله و الحسن الخالقین . ای انسان تو دلیل سخن منی . من تو را توفیق و فرصت جانشینی و معاونت خود را عطا کردم . نمیبینی ؟ نمیفهمی ؟
من که نشانه ها را به تو نشان دادم . درونت را پر از رمز و راز قرار دادم . آیا نمیشنویی ؟ قدری اندیشه کن . دریا و سراب را بشناس . کوه و پرتگاه را ببین . قدری بیندیش
بیندیش
بار دیگر . امروز الیاس درونم . از کنج عزلت بیرون آمده بود . پژوهان دلم را راهبری میکرد . اینجا برو . آنجا نرو . بکن . نکن . ببین . نبین . بگو . بخند . نگو . و پژوهان دلم مسخ زبان پر حیلت الیاس درونم بود .
همزیستی مسالمت آمیز . گرگ و میش . تو بخور . من خورده میشوم . تو بخند . من میسوزم .
با الیاس درونم شرطی دارم . اگر خرم کردی . بگذار بفهمم . که خر شدم . نگو . وادارم نکن . وقتی خر میشوم . فکر کنم آدمم . اسب م . نجیب م .
با هم تفاهم داریم . راه دیگری نداریم . الیاس م متازد . میبافد . میگوید . شاید باور نکنی . همین حالا هم الیاس م میگوید . تو خوبی ( خری ) میفهمی ( خر منی ) ب روزی ( خرت میکنم . سوارت میشم )
تفاهم داریم . نه که بنالم . نه . نه که بیزارم . نه . میگویم . تا پژوهان م جلوی زبان بردیا را نگیرد . حرفهای غیر الیاس را بشنود . بسنجد . بداند . شاید از شنیدن بردیا ها الیاس به کنج خانه دلم بخزد . و افسار پژوهان دلم زمانی برای خود بودن بیابد . جانی بگیرد . نفسی تازه کند . تا زورش به الیاس درونم بچربد . و در زور آزمایی تسلیم نشود .
الیاس بودنم برای خودم را تحمل میکنم . چون حق الله است . اما رنج و درد دارم . اگر من الیاس دیگران . شما باشم .( حق الناس ) دوست ندارم . بیزارم . الیاس درونم . الیاس درون تو بیدار کند . و به جان تو بیندازد . اینرا میگویم . تو بدانی .
من و الیاس م . چه خوشگله الیاس جونم . خودم هم تعریف نباشه . خوب م
زبان عشقی گفت بنویس : (امشب همان انگشت که می نوشت می خواباندم)
گفتم چه بنویسم . که زبان حال من و او باشد . چه بگویم . که به آن می اندیشد ؟ امشب در دل و روحم تجربه ایی برای پایکوبی بود . من بودم . دل و فکر و انگشتانم . دلم در سینه و جان همنوای << یه روز تلافی میکنم >> به رقص درآمده بود . فکرم به ساز دلم به همرقصی افتاده بود . شور و حالی بود . باید بودی و میدیدی . انگشتانم . به عشق دل و فکرم . بخاطر احساسم . ایثارگرانه . شیفته نگارش بودند . نگاهم همراهشان بود . میجست و کلمات را زیر دست و پای انگشتانم میریخت . هر دم بزم ما به شور میرفت . دلم ساز فکرم را کوک میکرد . دلم شور میگرفت . جانم به رقص و مستی رسیده بود . و انگشتانم همداستان آنان بود .
شاید خبر نداشته باشیم . که عاشقیم . شاید خیلی از حالات و زبان حال عاشقونه را در گذر زمان قورت میدیم . میخوریم . قایم میکنم .
یه روز تلافی میکنم .
من هر وقت تنهایی سوار ماشین و موتور و..... تو جاده ها میتازم . زبان احساسم شور میگیره . تخیلم فوران میکنه . چشمهام تب میکنه . ..... گویا سرعت گرفتن انسان رو از اسارت عقل و سکون در امروز جدا میکنه . و این باعث خودیابی و خودجویی و خودخواهی گمشده میشه .
شاید سرعت امکان جدا و کنده شدن را از دیگر انسانها را نصیب میکنه . تا انسان در عالم سرعت حالت تنهایی در بیابان را تجربه کنه . نمیدونم تا حالا سکوت و تنهایی در بیابان ( کیلومترها فاصله از حضور نفس انسانها ) رو تجربه کردید یا نه . عجب سکوت پر هیبت و لذت بخشی داره بیابان
در پیله خود اندیشی برون خواهم رفت.
وقتی در خانواده بودم . شهر را نمیفهمیدم
وقتی به شهر رسیدم . ایران را نفهمیدم
پس از ایران . با دنیا غریب بودم .
به دنیا که برسم . از خودم دورم . از جهان .
وقتی به شهر رسیدم . از حماقت خانه نالیدم .
حیف که از عیب ایران و دنیا بی خبر بودم .
حالا پس از گشتن دنیا به همه هستی رسیده ام . من درون حجابها میچرخم و میلولم . حقیقت فراتر از اوج درک من است .
هر چه هستم باشم . خود فریب نخواهم بود .
.............................................
وقتی سعادتی برای انسانب . مخلوقی اتفاق میافتد . هستی به مدار خود نزدیکتر میشود .
و هر زمان بدی واقع میشود . لرزه ایی بر سعادتها وارد میشود
...يكى از دردهاى بزرگ من اين است كه ما كسانى را در دانشگاه داريم كه مقلّد غرب هستند و خيلى راحت مىگويد من نمايندهى تفكر بودريار در ايران هستم كه آدم از شنيدنش حالت تهوع پيدا مىكند كه تو ايرانى هستى؟! تو بايد نمايندهى يك تفكر ديگر باشى؟! پس خودت چى هستى؟! من كه حالم به هم مىخورد. يك نفر كه مثلاً تابستان مىرود پاريس كتابى را مىخرد و مىآيد اين را يك دور سطحى مىخواند و بعد هم مثل بچههاى دبستانى مىآيد كنفرانس مىدهد و افتخار هم مىكند...
عشق . یعنی از خود بیخود شدن . افسار پاره کردن . تعطیلی عقل و سوار مرکب بلا شدن . فراق از عشق ( یعنی عاقلی ) حالتی مانند مسخ شدن از خود . عدم درک عصاره ( عشق ) روح خود .
عشق ترسناک است . برای عقل و جسممان . عشق مانند مرگ تا زمانیکه در آن غرق نشوی ترسناک است . اما واقعیت این است . بعد از عاشق شدن انسان در حقیقت خود ظهور میکند . عاشقی به خود رسیدن است . رها شدن از فراق . آیا حقیقت مرگ هم مانند عاشق شدن دلپذیر است ؟
سریال میوه ممنوعه بهانه خوبی شده . تا همه در مورد عشق و حالت های خوب و بد آن فکر کنند . و شخصیت سالم حاج فتوحی بخشی از پیش داوریها و نگاههای منفی زنانه را به مردان عاشق کاهش داده . بطور کلی هر موضوعی که بطور عمومی در جامعه مطرح شود . بمرور باعث رشد فکری و فرهنگ سازی میشود . باید بسیاری از تابوها با ابزار فیلم و سریال با زبان مناسب مطرح شود . تا تفکرات پراکنده و متضاد جامعه با هم تعامل داشته باشند . و به اشتراک فکری نزدیک شوند .
بنظرم : عاشق شدن دست انسانها نیست . باید در معرض تشعشعات فکری . شخصیتی و احساسی هم کفو خود قرار بگیری . تا نیم وجودت نیم دیگرش را پیدا کند . مانند گل آفتاب گردان که به سمت تشعشعات خورشید میچرخد .
هنوز آن نیمه وجودم که فرکانس فکری و رفتاری و ضربان جان و احساسش مانند من میزند . در برابرم قرار نگرفته است . هر چند در دوره نوجوانی با کسی برخورد داشتم . که رفتارش مرا شیفته کرده بود . اما هم کفو و همفکری را در او نمی دیدم .
اعتراف میکنم . به سیم آخر نزدم . اعتراف میکنم . حرفها را تا حدودی دست چین میکنم . وبلاگ کام تلخ
را خواندم . قلم بی حیایش برایم عجیب بود .
القصه: خود سانسوری ؟ - یا خود واداری ؟ مسئله این است
فردا . فردا ............... فردا
امروزه سخت م . امروزه بی رنگ م . امروزه بی حاصل . امروزه انتظار . ........ امروز نمیتواند همه معنای من باشد .
اگر بخوام . همه ماهیهای فکر و ذهنم را صید کنم . و با خود بگویم . و به رسم دنیای مجازی به اشتراک بگذارم . تا با هم بخوانیم و بشنویم . تا کلاممان بزرگ شود و جان بگیرد . و برایش هویت بسازیم .
حتی اگر لازم باشد . هذیان هایم را هم میگویم . تا سره از ناسره شناخته شود . میگویم و میبافم و قدم به قدم به شتاب و حسارت خود شناسی میرسم .
من فردایم را چگونه میبینم . چگونه دوست دارم .و آن را چگونه خواهم ساخت .
من فردا بسیار ایده آلیست دوست است . آیده آل را با منطق و تناسب با دنیای واقعی و سماجتهای خودم خواهم ساخت . برای من فردا محدودیت معنای بدی دارد . البته بی معنا هم نیست . محدودیت باید شناسنامه داشته باشد . تا به رسمیت شناخته شود . من فردا اسیر نیست . دنیا با تمام عرض و طولش کوچکتر از دل و اراده اوست . دنیا را به کوتاهیش میسنجم . نه به وسعتش . دنیا برای من ابزار است . محل سعادت است .
انسانها هم فرصت عشق بازی متقابل هستند برای من . ما انسانها زبان و روش عشق بازی با یکدیگر را نیاموخته ایم . اگر زیبا ببینیم . بهره مندی از دنیا به بلد بودن عشق بازی با دنیا ربط مستقیم دارد .
من فردا سکون را قبول ندارم . وقتی عشق بازی حاکم بر دنیا شود . همه جا خوشی است . حتی اگر زخم خورده باشی . من فردا در حرکت معنا میشود . مانند تپش قلب . مانند تحول روح . تولد فکر . من فردا آرزوی من در زنجیر امروز است . من امروز به امید من فردا زندگی میکند . من فردا تسلیم و کرنش و حرص را نمیشناسد . من فردا رود است . جریان دارد . مرداب نیست .
من فردا توان اندیشه امروز من است . نسیم کوهسار من فردا غم های امروزم را میشکافت و نوید نور و پیروزی میدهد .
از احساس ناپیدای من فردا گفتم . تا دلم با او آشنا شود . به اشتراک عشق برسند . و باعث تحول و توان بخشی اراده ام شوند . من فردا را دوست دارم . چرا که عشق را در آنجا ملاقات خواهم کرد . و چه لذتی دارد . دیدار معشوق
..............................
میبینید همه چیز را نمیتوان گفت . باید سعی کنم همه چیز را به زبان خودش بگویم .
حالا - یه آی دی بده . تو چت ببینیمت
آتنا : دوست عزيز
خودباختگي يعني چه؟ تا كجاي توان ِ تصمصم گيري را مرزي بر عدم خودباختگي مي دانيد؟ ...
انسان كشتي نيست ... انسان هيچ تمثيلي ندارد جز خود .... كدام كشتي را مي توان احساسي دانست؟ اگر عقل كاپيتان، احساس لابد مثل هميشه صورتكي است در مقابل اين كاپيتان است تا مگذارد انسان به آن غايت عالي برسد؟؟؟؟؟
انسان يعني من ... يعني شما ... يعني همه ... يعني پدر بزرگ، يعني دختر همسايه ... يعني تروريست ... يعني روسپي ... يعني دزد ... يعني عاشق ... يعني عارف ... يعني سالك ... چند كشتي نام ببر تا اين خصوصيات در آنها باشد .... لطفا
...........................................................................
جواب : خودباختگی یعنی خود نبودن . کامل نبودن . ناقص عمل کردن . غیر طبیعت ذاتی خود عمل کردن . نداشتن بهره وری . در ندانستن ماندن . ناقص فکر کردن . به ناقص بودن قانع شدن . خرافات سازی و خرافات زدگی . خودباختگی مرز مشخصی ندارد . نسبی است . برای اکثریت مرزش قابل درک است .
انسان در زندگی دنیایی . در دنیایی ناشناخته پر از حوادث خوش و ناگوار . در هجوم موجهای فکری . احساسی و...... در برابر خواستهای متضاد خوب و بد درونی . به حق و ناحق . دارای حیوانیت بد عقل و عقل خوب اندیش . مجبور به حرکت و غیر مجاز برای ایستادن . جهت های خوب و بد حرکت . طغیان درونی . در معرض ارزیابی و ارزشگذاری درونی و بیرونی . و............ همه اینها میتواند دلیلی باشد . تا زندگی انسان را بصورت تمثیلی به کشتی در طوفان تشبیه کنیم .
احساس و عقل دو روی سکه کاپیتان کشتی زندگی انسان است . احساس جلوه از ابزار عقلی است . عقل و احساس بدون هم یعنی ناقص بودن . یک ارتباط دوسویه برای هدایت کشتی روح و تن
اگر منکر حاکمیت مطلق عقل هستی . آیا حاکمیت مطلق احساس پر اشتباه تر نیست ؟
احساس نقاب نیست . از عقل هم جدا نیست . احساس میتواند مانند روح عقل باشد . شاید جسم عقل بدون روح احساس وجود نداشته باشد .
همانطور که گفتی انسان یعنی من . تو پدر بزرگ . روسپی و.....
کشتی هم یعنی بادبانی . بزرگ کوچک . لنج . کشتی طوفان زده. کشتی تایتانیک . کشتی و کاپیتان موفق . کشتی دزد دریایی . و...............
نفسم میگوید . رمضان دارد تمام میشود . آنچه از دیده رود . از دل رود ( یکی از خصوصیات ثابت انسانی )
گویا با رفتن رمضان خدا هم میرود . و بی خدایی و هم خانگی با شیطان آغاز میشود .
این نشانه کمال نایافتگی ما است . هیچ کمالی در وجودمان تثبیت شدنی نیست . همیشه در لبه پرتگاه فکری و کاری زندگی میکنیم .
انسان موجودی ۹۰٪ خطرناک است . و تا زمانیکه ۱۰٪ شخصیت انسان بر حیوانیتش غالب شود . امید به سعادتش وجود خواهد داشت . والا باید در شرایط آسیب پذیر منتظر خطر سوقط و انحطاط انسان باشیم .
کمی فکر کنیم . متوجه میشوم کافی شرایط و اجبارات زندگی کمی تغییر کند . غالب انسانها ۱۸۰ درجه تغییر وضعیت میدهند . جای خدا شیطان را مینشانند . و حمد و سپاس او میگویند
عشق کلمه دیر باوری است . مگر اینکه در شعله آتشش سوخته باشی .
عشق دو رنگ و دو رویی نیست . این خطای ناشناسی ما از عشق است .
دوستت دارم . کلمه ایی است . که از دل برآمده است .و بر دل خواهد نشست .
امید که از خلسه های خواب آلوده به بیداری حقیقت برسیم
و شیرینی خلسه ها را در عشق بازی بیداریها تجربه کنیم .
عشق بازی حقیقت است . که کمتر فهمیده میشود . کمتر دیده میشود
تا از پوستین خواب و خماری بیرون نرویم . خواب رهایمان نخواهد کرد .
یاد نگزفتیم . روح و جسممان را هم قد هم پرورش دهیم .
امروز . الان . همین دم . برق امیدی در دلم روشن شد . نفهمیدم . از کجا و چطور شروع شد . هرمونی در گوشه ایی از مغزم به اشاره خاطره ایی . جرقه ایی مترشح شد . امیدی آمد . غمی رفتن . تسکینی به دل نشست . باری بر زمین افتاد . تنی سبک شد . روحی از زیر بار جسمی خلاص شد . پوست به شادابی نشست . چشمها به خوش مستی گرایید . بوی خوش آسودگی مشام جانم را پر از سر مستی نمود .
فاصله غم و شادی . دوا و درمان آن به همین سادگی است . دلی سنگین . چهره درهم . فکری پریشان تن سنگین . قدم بسته . دل مرده . نگاه افتاده و بی جان . .... نیاز به معجزه ندارد .
شگفتی انسان .
تشبیه : انسان را به چه چیزی میتوانیم تشبیه کنیم ؟ تا او را بهتر بفهمیم . و معادله پیچیده او برایمان سبک و قابل حل شود ؟ از زاویه های گوناگون میتوان انسان را به موضوعات مختلف تشبیه نمود .
تن انسان کشتی است . رها شده در طوفان زندگی دنیایی . مغز و عقل انسان کاپیتان این کشتی در طوفان است . دست و پا . تن و زبان و گوش ابزار هدایت این کشتی است . مهمترین خطر و آسیبی که میتواند به کشتی و امروز و فردایش صدمه بزند . خودباختگی کاپیتان کشتی و عدم مدیریت بر اعضا و جوارح این کشتی است .
بکوشیم . کاپیتان کشتی زندگیمان را بروز . مدیر و مدبر نماییم . تا اعضا و جوارحمان از مدیریت آگاه و دلسوز فرمانبری و از لذت اطاعت از چنین فرماندهی بهره مند شوند . تا نتیجه حاصله به نفع همه مسافران کشتی زندگیمان باشد
نیشتر را که سالهاست . بر قلب دلم . بر چشم جانم . بر تپش فهم گرفته ایی . کمی محکمتر بکش . تا زلالی خونم را ببینم . و از برزخ بی سمت و سویی زندگی رها شوم .
آی نفس ناشناخته ام . که بر بلاهتم میخندی . بخند . که اینروزها روز توست . اما بدان . تو را از رو خواهم برد . تو با آمدنم . بودی . اما من باید بدانم تا هست شوم . تو از خامی پخته ایی . اما من در بلاها باید پیدا شوم . بخند . بخند . من در حقارتم . از تو بالاترم . تو ابتدای خط در انتهای خود ایستاده ایی .
نیمه شب ۲:۲۰ از خواب زنده گان آسوده نشسته ام . بخوابید .
بیش از دو ده روزی است . که کاروان رمضان در کاروانسرای زندگیمان اطراق کرده است . روزهای همکلامی . شب نشینیها . تجدید خاطرات سالهای گذشته . نگاه در نگاهها . دیدن امیدها و آرزوها در چشم همسفران و کاروانیان دنیایی پر از حرف و حدیث بود . پس از شب نشینی قدر . گویا آخرین پیاله ها را سرکشیدن . و گره های دلتنگی باز شده اند . و جان همسفران خیال بستن بار و بندیل کاروان را دارد . نگاهها بوی رفتن میدهد . بار دیگر کاروانسرای رونق خود را به خلوتی و سکوت و ناشناسی خواهد داد . عجیب است . دوستانی که در این سفر نگاههای همدیگر را میخوانند . عطش هم را میچشیدند . گمکرده خود را نزد یکدیگر میافتند . پس از رهسپار شدن کاروان رمضان به خواب ناشناختگی و غریبی یکدیگر میروند .
انسان موجودی تسلیم در شرایط و جو پیرامونی خود است . من امروز با من فردا تفاوت دارد . عجیب نیست ؟ کدام من واقعی است ؟ و کدام ساختگی ؟ کدام یک میتواند ملاک ثابت برای برنامه ریزی محسوب شود ؟ عجیب است . ما از درون و بود و نبود خود هم نا آگاهیم . ما بجای کشف و تعریف و ترسیم خصوصیات موقعیت و شخصیت خود . بدنبال شناخت و تعریف دیگرانیم .
این رشته سر دراز دارد .
شب قدر است . همان شبی که ما قدرش را نمیدانیم . در شب قدر بی قدری ما معلوم میشود . شب قدر عیار سنجش انسانهای دنیایی با انسانهای والایی است . شب قدر ناقدریمان را در گوش دلمان نجوا میکند .
چرا تلخ است . نوشته ام .
شاید توقع ام از خودم بالاست . شاید به درون خانه راهم نداده اند . دلگیرم . شاید اثر آشوب درونیم است . نبود آرامش . بلاتکلیفی . ناشناختگی و...........................
بسیاری . نه . اکثریت صورت مسئله های درونیشان را پاک کرده اند . گروهی همه را قورت داده اند . صدایش را در نمی آورند . خودشان را به کوچه علی چپ زندگی زده اند . شتر دیدی ندیدی . ما هم حیوان عاقلی هستیم بنام انسان .
شب قدر است . در بی قدری نمانیم .
گذشت عمر . درسهای ناگفته و بی صدایی را به همه می آموزد . من سی و هفت سال از طلوع و غروب خورشید عمر گذرانده ام . کودک که بودم . یادم هست . تعجب میکنم . کودکیم بزرگ شده . زمانی دیگران میگفتند : آهای کوچولو . بعدها . آهای پسر با توام . بعدها جوان و آقا پسر صدایمان میکردند . کم کم مرد میان سال . بزرگ سال و پیر مرد و کهن سال خواهیم شد . و سوار مرکب عمر در ناخودآگاهمان از کنار کودکان . نوجوان و جوانان گذر خواهیم کرد . و این گذر عمر چه بی صدا و پنهان و هولناک اتفاق می افتد .
اینها که طبیعی است . آنچه نگرانم میکند . بی قدری است . گوهر وجودمان بود و نبودش یکی باشد .
شب قدر است . و من در سکوت خلوت خود تنهایم . آنسوی شهر مراسم بزمی برپاست . منم و شیطان درونم . تنها . فکرم در غل و زنجیر دلم گشته اسیر . نیست شوری . نیست حالی که مرا با خود بکشد . سر آن کوچه بزم . تا ببینم . چه پیامی میآید . از آن دالان پر نور الهی . که برآن بزم میتابد .
مگر آن صاحب بزم . بزند چنگی به دل . تا مگر تار نا کوک دلم . کوک شود از سحرش
OGHEDOOR20: سلام
OFOGHEDOOR20: پشت اخمت خنده ميبينم
OFOGHEDOOR20: پشت آن جبهه تندت . عشق به خوبي ميبينم
OFOGHEDOOR20: پشت آن قلب رئوفت که به زنجير است . چشمه آب روان ميبينم
OFOGHEDOOR20: مي ايستم و دست و رو در آب روان دل تو ميشويم .
OFOGHEDOOR20: آخ . که دشت و چمن زار پاکي ميبينم .
OFOGHEDOOR20: عطش دلتنگي روحم را . با طراوات چشمه سالار دل تو ميسازم
OFOGHEDOOR20: قدر خود را کم ميدانيم . فرصت عشق بازيمان در گذر است .
میدونی کی میشه حرف زد ؟ میدونی چه موقع گفتن و بودن لذت داره ؟ میدونی چرا نگفتن و نبودن برامون سخته و مجبوریم تا زمان بودن و گفتن صبر کنیم ؟ زمانی گفتن و بودن لذت داره . که خودت باشی . حرف خودت رو بزنی . خودت فکر کنی . مثل خودت . نیازی نیست مثل دیگرون باشیم . من منم . نیم منم . میدونی یعنی چی؟ حداقلش اینه . تو نقطه شروع خود بودن وایستادی . خیلیها سالهاست خودشون زندگی نمیکنند . اونها دیگرونند . هنوز خودشون رو کشف و پیدا نکردند . میخواند همرنگ جماعت هفت رنگ باشند . که اتفاقا اونها ( الگوهاشون ) هم خودشون نیستند .
نمیگم . تافته جدا بافته باشیم . اما سوار بر موجها یا غرق در موجها رفتن . یعنی بیخود بودن .
OFOGHEDOOR20: سلام
OFOGHEDOOR20: تو را دوست دارم . چون انسان دوست داشتني است
OFOGHEDOOR20: با تو ميمانم . چون بي تو بودن . بيخود شدن است .
OFOGHEDOOR20: با تو ميخوانم . چون من و تو هم آواز هميم
OFOGHEDOOR20: بدنبالت ميگردم . چون تو خود مني
OFOGHEDOOR20: ناله ات را نميشنوم . چون ناله از تو نيست
OFOGHEDOOR20: شاديت را ميفهمم . چون شادي جان توست .
OFOGHEDOOR20: تو هم با من بگو . تا تنها نمانم
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|