تبليغاتX
...::: نوشته های نیم من ها :::....کوفت
 
حرفها و گفته ها . دردها و ناگفته ها
 
ن۷۷۸ن۸۷ن۷ن۸ن۷هن
  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 21:24  توسط نیم من   | 
به همانقدر که میدانم نمیدانم . میدانم . همین قدر نه بیشتر

........................

یه سئوال مهم دارم :
تا حالا که سک س با مردان مختلف ( آمیزشهای مختلف ) داشتی . چه حس و حال و تفاوتهایی رو درک کردی ؟
حس تنوع طلبی در زنان چگونه است ؟
با س ک س جدید . چه خاطره و تصوری از مرد قبلی در ذهنت بوجود میاد ؟
فرم اندام تناسلی مردان مختلف در لذت جویی زنان تاثیر داره ؟
و..................

  نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 0:19  توسط نیم من   | 

زبان به کامم است . به دلم نیست .

زبان از کامم میگیریم . لختی به دلم مسپارم . تا او هم زبان باز کند . فرای کام بشنویم .

از میان دشت و همهمه ها دور میشوم . دلم در تنگی روزگار اسیر است . دور میشوم . هوا ذهنم آلوده شده است . نا خودآگاه به سمت فراز تپه ایی حرکت میکنم . تا هم همه دشت را ببینم . هم اینکه غرق در هیاهو نباشم . دور باشم از گزند آلودگی ناخواسته . آزاد باشم از هجوم ستیز فکرها . قدم به قدم بالا میروم . قدم به قدم سبک . آزاد و رها میشوم .

...................ادامه ناتمام .

............

هر روز . امروز که از خواب بیدار میشوم . میبینم . میفهمم . که امروز آنروز بخصوص م نیست . آنروز همگیمان . آنروز با شکوه . که وقتی آفتابش طلوع کند . چلچه هایش به آواز درآیند . آبشارهایش از همه کوهساران هستی از برابر دیدگانمان بریزند و بیاشوبند . آنروز که همه دلها . حتی دیرباوران هم بهانه ایی برای انکار نخواهند یافت . حتی اگر شگرد ایراد بنی اسرائیلی گرفتن داشته باشند .

امروز ها وقتی از خواب برمیخیزم . با اولین نگاه میفهمم . امروز هم آنروز نشده است . آنروز اگر بیاید . عجب روزی خواهد بود . همه خوبیها تفسیر و تشریح میشود . دوران طلایی انسان بودن

امروزها وقتی بیدار میشوم . ناامید نمیشوم . ایمانم میگوید . صبور باش . آنروز را گزندی نیست . فقط باید به آنروز ایمان داشته باشی . و از ایمان به آنروز لذت ببری . تا زمانیکه چشم باز کنی . و از صبر امروزت و ایمان عشقت در صبح آنروز جشن بگیری . که من میدانستم . ایمان داشتم . یقینم پابرجا بود . که آنروز طلوع خواهد کرد .

امروز به عشق آنروز بساز و شاد باش و بکوش و خود را برای آنروز بساز .

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 23:15  توسط نیم من   | 

پشت آن درب بسته . راه طولانی . نزدیک . نوری پر فروغ میبینم . که میگوید کوتاه نیا

راه دیگری نیست . هر فراغی را دالانی است . هر دری قفلی دارد . قفل در قفل مقتضی زندگی انسان است . دنیا را فراتر از قفلها ببین . اسیر قفلها نشو . واقعیت قفل ها را باور کن . در باز نمودنش بکوش . اما در برنامه هایت دنیا را بدون قفل ببین . تا امید حرکت داشته باشی

.............

پسرم از ساحل آرامش . حستجو . سئوال و کنجکاوی و آرزوهایش میگفت . من از کشتی در طوفان مانده . من کاپیتان کشتی بر بالای موجهای سهمگین م . او از آرامش و نسیم دریا میگفت . من غرق در فکر شب طوفانها  . من او را خوب میفهمم . اما او فقط به آرزوها و دلخواسته هایش مشغول است . حق هم دارد .

من امروز با حرفها و سئوالاتش افکار گذشته خود را مرور میکنم . وظیفه دارم . برایش جواب داشته باشم

..............

سلام . به رویش گل . پس از آنکه با زحمت سر از پوسته دانه خارج میکند . ریشه در خاک میگستراند . و راه به سوی آفتاب در پیش میگیرد .
چه اشتیاقی است در دل گل وقتی به آفتاب می اندیشد .
چه حال و چه زحمتی است . چه تبی . چه سوز و گدازی است در جان گل وقتی درخشش آفتاب چشم جانش را خیره میکند .

  نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 17:51  توسط نیم من   | 

چند وقت پیش پسرم گفت : بابا . عمو نماز میخونه . تو چرا نماز نمیخونی . چند وقتیه در فکرم .

متعهد بودن . شدن به اجبارها . بهانه ایی است . برای انسان بودن . انسان ماندن . رشد کردن و بهتر شدن . بد نبودن . بد نشدن . رها نبودن . زنجیر تعهد و اجبار و احساس مسئولیت همه جا بد نیست . بلکه خیلی هم خوب است .

این سئوال پسرم . برایم فکرهایی را برایم ایجاد کرد . تا در موردش فکر کنم . همه ابعاد فکری و زندگیم رو تجزیه و تحلیل کنم . و به منطق قابل دفاعی برسم . چرا پسرم این سئوال ( طعنه . خواهش . آرزو . نیاز به افتخار به پدر و.... ) را برایم مطرح کرد . پشت این جمله پسر خوبم . مهربانم . دلم . امیدم . آرزوهام . نکته هایی نهفته است . باید به همشان فکر کنم . چندین روز گذشته مدام این سئوال و علتهای آن در ذهنم مورد کند و کاو قرار میگیرد .

این دومین بار است . این سئوال را از من پرسیده . اولین بار هم برایم مهم بود . اما سئوال مجددش . اهمیتش را برایم نشان داد . که او ( پسرم ۹ ساله) در پنهان ذهنش به چه چیزهایی فکر میکند .و چرا ؟

این سئوال هم برایم شادی آور و هم مسئولیت آور بود .

..........ادامه دارد

  نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 21:37  توسط نیم من   | 

من چه هستم ؟ سکون م ؟ آشوبم ؟ هستم ؟ نیستم ؟ فنایم ؟ بقایم ؟ پس من چه هستم ؟ همه هستم و هیچ نیستم . نه بودنم دلیل دارد . نه نبودنم . آمدنم معلوم نیست . رفتنم نا پیداست . فنایم در فنا . نمیدانم . آینده را کسی ندیده . امروز هستم . چگونه است . از گذشته هیچ نمیدانم . چطور میشود . بی گذشته آمده باشم ؟ اگر گذشته ایی دارم . چرا هیچ یادم نیست ؟ آیا من نادانم ؟ من در گذشته موجودی بوده ام . یادم نیست ؟ یا نه من قبل از این هیچ زمانی بود نبودم . اکنون هست شده ام . پس من موجود پایداری نیستم . اصالت ندارم . بادی وزیده و گرد و خاکی به پا شده است . من گرد و خاک هوا هستم . که بی وزش باد نیست خواهم شد .

زمانی سکون م . زمانی بلا . زمانی همه وجودم آشوب است . زمانی خیره بر نیستی . آیا در من وجودی هست ؟ موجودی ؟ اصالتی پایدار که فی نفسه توان بودن داشته باشد ؟ نه . موجودی که از گذشته و آینده خود هیچ نمیداند . مخلوق است . بود و نبودش اصالت ندارد . میتواند نبوده باشد . میتواند نیست شود . نمیتواند که باشد . حق ندارد که اعتراض کند . چرا نیستم ؟ من نیستم . نیستم . آیا فنا قدرت و جرات بودن دارد ؟ یا در نبودش حق اعترض دارد ؟ چه میلیاردها بشری که نیست ماندن . میلیاردها خلقتی که به خلقت نرسیدن .

نمیدانم برای نبودنم چه تکلیفی دارم . نمیدانم برای بودنم چه حقی . نمیدانم . اما پر واضح است . که زمانی نبوده ام . و زمانی نیست خواهم شد . چه فنا در فنای هول انگیزی . من نبوده ام . بودنم در اختیارم نیست . نبودنم به من وابسته نیست . از آینده نامعلوم راه فراری ندارم . من اشاره ایی هستم که صاحبم فرمان داده به بودنم  . شدنم . بیاییم به این اشاره مسلم عشق بازی کنیم . نه با نیستهایمان . او گفت زنده شو . شدیم . اگر گفت بمیر . بمیریم . اگر گفت راضی باش . قانع باش . تمرد نکن . نیست باش . نباش . بمان . نمان . باشیم . باشیم . اگر گفت پشه باش . آیا میتوانیم طاووس باشیم ؟ اگر گفت نمیستی را بازی کن . مثل میلیاردها مخلوقی که نیستی را بازی میکنند . میتوانم هستی را بازی کنیم ؟ حال که به ما حکم شده است . مکلف باش . عاقل باش . دانا شو . زنده باش . زندگی کن . شاد باش . مسئول باش . تمرد نکن . خوش باش . کار کن مزد بگیر . کمک کن غنی شو . سخی باش بزرگ شو . دل بده عشق بگیر . جان بده جانان بگیر . آیا این تلخ است . یا نیست بودن .

ما را هست خواسته اند . بیاییم . هست بودنمان را معنا کنیم .

........... این مطلب زیر را دوستی کامنت چتی حواله کرده است .

ويژگي اهل دنيا در حديث معراج (خداوند فرمودند) :" 1-زياد مي خوابند 2-زياد مي خندند 3-زياد مي خورند 4-زياد خشمگين ميشوند 5-کمتر راضي ميشوند 6-از کساني که نسبت به انها اسائه ادب کرده اند عذر خواهي نمي کنند 7-اگر کسي از انها عذر خواهي نمود عذر او را نمي پذيرند 8-هنگام اطاعت کسل و بي نشاط اند 9-هنگام معصيت شجاع و جسورند 10-ارزوهاي طول و دراز دارند در حاليکه مدت عمر انها کوتاه و اجل انها نزديک است

خدايا : من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري ! پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام ... محتاج توام

.............

زمان . زمان زمان . سکوت را می شکنم . فردا که طلوع کنم . خواهم خفت . سکو ........................................................ت .

سکوت . نام نا آشنایم . سکوت . سکوت . سکوت . چه پرمعناس . چه وزنی دارد . در اندیشه ام . سکوت . چه حرفها با خود دارد . سکوت

سکوت . بعد از تقلای ناشکیبایانه . بر در و دیوار کفتن . بعد از ناامیدی . سختی . سکوت خود را به تجمیل میکند . از سکوت راه فراری نداری . در این حال همه وجودت تنمای سکوت دارد . سکو..........ت

دوست داشتید به موسیقی این وبلاگ گوش کنید .

ضرب آهنگ سکوت . جنس دیگری است . سکوت . چقدر تشنه سکوتم . سکوت . سکوت . سکوت .

میتوانم سکوت را اینگونه تفسیر کنم . از دنیا و زندگی و هر چه امروز در آن غرقی خسته ایی . آرزو میکنی . به پنجره دنیا تکیه بزنی . گونه ات را به چارچوب پنجره دنیا تکیه بدهی . و همراه میسقی ملایم این وبلاگ پشت به دنیا به عالم فراتر از دنیا زول بزنی . پلک هم نزنی . اهمیت هم ندهی . که فکرت خسته شود . فقط تماشاچی باش . ببین و فقط ببین . فکر کن دنیا تموم شده . تو فراتر از زمین و زمانی . دور . خیلی دور شدی . تو متعلق به زمین نیستی . زمان تو را نمیفهمد . تو متعلق به لا مکانی . آزاد . آباد و رها . تو فکری . حسی . احساسی نداری . لحظاتی آرام باش . آرام . آرام . آرام

.........

حالا جان .آرام . دیگر ناآرامی ادامه دار هم آرام بودن محسوب میشود .
من چه هستم . تونل است . بیراه و با راه دور زدن . ساده و سبک کردن معادله ها . به بازی گرفتن حرفها . واقعیات جدی . خلاص شدن از خود بودن . تا راحت تر بگویی و....
یک پشه چه تصوری از خلقت خود . معیارهای خوب و بد . درستی و نادرستی و.... دارد ؟ آیا او میتواند انتظار داشته باشد . هستی بر اساس خواسته ها و دلخواسته های او بنا شود ؟ آنوقت من و تو خواهیم گفت : تو دیگر چه میگویی ؟ ای پشه ناچیز و بی مقدار .
ما چرا بخود حق میدهیم . با وجود ناعالمی به واقعیت در میلیاردها میلیارد ستاره و.... پر از میلیاردها  شگفتی ناشناخته مانند خدا اظهار نظر و نتیجه گیری کنیم . بیخود نیست صبر ایوب
ما اگر خود را تجزیه کنیم . که عناصر بهم پیوسته هستیم . نه انسان مستقل و موجود به ذات و.... اینقدر مدعی نبودیم . حق را باید پذیرفت . چون حق است . حتی اگر بدترین بلاها باشد . چون حق است . حق
معاصر جان . آرام است . مرد نوجوان . این گفتها دلیل بی تابی نیست . دلیل غرق لذت در جستجوست .
 

  نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 22:19  توسط نیم من   | 

لازم باشد . چرخشهای 180 درجه خواهم داشت . از جهنم به بهشت . از بهشت صوری به جهنم بهشت  . ما را چه باک از شمشیرهای آخته . ما را چه غم جان . نام . دل . روح .

ما را چه غم بودن یا که نبودن . ما را چه غم نبودن . نبودن

هر ثباتی ارزش ماندن ندارد . هر پرتگاهی هم ترس ندارد .

دل را از جا بکنی . کف دست بگیری . صاحب اختیارش خواهی بود . دلی که سینه میتپد دل نیست . دل تو نیست . به اختیار تو نیست . دل باید در کف دستت باشد . بود و نبودش . تپیدن و نپیدنش به اختیار تو باشد .

آرامش به کف دست گرفتن دل روح است . آنموقع است . که میتوانم فرمانده وجودم باشم . والا اگر قرار باشد هر دم به سازی باشم . من خودم نیستم . من مهره ام در دست ..................

...........

تا صبح بیدار خواهم ماند . بیخیال جسمم . بیخیال چشمم . بیخیال هر چه هست . منم و فکر . نگاهی . وفایی . صفایی  . آهی . غرق در انتزاع که ندانم چیست . او که من نیستم . آن حس غریب . آن حس خوش بیداری . بینایی . پر از شور و صفا . لبخند ناپیدا . نوش بی منتها . غرقم . غرق میشوم در سماع . به موج سماع میسپارم . هر چه هستم . بودم .

ای صدای عشقی که ساز را جانانه میزنی . بزن . بزن . بر تارهای دلم جانانه بزن . ببر . جدا کن . این خفته سنگین دل را . عاشقانه ایی بخوان . خالص . اعلا . بگذار با پررویی ناپاک یم را زیر باران عشقت بگیرم . ای تو که کرم عشقت بی منتهاست . ای که از ناپاکی ما . تو را گزندی نیست . بگذار پر رو باشم . در کنار جاده عشاقت به نظاره بنشینم . بیخیال خوبها . بیخیال بدها .

تا صبح بیدار خواهم ماند . تا طعم شب زنده داران را ببینم . بگذار گوشم از ناپاکیها پاک شود . بگذار

 ...........

هی میخواهم از خوبان ننویسم . میگوید . بنویس . ای تا صبح بیدار

مینویسم . بخاطر عشقی که نمیدانم چیست . فقط مینویسم . میبازم . میتازم . به نام او . به یادش . به همان شور نهانی . به همین حس . به همین نادانی . منم و نادانی . منم و تنهایی در شب ظلمانی . منم و منم و منم

ای صدایی که گوش دلمان را شنوا خواهی کرد . کجایی ؟

ای انتظار . ای دور . نزدیک . با من . با ما . با او . غصه ایی بخوان . نوایی بسرا . که یادش . خاطرش . بکند جان ما را . بنواز . بنواز . میدانم که خوب نوازی . بنواز . بنواز .

ای صبح . سحر . که در شب دلم طلوع کرده ایی . میدانم زود از من غروب خواهی کرد . تا صبح تا غروب دلم بیدار خواهم ماند .

بر طبل بزن . بر طبل بکوب . نکوب . بزن . بزن . جانانه بزن . بزن تا رخوت از من دور شود . بزن . آنگونه بزن . که جان به سماع گرفتار شود .

آخ که این پریشانی در هوشیاری چه عجیب است .

نشسته ام . بر زمین . چهار زانو . هدفون در گوش . دست چپ بر زانو . سر و گردن کج . جان تب دار . احساس در حال و هوای غلیان . چشمها آرام . سبک . رها . بیخود . لبها خشک . احساس آرام در غل و زنجیر اسیر . نگاهها مامور بین انگشتان دست راست . کیبرد و مانیتور .

نشسته ام بر زمین . خاکی . مونیتور بر زمین روبرویم . هدفون سوز و گدازی به گوشم نجوا میکند . احساسم را به دست نوایی سپرده ام . مینوازد و روح خسته بی تابم را راه خلاصی میجوید . بزن . بگو .

زمانها را برای مکاشفه ساخته اند . بی تابی را بجو . آی فریاد . داد . ای ییییییییییییییییییییییییییییییییییییی وای . از این زمانه . از خود بودن . بیخود چگونه شویم . کلمات بار معنایی ندارد . کلمات ناتوانند . علیل ند . کلمات علیل من ذلیل . چگونه این ترکیب را توان مکاشفه خواهد بود . ؟  

...........

چقدر ناقص هستیم . باور نمیکنیم ؟ وقتی شادی . دنسا را خوب و شاد میبینیم . وقتی غمگینیم . درد داریم . دیگران را دردمند میخواهیم . درد ناشناسی آنان را نمیفهمیم . همه دنیا تفسیر به رای خودمان میکنیم . من چگونه ام . دنیا هم همگونه است . اما نیست . دنیا جمع اضداد خواستن های من و توست . مواقعی فراموش میکنیم . زیر پوست دنیا . دنیایی وحشی جریان دارد . که خدا نکند پرش به ما بگیرد . هست و نیستمان یکی میشود . همه معادله هایمان به هم میریزد . من انسانم یا حیوان فرقش از بین میرود . چه دوست دارم . از چه بیزارم و.... هیچ معنایی ندارد . آتش که بیاید . باید بسوزاند . همه چیز فرع این طبیعت است . زیاد مفتون لبخند دنیا نباشیم . بپذیریم .

...........

عشق ورزی بی پایان ؟ باید خوب معنا شود
اگر قاز زدن بر سیب معنای عشق ورزی جسمی باشد .
آیا اگر همه عشق را در قاز زدن سیب بدانیم . فکر نمیکنی . از دنیایی از عشق های والاتر محروم خواهیم شد
هر چیزی به اندازه خودش نیکوست .
به شهر بازی رفتن لذت بسیاری دارد . اما اگر مانند پینوکیو گوشهایمان دراز شد . پنجه هایمان به سم تبدیل شدو..... آیا محدود شدن به یک تجربه . یک لذت . یک عشق ورزی و.... نشانه به خریت کشیدنمان نیست .

  نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 21:22  توسط نیم من   | 

بیابان نیستی . چه فراموش شده ایی .

ای زمزمه های پراکنده . ای افق . ای بی انتها . ای فاصله با من . ای خیال م . ای خیالم . خیال . خیال من . خیال . خیال م . خیال م ...

قدم در بیابان نیستی میگذارم . بگذار بادها . شنها بوزند . بگذار بزنند مرا . از این سو . آن سو . هر سو که تمایل دارند . بنوازند مرا . ای شنهای بیابان . ای شنها . دانه ها . دانه های کوچک شن . به هوش باشید . مثل من نباشید . عاقل باشید . ببینید مرا . ببینید و بزنید مرا .

بگذارید . مثل سادگی . بی هویتی مدفون شوم . زیر شنهای داغ کویر . پاک پاک . داغیت کبودم کند . نرم یت . دانه دانه بودنت . تنها بودنم . صحرا صحرا تنهایی . شب را برایم ترنم بیابان را برایم بخوانید . شب شعر . شب عشق . از تنهایی من و آسمان بگویید . ای شن های کویر . بیابان . عشق . عشق نه . نه عشق نه . این آلودگی است . تنهایی نیست . با کسی . خیالی بودن است . بگذار به سکون و تجزیه برسم . بگذار سلولهایم بیاسایند . بگذار بعد عمری زندگی عناصرم تلخیص شوند . تجزیه . آزاد باشند . تا بار دگر به خواست خودشان به اتحاد و توافق به وجود برسند . بشوم . آنچه باید باشم . آنچه نیستم . آنچه حرفش برایمان مانده . بی اتحاد . بی ایمان . بی یقین .

بگذار پراکنده شوم . دوباره به اتحاد موجود برسم . بگذار زاییده دمکراسی خلقت باشم . عناصرم بودن با یکدیگر را بخواهند . ای کویر . کویر . بدرقه ام کن . بدرقه کن مرا از این کویر به دنیایی که من برای من خواهم ساخت . کویر . شنهای روان . ای تنها . جریان . جهان . کویر

.......

آسودگی چه طعم و چه مزه ایی دارد . وقتی خارج از تعریف و حرف در آسودگی و سبک بالی غرق میشوی . و آسودگی و تو همدیگر را معنا میکنید . سبک و آزاد بدون هیچ حاشیه ایی
انتزاع در انتزاع شده ایم . نمیدانم این دیگر مسیر حرکت بود . که نمیدانستیم
قدم در انتزاع در انتزاع میگذاریم . پیش میرویم . شهری در دور دست ها هم پیدا نیست . اما بوی شهری میشنوم دور آن دور دور نزدیک
ما به درون خود معبری زده ایم . به دلانهای تو در تو . پستوها را میکاویم . بهم میریزیم . هر چه نظم و قانون است . هر چه کهنگی است . هرچه آرامش و یک نواختی است . مدام در اوج و فرودیم . مدام به حاشیه ها میافتیم . زخمی به احساسمان سوز و گدازی به پا میکند . اما به پیش میرویم .
جنون در خونمان جاری است . جنون و هوشیاری . افت و خیز . خیز و افت .
کی شود . آخرین زخم را خودمان با اطمینان و پختگی بر جان کهنه شده مان وارد کنیم . تا خقتمان دوباره زاده شود . بزاییم خود را . متولد شویم از خود . بلوغ را با تولد آغاز کنیم . کمال را ببینیم . وقتی میگوییم . بفهمیم . ببینیم چه میگوییم .

..........

 سلام و تبریک
به قدمهایی که یکسان است .
قدم در قدم . نگاه بر نگاه . دل به دل . راه به راه . روح به روح . جان به جان . دل به راه . راه به دل . عشق به عشق و............
خدا کند قدمها را در شروع راه طوری برداریم . تا آینده گواه موفقیتهایمان باشد.
بابت موسیقی وبلاگت . تبریک .
اگر تونستی کد موسیقی وبلاگت رو بده باهاش در وبلاگمون صفایی بکونیم

  نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 14:37  توسط نیم من   | 

سریال یانگوم میتواند بهانه ایی باشد آموخته ها و نیاموخته هایمان را بیاموزیم . و یادآوری باشد . از زبان فرهنگ شرق بر داشته های فراموش شده مان و....

۱-........

۲-........

...

...

...

۱۰۰- ....

یانگوم . فرهنگ شرقی . گرفتاریهای اجتماعی . سیاسی . اخلاقی و............ در جامعه امروزمان را برایمان بازگو کرد . استقامت را . خواستن را . حمایت را . فداکاری . پاکی در گفتار و عمل . آرمان دوستی . آرمان جویی . درک خوبیها . تسلیم در برابر درستی و خوبی . از خودگذشتگی برای پیروزی حق . سرکوب خودخواهیها و.... درسهایی است . که در جامعه روزمره مان فراموش شده . یا کمتر دیده میشود . یا در اثر اشتباهات به حاشیه جامعه رانده شده را . در فیلم شرقی یانگوم یادآورمان میشود

سریال یانگوم . تمجید و تشویق زنان به یانگوم شدن بود . اگر زنان خودشان نخواهد یانگوم بشوند . یقه چه کسی را باید گرفت ؟ یقه افسر میریانچیکو ؟( اسم نامزد یانگوم یادم نبود )

................

یه ساعت خوب برای ثبت زمان عمر شما

.........

این عکس ترن زندگی ما رو نشون میده . اما خیلیها سرنوشت واگن اول رو نمبینند . که سرنوشت همه مسافران است . تنها عشق میکنند . باد و هوایی که از جریان حرکت ترن زندگی به صورتشون و موهاشون را نوازش میده سرگرم باشند .

جان . چه حالی میده سوار ترن زندگی بودن . جان

.........

عکسهای دختران شایسته ایران در قبل از انقلاب : چقدر حرفها و درسهای گذشت تاریخ سنگین است . تاریخ گذشته . طراوتها به خشکی . تلخی رسیده . چقدر درس پنهان گذر زمان . ما را کهنه میکند . در فرداها . گویا هر نسلی تنها برای زمان خود زندگی میکند . نسلهای امروز با نسلهای آینده نمیتوانند زندگی کنند . آخ که بوی کهنگی از گذر زمان مشامم روحم را آزار میدهد . که تو تنها امروز هستی . هر چه هستی امروزی . تو را از فرداها سهمی نیست . امروز . امروز .  حرفش ساده است . اما باورش سنگین . غریبانه. درد پنهان . یعنی تو نخواهی بود . نخواهی ماند . چروکیده شدن را معنا خواهی کرد . پژمردگی . شادابی فردا برایت تنها خاطره خواهد ماند . خاطره . میفهمی ؟ فقط خاطره . آنزمان هم که چهره در خاک میکشی . بودنت مهم نیست . میخواهی باش . میخواهی نباش . اصلا منو سننه ؟ آری منو سننه؟ زبان تاریخ را بیاموزیم . بودنمان را امروز معنا کنیم . فردا سهم ما نیست . ما تنها امانت دار خوبیهای امروز برای فرداییم . مسافر ترن زندگی ووووووو.............

  نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 21:38  توسط نیم من   | 

وقتی از این پر شده ایی . یقین از آن خالی هستی .

وقتی ............ وقتی ................

.........این دو تا نکته پایین رو دوستی بصورت کامنت چتی برایمان حواله کرده است :

عشق بازي کار هر شياد نيست ***اين شکار دام هر صياد نيست// عاشقي را قابليت لازم است ***طالب حق را حقيقت لازم است // عشق از معشوق اول سر زند ***تا به عاشق جلوه اي ديگر دهد // تا به حدي که برد هستي ازو***سر زند صد شور و صد مستي ازو// شاهد اين مدعي خواهي اگر ***بر حسين و حالت او کن نظر

........

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند / همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند // ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند / گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند // آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند / عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند // خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد / عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد

  نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 10:57  توسط نیم من   | 

وقتی میتوانی کوه را جابجا کنی . تو میخندی . جابجایی کوه . چه پوزخندی داری تو . اثر سالها بگومگوهای بی حاصل است . باور کردی که ناتوانی . این احساس ناتوانی و قبولش برایت وجه و الکی خوش بودن . هیکل نحیف و جمع و جور و بی جونت و تر و تمیز بودنت . حرف و صغرا کبرا کردن . آسمان و ریسمون بهم بافتن . و............. در زماته ما پرستیژ دهان پرکنی است .

وقتی میتوانی کوهی را جابجا کنی . و سالهاست نشسته ایی و به کوهی از کارهای بر زمین مانده نگاه میکنی . و شعر زمزمه میکنی . من آنم که رستم بود . افراسیاب .

چه میتوان کرد . دچار حماقت زمانه ایی . نمیدانی چه چیزی ارزش است و چه ضد ارزش . نمیدانی . نگو میدانم . نمیدانی . باور کن که نمیدانی . زمانه ما دوران مستی خودسازی هاست .

نمیخواهم . حرف گنده ایی بزنم . بزرگ . که فقط بزرگ باشد . ولی تو خالی . همان که سالهاست میگوییم و میشنویم . و همه را مثل خود خر کرده ایم . و به آن رنگ و بوی زندگی متجدانه داده ایم . تا بهتر خر بشویم .

میگویم . تا بدانم . آفتاب را پشت پرده های ضخیم پنهان کرده ایم . و منکر آفتاب حقیقتها شده ایم .

آفتابها چه زود و چه دیر طلوع خواهند کرد . چه بخواهیم . چه نخواهیم .  چه دوران خریتها تمام شده باشد . چه نشده باشد . دوران خریت بازی و خریت پروری تمام خواهد شد . چون خریت مداری محور دنیای حقیقی نیست .

  نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 23:19  توسط نیم من   | 

عشق عاشق به معشوق . آرامش و اعتماد به نفس میدهد .

پس میتوانیم . حداقل عاشق خود باشیم . تا به آرامش و اعتماد به نفس برسیم . عاشق خود بودن . اصلاح کژیهاست . بوجود آوردن خوبیها و افتخارات شخصی و....

بوجود آوردن خوبیها ضمن خود عاشقی( خود شیفتگی نیست ) را بهمراه دارد . نشانه های معشوق ( دیگر عاشقی )بودن را بهمراه خواهد داشت .

هر دیواری براستی پا بر جا خواهد ماند . نه کژی دیوارها فرو خواهند ریخت . هر دیواری به مقدار راستی خود میماند .

  نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 13:44  توسط نیم من   | 

زمانی بدنبال عشق میگشتم . نفهمیدم چطور شد به خاکروبه رسیدم

اما هر وقت دنبال محبت بودم . نابش را یافتم .

عشق کلمه بزرگ و پیچیده ایی است . پیش مادر معنای نابی دارد . اما همه جا یافت نمیشود .

محبت داشتن نسبی است . جنسش طلای بیست و چهار عیار عشق نیست . اما هر چه هست . پاک است و زلال و قابل دستیابی

من محبت دارم . به همه کسانیکه طعم محبت را میفهمند . یک رنگی خوبی . دوستی . لطف . مردی . جوانمردی . .......

عشق مانند ساخت شدن الماس است . سخت است . و کم یاب

  نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 22:24  توسط نیم من   | 

«قيصر امين‌پور» درگذشت

خبرگزاري فارس: «قيصر امين‌پور» شاعر برجسته معاصر، شب گذشته در بيمارستان دي درگذشت.

شاید چند وقتی . سر در لاک دلم پنهان کنم . ندانم چه بود . چه هست . چه خواهد بود . ................... دلتنگی را در سکوتم تجربه کنم . باز . شاید شیطنتم مانع شود . اما اکنون دنبال سر در لاک ماندن هستم . شاید خیلی خالی شده ام . خالی . خالی . سر بر گردنم سنگینی میکند . آرام سر بر لاکم خواهم کشید . دنیا را از درون لاکم با نظاره خواهم نشست .

شاید ..........................

  نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 8:58  توسط نیم من   | 

الان که خدمت انور خودم و خودت و خودش مینویسم . یک قسمت دیگه از سریال تلویزیونی مدار صفر درجه تمام شد . و پیرو انقلاب درونی ( چه موقت یا دائم ) آمدم . تا مطلبی بنویسم .و به یک جنبه از تعلقات و احساس و تعقلم بپردازم .

سریال مدار صفر درجه به حوادث سالهای پس از جنگ جهانی دوم . اشغال ایران . سلطه اجانب بر تمام امورات کشور و..... میپردازه .

دیدن و درک اون شرایط بنظرم خیلی سخت و جانکاه بوده . مگر اینکه از شرف و وجدان و وطن پرستی تهوی بوده باشی . والا زندگی عزتمندانه و سرفرازنه ممکن نبوده .

در این قسمت سرگرد فتاحی به جوخه اعدام سپرده میشه . خواهر و نامزد پارسا توسط اراذل ( مدل شبون بی مخلها ) و به تحریک پشت پرده کشته میشند . حرب توده ( وابسته های کمونیست شوروی سابق ) فعال هستند و......

در کنار هم قرار دادن همه این حوادث و نداشتن و محروم بودن ملت از حاکمیت بر خود و....... دوران سختی بوده . و کسانیکه بخاطر هدف و آرمانی در این مسیر فعالیت کردند . زجر و شکنجه و کشته شدند . باید انسانهای خیلی باشرفی بوده باشند .

تاریخ همیشه درسها و انگیزه های باارزشی برای شناخت و هدفگذاری زندگی در اختیار نسلها قرار میده . ما هم امروز مسافران تاریخ امروزیم . هر چند خودمون ندونیم . و خودمون رو به حواس پرتی . بازیگوشی . سربهوایی و الکی خوشی و عدم شناخت بزنیم . تاریخ ما را مفتضح یا سربلند خواهد کرد . عبرت تاریخ چشمهای خواب آلوده ما را هوشیار و بینا خواهد نمود . تاریخ مانع تکرار اشتباهات است . مانع ساده لوحی . زود باوری و حماقتهای جاهلانه است . تا ریخ . تاریخ ... تاریخ .

اگر کمی انصاف و وجدان و معرفت داشته باشیم . در مقابل از خودگذشتگان سربلند تاریخ گذشته مسئولیم . حتی اگر خود را به بدمستی بیخیالی زده باشیم .

............

نکته : به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک، چرا باید به دور تو بگردم ؟؟؟ ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی ، برو با دل بیا تا من بگردم...

  نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 22:11  توسط نیم من   | 

هر کس تعریفات از دنیایش را بست نادان شد . آنکه برای زندگیش فلسفه نبافت نادان ماند . آنکه به دانشگاه فلسفه انسانها و مکتبها توجه نکرد . در جهل مرکب ماند . آنکس که مدام از خود سئوال نکرد . من کجایم ؟ چه ام ؟ چکار کنم و به کجا بروم ؟ صورت مسئله نادانیش را پاک کرد .

آنکه در ترافیک بوق نزد . تا ماشین جلویی متوجه شود . در ترافیک بماند حقش است . آنکه فرق شتر با قاتر را ندانست . چه دانست ؟ آنکه گفت من متمدنم . پس از نسل تکامل یافته میمون هستم . نمیدانم اسمش را چه بنامم . آنکه وقتی دستشویی رفت . دقت نکرد . حتما خودش را خیس خواهد کرد . آنکه به فرزندش تربیت یاد نداد . در نوجوانی و بزرگ سالیش باید همش هوار بکشد . چرا درست نمیشی بچه ؟

آنکه لج کرد . حماقت کرده . آنکه نخواست بفهمد . کنجکاو نشد که بفهمد . از کجا آمده و به کجا خواهد رفت . اگر پس از مرگ خر و قاتر و الاغ شد . برود یقه انسان بودن خودش را بگیرد . آنکه مشق ننوشت . بی سواد ماند

مگر به امتحان نهایی و مدرک قبولی . تجدید . یا مردودی شک داری ؟ اگر شک داری برو خودتو اصلاح کن . اصلاح طلب کیلویی

  نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 11:30  توسط نیم من   | 

من هنوز نفهمیدم . تو چه مرگته ؟ این رک میگم . چون باهات راحتم و رک حرف میزنم .
چته دختر . بیا همه دنیا و زندگی رو با هم در کنار یکدیگه ببین
قاتی نکن .
از آسمون که میگی . از زمین هم بگو
از زمین و آسمون که میگی از زیر زمین . فوق آسمون هم بگو
اگر دیونه دیدی . عاقل رو هم نگاه کن .
اگر منگی و بنگی رو دیدی . استاد و دانشمند رو هم ببین .
اگر قاتی کردی . و نوشتی
از زمانی که قاتی نیستی . با حال و منطقی و با انصاف و.... هستی هم بگو
اگر از غم گفتی . دو برابر از شادی بگو . شادی و امید و موفقیت اصله . ولی غم و اندوه و ناامیدی فرع زندگی است .
اگررررررررررر
اگرررررررررررررر
اگرررررررررررررررر
اگررررررررررررررررررررر
اگرررررررررررررررررررررررررررر
اگررررررررررررررررررررررررررررررررر
اگررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
اگررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
اگرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
اگرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
اگررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
اگررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
اگر از همه اینها گفتی از خدا هم بگو . از ریشه هم بگو .

...............

من یه وقتی فکر میکردم . خدا که انقدر عادل هست . چطور میخواد ما رو مجازاتمون کنه .
فکرم به سمتی رفت . که اینطور نتیجه گرفتم .
اگر آدم باشیم . و نتیجه زندگیمون بسمت انسان کمال پیش میره و بهشت و...
و مراتب دیگه انسان بودن و...
اگر بد باشیم . میشیم یه حیوان حلال گوشت . مثل گوسفند و بر و گاو و شتر و...
اگر یه کمی زیادی عوضی باشیم . میشم جزوه حیوانات حرام گوشت . مثا اسب و خر و ............
اگر خیلی عوضی باشیم . میشیم حیوان درنده و گوشت خوار . مثل گرگ و روباه و...
اگر اند عوضی بازی باشیم . میشیم . سوسک و موش و حیوانهای کثیف . و........
خیلی هم عادلانه است . خودمون زندگی بعدی مون رو انتخاب میکنیم .
یعنی از بار عقل آسوده میشیم و به حیوانیت کامل میرسیم و.....
این هم نوعی فکر کردنه . تا ببینیم واقعیت چی میشه

.

تنها جان .
معلومه اگر بدانیم . چه خطراتی برامون وجود داره . اینقدر راحت همه کار نمیکردیم
خداییش خیلی ترسناک . اگر گوسفند بشیم . یکی ما رو پخ پخ کنه ( تازه در شرایط خوب ) کبابمون کنه . نشون جونش بشیم
یا نه وحشتناکتر . موش و سوسک بشیم تو فاضلابها زندگی کنیم . همش هم بترسیم کسی مرگ موش بهمون نرده و یا ............
ولی واقعیت اینه . اگر ما انسانها آیندمون رو با عملکردمون تعیین کنیم . این هم میتونه یه فرضیه باشه . با عدالت و صاحب اختیار خودمون بودن هم سازگاره

 

  نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 22:50  توسط نیم من   | 

وقتی گمنامی . گمنامی . پنهانی ..........اینها شد زر زدن

وقتی بیداری . حتما بیداری .......... اینها شد زت و پرت

وقتی میخوابی . ممکنه خوابت ببره ....... میبینی عین بالاست

وقتی در کره زمین . مخلوقی . ممکنه بشر باشی . مخلوقی دیگه . مگه نه . نکنه فکر کردی خالقی ؟

جدی . جدی گویا باید باور کنیم . زمانی را برای زر زدن . نق زدن . زرت و پرت کردن . جفتک انداختن نیاز داریم . تا زیادی انسان نباشیم . پس سهم دیگمون چی میشه / ..... حرف مفت که خرج نداره . بزن کسی هم جلوتو نمیگیره . مطمئن باش و لااقل در دنیای مجاز اینجوری . البته اگر فیلتر و هک نشی .

  نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 22:41  توسط نیم من   | 

امروز غروب وقتی اذن میگفتند . حال دیگری داشتم . آرام بودم . قلقل نفسم خوابیده بود . گویی در اتفاقات امروزم آرامتر بودم . بعداز ظهری خواب خوب و عمقی داشتم . خستگی جسمم از روی دوشم برداشته شده بود . خودم بودم . آرام و بی زنجیر . آرام و بی قلاده . آرام و بی خود . بیخود بودم . گرفتار جسمیت خودم نبودم . من بودم و قناعت دنیا . من بودم و صفای خدا . من بودم . عشقی که او میخواست . من بودم و جدا از زجر دنیا . رها . رها .......

وقتی اذن میگفتند . وقتی میگفت شهادت میدهم . باینکه نیست خدایی جز الله . شهادت میدهم به محمد بنده و رسول خدا . سئوال دلم این بود . چرا بیان اینها خوب . درست و لازم است . که من در یقین و اطمینان دل و عقلم ایمان بیاورم . و اقرار کنم . که خدایی جز الله نیست . و محمد بنده و رسول بحق اوست . دنیا و هستی را از این عینک ببینم .

در این غروب آرامش . هیاهوها خوابیده است . طوفان نفس ها بر احساس و عقل ما شلاق نمیزند . گویا هستی از غبار و مه بیرون آمده . آسمان دلم صاف است .

ما انسانها بطور مرحله ایی به دلایل گوناگون دچار طوفانها درونی میشویم . زلزله هایی هست و نیستمان را به بازی میگیرد . تخریب . تلاطم . بی نظمی . آشوب . تخریب برنامه های فکری . تشکیک در هستی . همه چی . ................. اما آشوب که تمام میشود . راحت تر میتوان بین حق و باطل . خوب و بد و..... تمیز قائل شد .

در این حال گفتگو با خدا مانند گفتگو با معشوق لذت دارد . حالی داری . که میدانی او میبیند . میفهمد . و برایش ارزش دارد .

انسانیم . چاره ایی نداریم . نمیتوانیم بودن ریشه زنده بمانیم . نمیتوانیم ریشه خود را بزنیم . باید ریشه هایمان را بشناسیم . باید ریشه هایمان را تقویت کنیم . باید روی ریشه هایمان بایستیم . از شبه ریشه ها رها شویم . تا به استقلال عقلی و احساسی نائل شویم .

  نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 18:10  توسط نیم من   | 

برهوت . برهوت . دنیا .... دنیا . دنیا . دنیا . برهوت . اسم رمزی است . برای شناسایی مرگ عاطفه ها . برهوت . برهوت . نیستی . ختم پایان راههاست . رمزها را بازخوانی کنیم . هستی . هستی . هستم . ... میماند . میمانی . میمانم . اسم رمز زندگی بود . امید . امید . امید . اسم رمز خروج از جهنم است . امید . امید . امید . .... امید . امید . امید . .... امید جانم بگوشم . امید . امید . امید . .... امید  جانم بگوشم زندگی بگوشم . شادی بگوشم . نجات . نجات . نجات . .... نجات جان . تامل کن . امید راهی شد . ... امید . امید . امید . .... امید جانم . نجات . چشم به راهته .... امید . امید . امید . صدامو داری ؟ ... امید . امید .  امید .....................

...............

خیابان . خیابان . خانه . زندگی ؟ خیابان . خیابان . خانه . زندگی ؟ زندگی جان بگوشم . خیابان جان اوضاع چطوره ؟زندگی جان . خورشید طلوع نمیکنه . همه منتظرند . خیابانها تاریک . همه در تاریکی روزگار میگذرونند . زندگیها به خانه پناه بردند . همه نگرانند . شایعه شده . خورشید دیگه نمیخواد طلوع کنه . همه مضطرب . نگران . دلنگرانی به همه زندگیها خیابان و خانه سایه انداخته . زندگی جان صدامو داری ؟

آره خیابان جان . برنامه چیه ؟ زندگی جان . ایده های مختلفی مطرحه . گروهی متعقدا باید خودمون خورشید رو از خونش بیرون بیاریم . گروهی به عرض خواهی از خورشید نظر میدن . میگن باید کدورت رو از دلش در بیاریم . تا خودش تصمیم به طلوع بگیره . گروهی هم نظرمیدن . ما میتونیم خورشید مصنوعی بسازیم . یه رباط که برامون نور بده . و طبق برنامه و دلخواه ما طلوع و غروب کنه . فعلا همه منتظرند .

زندگی جان تمام . بگوشم . خیابان جان هم چنان منتظر باشید . و کوچکترین تغییرات و اطلاعات رو گزارش  بدید . تمام . زندگی جان اطاعت میشه تمام .

.................

بر بام شهر نشسته ام . در برابر خورشید . به سایه نگاه میکنم . به انتظار . این شهر کوچگاه من است . میدانم . شهری در رویاهای من است . سنتش زیبا . مدرنش پاک . قدش بلند . خنده اش زیبا . وقتی در کوچه هایش میگردی . نسیم کوهستان می آید . همه پنجره های را به لبخند باز میکنند . به آرزو . به عشق . به صفا . هر شب به لذت فردایی زیباتر چشم میبندند . سحر که میشود . شور و اشتیاق است . که از پنجره های میتابد . و خیابانها جویبار تقسیم نشاط است . این شهر تاریک است . به هر که بگویی . همه تاریکی میبینند . دست خالی است . برای گفتن حرفها . میمانی به سایه مانده ها چه بگویی . کدام شهر را مثال بیاوری . که شهر خوب این است . نیست . نیست . دست خالی است . به کوه پشت سر نگاه میکنم . این کوه سمبل ایستادگی و مقاومت است . میخواهد . میماند . پس بخواهیم . بجوییم . تا بیابیم

این شهر را من هم ندیده ام . اما وجود دارد . چون نهایت خوبی و بدی هر دو هستند . والا کسی نمیتوانست آنها را تصور کند .

........................

در بیراهه ماندن را دوست دارم . در تنگنا . پستو . خفا . او که نگاهش بلند است . همه جا را دارد . پنهان را . در راه بودن . فراقی ندارد . با دردی هم عالمی دارد .

وقتی منتظر مرگی صبور باش . بزن لبخندی . که لذتش را بفهمی . وقتی مرگ آرام . آرام با تو دوست میشود . وقتی نگاه در نگاهت میدوزد . نترس . آه نکن . نسوز . فقط دل بکن .

وقتی صدایی شنیدی . که بی تاب بود . پدرم . مادرم . دلم . عشقم . امیدم . نجاتم . بهارم . ای همه هست و نیستم . بمان . برای من بمان . بمان تا نمیرم . نسوزم  ......

نگاه در نگاه مرگ بدوز . بخند . بگو . ای مرگ تو را دوست دارم . اما او را دوست تر میدارم . ای مرگ دوستت دارم . اما با تو نخواهم آمد . سازش نخواهم کرد . میمانم . برای قلبی که او برای تپش دارد میمانم . مرگ تو خواهی بمان .  خواهی برو . من یقین دارم که میمانم . لبخندی بزن به عشق سوزانت دلت . امیدت . عشقت . بگذار با لبخند تو سیر بخندد . بزار اشگ شوقش را ببینی . ببیند که می بینی . بگذار لذت با شور اشگ ریختن را بفهمد . این لذت را هم از او دریغ مکن . لبخندی بزن . و شادی را در برق چشمانت نشانش بده . بگذار غش کند . از برق شاد چشمانت . بگذرد لذت از مرگ تا زندگی بودن را بفهمیم . با هم . من بمیرم . تو بخند . تو نمیر من میخندم .

بخند . بخند که زندگی زیباتر خواهد شد . بخند .

.................

زندگی جان . حالت خوب است ؟ میبینی ؟ تنها با تو نشسته ام . دل به دلت داده ام . تنگ . تنگ تنگ . بیا کمی با هم اخطلاط کنیم . چیکه های باران را میبینی ؟ چه دنیای پر خلسه ایی است . در باران بودن . میبینی . بیا با هم خوشی را به سر و رویمان بریزیم . خیس بشم . تنها . تنهای تنهای . بگذار غیر صدای باران و غرش رد . غرش طبیعت صدایی نیاد . بگذار فکر کنیم . نخستین انسانهای روی زمین هستیم . زمین بکر بکر است . دست نخورده . هنوز جای پای دنیا طلبی در زمین بوجود نیامده . بگذار باران که میبارد . باور کنیم . آسمان عشق بارانش را به همه جای زمین یکسان میباراند .

ای زندگی بیا قدر این خوشی زیر باران را بیشتر بفهمیم . آزاد کن خودت . خودت را نگیر . رها کن . بالهایت را بگشا . نفسی بکش . چشمانت را ببند . خیالت را به آسمان بده . خودت در مستی رها کن . بگذار . چکیدن قطره های باران را با گونه هایت . با پلکهایت احساس کنی . صورتت را بر خاک بگذار . بوی خاک و لذت باران . آخ که چه خلسه ایی دارد . بو کن . بگو جان . بگذار از جان گفتن کیف کنی . زبان  بگشا . شعری بخوان . ترانه . هر چه ساز دلت را مینوازد را بخوان .  بخوان بنام پروردگارت که آفرید انسان . از خون بسته . هر چه دوست داری بخوان . هر کلامی که تو را از زمین میکند و به عرش میبرد را بخوان . بخوان بنام دوست . بنام عشق . بنام هر چه خوبی است . بنام بارانی که فرستادی . بنام رعدی که غرید . بنام زمینی که تنهاست . بکر است و دست نخورد .

بخوان که از خلسه های انسانی محرومیم . همه اش معادله های بی پایان است . که به بازی گرفته ما را .

از طبیعت بکر خود دوریم . دور ............. 

............

سلام به سپیده . سحر . به صبحی که نخواهم دید . من به سفر رفته ام . وقتی می آید . وقتی چشم باز میکند . دلتنگی را نخواهد دید . اشتیاق را . بی تاب را . سکوت را با خود خواهم برد . تا در نبودش . شور باشد شور ...............

.....................

خسته ام . دراز میکشم . سر بر بالش و به پایین دیوار تکیه میدهم. دستم را روی پیشانیم میگذارم . و نگاهم را به قاب عکس و پاندول ساعت میدوزم . و خود را به سکوت مسپارم . که بگذرد . نفس سنگینم . بر دلم بنشیند و تکان نخورد . تا سنگینیش آزارم ندهد . نفسی عمیق از جان بالا میکشم . چشمنهای خسته ام را میبندم . آرام در گوش دلم میگویم . آرام باش . آرام . زمان را رها کن . زمان برای تو نخواهد گذشت . از سرعت زمان بیرون بیا . بی زمان بمان . تا بارهای یخی دلت آب شوند . سبک شوی . تا بتوانی بایستی . بدوی . بخندی . بگویی . بجوشی . ...................................پیاده شو از سرعت زمان

  نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 0:15  توسط نیم من   | 

.............................

OFOGHEDOOR20: البته ما سعي ميکنيم . اين حس رو هدايت کنيم
OFOGHEDOOR20: و به راه راست هدايت بشه . تا رستگار بشيم
................: اوه
................: واقعا اينا رو ميگي؟
OFOGHEDOOR20: من آنم . انسان . آنکه باري سنگين بر دوش دارد
OFOGHEDOOR20: حيوانيت را در کنار فرشته خويي را به او داده اند
OFOGHEDOOR20: گفته اند خود انتخاب کن
OFOGHEDOOR20: نه ميتواند . حيوانيتش را از خود جدا کند
OFOGHEDOOR20: نه توان دارد . کاملا فرشته خو باشد
OFOGHEDOOR20: مانده ايم . در عجب . يک عمر جنگ با خود
OFOGHEDOOR20: هم بايد بخوريم . و هم هر چه خورده ايم . را بالا بياوريم
OFOGHEDOOR20: گفته اند بخور . اما درست بخور
OFOGHEDOOR20: اما حيوانيتمان که اينها را نميفهمد
OFOGHEDOOR20: او از هر چه خوردني است لذت ميبرد
OFOGHEDOOR20: و ما بار سنگين انسانيت را بر دوش داريم
OFOGHEDOOR20: چه بايد کرد ؟
OFOGHEDOOR20: کجا فرار کنيم از دست خودمان ؟
OFOGHEDOOR20: يکي بيايد . ما را از دست خودمان نجات دهد .
OFOGHEDOOR20: من از دست خودم شاکيم . با خودم دعوا دارم
OFOGHEDOOR20: منافقم در عين راستي
OFOGHEDOOR20: بیگناهم در عين پليد بودن .
OFOGHEDOOR20: آه . اي کسي که گل مرا سرشتي . اين چگونه سرشتني است . که عمري با خود در جنگم
OFOGHEDOOR20: به کجا پناه خواهيم برد . به کدام برزخ بي تمام
OFOGHEDOOR20: منم . حيواني که لباس فرشته را پوشيده
...............: تو چقدر استعداد زيبا  نوشتن داري
OFOGHEDOOR20: يا نه . فرشته ايي که در کالبد حيوانیتم دميده شده است .
OFOGHEDOOR20: منم . ديوانه از خود .
OFOGHEDOOR20: منم . پيمانه شکسته . سر بر بيراهها نهاده
OFOGHEDOOR20: منم انسان . موجودي که نفهميدن خود را فرياد ميکند . تا فريب حيوانيتش را نخورد
.............: تو خيلي خوب مينويسي
OFOGHEDOOR20: اگر آتش ميتوانست مرا خوب بسوزاند
OFOGHEDOOR20: که حيوانيتم از فرشته پيکرم جدا شود . شايد
OFOGHEDOOR20: خود را به آتش ميکشيدم . تا پاک و زلال بودن را تجربه کنم
OFOGHEDOOR20: آخ که از آتش هم کاري ساخته نيست .
..............: همه اينا رو الان داري مينويسي يا از نوشته هاي قبليته؟
BUZZ!!!
OFOGHEDOOR20: اره
OFOGHEDOOR20: اين همه حرفهاي من است . انسان
OFOGHEDOOR20: يکي بيايد . به داد دل ما برسد
OFOGHEDOOR20: يکي بيايد . آخر ما چه گناهي کرديم . که مستوجب چنين . بلا گرداني شده ايم
..............: من بايد برم معذرت ميخوام كه حرفت رو قطع ميكنم اما بايد برم
OFOGHEDOOR20: آي . اي کائنات .  چه شد که ما  رانده شديم
BUZZ!!!
OFOGHEDOOR20: اوکي باي . عزيز
............: وايسا
.............: تو خيلي خوب مينويسي
OFOGHEDOOR20: اينها حرف من نيست .
...............: همه اينها يكباره به مغز من نميرسه
OFOGHEDOOR20: زبانيست . که ميگويد . اما نفهميدنش را باور دارد
..............: ميفهمم
..............: بعد دربارش حرف ميزمنيم
...............: مفصل
................: معذرت ميخوام دوباره
OFOGHEDOOR20: اوکي باي . شب خوبي داشته باشي
OFOGHEDOOR20: خواهش
................: عجله اي بايد برم
OFOGHEDOOR20: راحت باش
................: ممنون تو هم
OFOGHEDOOR20: باي
................: مواظب خودت باش
................:

  نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 20:6  توسط نیم من   | 

ما فرزند زمان خود نیستیم . هنوز دوریم . جداییم . سوار نیستیم بر اریکه گذشت زمان . تا عقب نمانیم از هر چه خوبی است . متحیرانه گذشت زمان را نگاه میکنیم . بی هیچ توشه قابل اعتنایی  . هاج و واج . گویا طلسم شده ایم . احساس ناتوانی به نادانی و باعث کوچکیمان شده است . توانایی و داناییمان خرد و تجزیه شده است .و غافلانه هر بدی را توجیه میکنیم . که وجود هر بدی عادی است .

معنای این حرفها این است . ظرفیت انسان از جایی تعیین نمیشود . آرزوهای انسانها بسته به همت و امید و تلاششان دارد . انسانها اگر طبیعی عمل کنند . باید باعث رشد و بالندگی هم شوند . چون اعضای یک پیکرند . چه شده است . که انسانها در مسیر رقابت منفی . تخریب و کارشکنی در مسیر یکدیگر قرار گرفته اند . همه جا ایست و بازرسی . تابلو ورود ممنوع . همه حصار کشی شده . هیچ کس اطمینان ندارد . زندگیش را وقف انسان کند . همه تخم بلا میکارند . نگاهها را حرص پر کرده . نفاق فریاد میکند . هر کرکسی لباس طاووسی میپوشد . تا محبوب شود . همه همدیگر را میفربند . تا قوی تر شوند . سفره ها از هم جداست . شعرها از گل میگویند . اما بوی لنجزار میدهند . همه چیز مصنوعی شده . هیچ عدالتی پیدا نیست .

به کجا خواهیم رسید . با این بارهای کج شده ؟

.................. خط خطی بازی

  نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 17:7  توسط نیم من   | 

شمسی عزیز . اصلا قصد نداشتم . برایت مطلبی بنویسم . یا دردت تازه شود . یا اینکه خلوتت را بهم بزنم . اما این نوشته که میگوید . قلب و دلت مجروح است . از حماقت من . نا گزیرم کرد . که برای تسلای قلب مجروحت مطلبی بنویسم . شاید خود زنی متجاوز . اقرار به اشتباه هتاک . دیوانه . خطاکار روح جریحه دار شده ات را درمان کند .
و جای آن امیدی برای ماندن و گفتن و اعاده شخصیت ت باشد .
نباید چنین میشد . که من پا روی گل برگهای مهربان روح لطیف زنانه شما می گذاشتم . اما چنین شد .
اگر من بیش از شما غمگین نباشم کمتر نیستم . دیروز بعد نوشتن کامنتها حال خوبی نداشتم . تصمیم داشتم . عطای فضای مجازی را به لقایش ببخشم . نمیدانم چرا صبر کردم . تا زمان خاطره این تلخی را با خود ببرد .
شما هم چنین کنید . آرام باشید و صبور . این را زنان بهتر همه میدانند .
بهر حال پشیمانی و ندامتم رو خدمتان اعلام میکنم . نمیدانم چکار کنم . که غم از چشمانتان برود . و گل لبخند امید بر صورت زیبایتان بدرخشد .
امیوارم با توان و امید بیشتر به راهی که در پیش گرفته اید . ادامه دهید . من هم گول میدهم بغیر از خواندن مطالب زیبایتان حرفی نزنم .
این مطالب از زبان یک خطا کار شاید جبران و اعاده حیثیت شما باشد .
موفق و پایدار باشید
اگر دوست داشتید در وبلاگ منعکس کنید .

.......................................

نمیخواستم کامنت خصوصیم به شمسی را اینجا . منعکس کنم . اما برای اعاده شخصیت محترم شمسی ( که بی ادبانه مورد تعرض قرار گرفت ) و اینکه برای پاک کردن یک لکه سیاه اشتباه میارزد . حقیقتی را بلند تر بگوییم . آن هم در دنیای مجازی که سختی ندارد . شاید تمرینی باشد . در عالم واقع هم گفتن غلط کردم سخت نیست .

................ حالا که بچه خوبی شده ایم . بهتر است به نکته هایی اشاره کنم :

۱- در دنیای مجازی مذکران باید نوع رابطه خود با نسوان را برادرانه در نظر بگیرند . تا مانند حسی که یک برادر نسبت به خواهرش دارد . دلسوزانه و خالی از نفسانیات حرفهایش را بزند .

۲- شوخی . طنز را که دارای بار عشق مجازی . و کشش عاطفی حتی قلقلک هوس است . را محترمانه بیان کند . آنهم در صورت وجود حس مشترک و متقابل

۳- از تخته گاز رفتن در مسیر عشق بازی مجازی جدا خودداری نموده . و سرعت مجاز با احساسات طرف مقابل را حفظ نماییم ( نمایم )

۴- بخشی از ارتباطات زنانه و مردانه ناگزیر رنگ و بویی از احساسات و عواطف بهمراه دارد . دو طرف بدانند . باید اندکی گذشت و تحمل داشته باشند . و بدانند که این حالت دفعتی بوجود میآید . و پس از فروکش نمودن غلیان احساسات آفتا طلوع خواهد کرد و ابرهای سیاه جای خود را به روشنایی و چهچه بلبلان و مرغ عشق خواهد داد .

زیاد نگران نباشید . این طبیعت ارتباطی بین زنان و مردان است . و راه فراری برایش متصور نیست . مگر اینکه صورت مسئله پاک شود . یا اینکه در خانه و زندگی مجازی را مانند واقعیت گل بگیری  

  نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 9:56  توسط نیم من   | 

تو را چگونه تمثیل کنم . که تکی . آنی که من می گویم . تو نیستی . این بهانه زبان من است . که میگوید . تو نه تنی . نه جسمی و نه بدنی . تو همه شور و احساسی . شرمی . تو راز خلقت باقی خواهی ماند . نه که از ما دوری . تو از خودت هم در هجری . تو همانی که زبانت ناگویاست . هر چند حرافی . نه تو همه اینها نیستی . ااین بهانه زبان من است که میگوید .

تو چه هستی . که زیبایی بر تو حسد دارد . نگاه جهان خیره به توست . تو هیچ کدام اینها نیستی . تو را دوباره تعریف باید کرد . حتی برای خودت . که در پیش خود هم ناشناس ماندی . لبخند تو جوشش آب حیات است . ناز تو وزش نسیم است . در گرمای تابستان . اکراه تو التماس میآورد . اقبال تو رضایت یک دنیاست . فراق تو به بی کسی ماند . حمایتت به صد لشگر میماند . قدمت پر از خیر و وفاداری است . عطرت یاد بهشت است . نامت صدای زیبایی است . اخمت دل شکستگی دارد . صبرت ناتمام . عشقت از خود باختگی . رحم ات بی مانند .

اینها همه تو نیستی . این بهانه زبان من است . که میگوید  

.................

 

  نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 22:53  توسط نیم من   | 

ما خودمان هستیم . خوب و بدمان . خلاها و نقاط قوت روحی و.... آموخته ها . و..... ما هر کداممان دنیایی از مجهولات و معلومات را بهمراه داریم . وقتی وارد فضای مجازی میشوم . انسانهای خنثی . تک بعدی . نیستیم . هر اتفاق خوب و بدی در گذشته و حالمان اثرات متفاوتی بجا گذاشته است . اشکالات جامعه اثرات نابسامانیهایش را در تن و روحمان بجا گذاشته است . راه فراری نیست . ما خودمان هستیم . با تمام آن نقص ها و صدماتی که مستقیم و غیر مستقیم بر پیکر ما وارد شده است . جامعه اصلاح گری هم نداریم . که مکانیسم سالم سازی افرادش را بعهده بگیرد . لاجرم دردهایمان بصورت پنهان در تمام شئون زندگیمان موثر است . چه خوشم بیاید . و چه اینکه از خودم فراری باشم .

فکر نمیکنم . بجز کسانیکه فضای نت را بعنوان محیط کار حقیقی خود قرار داده اند . کسی باشد . که بعلت خواسته اجابت نشده ایی در جامعه ( در دنیای واقعی ) به دنیای مجاز پناه نیاورده باشد .

دنیای مجازی میتواند معیاری باشد . هر چند ناقص برای سنجش کاستیهای دنیای حقیقی

  نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 17:54  توسط نیم من   | 

دیر نیست . شاید هم اعلام شده باشد . که وابستگان دنیای مجازی به بیماری قرن ۲۱ عرصه اطلاعات و ارتباطات دچار شده اند . و خود را به بی خبری زده اند . نکند انگ اعتیاد و مواد مخدر مجازی بهشان بچسبد ؟ نکند خدای نکرده . این بیماری نوعی بیماری روحی و روان پریشی  باشد ؟ هر چه میگذرد . هرچه حرف میزنیم کمتر نتیجه میگیریم . مثل دنیای واقعی که بیشتر به سمت الگوهای منفی گرایش پیدا کرده ایم . دنیای مجازیمان هم بیشتر از حقیقتمان به منفی کشیده شده است . دست توجیهمان هم برای انگ زادیی که حرف ندارد . از طرف دیگر میترسیم . مانند بیمار در برابر پزشک مجازی همه عقده هایمان را برملا کنیم . حتی در دنیای مجازی . با دست پس میزنیم . با پا پیش میکشیم . این خود نشانه گرفتار شدنمان است . از کارهای مهم ترمان باز مانده ایم . نمیدانیم سود و زیان این خود باختگی مجازی چیست ؟ نه دوستش قابل اعتناست . اما دشمنش هست . نه ثباتی دارد . نه آرامشی . خوب و بد این دنیای مجاز درمجاز چیست ؟ چه کنیم ؟ کجا بریم . این درد لاکردار بی مصب رو کی بگیم . نگیم ؟ بیخیال بشیم ؟ تو چی میگی ؟

.. کاش خواننده اش این مطالب را با نقد و تایید و تکمیل کند

 

  نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 20:13  توسط نیم من   | 
هوسبازان وقتي زيبايي را مي بينند، دوستشان دارند ولي عاشقان وقتي كسي را دوست داشته باشند زيبا مي بينند

 

  نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 17:46  توسط نیم من   | 

وجدانم . سفر نرفته . مرا ترک نکرده . نخفته . همچنان با من است انگار . وقتی آتش زبانم گور میگیرد .  وقتی نفسم شلنگ تخته می اندازد . این وجدان من است . پا بر لغامم میفشرود . که بایستاد . این راه کج است . دور شدی ازراه دلت . بایست . بایست . لامصب چموش بایست . ویلان مانده بایست .

وجدانم . خاطره پاکیهای من است . چهره اش معصومیت بر باد رفته نیست . چهره او معصومیت بر باد نرفته است .

نشسته ام با خود . در تعمق . تا جان بگیرم از خود . بیاندیشم . به کدام سو روان خواهم شد .

.........................

رفته بودم . بانک امروز . دوپایه های زن و مردی در صفهای مختلف ایستاده بودند . تا چیزی بدهند و چیزی بگیرند . و بروند دنبال کارشان که نمیدانم چیست . هر چه بود . عادت هر روزه شان شده . که بیایند اینجا و آنجا چیزی بدهند . تا کمی آرامتر شوند . زن کوچکی بود . کوتاه قد و بچه گونه . تلاش کرده بود . با رنگ و لعاب بیشتر قاطی زنها باشد . یادت کردیم . برای گرفتن و دادن مدتی را در صفها بایستیم . البته دلمان نمیخواهد . مجبوریم . نه از دادن و گرفتن میگذریم . نه این امکان بی صف دادن و گرفتن وجود دارد .

معمولا بعد از ظهر صف  خلوت تر است . جوان مردی بود . موهای بلندش مرا یاد عبور از خط محدودیتها میانداخت . راحت و سبک بدون توجه به این و آن همانگونه دوست داشت بود . متوجه نشدم . برای دادن در صف ایستاده یا اینکه میخواهد چیزی بگیرد . تکلیف خودم را روشن کنم . من آمده بودم بگیرم .

آدمها وقتی در صف میایستاند . در مغزشان غوغایی به پا میشود . به قیافه هاش که نگاه میکنی . میبینی چه صحنه های ناپیدایی از سئوالات . پیش بینیها . کنجکاوی و حرص خوردن از جلوی چشمانشان رژه میرود .

منم بی تاب بودم . اصلا خوشم نمی آید . در صفی بایستم . به قیافه های درهم و برهم نگاه کنم . و این پا و اون پا کنان منتظر باشمن . داده و گرفتن انجام شود . شرم را بکنم و بیایم بیرون بانک تا نفسی تازه کنم .

چرند میگویم . از گفتن خود دلشادم . بنده خودشناسیم و از هر چه نا شناسی آزادم .

تو اگر مرد رهی . چرا شورتت رو خیس پوشیدی . الان خیسی ش زده بیرون

  نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 8:40  توسط نیم من   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  
https://www.sharemation.com/yaprac/CelineDion.wma?uniq=i7p3u3?uniq=-tawv2l?uniq=-16wqdf

کد آهنگ در وب نوا