تبليغاتX
...::: نوشته های نیم من ها :::....کوفت
 
حرفها و گفته ها . دردها و ناگفته ها
 

سلام به امید . که در پس غم در زنجیر است . سلام به آفتاب که در پس شب خواهد آمد . سلام به انتظار که زیر بار غم هنوز نشکسته است . سلام به افق غمخوار تنهایی ها . سلام به تنهایی که با خود بودن خوش است . سلام به خوبیها که در پشت دربهای بسته زندگی به انتظار نشسته است . سلام به شکست . غم . هجران . نا امیدی . بلا ......... که زیاد بودنشان به دوستی با آنها رسیده ایم . سلام به آنچه واقعیت است و ما مبتلای آنهاییم . سلام به جهنم که دوست شفیق ما میتواند باشد .  سلام به بهشت به دوست در هجرت مانده مان . سلام به شب . صبح . طلوع . غروب . به گذر زمان . به همه دوستیهای خوب و بدمان .

مرگ بر نفاق که یک رنگ و یک دل نیست . مرگ

سلام به غمی که سازنده است . سلام به دلی که میسازد . میشکوفد . نمیشکند . سلام به سایه سنگین ابرهای تیره زندگی . که مجبور به تحملیم . مجبور به ساختنیم . سلام به زخم . درد . که میپذیریمش . سلام به بوسهای خسته غم دیده . سلام به شمشیری که سیاهی را خواهد شکافت .

سلام به دلی که خانه تکانی میکند . سلام به جهلی که با ماست . سلام به افسوس . سلام به هر آنچه با ماست . و ما که با هم نمیخواهیم بجنگیم . میخواهیم بسازیم همدیگر را .

مرگ بر نفاق . دو رویی . دو رنگی . که نمیخواهد خود باشد . سلام به خود بودن . بد بودن . ولی خود بودن . سلام به لبخندی که در پس نفاق طلوع خواهد کرد . سلام به هجران . سلام . سلام .

................

روزی ، روزگاری پادشاهی 4 همسر داشت. ...

طور دیگری هم میتوان دید .
روانشناسی مدیریت مردان .
مردان خصوصیت 4 همسر را دوست دارند . اگر آنها در وجود یک زن وجود داشته باشد . مردان به کمال عشق میرسند . و از فکر به زنان دیگر خلاص میشوند . ولی چنانچه همسران ( زنان ) فاقد آنها باشند . مردان بطور خواسته و ناخواسته نواقص همسرانشان را در دیگر زنان جستجو خواهد کرد .
دختران در مرحله ازدواج به جای اینکه از مردان و هوس بازی و.... مردان آه و ناله کنند . بهتر است قبل از ازدواج به فکر کاملتر شدن خود باشند .

 

  نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 11:9  توسط نیم من   | 

جزیره ایی بود . هر روز صبح آفتاب طلوع میکرد . و شب غروب . تکرار میشد همه سالها . همه حالها . دنیایی بود مشترک پر از تناقض با هم بودند . ولی با هم بودن . می ساختن . بد میکردن . توجیهه میکردند . خوب میشند . و دوباره . تکرار بعد از تکرارها بود .

هر نوجوانی که به جوانی میرسید . کشتی . لنجی . قایق و تخته پاره ایی تهیه میکرد . و به دنبال زندگی و گذران زندگی خود میرفت . هر کس به قدر عزمش . به قدر ناز نگاهش . بقدر جوشش دلش زبان و دلش را یکی میکرد . این برنامه زندگی انسانها بود . که نسل اندر نسل می آمدند و میرفتند . و گذشتگان سرمشق آیندگان میشدند .

...........ادامه دارد

...................

تصور کنید . میدان رزمی بر پا شده است . جنگی تن به تن و جوانمردانه . تصور کنید پهلوانان یک به یک وارد میانه میدان دو لشگر متخاصم میشوند . هر کدام از دلیران خود را در مرکز تمرکز و توجه دو لشگر میبیند . لشگر خودی در پشت سر و امیدها و انگیزه ها پشتوانه های روحی و فکری رزمنده است . در پیش رو لشگر دشمن در حس و حال تدافعی و منتظر به دیدن و شنیدن جنگاوری و رجزخوانی . این دو حس همزمان در لحظه لحظه مبارزه در دل جان دو رزمنده وجود دارد . به اضافه تمرکز بر رفتار رقیب که ناغافل همه امیدها و اهداف او و لشگرش را باطل نکند . و شکست خورده نباشد .

هر جنگاوری در لحظه ورود در میدان از دو جهت درگیراست . افتخار به نمایندگی لشگرش . و ترس از شکست خوردن و باعث سرشکستگی او و لشگرش .

او مقتدرانه زبان جانش را میگشاید . و پیرامون هست و نیست و اهدافش رجزخوانی میکند .

من .............. چه زیبا هست و نیستش بر زبانش جاری میشود . و آزادانه مبارزه سنگین و نفس گیری را آغاز میکند و........... و از لذت مبارزه و درد زخم شمشیر سبک میشود و......

شاید بی ربط باشد : زندگی امروز ما زندگی ناقصی است . ما مانند آن جنگاوری هستیم که وارد زندگی دنیا شده ایم . تفکری را نمایندگی و برایش مبارزه میکنیم . اما دهانمان را بسته اند . نتوانیم رجز بخوانیم . دلمان را ترسانده اند . ریسک نکنیم . هر حرفی نگوییم . آسته بیاییم و برویم و .... اما در عین حال هنرمند و متمدن و اهل اخلاق و پیشرفت و فهم و شور باشیم . آنهم بدون میدانهایی با آزادی عمل .

شاید تشبیه نا متجانسی باشد . اما روح دو فضا بنظرم به یکدیگر نزدیک است .

  نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 22:54  توسط نیم من   | 

نگاه محدود . نا آگاهانه . و حماقت آمیز دنیایی

بدون مقدمه : سریال حلقه سبز خدمت بزرگی به پیوند اعضا نمود .

تا اینجای سریال ( امروز ) روح حسن ( بیمار مرگ مغزی ) راضی به اهدا عضو نبود . چند روز قبل دختر بچه ایی دچار مرگ مغزی میشود . و در این قسمت با رضایت پدر و مادرش قلب او به بیماری پیوند میخورد . از زمان مرگ مغزی دختر تا زمان پیوند قلب روح حسن و لیلا در دنیا و محیط بیمارستان حضور داشتن و........

در این قسمت با پیوند قلب لیلا و تپش قلب او در بدن بیمار دیگر . آخرین وابستگیش با دنیا قطع میشود . و صحنه عروج روحش بقدری زیبا تصویر سازی شده بود . ( روح حسن و لیلا در بالای یک جرثقیل بالای برج میلاد نشسته اند . که از آسمان نور و تونلی سبز و آرامش بخش و مفرح به سمت ارواح حسن و لیلا گشوده میشود . و در حالی که روح حسن و لیلا محو فضای رویایی و محصور کننده شده اند و چشمهایشان را بسته اند . روح لیلا به سمت آسمان عروج میکند . و وقتی روح حسن چشمش را باز میکند . و خود را در دنیا میبیند و متوجه انتخاب لیلا میشود . ) پی به عظمت و حقیقت نگاه آخرتی . الهی و خارج درک زندگی دنیایی میبرد . و با توجه به اینکه او کاندید اهدا قلب بود . و به انحائ گوناگون مانع و مختلف پیوند قلبش بود . و اصرار بر زندگی دنیایی داشت . متعرض خدا میشود که قرار بود مرا ببری نه لیلا را .

فکر میکنم . با باز شدن دریچه ایی از نگاه آخرتی و الهی و دیدن عظمت و زیبایی این نوع نگاه . پی به پوشالی . حقیرانه و محدود بودن نگاه دنیایی و جسمی میشود . و اصرار خواهد کرد . که هر چه زودتر نه تنها قلب بلکه همه اعضا قابل اهدایش تقدیم بیماران نیازمند شود . ( البته اینها رو از تیتراژ فیلم میتوان فهمید . غیب نمیگویم )

این کار آقای حاتمی کیا خدمت بزرگی برای شناخت و لذت بردن خانواده های بیماران مرگ مغزی و رضایت اهدا عضو بود . اینکه میگویند سینما  ( رسانه تصویری و... ) میتواند دانشگاه و کلید و مداخل ورود بررسی و شناخت و درمان همه بیماریهای فردی و اجتماعی . سیاسی . اقتصادی باشد . بیراه نگفته اند .

درک عمومی از یک حقیقت بسیاری از موانع پیش روی جامعه را از میان برمیدارد . و این مهم تنها از رسانه ایی تصویری . موثر و منعطف بر می آید .

شاید بتوان گفت . همه مشکلات جامعه در اثر ناآگاهی . کم آگاهی و محدود اندیشی و نبود آموزش بوجود آمده باشد . 

باید به نوع نگاه حقیقی . پایدار و اصلی مجهز شویم . تا غمها خود کوچکشان را برایمان بزرگ جلوه ندهند . و دنیاهای گوناگون زندگیمان بیش از واقعیتش تیره و تار جلوه نکند . و بتوانیم راههای نجات و موفقیت را ببینیم .

حاتمی کیا کم میسازد . اما خوب و ماندگار میسازد .  

................

کام کوم تلخ

سخن از جهل گفتن آسان است . مانند شکستن در برابر ساختن .
بوعلی سینا گفت : آنقدر میدانم . که همی نادانم .
گفتن و حجت آوردن برای تاریکی در اتاق تاریک و رد و طرد نور و روشنایی دلیل نمیخواهد .
باید در بیرون از اتاق تاریک بود . و برای بینندگان نور . نور و روشنایی را انکار کرد .
البته شاید دقیقا مرتبط با پست شما نباشه . اما مربوط به حاشیه پست و ننوشته های شماست .
از آن بگوییم که میدانیم . گفتن از نادانسته ها بالاتر از جهل است . چیزی تو مایه های حماقت مرکب

  نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 23:34  توسط نیم من   | 

دختران شوریده!

همه را گفتی . اما از دلیل اصلی گذشتی . شاید از اثرات ترشیدگی و شوریدگی باشد . که کاری کنیم . تلخیها مزه شوخی و شیرینی داشته باشد .
اگر هدف ترشی انداختن باشد . هر چه بگذرد . ترشی جا افتاده تر و خوردنی تر . و ملچ و مولوچش لذتش صد برابر خواهد بود .
اما اگر میوه کال بر درخت باشد . و قصد خوردن و لذت بردن و به کمال رسیدن باشد . میوه کال مذاق روح و دل آدمی را تلخ میکند .
اگر میوه رسیده باشد . و خود میوه دلش نخواهد در حالت رسیدگی و آبداری و خوش طعمی به کمال برسد .
خود خواسته به سمت ترشیدگی پیش میرود .
ترشیدگی یعنی اینکه دور شدن از فصل برداشت و بهره برداری و بهره وری .
پس معلوم میشود . ترشی خوب است . اما برای ترشی جات . انسانها چه زن و چه مرد میوه خوش عطر و بوی معطری هستند . که نباید کال یا ترشیده چیده شوند . باید در همان زمانیکه به عقل و درک و کمال رسیدن چیده شوند . و یکدیگر را گاز . گاز . ملچ مولوچ بخورند . تا  کیفش را ببرند .
در ضمن طبق این نظر کارشناسی مشخص میشود . کال بودن هم به اندازه ترشیدگی اشکالات دارد .
خدا نکنه میوه کال نصیب کسی بشه .

  نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 13:38  توسط نیم من   | 

کم کم دارم به آخر این وبلاگ نزدیک میشوم . زمانی خواهد رسید . که کبریتی روشن کنم . و گوشه همه کاغذهای این وبلاگ را روی آتش بگیرم . و در تاریکی شبی بر صندلی راحتی لم بدهم . و سوخته شدن بخشی از خزبلاتم را به تماشا بنشینم .

...................

همه انسانها صلاحیت . یا لیاقت ازدواج کردن را ندارند . اما همه حق ازدواج دارند .

..............

اولین مسنجر فارسی

  نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 17:35  توسط نیم من   | 

هل من ناصر ینصرنی......؟

آیا کسی هست مرا یاری کند ؟

این جمله کوتاه حکایت از ناامیدی از یاری دهنده است . این جمله تنها مختص صحرای کربلا نیست . تنها مختص گرفتار شدن در چنگال ظالمان نظامی و در صحنه نبرد نیست .

این جمله کوتاه گویاترین وازه برای ترسیم مختصات روحی . احساسی شخص گوینده است .

این جمله میتواند در همه مواقع بی کسی انسان بیان شود . مواقع حیرانی . تنهایی . مرحله بریدن آخرین رشته های ماندن و رفتن . این جمله عملا در زاریهای امام علی ( ع )  در چاه بی کسی بیان شده . این جمله شامل همه حالات مختلف بی یاری و بی نوایی انسان میشود .

تنهایی فکری . روحی و احساسی . تنهایی در جدال با بلاها و مصیبتها . ............

کوتاه ترین جمله برای بیان راز دل پر آشوب . راز دل شکسته . بلندترین ضجه در لفظ آبرومندانه .

گوینده غالبا عاشق همین تنهایی است . گوینده آنقدر عزتمند است . که چنانچه یاری دهنده ایی هم باشد . برای او دلخوش کننده هم نیست . گوینده تنها بدنبال بیان راز نهفته خویش است . میخواهد محک بزند . آیا میدانید چه میگویم ؟ آیا کسی هست مرا یاری دهد ؟ زیبایی جمله ایی که پاکی و مظلومیت و خالص بودن نمودار است .

گوینده این سخن دل را بریده و به کف دست گرفته است . همه دلبستگیها کنده شده اند .

این حکایت حال و روز من است . که هر چه جستم . تنها جمله ایی بود . که میتوانست گره فروخورده جانم را آزاد کنم . تا لااقل از درد بارداری فکری خلاص شوم . با خودم نجوایی داشته باشم . دلتنگیم را با خود بگویم . میدانم که هیچ یاری دهنده ایی نخواهد بود . شاید لطفش به همین نبودن یاری دهنده باشد .

کجاست آن یار سپیده نقش دلم . که بار جانم را با او تقسیم کنم ؟ این آرزویی است . که با من تا گور خواهد بود .

............

ساعت یک نیمه شب است . رفتم بخوابم . نتوانستم . از این بن بست افسرده کننده حالم عجیب گرفته است . گور بابای خواب و استراحت و برنامه ها و کارهای فردا . بیدار میمانم . تا خواب در حالت خلاصی از فکر و غم مرا با خود ببرد .

کاش فرصت و بیابانی برای رفتن بود . کاش میتوانستم گم شوم از این فضای نفاق آلود .

هدفونی و زمزمه غم باری در گوش . دست چپ ستون پیشانی . حس و حال خلسه خود فراموشی . آه و دردی در دل . غمبادی در جان . سوزی فروخورده . چشمان بی فروغ . نفسی عمیق گاه گاهی برای ادانه مسیر . آخ ای دنیا هر چند هیچ هستی . بیمقداری . بدون من و ما و ماها برایت هیچ تفاوتی نمیکند . همچنان شب و روزت ادامه خواهد داشت . چه ما باشیم . چه نباشیم . چه زجر بکشیم . چه خوشحال باشیم . تو ورای همه ما هستی . و ما مورچه لانه کرده در کوه عظیمی هستیم . که امید و آرزویمان در گردش روز و شبت . بهار و پاییزت هیچ تفاوتی نمیکند .

این ما هستیم . که دنیایمان را تعریف میکنیم . غم من به تو چه ؟ مرگ من به تو چه ؟ زبونی و خفت و خاری من چه اهمیتی میتواند برای تو داشته باشد . هیچ . هیچ .

ای نگارنده حقیر و کوچک واقعیت را ببین . آری . ما اسیر دنیای کوچک و شخصی خود هستیم . ما انسانها محور هستی نیستیم . ما مخلوق گوشت و پوست و استخوان . ما عناصر پراکنده ایی هستیم . در یه مقطع ناچیزی از زمان به اراده ایی بهم پیوسته ایم .

خود را غم کم و زیادم رها خواهم کرد . چقدر مرگ راحت تر از زندگی است . مواقعی

ججججججججکحنممممممممااااااااااانبسسس

آه . ای زمان . ای زمین . ای روزگار . کاش بهانه ایی و فضایی برای ضجه زدن بود . کاش تیغی مجروحمان میکرد . شلاقی  . کاش ظلمی عیان ضرب و شست میزد . تا روح خسته . نفس سختمان آزاد میشد .

آه که مجبوری حرفت . حقت . را بخوری . چرا که دردش کمتر است .

 

  نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 22:57  توسط نیم من   | 

بوی جهالت پر شده در همه جان و تنم .

این بلا را چه پذیرا شده ام .

میخورم باده خود فراموشی . تا مگر چرک تنم بیالاید دلم .

این همه نشان از خستگی روح من است .

این همه درد و بلاست . که خود بر جان میریزم .

حیران شده ام . مبهوت . که بدست خود میکشم . تیغ بر رخسار دلم .

من خجل ماندم . از این کرده خویش .

لیک میدانم . این درد را به اجبار با خود دارم .

این همه درد و بلا . که عیان بر خود میدارم . نشان از خستگی روح من است .

مگر آن شاه جهان گوشه چشمی . نظری بر زخم چرکین دلم اندازد .

مگر بر صبر کهنسالم روح جوانی بدمد . تا مگر با صبر به پایان ببرد . نیمه ره مانده را .

چه بلای سخت و شکننده است . زخم چرکین دلم .

این همه که گفتم . از بهر تسکین دلم بود . وگرنه خوب میدانم . این همان نفس چموشی است . که بیدار میماند .

...........................

داستان نگون بختی که آغاز میشود . پایانش سخت است . گویی بهمن است که میرود بر سرت آوار شود .

اینها نیمی از حقیقت سخت جانی ما انسانهاست . وقتی زخم میخوریم . وقتی تیزی شمشیر زندگی را با شاه رگ گردنمان احساس میکنیم . دیگر هیچ .......................................

بلا . بلا به سرم ریخته . آوار .

نفاق . نفاق . تیغی که ریخته به جانم

نه راه گریزی مانده . نه نای ماندن . نه جای شکوه و شیون

باید ماند و تیزی تیغ های نفاق را با خنده چشید . آه و ناله جز نشانه شکست و حقارت نتیجه ایی نخواهد داشت .

پس ای بلاها . نیشها و..............

  نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 23:56  توسط نیم من   | 

امروز خسته شادم هستم . دیروز شاد مجازی بودم ولی منزجر . یک روز منزجر غمگین . یک روز شاد سبک بال . یک روز شاد در قفس . یک روز شاد و آزاد در قفس . یک روز در خلوت بزرگ و متعالی . یک روز در اجتماع تنها . یک روز روز در غروب . یک روز در شب آفتابی . یک روز زنده مرده . یک روز مرده زنده . یک روز بزرگ خار شده . یک روز آسمون جول عزتمند . یک روز خنده مرگ آور . یک روز گریه شادی بخش . یک روز دوستی نفاق آلود . یک روز دشمن خیرخواه . یک روز فرازی در پستی . یک روز در نشیب بر فراز . یک روز توانای فقیر . یک روز فقیر چشم و دل سیر . یک روز . یک ساعت . یک امید . یک انتظار . یک عشق . یک شکوه . یک نگاه . یک امید . یک امید عشق آلود . یک امید عشق آلود .........

  نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 21:36  توسط نیم من   | 

هر فراز و فرودی . آزمایشی است . که چگونه هستیم . و آزمایش ها پایانی ندارد .

امروز هر پول دار و بی پولی . هر غصه دار و خوش دلی . هر شکست خورده و هر پیروزی . هر ناامید و امیدواری . هر بیمار و تندرستی . و.........................در یکی از هزاران جایگاههای آزمایش الهی . طبیعی . انسانی . احساسی و.... قرار گرفته است .

دیروز قلبم بیمار بود . دنیا را تیره میدیدم . امروز خوشحالم و امیدوار . آفتاب بهاری برایم طلوع کرده است . دیروز مطرود جامعه و تیره بخت مجموعه ها بودم . اجتماع پر از فقر و نفاق و نادرستی بود . امروز صاحب فن و ارزشمند در جامعه هستم . دنیا برایم پر از پویایی و قدر شناسی است و...................

جامعه ما واقعیت دو چهره دارد . که هیچ کدامش پایدار نیست .

ناگزیریم  . با خودسازی روی پای خود بایستیم . ناگزیریم معیارهای مناسبی برای زندگیمان در نظر بگیریم . که نه در نشیب ها ناامید شویم . و نه به فرازهایش دل ببندیم . خوبی را برای درستیش قبول کنیم . و از بدی بخاطر فرجامش دوری کنیم .

پی نوشت : این را نوشتم تا زری زده باشم .

  نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 17:47  توسط نیم من   | 

بی تفاوت بودن . هم نوعی مهربانی است . چند روزی است . روش خودداری و بی تفاوتی را در پیش گرفته ام . خوابیده را میتوان با صدا . مهربانی . نوازش . خوبی و..... بیدار کرده و براه آورد . اما خوابزده را هر چقدر خوبی و محبت و نوازش و پند و اندرز دهی در بسیاری موارد باعث حادتر شدن معضلات خواهد شد .

بی تفاوتی . مقابله به مثل کردن . یک روش موثر است . تا عقل خوابزده را هشیار نمود . چون منافع فکری . احساسی خود را در خطر خواهد دید .

 

  نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 23:24  توسط نیم من   | 

سالها در کویر بودم ( مثل همه ) . هر چه فکر میکردم . میگفتم . فریاد میزدم . در وسعت کویر گم میشد . همیشه بدنبال کسی جایی بودم . که فکر و حرف و صدای مرا منعکس کند ( مثل همه ) عزم رفتن و رسیدن به کوهساران زندگی را داشتم و امیدوار . ( مثل همه ) سالهاست به دامنه های کوهساران رسیده ام . اوایل گنگ بودم . چرا هر چه در این فضای کوهستان فکر میکنم . حرف میزنم مانند کویر گم میشود . چرا کوهستان طنین نمیدهد . جواب فکرها و حرفها و همنوایهایم را نمیدهد . برایم سئوال بود . نکند امیدهای به اشتراک گذاشته ام . کوه رد میشود . نکند این کوه سراب است ؟ اوایا به خودم شک میکردم . کار از محکم کاری عیب نمیکند . باید به ارتفاعات کوهستان بروم . باید بیان و فکر و منطق و.... ام را اصلاح کنم . کم کم دارم به این حقیت میرسم . مسیر کوهستان را اشتباه آمده ام . این کوه نیست . تپه ایی خاکی است . گویا فرق کوه و تپه خاکی را اشتباه گرفته ام . وجدان و انصافم اجازه نمیدهد . قضاوت قطعی کنم . تنها به بیان دلمشغولی اینروزهایم اکتفا میکنم . و همچنان به مسیرم ادامه خواهم داد . تا مگر پشت این کوه پایه های خاکی کوهی برای گفتن و شنیدن و فکر کردن هویدا شود . هر چند امیدی نیست . اما کویر پشت سر . راههای آمده . تجربه های اندوخته . درخت میوه های کاشته شده . بمن حکم میکند . راه پیش رو بهتر از بازگشت به سالها گذر عمر در کویر است . نمیدانم . شاید در مسیر پیش رو از گفتگو با کوه صرفنظر کنم . و دل و روحم را به ساختن کوزه های گلی . کشاورزی . کشف دفعینه ها و علوم ستاره شناسی و نیم نگاهی و نیم کلامی با کوههای مجاور قد کشیده در ابرها داشته باشم . شاید نیمه بی تفاوتم را به ادامه مسیر در کوهپایه های خاکی وادارم . نیم من واقعیم را به کشف و تحقیق و مدیریت زندگی باطنیم نمایم .

گویا چاره ایی نیست . زبان به کام میگیرم . نگاه و دل از امید و آرزوها میگیرم . زبان به نقد کوهپایه نمیآلایم . حضور ظاهری مال او . باطن دل را به خانه جداگانه ایی میسازم .  

  نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 21:44  توسط نیم من   | 

در حال حاضر دو حال را توامان با خود دارم . شاید سالهاست . که این دو حس و حال همیشه با من بوده . آرمانگرایی شکست ناپذیر که هیچ موقع حاضر نیست معیارهایش را عوض کند . عقب نشینی را نمیفهمد . بحث و مباحث و منطق و علم و دانش و معرفت را می پسند . درهای گفتگو را چارطاق باز گذاشته . بساط پذیرایی و خوشامدگویی هم جوشی و نوع دوستی به راه دارد . و آن را لذت روحی و ملاک انسانیت میداند .

و روح و دل و انتظارات زخم خورده از کس و ناکس که صدایش به اعتراض و فریاد نمیگشاد . نه که نتواند . یا بلد نباشد . استاد فریاد و لجبازی و بهم ریختن بساط نابخردانه است . اما حس و حال اول هر دم نصحیتش کرده است . که خوددار باش . آرامتر . کار عبث را چه سود ؟ آرام باش . ساختن و آباد کردن و شاد کردن به همجوشی و تفاهم رسیدن . با خودخواهی حتی محقانه هم نمیسازد . بد کردن . با خوبی به راه بیاور . نادانی کردن . دلسوزشان باش . خود را به حماقت زدن و تو فهمیدی . به رویشان نیاور . فقط خوب بگو . خوب عمل کن . کم دادن . زیاد بده . چشمشان به نفاق و حرص و بخل و حسد بود . تو با خوبی و انصاف و........ باطل بودنشان را بنمایان . تا رسوا شدن را تجربه کنند .

حرفهایی که میزنم . حرفهای سوخته در دنیای مجازی است . چون اعتباری ندارد و اعتباری نمی آورد میگویم . والا اگر در دلم احساس از خود تعریف کردن میکردم . زبانم به لکنت می افتاد .

چند سالی است . هر چه زمین سخت آینده زندگی را شخم میزنم . بذرهای خوبی و نیکبختی میکارم . کمتر محصولی برای درو میبینم . هر چه کاشته ام . آمدند و خوردن . رفته اند . چند سالی است . قحط معرفت را تجربه کرده ام . ورای پول و مال تملق مفت و رفیق نیمه راه ندیده ام . همه این دوران نیم من اولم قدم از قدم به عقب برنگشته است . حتی فکر عقب نشینی را هم قبول نکرده . و من همچنان بر همان معیارهای گذشته هستم . گویا خلاف آن انکار وجودم خواهد بود .

نه شکست و عقب نشینی را قبول دارم . نه نوری و یاری همقدم میبینم . هیچ دردی بدتر از بی یاری نیست . هیچ کاستی بدتر از نقص از خود کامل بودن نیست . همه دنیا یک طرف . دوست و شریک و همدل و همراه هم یک طرف . حتی جهنم و بهشت لطفش یا نقصش در بی دل و بی یاری است . چه بسا عذاب جنهم با بودن یار کاهش پیدا کند . و نعمات بهشت بی حضور یار پر غصه شود .

  نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 23:28  توسط نیم من   | 

چگونه بگویم ؟ شده تصور کنی ....

شده جایی باشی . بخوای نباشی . ولی نتونی نباشی ؟شده در آتیش باشی . ولی آتیش نباشه . ببینی داری میسوزی . ولی معلوم نباشه داری میسوزی . بخوای از آتیش بیای بیرون . ولی دلت اجازه نده از آتیش بیای بیرون ؟ شده دلت جای دیگه ایی باشه . که هنوز خلق نشده . ولی وجود داره . بخوای بدنبال اون عالم بری . ولی نتونی بری ؟ نتونی بگی ؟ نتونی بخوای ؟ شده بهت بگن این صد تا شمع که روشن شدند . شمع های زندگی . احساس . عشق . عاطفه . دل و روح و فهم و کمال تو هستند . اما غل و زنجیر به پاهات باشه . نتونی از مدت آب و تموم شدن شمع ها استفاده کنی ؟ شده بمرور گذشت عمر از نوجوانی . تا جوانی تا به مسیر آینده خواسته ها . فکرها و آرزوهای دیپرت شدت رو در بایگانی فکر و روح و احساست تلمبار کرده باشی . و همیشه مجبور باشی . هر روز یه سری به بایگانی راکد و متروک خواسته و آرزوها و انگیزه های زندگیت رد بشی . و حق نداشته باشی . گله و شکایت و عجز و عنابه کنی ؟

شده میدونم . کیه که تلمباری از خواسته ها . آرزوها و حق های مسلمش رو از نگاه ها پنهان نکرده باشه .

شده ناخواسته مجبور شده باشی . آتیش به کف دستت بگیری . و برای ظلم نکردن در حق دیگرون و سبک تز شدن غم و غصه هاشون . لبخند بزنی .

 شده تصور کنی ....

  نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 23:18  توسط نیم من   | 

شرح حال : بر زمین نشسته ام . تکیه بر دیوار . کیبرد در دست . هدفون و زمزمه ایی در گوش . آرام و آسوده . خارج از انحصار نیم من ظاهریم . در خلوت و دوستی با هر دو نیم من هایم . در برابر کامپیوتر نشسته ام . حتی از رسم بر صندلی و پشت میز نشستن و گفتن و شنیدن هم گذاشته ام . تا هم کمتر خسته بشوم . . و هم اینکه از حالت عرفی کامپیوتر بازی خارج شده باشم . اینجا آمده ام با تو ی مخاطب و هود مخاطبم . خارج از هر قید و بندی بگویم و بشنوم . ما چه حقیقتهایی هستیم . که کشف و ناشناخته مانده ایم ؟ چه قالبندی هایی ما را از قالبهای حقیقی دیگری محروم کرده است . از درک چه حس و فضا هایی محروم شده ایم . اینها همه سئوال است . جواب نیست . مدرک جرم نیست . نشانه عجیب و غریب بودن نیست . نیوتن هم زمانیکه از افتادن سیب تعجب کرد . در ناخودآگاهش یکی از سئوال مغفول مانده اش مطرح شد . میتوانست نشود . چه هزاران سئوالی که وظیفه داریم مطرح کنیم . هر طرح سئوال نیازمند ورود به عرصه فکر و تجربه و گفتگو دارد . و هر تجربه ایی لزوما بی خطر و خالی از حماقتها و... نیست .

اینها را گفتم که گفته باشم . . ناگفته نمانند . اگر میخواهم وارد فضایی شوم . تعریفی از آن بدست بیاورم . در همه مراحل دوباره باز تعریف کنم . تا تکمیل تر شوند . کاستیها برطرف شوند .

اینها را گفتم تا فقط گفته باشم . با تو مخاطبم . با خودم . با تو که قرنهاست کمتر صحبت کرده ام . میتوانیم در عصرهای آینده زندگی کرد . میتوانیم با تخیل ورود به آینده داشته باشیم . در امروز . امروز نمانیم . گروهی دیروزی هستند . قدیمی . گروهی بشدت امروز مانده اند . سرعت زندگی انسان شتاب گرفته است . آیا میتوانیم بارهای زندگیمان را ببندیم و همزمان در امروز و در آینده همزمان زیست کنیم ؟

اینها را گفتم تا گفته باشم . ناگفته نمانند .

  نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 18:50  توسط نیم من   | 

چقدر سخته آدم بخواد حرفهایی رو بزنه . نه میخواد بازگوشون کنه . نه میتونه اونها رو در وجودتش خفه کنه . نه میتونه حرفهای تلمبار شده را رو بالا بیاره . نه گفتنش دردی رو دوا میکنه . نه ازشون راه خلاصی وجود داره .

شب و تنهایی . دو کلمه ایی است . که اکثر انسانها و شاید همه انسانها با شنیدنش به مفهوم و عمق ناشناختگیش پی میبرند .

تصور کنید . یه بکسوری تازه نفس . با آمادگی کامل رو رینگ میره . هوشیار و سرحال . تیز و چابک . نگاههای نافذ و متقدر . پر از شور و تحرک . سرشار انگیزه برد و تلاش و اهل مبارزه و.....

این بکسور حاضر در رینگ مسابقه رو یکی از افراد جامعه ما ببینید . اصلا خودتون . من . دیگران با شرایط مختلف رو در رینگ زندگی تصور کنید .

زمان میگذرد . ضربات پی درپی بین ما و حوادث زندگی رد و بدل میشود . با هر زد و خوردی تمام آن خصوصیات که در بالا گفتم تاثیر میگیرند . زمانی امید افزایش پیدا میکند . زمانی چشمها سیاهی میبینند . زمانی احساس توانایی و قدرت و دانایی در جانت سرشار لذتت میکند . زمانی ناغافل ضربه ایی هوش از سرت میبرد . رشه به چهار ستون بدنت میاندازد . زمانی ... زمانی ...

آیا میشود در مورد کسانی قضاوت کرد . که چرا سرپا نیستی . متشخص و..... نیستی . در حالی که نمیدانیم امروز و سالها چند ضربه بر ظاهر و باطن . فکر و احساس وجودش خورده است ؟

همه مان همینطوریم.

...........

ريزش باران . چک چک ها . صدای تند رعد . برق های آسمان فرصتی برای رويش
جانی دوباره
يادی از انتظار آشنای عريب مانده
پرواز فکر . شکستن پای بست ها
طاقت نمی آوری . بعد انتظار ها و دلتنگيها باران ميبارد . در اتاق پشت درب بسته نميمانی . دوستن داری درخشش برق آسمان بر پوست صورتت ديده شود .
دوان دوان می آيی  پنجره  را باز ميکنی . قطرات باران بی هيچ خساستی ميبارند . و تو مانده ايی اين همه احساس روان را چگونه جمع کنی . ميبارند و ميبارند . حس ميکنی سکه های زر هستند که از آسمان بی هيچ بخل و خساستی بر سر و رويت  ميريزند . باور کردنی نيست . چه کريم است صاحب باران . در اين قحطی سخاوت احساس و عشق و پاکی و زيبايی
نگاهت را در ميان آبشار سکه های بارانی رها ميکنی . از ريزش قطره ايی به قطره های ديگر . احساست پا به پای نگاهت در ميانه قطرات باران به اين سو و آنسو دوانند .
سرخوشی از وجودت پيداست . دليلش گل لبخندی است که هيچ وقت به اين خوش رنگی نبوده .
برگشته به ذات خود . تازه پر شده ايی از خود . خالی هستی از هر آنچه تو نبود . زير باران تو را خوب ديدم و خوب شناختم . تو آن زن زير باران هستی

  نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 0:11  توسط نیم من   | 
معاصر:  شمس لنگرودي
باران خزاني بر بام

باد

آكنده ي اندوه

تكه هاي بهار را كه در قلبم جانهادي

كجا بگذارم؟

......................

باران خزان در دل خود شکوفه زدن بهار را نوید میدهد .
باد مسافر بی سرانجام است . نخواهد ماند .
تکه های بهار را با خود نگاهدار . تا طلوع دگر باره خورشید .

............

باران خزان می آید . تا تو سرمست بهار و تابستان نمانی . چراکه هیچ حقیقتی بدون یاییز و زمستان نیست .
باد می آید . تا تو ( نوعی ) ریشه هایت را عمیق تر بر حقیقت بگسترانی . تا با هر بادی کنده نشوی .
اندوه را ببین . دوست و عزیزش بدار . تا صبور باشی . آرام باشی . قوی شوی . دلیر شوی و.....
تکه های بهار توشه و امانت رویش های دوباره اند . باغبانشان باش .
تا فصلهای نوی زندگی از شکفتن شکوفه هایش گل لبخند بر لب و دلت بشکفد

  نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 1:39  توسط نیم من   | 

از دوست به یادگار زخمی دارم . که آن را به صد هزار درمان ندهم

لذت شنیدن این بیت با صدای شهرام ناظری صدا برابر برای شنونده معنا پیدا میکنه .

.............

46 سال غارنشيني مردي در جنگل هاي فومن

اين غارنشين در مورد علت غارنشيني خود اذعان داشت: من در سوگ يگانه نگارم آواره كوه و جنگل شدم.

وي در پايان از آرزويش سخن گفت: تنها آرزوي من داشتن يك تفنگ ته پر، يك كاخ و ازدواج با دختري زيبا است.

http://rajanews.com/News/?18923

  نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 13:15  توسط نیم من   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  
https://www.sharemation.com/yaprac/CelineDion.wma?uniq=i7p3u3?uniq=-tawv2l?uniq=-16wqdf

کد آهنگ در وب نوا