حرفها و گفته ها . دردها و ناگفته ها |
حال کسی که نمیداند . میداند که نمی داند . حال من نه برزخ است . نه بلاست . نه فتنه است . حال عجیبی دارم . نه که خوشم بیاید عجیبم و متفاوت ؟ نه . گویا انسانها در سنین از عمرشان ژس از فراز و فرودها . خوشیها و ناخوشیها . هوسها و خواستنها . کینه ها و حسدها . و............. به نقطه تعجب سئوال برانگیز میرسند . و یک جا می ایستند . که تمام زندگی . خوب و بدشان را خط کشی کنند . بگویند . به این اعتقاد دارم . از این بیزارم . اینگونه عمل میکنم . از این اعمال دفاع میکنم . از این گونه اعمال دوری و....
چیزی تو مایه های بلوغ فکری . بلوغ مسئولیت پذیری . بلوغ من بودن . این و آن نبودن . ووو......
نا غافل احساس میکنند . حوادث زندگی شتاب گرفته است . شاید مرگ زود رس در کمین باشد . همان که فکر میکردیم . تا دیر زمانی نفسمان بر دنیا خواهد بود . و مرگ زود رس سهم تو نیست . اما حسی به تو بگوید . نه . خوش خیال و ساده اندیش و زود باور نباش . مرگ مثل غده کوچکی است . که در خوشیهایت . در بیخیالی هایت رشد کرده . و امروز رقیب زنده بودن توست . نزدیکی مرگ را باور کن . چقدر تو دیر باوری .
جز خنده ریز . بر بافده های مغزم ندارم که بگویم . نمیدانم چرا دوست دارم . با این حس نزدیکی مرگ دوست باشم . و با این رفاقت و عشق بازی کنم . اصلا دلم نمیخواهد . از روبروی حس تصور نزدیکی مرگ فرار کنم . آخر فرار دلیل میخواهد . فرار بوی ترس میدهد . فرار بوی ناشناسی است . بوی نفهمیدن . نشناختن . بگذار کمی هم با حس تصور مرگ بازی کنیم . چطوری رفیق تازه من ؟ حس تصور نزدیک مرگ .
باز هم بگویم . ناامیدی با من غریبه است . غریبی هم آشنای من است .
بخاطر زنده بودن و زندگی کردن و زندگی ساختن و زندگی آباد کردن . باید با مرگ هم دوست باشیم . و گاه گاهی با او دمساز شویم . تا در زمان دیدار ابدی . ناشناسی عذابمان ندهد .
شاید چیزی نباشد . حتما هم چیزی نیست . اما مرگ ناکس خیلی غافل کننده وارد زندگیمان میشود .
نمی دانم چه بگویم . کی میدانستم ؟ که اکنون ندانم ؟
نمیدانم در حوادث روزگارم . کیم . چیم . کجایم . و بادهای روزگارم مرا به کدامین سوها میکشاند . گویا آنقدر در جهتهای متفاوت در حرکت بوده ام . که از روی گیجی نمیدانم . اکنون کجا هستم .
بوی ناامیدی با من غریبه است . خود غریبی هم با من آشناست .
چقدر منتظر مانده ایم . که زمانی برای شکفتن و رویش مهیا شود . نمیدانیم . که همه بلاها هم خود نوعی رویش است . اگر هدف را گم نکنیم .
موجی از وجودم به طغیان بلند گشته بود . پس از فراز بلند . چند وقتی در فرود آرامش ساحل نشسته ام . در این فراز و فرود ها . در تعجبم این چه خدایی است . که از صخره ها مصون نگهداشته است مرا . وگرنه هزاربار شکستن سر و جان و.... حداقل سهم جزای من است .
من چند وقتی تجربه یا درک دیگری دارم . از غروب زندگی . باخته شدن رنگ جوانی را احساس میکنم . درد .
شاید.......................
بگذار کمی بازتر بگویم . زمانی خودت را از چنگ خودت بدر می آوری . و با توجیهاتی از قبیل گور بابای دنیا . کدوم دنیا ؟ کدوم معیار سالم زندگی ؟ کدوم حق و انصاف ؟ کدوم .
و خود نیم من ت رو از تمام قید و بندها رها میکنی . تا از اعتقادات و وابستگیهای گذشته ات آزاد باشد . اما غافلی که این روش نمیتونه زیاد ادامه دار باشه . تو مجبوری مجددا به عقل و رعایت ساختار فکری . فردی و اجتماعیت برگردی . تو بر اساس یک قوانین وجود داری . انسانی . فکر میکنی . این قوانین خوب یا بد تو رو محدودت کردن . این قوانین . مواقعی جوری پیش رفته . که ازت مسئولیت خواستن و تو انجام دادی . ولی حقت رو ازت دریغ کردند . مدتهای طولانی بهت فشارهای گوناگونی اومده . صبر و استقامت کردی . و عقلت اجبارت کرده که پایبند به قوانین نوشته و نانوشته زندگی باشی . و تو بودی . مواقعی فشارها چنان زیاد بوده . که زدی به سیم آخر . و فکر کردی میتونی این زنجیرها رو پاره کنی . و امکان نداره بخود اجازه بدی . این زنجیر قوانین یک بام و دو هوا رو بطور نامرئی بهت ببندن . اما هر چی از این واقعیت زندگی در این جزیره دنیا فرار کردی . بعد مدت کوتاهی میبینی . راهی جز بازگشت نداری . و استمرار این فرار با سنجش عقلت باختش خیلی سنگین تره .
واقعا همینطور . هر کی هر مدل ظلم دیده . و خواسته دور خودش خط قرمزی بکشه . گشت زمان ضربات سنگین تری بهش وارد کرده .
نشسته ام . به بام تنهایی . بر بام جهانی که بلندترین کهکشانهایشان نهایتا زیر تخته سنگهای زیر زمین است . و من بر بام قصر بلند تنهایی خود نشسته ام . و ستاره های چشمک زن را سوسو میزنند را نظاره میکنم .
غافلم که وسعت این هستی که ما خیره و حیران نموده است . زیر سقف خاک ناشناخته بنا شده است . و حقیقت بالاتر از اوج نگاه عقل من است .
بر بام تنهایی خود نشسته ام . دقیقا مانند کسانیکه در تنهایی ازدحام با دیگران هستند . ساعتها در همه خانه تیک تاک خود را دارند . و هر کس سرمایه زندگیش را به قمار تیک تیک و تاک تاک این ثانیه شمارها میبازد . و این قمار نه راه گریزی دارد . و نه راه چاره ایی .
تو آنجا در خلوت خودت نشسته ایی . من اینجا . زندگیمان مانند کشی شده است . هر چه در طول روز و ماه تلاش میکنی . آن را بکشی و به دیگران و با دیگران برسی و با هم بمانید . رهایش که میکنی . به سرعت به تنهایی خود بازمیگردی . حساب میکنی . چرا احساسم اشباح نشده است . چرا حرفهای ناگفته و فکرهایم نگفته و نشکفته باقی مانده اند .
تو آنجا نشسته ایی . تنها . و ذهنت مدام ته دلت را میجوید . چه حقیقت ناشناخته و گمنامی در وجودم پنهان مانده است . و چرا ؟ و آن چیست ؟
هذیان گفتن . بخشی از خصوصیات عالم تنهایی است . هر چند در جمع ها مجبوری نشان بدهی که اصلا هذیان گویی به گروه خونیت نمیخورد . اما این تنها دروغی است . که هیچ کس باور نمیکند . ولی هم نشان میدهند . که باور کرده اند . و به روی خودشان هم نمی آورند .
چه اشکال دارد . اگر جزوه طبیعت انسانهاست . پس خوب است .
میخواهم همچنان به هذیان گویی ادامه دهم . اما بیخیال . مگر ملت مخشان را از سر راه آورده اند . که بگذراند مفتی مفتی آن را تیلیت کنی ؟
همچنان خیابانها سرد و یخ زده است . این بارندگی کمی از مرض سرعت زندگی کاسته است . کمی آرامترم . که فردا آنقدر دیر نخواهد شد .
حالا را من دوست دارم . برای اینکه حالا زنده ام . شاید فردا نباشم .
حالا میتوانم بگویم . شاید فردا زبان و حال و دلی و جانی برای گفتن نباشد .
حالا دوست دارم . چون حالا بود . فردا نبود . دیروز نبود . او فردا هم . حالای فردا خواهد بود .
حالا حالاها .................................................... سکوت ضربان سنج قلب زبان و فکر .
سالهاست . درون ایستگاه ایستاده ایم . و منتظر آمدن و واقه شدن امری . حقی و..... این پا و آن پا میکنیم . شده بارها از هول اشتیاق از ایستگاه قبلی با شور و امید به این ایستگاه نزدیکتر آمده ایم .
همه اش منتظریم . این مسیر انتظار زندگی ما انسانها تمامی ندارد .
وقتی گل لبخند بر گوشه قشنگ احساس و قلب و دل و لبت میشکفت . بخشی از انتظار مخاطب انسانت برآورده میشود . چقدر انسانها شکفتن گلها را دوست دارند .چقدر ؟ ولی خود کمتر میدانند .
ما زنده به آنیم . که شکفتن ها را ببینیم . ما محتاج به شکفتن هاییم .
سحر بلبل حکایت با صبا کرد . که عشق روی گل با ما چه ها کرد . ............یک گریز ناخواسته کلامی .
انسانها موجوداتی بسیار متغییر و بسیار ناآگاه و بسیار توجیه گر و بسیار .....هستند .
امروز برف بارید . دیروز باران میبارید . قبل از اینها باد و خاک بود و کویری . قبل از آنها تابستان بود و گرما و عرق سبزه و سایه و آب و عطش . قبلتر از آنها باران بود و ترنم خوش زندگی در برابر وزش روح انگیز نسیم . خنده بود و شکفتن گلها . غنچه ها که نوید عشق و بهروزی میدادند . و.........
دیروز گربه ایی زایید . مادری موقع شیر دادن نوزادش با او حرف میزد . پیرمرد همسایه . یا که نه آن جوان ناکام در میان موج بلند دریا . زیر چرخ اتو طیاره . یا نه از بد تقدیر در لاعلاجی دردی جان داد و افتاد . مرد
ما انسانیم . خنده بیجا و با جا داریم . خنده در عین بلا . گریه داریم . در عین نادانی .
امروز برف میبارید . سخاوت بارش بود . امروز . حال ما انسانها در همه حالات با دلیل و بی دلیل با هم تفاوت دارد .
چرا ما نمیتوانیم . خوبی و بدی . شادی و غم . و........... را خارج از حوادث و حالات محیط زندگی بدست بگیریم . حالات و و اکنش های ما کمتر بصورت مستقل و خارج از اجبار شرایط اتفاق می افتد .
اگر خوبیم . کمک میکنم . حس تنفر داریم . بیزاریم . میبخشیم . نمیبخشیم . حسادت و نخود و خودخواهی داریم . سخی هستیم . بخل داریم و...... بسیار با تغییر شرایط محیط زندگی قابل تغییر است .
اگر تجاوزگریم . اگر ............همه میتواند تغییر کند و..........
و.............
مقدمتن عرض کنم . بدون هیچ موضع گیری هر چه را به ذهنم میرسد را میگویم . نیم من . من آزاد است که بگوید . در این خلوتگه ناشناسی .
رشته سخن است . را از زمانه آغاز میکنم . هر چند تعریف شفافی هم از آن ندارم . زمانه غریبی است . عجیبی است . آنچه معلوم است . من در این زمان که هستم نفس میکشم . این زمان زمانه ما است . که در اویم . پس چرا در زمانه خود صاحب حق و اختیار خود نیستیم ؟ آخر نمیشود . ما در عصری و زمانه ایی زندگی کنیم . بعنوان این دوره نقش قابل توجهی و رضایت و احساس تعلق خاطری نسبت به دوره خود نداشته باشیم .
ما باید بتوانیم طوری زندگی کنیم . که حس تعلق و لذت مالکیت زمانه مان را احساس کنیم . .
ما با گذشته و آینده غریبیم . ما را در آن دوره ها راه نخواهند داد . زمانه ما امروزهاست . چرا اینقدر ناتوان جلوه میکنیم . در عصر و زمانه و خانه خودمان ؟ چه حس روحی و روانی . چه نقصی باعث شده است . این حس لذت و مالکیت زمانه خود را بدست نیاوریم . درک نکنیم . چرا در خانه خود هم غریبیم ؟ آیا این عجیب نیست ؟ چرا در ارتباط با همسایگان و شراکای زمانه هم ناتوان ظاهر میشویم ؟
هذیان گویم را ادامه میدهم . تا از مرحله هذیان گویی خارج شوم . آنقدر آبهای گل آلود این چاه و برگه زندگیم را بیرون میریزم . تا به مخزن آبهای زلال و پاک برسم .
ای زمانه من . ای عصری که در تو نفس میکشم . من و هم نوعانم مدتی کوتاه مهمان این زمانه هستیم . ای زمانه با ما آشتی کن . بیا و با ما بساز . ما بدنبال دوستی و راستی با تو هستیم . بیا کدورتها و نفاقها و اشتباهات گذشتگان را به کنار بگذاریم . بیا پرده های ضخیم دو رویی ها و خود بزرگ بینی و زرنگیها را کنار بگذاریم . عمرمان کوتاه است . خیلی کوتاه . دم زندگی را که نکشیده ام . زمانه ما کفاف بازدم زندگی را از ما دریغ خواهد نمود .
اینجا ثانیه ها هم قیمت دارد . صاحب دارد .
وقتی راههای زمینی بسته است . باید پرواز را آموخت . وقتی راه صعود بسته است . سقوط آزاد که بسته شدنی نیست . ای زمانه ما . رفاقت ما را بپذیر . با دوستی ما دوست باش و باور کن . به ضمختی افکارمان و اعمالمان نگاه نکن . به دلتنگیهایمان نگاه کن . میبینی . که چقدر پرنده ایم . چقدر سبک بالیم . با وزش نرمی به پرواز می آییم . به ندایی قریحه عشقمان میجوشد . به سوز غمی . چشمه اشگمان روان میشود . ای بهاری که وقتی غنچه میکنی . سوز سرمای استخوان سوز را از یادمان میبری . ای گنجشکک خوش لهجه زیبا رو میبینی . که با خواندنت . خاطرات جهنم سوزمان از یادمان رفته است . بیا و با دل ما بشکنی بزن . بزن . راحت باش . با ما غریبی نکن . چند بشکن که بزنی . کدورت دلمان ترک برمیدارد . یخ های روحمان میشکند .
لبخندت را فراموش نخواهم کرد . تو را بیاد خواهم داشت . تا روزی که از چاه یوسف بیرون بیاییم . و مانند عزیز مصر چشم در چشم تو این حرفها را برایت بگویم .
تصور کن سالها تخم درخت میوه ایی را کاشته ایی . وقت گذاشتی . آبیاری و رسیدگی کرده ایی . و هر روز شاید رشد و تناور شدن آن بوده ایی . به امید روزهای خوب آینده . چیدن میوه های شیرین تلاش خود . دیدن منظره سبز و مصفایش همیشه با تو بوده است . لذت در سایه نشستنش . استشمام اکسیژن تازه و...............
آنهم در میان بیابانی بی چیز
اکنون میخوای میوه ش را بچینی . نمیدانی چگونه . ولی احساس میکنی بطور نامرئی گویا پاهایت در غل و زنجیر است . هر چه تلاش میکنی و دست دراز میکنی . دستت از میوه کوتاه میماند . هر چه تلاش بیشتر . حرص و جوش و خستگی و اعصاب خردی بیشتر .
نمیدانی این نرسیدن . دور ماندن . این ناکامی چه حکمتی دارد . این چرایی عجیب است . چیزی مثل طلسم . که هیچ مانعی نیست . ولی نمیتوانی به نهایت خواسته ات برسی . یک فاصله
این حرفها را کسی میزند . که اگر ببینیدش . نمیتوانید بفهمید این حرفها چه نسبتی با او دارد . این حرفها جستجو در درون پنهانم است . هر چند ظاهرم خلاف این سستی را میگوید . و از نظر دیگران وضعیت کاملا عادی و طبیعی است .
سحر بلبل حکایت با صبا کرد . که عشق روی گل با ما چه ها کرد .
من از ........................
این شعر هم گریزی بود .
دل طلب جام و جم از ما میکرد . زانچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد .
از چه بگویم . که ناگفتنم بهتر است .
آشوب و بلوا همه وجودم را فرا گرفته است . هیچ چیز قطعی نیست . هیچ چیز واقعیت تام و تمام ندارد . همه چیزی نسبی شده است برایم . چندین وقتی است از انسجام فکر و روح و دل و........ بدور افتاده ام . هر چه تلاش میکنم . در نقطه ایی به آرامش و تجدید قوا و.... برسم . نمیتوانم . مانند کسی هستم . که سفری طولانی را در بیابان های لم یزع طی کرده است . و اکنون در اواخر (احتمالا) راه قرار دارد . فشار تشنگی و گرسنگی و سختی راههای طی شده . تمام جان و تنش را در عذاب و مشقت انداخته است . هر چه به خود تلقین صبوری میکند . دلش تمکین نمیکند . هی امید و نوید روزهای خوش میدهم . باور نمیکند . شده ام چوپان خالی بند دلم . دست و دلم به کار نمیرود . افسردگی . یا شبه افسردگی به تمام سلولهایم رسوخ کرده است .
مرد بیانگرد نه سایه درختی و چشمه آبی میبیند . که در دل برهوت بی هیچ غمی بیتوته کند . و نه میتواند چشم انتظاران این سفر و جفاهای که به آنان را تحمل کند . چه کنم با این آشوب درون . از این ناشکیبایی که مرا درگیر جنگ مغلوبه ایی نموده است . که بازنده اش منم .
الان کمی آرامم . نتوانستم چشم بر هم بگذارم . مونس دلی نیست که بگویم . بگویم هم دردم . دوا نمیشود . اینجاست . که برایم معلوم میشود . براستی انسان موجود تنهایی است . هر چند ..........
نفسی عمق میکشم . خدا را شکر که زبانی و راهی به دردها و حرفهای تلنبار شده دلم باز شد . زبانم از لکنت قدری رها شد . قفل روحم قدری باز شد . هرچند گفتهایم هذیانی بیش نباشد .
ای امشب من . ای تاریکی امشب . امروز را بخاطر داشته باش . مانند صدها شبی که از خود بودن و خود شدن و تجلی در خود محروم هستی . من امروزها خودم نیستم . چه بدتر از این . که نتوانی خودت را زندگی کنی . نیمه باشی . ناقص . من تاکنون نتوانسته ام خودم را به ظهور برسانم . به تجلی برسم . با تمام هست و نیستم .
این واقعیتی است . که بسیاری از انسانها با ناشناختگی به دنیا می آیند . و با گمنامی حتی برای خودشان چشم از مرحله پختگی خود میبندند .
......................................................
هوس زندگی .همسایه دیوار به دیوار غم زندگی . بیخیالی و خوش دلی است .
چه خوش است . زیر آوار زلزله در آشپزخانه باشی . چشمها را ببندی . گرد و خاک که فروکش کرد . تقلایی کنی و غذای مانده از شب قبل را از یخچال واژگون بیرون بیاوری . تیزی آجر زیر را برگردانی . و گوشت کوبیده مانده از آبگوشت شب قبل را با هوس پیتزا بخوری . و دنیا را . خوب و بدش را فرای زمین و زیر خاکش را جور دیگری تجربه کنی.
آنانکه مانند پرندگان زندگی را بر فراز آسمان تجربه میکنند . فکر میکنند . زندگی تنها در اوج و فراز معنا پیدا میکند . نه . زندگی در تونلهای پیچ در پیچ موشهای کور هم معنای خودش را دارد . کافی است . تعریف زنده بودن و زندگی کردن را محدود نکنیم .
سختی خروج از بلاها تنها جرات و توان و عرضه لبخند زدن داشتن است . وقتی سرطان داری . اگر بتوانی خوب لبخند بزنی . هرگز نخواهی مرد . اگر در حوض مرده شور خانه زیر لیف مرده شور هستی . در چشمان مرده شور نگاهی از محبت بینداز و از لطفی ( شستشو ) که در حقت میکند . ممنون باش . دیگر فرق نمیکند . حمام حنا بندان ازدواجت را در حمام عمومی در کنار ساقدوش و سولدوشت هستی یا غسالخانه پیش از قبر .
زندگی با تمام خوب و بدهایش زیباست . من بوسه زیبای مرگ را با همان لذتی که لبان طربناک دوست دخترم را در گرگ و میش انتهای کوچک در تاب و تاب بوسیدم . میبوسم . تا او هم معنا رفاقتم در از بوس گرمم متوجه شود .
این حرفهای انتهای راه و پایان کار و نشانه ناامیدی نیست . این جزم کردن عزم من است . که زندگی باقی است . چه بی من . چه با من . و من حق ندارم . تسلیم رکود و ناامیدی و خفت و خواری شوم . من هستم و میمانم . چون به خوبی و خوب بودن و شکوه زندگی . و تلاش برای سعادت ایمان دارم . من میمانم . نمیشکنم . چرا که طعم لبخند در غم را خوب میفهمم .
زندگی برای من چند وقتی است . سکوت کرده . یا شاید در ترافیک تقدیرات و اجبارات و حماقت ها و بیماریهایم گیر کرده باشد .
یک اجبار . مدتهاست . در سکوت چشم به در زندگی ماند ه ام . انتظار در زندان چه معنا میدهد ؟ مجبوری بمانی . راه گریزی نداری . اما باید صبور باشی . تا دوره محکومیت تمام شود . و مرحله به مرحله یکی یکی قفل ها را با صبر و اراده و گذشت زمان و پایان تقدیرات و..... باز کند .
تنها در گوشه سلول تنهایی بنشین و صبوری را نظاره کن . که پهلو به پهلو کنارت نشسته است . تنها در مواقعی که بدنبال کاری میرود . درونت پر از شورش و آشوب میشود . خدا کند صبوری هم بند انسانها بماند . تا پایان دوره محکومیت . والا بدنبال صبوری زندان زندگی و هزار نوع زندان دیگر چقدر سخت و شکننده است .
صبور باشیم . و تنهاییمان را با نگاههای صبورانه نورپردازی و روشن کنیم .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|