حرفها و گفته ها . دردها و ناگفته ها |
قصد داشتم . بی هیچ حرفی . در این بیغوله بی هویتی را ببندم . و راه کنار گذاشته خودم را بروم .
اما تصمیم گرفتم . با توضیحی مختصر . شکسته و نامفهوم اینکار را بکنم . تا نقطه ایی باشد . در انتهای خط این وبلاگ . تا انتهایش مبهم و باز نماند .
نمیدانم نامش را چه بگذارم . وبلاگ بی هویت ؟ ( شاید این جمله گویاتر باشد . قدم به فضایی گذاشته ام . که رسوایی هم رسوا شده است .
بی جلدی . هزار جلدی کرده است مرا . )
زمانی انسان . از زندگی با برنامه . نظم . حساب و کتاب . کار و زندگی . کار و زحمت و رنج و سختی . خسته میشود . و تصمیم میگیرد سر به بیابان بگذارد . که دشتی است . وسیع . بدون مالک و بدون محدودیتی .و...........
اما زندگی در بیابان ممکن نیست . باید برای هویت خود قائده هایی بسازیم . باید مسیر و معیارهایی را برای زندگی انتخاب کنیم . باید هدف های کوتاه و بلند مدت طراحی کنیم . باید به همزیستی و احترام متقابل با دیگران برسیم . با حرمت اجتماع را رعایت کنیم . باید انسان باشیم .
اما مواقعی پیش می آید . انسان در این شهر زنجیر پاره میکند . راه را گم میکند . بایگانی و همه سابقه و برنامه هایش به هم می ریزد . میماند حیران در این شهر پرآشوب . که چه کند .
چند وقتی را به سرگردانی در بیابانهای وبلاگ بازی گذرانده ام . به هر سوی که پیش آمده دویده ام . هر غلطی که خواسته ام . نه نگفته ام . اما.............
اما اکنون . زمان هوشیار شدن است . مانند معتادی که دوره نقاهت را میگذراند . نه حال خود را میفهمد . نه کمکی از دست خودش برای خودش بر می آید . نه دیگران و جامعه فهم و برنامه و اصول کمک رسانی را میداند . نه میتواند از این حالش بیرون بیاید . در آن دوره خود را به گذر زمان مسپرد . تا کی . ذات درونیش هوشیارش کند . از زیر بار سنگین تلخیها و افتادگیها . عزم جزم کند . غیرت به خرج دهد . و بگوید . میخواهم و می توانم .
من سیاهی نمیخواهم . من غم را با شادی عوض خواهم کرد . من افتادگی را با صلابت و روح فراخ و جان بزرگ و.... عوض خواهم کرد .
تا آنزمان که درون انسان به هوشیاری برسد . ( نمیدانم باید وقت گذراند . یا جامعه سالم به کمک خواهد آمد )
القصه . اکنون . من در نقطه آغاز بازگشت از بیابان ایستاده ام . اینجا چاله ایی است . که در بیابان برای خود کنده ام . تا دمی در خود بخسبم . دمی ........
روحم صدای هشدارهای درونم را میشنود . مانند کسی که در بیابان یا در قعر قطب جنوب . یا در یکی از دره های کوههای هیمالیا گم شده است . و بی سیم ارتباط و هدایتش خراب شده است . و اکنون صدای بی رمق اعلائم هشدار رادیویی به گوشش میرسد . و امید به قوی تر و کامل شدن . هدایت نجات بخش درونش دارد .
من . نیم از عالم خاک . قفسی ساخته اند از بدنم .
مرغ باغ ملکوتم . چه بگویم شرح فراق . چه بگویم شرح فراق . فراق ( اگر شعر خراب شده . اگر کلمات جور دیگر معنا شده . به مرض اینکار را کرده ام )
دوست ندارم . به تخیل رو بیارم . واقعیت . سلام
اکنون باید . راه خود را در پیش بگیرم ( اگر خدا بخواهد ) . و به شهر . برنامه و حساب و کتاب و قانون و انضباط و صبر و تحمل و انصاف و استقامت برگردم .
تخیل و خود فریبی درمان کار من (ما ) نیست . ننه جان من خیلی غریبم . راه چاره نیست . تلقین ضعف و سستی است . مظلوم نمایی است . زندگی زن و مرد شجاع میخواهد . هر کس لایق انسان وار زندگی کردن نیست ( زر میزنم جدی نگیرید ) . گروهی از ما از شان انسان خلق شدن سواستفاده کرده ایم ( به من مربوط این نیست این نوشته ) . تابلو انسان بر پیشانیمان خورده است . اما باطنمان در عوالم حیوانیت است( به خودم میخوره ) . شان انسانیت . تنها به خوب بودن و بد نبودن نیست . شان انسانیت خیلی گسترده تر از این حرفهاست . که اگر از دهانم بزرگتر نباشد ( که هست ) . اشرف مخلوقات بودن . ملاک انسان ماندن است ( اوه اوه . چه غلطا ). و به هیچ وجه در این دایره ضعف و سستی . بی هدفی و خودشکنی . ناامیدی و...... وجود ندارد . هر چه خوبی است . در این دایره باید باشد . اگر نیست باید بوجود بیاید . ( شعار کافی است )
این چاله و این سابقه ( این وبلاگ ) . برایم لکه سیاهی است . که نمیتوانم . برای راه جدید ادامه اش بدهم .
لازم است . از همه عزیزان که نسبت به من حقیر سراپا تقصیر لطف داشتن . جسارتهایم را تحمل کردند . خشمشان را خوردند . چشمشان را بستن . اندوهگین شدن از رفتارم . و............................... تشکر و طلب بخشش کنم . تصمیم داشتم . سابقه گذشته ( نوشته های قبلی این وبلاگ ) را پاک کنم . اما اکنون تصمیمم عوض شده . این نوشته سر قبر وبلاگ من است . نوشته هایی که در اینجا خفته اند . عبرتی هستند . برای کسانیکه . میخواهند چهره های متفاوت و احیانا مخوفی از یک حیوان دوپا ( ظاهرا انسان ) را ببینند . از همه شما طلب بخش و التماس دعا دارم .
شمارش معکوس مرگ وبلاگ : ده . نه . هشت . هفت . شش . پنج . چهار . سه . دو . یک . سکوت.......................................................................................... بیببببببببببببببببب( بوق ممتد )
من آنم / که نمی خواهم در بند بمانم . نمی گویم .
شرح حال : لمیده در کنج دیوار . چراغها خاموش . دیگران در خواب . در انعکاس نور کامپیوتر تر تر . هدفون در گوش . نیم ساعتی در سکوت و نظاره در صفحات وب . به زمزمه های لطیف افتخاری دل سپرده ام . جان و باطنم را از درونم بیرون کشیده است . من در بند نخواهم ماند . دوست دارم . افسار فکر و دل و زبانم را از زمان و مکان بر کنم . سرسپردگیم را . به آنچه ندیده ام . و نمیدانم . اما وجودش بیش از حقایق پیدا نمود دارد . دوست دارم . اگر توانستم . فریادم را در درونم بکشم . و از لذت فریاد کشیدن محروم نباشم . مثل یک اسب وحشی ( آزاد ) بدوم در شب پر فرازی که نمای از فضایش . چه دیدنی است . وقتی از عرش نظاره میکنند .
چشمانم را از هر دنیاست خالی کرده ام . من به زیباییهای لبخند میزنم . که می گوید زیبایم . به معشوقه ایی . که تصمیم دارد . عشق بازی را یادم بدهد . چه معشوقه خوبی دارم . رو در رویم بنشین . نگاه در نگاهم بدوز . عاشق پخمه ات را با شور و عشق و لذت نگاه کن . بگذار لذت شاگردی و بزرگواری معشوقه و مادرانه ات را با آرامش احساس کنم . فکرم را بخوان و ریسه برو . و ناگفته . عاشق پروری را برایم اجرا کن .
من هم فقط نگاهت میکنم . مثل عاشق تخس از خود مطمئن . با صدای افتخاری . با ترنم ساز و نوایش عشق بازی را یادم بده . مرا به تجربه ایی از بهشت خدا رهنمون باش . مرا با خود قدم به قدم به معراج ببر . بگذار لختی بر فراز آن ابرهای سپید فام مهربان بنشینم . کنارم بنشین . به شانه هایم تکیه بده . بگذار احساس در کنار تو بودن . لحظه ایی از درکم قطع نشود . بیا از این بالا دنیا را نگاه کنیم . و تو برایم . فلسفه دنیا . حوادث در جریان را برایم هیجی کن . دیگر سخته شده ام . از گفتن و خود بودن . من خالی میمانم . پر از خود نمیشوم . تو برایم از گفته های نابت پر کن ذهن و روح مرا . بگذار بد عادتی دنیا از من خالی شود . چقدر کدر بودم من . درست مانند این است . پس از چند هفته ایی به حمام رفته باشی . چقدر سبک میشوی ........
دوست دارم . هوار جانانه بکشم . تو آرامم کنی . تو روحم را رفت و روب کنی . گویی در بیمارستان روحانی بر تخت کائنات نشسته ام . و پرستاری از بهشت بر بالینم فرود آمده است .
هذیان میگویم . نمیدانم . این حرفهای در برابر یک عمر زندگی هذیان وار کدامش درست تر است.
دیگر نفاق از چهره خواهم کند . دیگر فریب خودفراموشی را نخواهم خورد . دیگر ...................
ذهنم از آن بالاها . گاهی سقوط آزاد دارد . من آنی نیستم . که آن بالا رفته . من اینجایم . در برابر کامپیوتر تر تر . در فکرم . میچرخم . چقدر میتوان . دنیا را هزاران بار جور دیگری دید . چقدر محروم کرده ایم . خود را از هستیها .
دور شدم . دور شدم . بگذار سر بر زانویت بگذارم . بیا از غیر هم نگوییم . چقدر با ملاحظه ایی . اینها را از چشمانت میخوانم . چقدر فرق داری با رفتارهای دنیایی . کاملا معلوم است . تو فراتر از زمین و دنیا هستی . بیماری دنیایم را خوب درک کرده ایی . میفهمم . واین مرا رنج میدهد . که تا کنون در چه لجنزاری غوطه میخوریم . و نامش را لذت و عشق بازی و شادی میگذاشتیم . وقتی فکرش را میکنم . وقتی دهانم را زیر جوی فاضلاب میگرفتم . و با چه ولعی هذ میبردم . چندشم میشود . چرا آب فاضلاب دنیا اینقدر برایمان لذت داشت . اما از نگاه تو اینقدر مشمئزه کننده است .
بر دوگانه گی هام . دوگانگی هایمان میخندم . مثل این است . که لحظات در عالم قرآن سیر و سلوکی کرده باشی . و در عوالم باطن بر خوان معرفت هستی نشسته باشی . و پس از آن مجبور باشی . به مقتضی مریضیت . برای قضای حاجت به مستراح بروی و هی زور بزنی . و ناگهان صدای اس اسی همه مهمانان را شوک زده کند . و آن موقع نه طاقت ماندن داشته باشی . نه روی بیرون آمدن .
و تازه بخود بیایی . ببینی پاچه شلوارت چه گندی خورده است . آی دنیا . دنیا . چقدر باید از دست تو بکشم آخه ....................................................
الان که آمده ام اینجا . از دست خودم فرار کردم . شاید چند ساعتی طول بکشد و پیدایم کند . هنوز که نیامده . همین چند ساعت بی خیالی را عشق است .
چه خوب است . زمانیکه که بزرگ میشوی . بتوانی با حال و هوای بچگی حال و صفایی داشته باشی . زمانیکه ظاهرت جدی است . درونیت بخندد . زمانیکه زمستان و سرد و خمودگی است . امید بهار آینده زیر آبشاری در میان دره های پر از دار و درخت و صدای الاغهای پالان گم کرده را تصور کنی . چه خوب است . وقتی مرد هستی . و جامعه برای زنها و مردها دو دنیای مجزا تعریف کرده . و هر کس در حجاب موجودیت خود زندگی میکند . و هزار قفل مرئی و نامرئی فاصله وجود دارد . و شاید همان بهتر که وجود دارد . بتوانی . حالا در لب دریا با معاصر و نیم من های همه با هم باشیم . و سیال باشیم . حالا دریای معاصر . یا دریای معاصر حالا . ............
زمان و زندگی همه داشته هایش مانند نگهبانان زندان زندگی چند وقتی است . امانم را بریده اند . و من آنها را نمی دانم . کجا دست به سرشان کرده ام . . حالا که تنهایم . تنهای حالا را عشق است .
زمانی از غم . زمانی در شادی . زمانی ایستاده و سربلند . زمان شکسته در غار تنهایی . زمانی شکم سیر درد ناشناس . زمانی در فراسوی زمان . مکان . زمانی در طبیعت یک انسان . زمانی فراتر از یک حیوان دوپا . زمانی غرق در نفسانیت انسان خورده . زمانی سرشار از عاطفه های ناگفته . زمانی سوز درد دیگری داری . زمانی از همه دردها و بلاها دوری . زمانی در تاریکی روزگار . زمانی مشتاق طلوع سپیده دم فردا . زمانی در رقص میخوانی و میگویی . زمانی ...................
در حالات مختلف میتوان نوشت . به اجبار و اختیار . ما مورچگان دنیاییم . که باید یاد بگیریم . فراتر از اجبارها باید یاد بگیریم انسان باشیم . و انسانیت تابلو موجودیتمان باشد . و زمان و مکان و حال و احوالمان را در مشت عقلمان بگیریم . تا زندگی انسان وار برایمان افتخار باشد .
از اینکه به چرت گویی افتاده ام ببخشید . این هم تجربه ایی است .
............
و چقدر غافلیم . از نعمت رخدادهای هر روزه
قدر بدانیم . بازدمی که بعد از هر دمی به زندگیمان معنا میدهد .
بازدم ما که بعد از دم عزیزانمان می آید . و میرود .
ما انسانها به دم و باز دم یکدیگر زنده ایم .
دم من از تو . باز دم تو از من
بازدم من از تو . دم تو از من
چیزی تو مایه های بنی آدم سعدی
انسان در هجوم باورها گرفتار است . که هم حق است . هم اجبار و ناخواسته .
موضوعات مختلف در وجودم را وارسی میکنم . شاید بتوانم برای یکی از آنها چند خطی بنویسم . و برای این نوشتن دلیل و منطقی آماده داشته باشم . چیزی پیدا نمی کنم . که منسجم و هدفمند باشد . با همین حس و حال شروع به نوشتن میکنم . تا قافیه های فکرم خودشان را از لابه لای افکار درهم و برهم بیرون بکشند . به صف اول بیایند . تا آنها را ببینم . قد و بالایشان را برانداز کنم . رنگ رخسار دل و جانشان را ببینم . شاید بفهمم . چه روزهایی را گذرانده اند . نسبت من و آنها چیست . چه گله و شکایتی دارند . شاید سرنخی برای حال و روز اینروزهایم پیدا کنم .
رک بگویم . مقداری هیبت و پرستیژ انسان مدعی و صاحب حق و طلبکار برایم شکسته است . میدانید چرا ؟ فکر میکنم . خیلی گول انسان ( این زمانه از انسان )بودن خود را خورده ایم .
من کیم ؟ که وقتی سالم و تندرستم جایگاه زنده بودنم . بودنم معیار سنجش دنیای زندگیم است . اما وقتی میگویند . تو بیش از ۲ روز دیگر مهمان این دنیا نیستی . بیماری . رفتنی هستی . تخم مرگ در جانت ریشه دوانده . و هر روز ساقه هایش را در اندام و مراکز تعیین زنده بودن تو گسترش میدهد . ( وجداننا سخت است . و شاید حماقت و نادانی من باشد . که فضای زندگیم و شما را با حرف مرگ خراب کنم . اما به اختصار از کنار مرگ سیاه رد میشوم . تا به حیاط پر از نور آفتاب خودشناسی برسم . تا قدر و فرصت و لذت زنده بودن و زندگی کردن را بدانم . بدانیم )
خیلی خودمان را در عالم ناشناختگی زندگی گم کردیم . و مثل پسران و دختران لاابالی از فرط ثروت مند بودن در عمر زندگی . بی حساب و کتاب ساعات و ارزش زندگیمان را خرج میکنم . و در ناخودآگاهمان میگوییم . من هنوز جوانم . کو تا پیری و فرتوتی . و این اوج نادانی ما نشان میدهد . نشان میدهد . ما چقدر عوام تشریف داریم . و فکر میکنیم . فرزند زمانه خود هستیم . و زرنگ
نمیدانم . این خصوصیت شرایط سنی من است . که بوی فرتوت شدن را بهتر از چند سال پیش میفهمم . یا چیزی دیگری است .
زمانی بود . ثروت زندگی را مثل گاو خرج میکردیم . الان به حساب بانک زندگیم . به توبره پولها زندگی میکنم . به پالان پنهان زندگیم سر میزنم . چشم بسته داخل پالان را میگردم . دیگر مثل قبل ها مشت مشت پولی پیدا نمیکنم . دستم به گوشه های خالی میخورد . دلم شور می افتد . با حرص دستم را به گوشه های دیگر خرجین زندگی میبرم . شاید سردی و صاف و برق سکه های زندگی کمی امیدوارم کند . که نه . خوش باش . اما نه . اینها خود فریبی است .
هر کسی زمانی معلوم دارد . زمان غنچگی . زمان شکفتن . زمان ریشه دواندن . زمان رویش و گل و میوه دادن . و زمانی برای زندگی با توشه های عقلی و گذشته خوب و بد .
زنگ خطری را برایم به صدا در آورده اند . خدا کند . این زنگها را جدی بگیرم . خدا کند خوی لاابالی گریم . فریبم ندهد . خدا کند خر خودم نشوم . خدا کند . نگاهم در این تاریکی درونم . افسارم را پیدا کند . خدا کند بتوانم خودم را اهلی کنم .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|