تبليغاتX
...::: نوشته های نیم من ها :::....کوفت
 
حرفها و گفته ها . دردها و ناگفته ها
 

خودم رو آماده کردم . رها کردم . تا طبیعت و فرصت تغییر فصل و آمدن بهار در همه افکار و وجودم رسوخ کنه . همه قفل ها و تعصبات فکری و روحیم را باز کردم . تا تفکر بهارانه در وجودم رسوخ کنه . و آزادی عمل وجودم رو خانه تکانی بنماید .

چنین فرصتی کمتر بوجود می آید . که همه چیز همزمان در حالت تغییر و تحول قرار بگیرند .

لذت بهار را استشمام میکنم . و عطرش را با نفسهای عمیق به جان دود و دم گرفته ام میکشم .

و این لذت را قدر میدانم .

بهار . ای طبیعت زیبا . ای دوست خوبه چلچله ها . ای همراه نسیم معتدل . ای صاحب جویبارهای پاک . از کنار خانه دل ما هم گذر کن . در و دیوار جانمان را روفت و روبی کن .

خودم را آماده کرده ام . به عشق بازی بهار بروم .

بهار جان . تنگ در آغوشت خواهم گرفت . و فشارت خواهم داد . تا آخ گفتنت را بشنوم .

بگو آخ . ولت کنم .

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 10:7  توسط نیم من   | 

میخوام چیز بد بنویسم . اما نمی نویسم . خودت ننوشته بخون

راهنمایی میکنم . تا با تصورت کلمات رو کنار هم بچینی . و پست نانوشته را بخونی .

شب و روز بود . تب و اشتیاق بود . هوس بود و قیافه تو بود . که در اثر سرچ مغزت . داره تصویر سازی میکنه .

 . اینجا شکلک خنده نبود. والا اونو میگذاشتم . تن بود . لطیف بود . داغ بود . آینه و النگ دولنگ بالا و پایین . چشمهای منتظر تعریف . نگاههای هوس انگیز . داغ بود و بی تابی و حرارت . آخرش موس موس تو بی لباسی دم عید . نوروز بود . هوس های نوروز شده  

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 12:50  توسط نیم من   | 

بهار می آید . اما ..........

اما هنوز هم از تو دورم . ای عشق من . که با نامت . جانم آتش میگیرد .

بهار آمد . و خزان و سرما رفت . اما دل من آرام نگرفت .

بهار می آید . بهار دارد می آید . همه سراسیمه به استقبال خوشیها و خنده ها در شور و شتاپ اند .

من در کنج این خیابان . در مسیر مسیر ورود بهار ایستاده ام . و هول و ولای . چشمها و جانهای پرطپش مستقبلین بهار را نگاه میکنم .

چه شور پنهانی در جانهاشان پیداست .

بهار که می آید . همه معنای عشق را سیر میفهمند . این را طراوت گونه ها و برق چشمانشان میتواند فهمید . وقتی حرف میزنند . از سختی و سردی زمستان میگویند . از لطافت بهار . از انتظار . امید .

اما . بهار می آید . اما .... عشق را نمیابم .

بهار تنها تمثیل عشق است . خود عشق نیست .

بهار نشانه ایی از عزیز و پاک بودن عشق است .

ای بهار . حال که تنها هستیم . تو با ما حرف بزن . از عشق بگو . که تو به او شبیه تری . تو از عشق برایمان بگو . بگذار دلتنگی عاشقانه شوری سخت به جانمان بزند . بگذار از دلتنگی عشق کمی بسوزیم .

ای بهار .....................................

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 13:59  توسط نیم من   | 

اینجا خانه مجردی . خانه بزهکاریهای من است .

اینجا تنهایم . خانه ایی در فراسوی واقعیتها .

در این خانه حجب و حیایم میشکند . آدمهای مهمان برایم حقیقت ندارند . تا از شخصیت حقیقیشان خجلت زده شوم . آنها هم با شخصیت مجازیشان مهمان این خانه میشوند .

عیب کار این است . این خانه مجازی در دل دنیای واقعیمان بنا شده است . از آن جدا نمیشود . گاهی زمانی شرایطی پیش می آید . دنیای حقیقی و مجازیمان با هم قاتی میشود .

نه میتوان بر مجاز ماند . نه در واقعیت . نه مجاز قابل انکار است . ما بین دنیای مجازی و حقیقی در رفت و آمدیم .

تو رو خدا . تو رو جون شنگول و منگول . حبه انگور . این دنیای مجازیمان را با معیارهای مجازی بخوانید و قضاوت کنید .

مانند بزرگ بچه ایی هستیم . که در دنیای حقیقی بزرگ شده ایم . اما در دنیای مجازی طبیعت بچه . کنجکاو . ماجراجو . تخس . لجوج . بی منطق و هوایی میگوییم و می آزماییم . تا که در این دنیا هم بزرگ و به عقل برسیم . در آینده معلوم خواهد شد .

اما نمیخواهم در این خانه مجازی واقعی باشم .

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 22:39  توسط نیم من   | 

یکی از بهترین روشهای مبارزه با مخالفین و غیر خودیها . کار فرهنگ . نوشتن کتاب و شعر و نشر و تبلیغ افکار و اندیشه های خودی است .
برای اینکه دول و صاحبان دول از هجوم و شبیخون فرهنگب زنان در امان بماند . باید چندین دیوان شعر و کتاب در باب خصوصیات . عملکرد و.... دول به طبع نشر آراسته شود .
تا مردان و صاحبان اصلی دول بتوانند با پشتوانه فرهنگی و اعتماد به نفس و خود شناسی که بوجود می آید . تحت تاثیر بی دولان ( زنان ) قرار نگیرند .
شعر حماسی هم میتواند سبک خوبی برای شعر دول باشد .
مثل این :
ای مرد . دولتو بردار بیا تو میدان . میخوایم بریم بجنگیم .
دولتو غلاف نکن بردار . امروز وقت جنگ است .
و........................

اتحاد . اتحاد

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 13:49  توسط نیم من   | 

انسانها چه ترکیباتی دارند ؟

با بررسی حالاتی که تجربه کردم . میتونم اینطور مطرح کنم . که انسانها بر اساس قوانین ریاضی شیمی و فیزیک و احساس تنظیم شده است .

اگر افسرده ایم . بی حال . یا خوشحال و خندانیم . اگر سنگین . اگر چاقیم . اگر از آتش شهوت داغیم . اگر پرکاریم . یا که بیماریم . یا وقتی گیجیم . میترسیم . استرس داریم . میترسیم . از گفتن ناگفته ها بیم داریم . اگر تندیم . آرام . سبک هستیم . اگر دوست داریم . س ک س را ببینیم . بخوانیم . بگوییم . اگر صدها گونه حالات احساسی احاط مان میکند . و در عجب می مونیم . من که دیروز پرکار و جدی و منطقی و واقع بین بودم . چرا امروز دلتنگم . غم دارم . دوست دارم بار روی دلم رو با هیجان س ک س گفتاری و دیداری و.... تخلیه کنم . و از زیر بار سنگین احساس خسته ام خلاص بشم .

آری . آری . واقعیت این است . دلایل و قوانین ریاضی . شیمی و فیزیکی و احساسی بطور ترکیبی با نسبت های مختلف ما را تحت تاثیر قرار میدهند .

دیروز چه حالی داشتم .

  نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 23:4  توسط نیم من   | 

باد منطق میوزد . اما من دوست دارم لخت باشم . باد منطق بگذارد بوزد . به من چه .

ظاهر زمانه ما منطقی است . سخت و سنگین . همه میتوانند . منطقی و جدی و ظاهری رسمی داشته باشند . هر چند درونشان غوغهایی برپا باشد .

مردم وقتی از خانه بیرون میآیند . تن لخت درونشان را با لباس رسمی میپوشانند . تا لختی درونشان پیدا نباشد .

من هم این چنینم . اما در فضای مجازی دوستا ندارم . رسمی و جدی کاذب باشم . میخواهم حرف بزنم . لخت باشم . تا لختی درونم را ببینی . تا وقتی به خانه مجازیم می آیی . لباسهایت را در بیاوری . تو هم لخت شوی . و حرفهای درونت را لخت مادر زاد بزنی . آخه من و تو که با هم تعارف نداریم .

چون من میدانم . در لختی درونت چه غوغایی برپاست . زود باش لخت شو . هوس دارم . لختیت را ببینمت . جاذبه هایت را پنهان نکن .

من اکنون لخت هستم . دکمه هایت را باز کن ................. لخت شو

  نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 16:34  توسط نیم من   | 
هر چه میگذرد . مطمئن میشوم . اشتباه میکنیم .

اشتباه میکنیم . نسبت....................

ناتمام بماند . طبیعی تر است

  نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 21:35  توسط نیم من   | 

جهان لطیف نیست . سخت است .

این تصور ماست . که سختی جهان . نمیبیند . یا سختش است . که ببیند .

جهان سخت سخت . اما . در آن پشت سختیها . اطاقکهایی از لطافت ها پیداست .

جهان جای بازی نیست . چون میشکند . پا را .

جهان را با قانون ریاضی برپا کرده اند . ما از ریاضی شدن بیزاریم . جانمان با ریاضی از انعطاف می افتد .

ما ریاضی جهان را . با لطیفه ریاضی به بازی گرفته ایم .

سر بر پشتی افسوس تکیه میدهم . تا بخار غم و سوز از دلم خالی شود .

اما من . خود را . درون چاه زندگی بی حال انداخته ام .

صدای آفتاب را از بیرون میشنوم . صدای زندگی دنیا . در شب و روزش میشنوم .

من اینجا . در کنج چاه نشسته ام . خلوت و سکوت اینجا میفهمم . تندی و تیزی و برق شمشیر بیرون را میفهمم .

خلوت و سکوت یک طرف . برق تند حادثه هم یک سو .

خلوت و تیرگی و نموری . کسالت روحانی اینجا . سوز آفتاب . حمله گرگها و درخت های پر میوه آنجا .

برق شادی بخش . چه پنهانی . از درون میخواند مرا . هر چه باداباد .

زندگی را همگونه عشق است . که موجود است .

مرا نساخته اند . که بهانه بگیرم و بهانه بسازم .

مرا گفته اند . اگر هستی ؟ چه هستی ؟

مرا در این تندباد بلاها ساخته اند . مرا به آشوب درون پرداخته اند. مرا مختار کرده اند . یا بساز و بساز . یا بسوز و بمیر .

نه نازم میخرند . نه نوزم را

من آن خشت گلی هستم . که مختارم . قابم را با دستان خود سازم .

امان از من . امان از من . امان از من .

امان از من . نفهمیدم . چه هستم . در این بازی گردون بلند . کجا هستم /.

آفتاب است که می سوزاند . سوز است که می سوزاند .

نمیدانم . در این بازی . بازیگر هستم . یا که بازیگر گرفته . به بازیم .

نمیدانم . نمی دانم .

غم در سینه ام . بشکفته از ...... بشکفته ..... بشکفته ...

تعمل میکنم . درد از درونم بشکفته . بشکفته

زخمی . گیاه سرد بی نازی . گیاه پر  خناسی . نمیدانم . چه نامش

قلبم را کرده نشان . مقصود او . ایستگاه آخر بود .

......................

چرا باز من غم میبافم . نمیخواهم .

از این چاه فنا . بیرون خواهم جست . اگر افتادم . ؟ بگذارم . پس از آن جستم . سرگون گردم درون چاه .

تا من هم . جزوه آنان باشم . که سرنگون گشتند . زمانی که در تاخت بودن .

نه مثل آنان . در خفا . در پستو . در زیر نقاب های گمنامی ( بی هویتی و خودناشناسی ) مرگ را در سیاهی تسلیم گشتند .

  نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 15:12  توسط نیم من   | 

میخواهم صریحتر بنویسم . گور پدر دنیا .

در برابر خود نشسته ام . من بی دردم . اما او . زخمها و دردها در سینه دارد . او .

تنگی قفس زندگی . انفرادی . سالها . بی تابش کرده .

اما . نه کاری از دستش برمی آید . نه من میتوانم . در این هیاهوهای زندگی کاری برایش انجام دهم . شرمنده ام . تماشاچی این حال و روزش هستم .

گویا همه در صف زندگی ایستاده اند . هیچ کس از گرفتاریهای زندگی فارغ نیست . همه در بندند .

همه در صفهای فشرده ایستاده اند . هر چند وقت یک بار التهاب از عقب و جلو رفتن و فشرده شدن صفها غوغایی پنهان دارد . همه در آشوبند .

پیر مرد و پیر زنها . کودکان و کوچکترها . بیماران . در این صف بی مروت . تب و بی تابی از چهره هایشان پیداست . اما . در این صف پر آشوب کسی با کسی کاری ندارد . تنها همه پشت سرهم ایستاده اند . ارتباط انسانها . خلاصه شده . نفر جلویی و پشت سرس من کیست . چند نفر مانده به نوبت من . چکار کنم . نوبتم زودتر برسد . چه کسی میخواهد . نوبتم را بگیرد . مواظب باشم . کسی با چرب زبانی فریبم ندهد . آنکه خوش تیپ تر و خوشگلتر است . هست که هست . آنکه بیار است . بدبخت است . آنکه مینالد . باید گوشم را بگیرم . تا نشنوم . آنکه مینالد . بدبخت است . ضعیف است .

فقط باید مواظب باشم . نوبتم از دستم نرود . اگر شلوغ بازی شد . باید زرنگ باشم . خودم را در صفهای جلوتر جا بزنم . هرکی سئوال و اعتراض کرد . باید خودم را به احمقی و بی خیالی بزنم و پررو باشم .

آخ . که در این صف طولانی زندگی . زانوانت از سختی . از درد درون . از بی تابی . از تشویش میلرزد . اما . در این بی همدلی . همزبانیها هم موجود نیست . ( این حال من نیست . برداشت من از روزگار تنهایی انسانهاست . چه بیمارانی . چه درمندانی . از سوز و گداز تنها میسوزند . در درون خود . چه کنند . وقتی مجبورند . کنار دستیشان سوزشان را نبیند . چون . دوا و درمانی که نخواهد بود . بادی است . که آتش جانشان را سوزناک تر میکند )

تصور سیاهی است . اما هست . اینها را از تعمق در دردهای پنهان این شهر میگویم .

اینها را . در بیابان وبلاگهای مجازی . در این کویر حرفها . در این بی عمل بودن ها . خالی میکنم .

  نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 14:34  توسط نیم من   | 

بر اساس تحقیقات جدید مشکلات جنسی باعث ایجاد دیابت ، فشار خون بالا ، بیماری های کلیوی و نارسایی در ستون فقرات شده و همچنین باعث بالا رفتن چربی و کلسترول خون می شود.

در حال حاضر 53درصد مردان و زنان جهان از ناتوانی جنسی رنج می برند و تنها 8 درصد از این افراد برای رفع مشکل خود به پزشک مراجعه می کنند.

در این رابطه پژوهش های گسترده ای صورت گرفته است که از مهمترین آنها در مرکز درمانی پروستاتای انگلستان و توسط دکتر "کربی" و همکارانش به انجام رسیده است .

دکتر کربی در کتاب خود به نام "سلامتی جنسی" توضیح می دهد که حدود 50درصد مردان بین 40 تا 70 سال با مشکلات جنسی دست به گریبان بوده و انتظار می رود تا سال 2025 شمار آنها به 320 میلیون نفر برسد.

به گزارش شبکه خبری محیط ،دکتر کربی همچنین توضیح می دهد که بیماری جنسی از نخستین علائم ابتلا به بیماری های قلبی بوده و باعث گرفتگی شریان های قلب می شود.
.................

یک مرد چينى با خودش ازدواج کرد

به علت سهل انگاری یک کارمند اداره اسناد چین، یک مرد در این کشور با خودش ازدواج کرد.

سایت محیط در خبری ماجرا را این گونه شرح داده است : یک زن ومرد جوان چينى چند روز پس از ازدواجشان متوجه شدند نام داماد به جاى نام عروس در بخش مربوط به مشخصات همسر شناسنامه خودش نوشته شده است .

گفتنی است این مسئله آنها را به شگفتی واداشت ولی هر دو اذعان دارند که این از جمله اتفاقات شیرین زندگی مشترک و جدیدشان محسوب می شود.

......................

 بیل گیتس (رئیس مایکرو سافت) طی یک سخنرانی در یکی از دبیرستانهای آمریکا ، خطاب به دانش آموزان گفت که در دبیرستان خیلی چیزها را به دانش آموزان نمی آموزند ؛ او هفت اصل مهم را که دانش آموزان در دبیرستان فرا نمی گیرند ، بشرح زیر نام برد :

اصل اول : در زندگی ، همه چیز عادلانه نیست ، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید .
اصل دوم : دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قائل نیست . در این دنیا از شما انتظار می رود که قبل از آنکه نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید ، کار مثبتی انجام دهید .
اصل سوم : پس از فارغ التحصیل شدن از دبیرستان و استخدام شدن ، کسی به شما رقم فوق العاده زیادی پرداخت نخواهد کرد . به همین ترتیب ، قبل از آنکه بتوانید به مقام معاون ارشد ، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید ، باید برای مقام و مزایایش زحمت بکشید .
اصل چهارم : اگر فکر می کنید ، آموزگارتان سختگیر است ، سخت در اشتباه هستید . پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رئیس شما خیلی سخت گیرتر از آموزگارتان است ، چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد .
اصل پنجم : آشپزی در رستورانها با غرور و شأن شما تضاد ندارد . پدر بزرگهای ما برای این کار اصطلاح دیگری داشتند ، از نظر آنها این کار «یک فرصت» بود.
اصل ششم : اگر در کارتان موفق نیستید ، والدین خود را ملامت نکنید ، از نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید .
اصل هفتم : قبل از آنکه شما متولد بشوید ، والدین شما هم جوانان پرشوری بودند و به قدری که اکنون به نظر شما می رسد ، ملال آور نبودند .

  نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 2:23  توسط نیم من   | 

هر انسانی یک دنیا است . هر یک در نقطه ایی از شرایط زمان و مکان قرار دارند . که خوشیها و ناخوشیها و........متاثر از آن نقطه های است . که در آن قرار دارد .

اگر امروز پر از شور بودم . اگر فردا در اوج غم باشم . اگر بلا خوراک هر روزم بود . اگر سبک بال بودم و آزاد . اگر حس اسارت با من بود . اگر زمانهایی به چرندگویی بودم . همه نشانه هایی است . که در آن قرار دارم .

اگر همه باور داریم . پس از گذشت ساعتها از آفتاب ظهر خورشید غروب خواهد کرد . اما باورش کجا و با غروب رفتن کجا .

وقتی احساس میکنی . که در زمینی که تخم امید و آینده و زندگی کاشته اند . یک وقت خبر دار شوی . در گوشه ایی از کشتزار زندگیت در آن گوشه ایی که نمیدانستی تخم مرگ . آرام آرام رشد کرده است . و نوید غروب میدهد .

نه میشود . بر لبان مرگ بوسه زد . و نه از دست او راه فراری وجود دارد . نه میتوان جنگید . نه میتوان تسلیم شد . نه نمیتوان گریست . نه میتوان خندید . ....................

گویا انتخاب شده ایی که از پنجره غروب آفتاب  به آنسوی زمان و مکان خیز برداری . حال مانده به حال تو . که خودت خیز برداری و آماده و به اختیار قدم به لبه پنجره غروب خورشید بگذاری . یا با آه و ناله تو را کشان کشان به آنسوی پنجره زمان و مکان پرتاب کنند .

که دانستن و تصور کردن این حالات برای کسانی میسر است . که بر لبه پنجره غروب خورشید نشسته باشند . هم اینجا را ببینند . و هم آنجا را .

چه باید کرد؟

  نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 12:31  توسط نیم من   | 

دیشب سریال حلقه سبز تمام شد . و عجب قسمت و پایانی داشت .

برداشت هایم :

حسن با جسمی افلیج . در تصوریر سازی روحی . سالم . قدبلند و رشید و احتمالا خوش تیپ و تو دل برو ظاهر شد . ) به این معنا : که ما بغیر از زیبایی جسمی و ظاهری که غالبا عقلمان بر مبنای آن قضاوت میکند . ما دارای سیرت زیبا یا نازیبا هم میتوانیم داشته باشیم . که ممکن است . بر خلاف جسم زیبا یا نازیبا باشد . سیرت زیبا بهتر از صورت زیباست (

بمرور حسن روح . عاشق دختر پرستار میشود . و احتمالا پرستار هم به حسن علاقمند است . اما روح بودن حسن . و جسم بودن پرستار مانع و اشکال در این رابطه است .

حسن در نهایت . در طول داستان قلبش به پیرمرد آذربایجانی پیوند میخورد .

و پرستار هم در زمانی که بهمراه زن بیمار بسمت بیمارستان در تهران حرکت میکردند . با بخواب رفتن راننده زن . ضربه و مرگ مغزی میشود . و زن همراه ( بیمار) که دچار عارضه قلبی بود . زنده میماند . و پس از رسیدن به بیمارستان . قلب پرستار به زن راننده پیوند زده میشود . در حالی که روح پرستار در اطاق عمل حضور داشت .

نکته زیبای آن . رقص دو خبر چین ( *) ( به معنای ازدواج و رسیدن روح حسن و پرستار به یکدیگر است ) در راهروهای بیمارستان به رقص می آیند . و در نور ناپدید میشوند .  

  نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 21:38  توسط نیم من   | 

وقتی سبک هستی . چقدر بوسه از لب زندگی زیباست .

اما کجاست . سبکی از مشقت زندگی .

چند ساعتی . سبکی همه وجودم را فرا گرفته است .

حسی مانند خانه تکانی نوروز . لباس شیک روز اول عید . نسیم خنک  بهاری . در مسیر دید و بازدیدها .

شهر پر از انرژی مثبت است . که سبکی تو را کامل میکند .

امشب با سریال شهریار و عاشق شدنش . صفای و نگاه و عشق معشوقش . از غریبی قاسم . از جان باختن عشقی . از سوز و گذاز عشق زیبای شهریار . پاک و خالص و ساده . حال کردم . با شعر خوانی شهریار . با موزیک متنش . با رفتار معشوقه اش . با .................. حال کردم . غرق فضای شده بودم . و بی اختیار . با شور و لذت . گذاشتم قطره اشگی . از گوشه چشمم با لذت سر بخورد . از گونه ام به لب داغم بنشیند . و مزه شوری اشگ را با لذت زبانم بچشم . گوارایتان باد . عشق . هر که به او می اندیشد

چقدر مرا یاد زیباییهای بر باد مان انداخته است .

چقدر میتوانیم خوب زندگی کنیم . ولی بد زندگی میکنیم .

امیدش در وجودش جوش میزند . که میتوان خوب زندگی کرد . پاک دوست داشت و عشق بازی کرد .

میتوان . بگذاریم . این ته مانده آرمانهای خوب در وجودمان ریشه بدواند . رشد کند . و روزی شاخ و برگ عشق به خوبیها . حیاط خانه زندگیمان را مصفا کند .

  نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 0:15  توسط نیم من   | 

مواقعی خواب چقدر خوب است . اما خواب به چشمت نمی آید . ..........

از دیشب . گرفتار تضادها و اجبارهای فلسفی شدم . هر معادله ایی از درستی و نادرستی طرح میکنم . ساعاتی بر درستی این معادله قانع میشوم . اما ساعاتی بعد . بر درستی و موجه بودن نادرستی ماقبل میرسم .

. دنیای عجیبی است .گویا همه چیز در حال گذار و تغییر ماهیت و تعریف قرار گرفته است . به آنچه اعتقاد داشتیم . امروز به شک افتاده ایم .

گویا در آخر مجبور شویم . با دیگران به یک نقطه اشتراک برسیم . و آن نقطه صفر است . من هستم . تو هم هستی . حال بیا خود بودنمان را از نقطه صفر تعریف و معرفی کنیم .

خوبیها و بدیها نسبی شده اند . اینها را در وبلاگهای متنوع زنان و مردان و دختران و پسران خوانده ام . تعریف دگرگون شده اند . شاید فرداها حرفهای عجیب تری بخوانیم و بشنویم . عجیب تر از آنچه چند وقتی است . مبهوتمان کرده است . ولی به روی خود نمی آوریم .

نمیدانم . چه بگویم . که این حالت و حس عجیب و غیر منتظره را داشته باشد .

چیزی ندارم که بگویم . این حالت عجیب . آنقدر غیر منتظره است . که من هم باید  در برابر حادثه وقوع و بیان آن قرار بگیرم . و نباید بتوانم آن را پیش بینی کنم .

نمی دانم . تعریف زن یا مرد بودن و نسبت های آنان . معیارهای سنجش . جایگاهها . و.... در حال تغییر است . بعید نیست . انسان به مرحله پرشی از زمان امروز . به زمانه جدیدی نزدیک شده است . که مختصات  آن را نمیبینیم .

جالب است . نوشته های تاریخ گذشته فردا ( امروز ) را بخوانیم . و انگشت تعجب بگزیم . واقعا دیروز به چه موضوعاتی فکر می کردیم ؟ 

ما مسافر تاریخیم . چیزی مثل دو هزار و پانصد سال پیش . که در دشت های روبروی تخت جمشید . سوار بر اسب بی هیچ اندیشه ایی از امروز میتاختیم . و...............

زمانه عجیبی است . به چه باید پایبند بود ؟ از چه باید  حذر کرد ؟ درستی و نادرستی کدام است ؟ آقا بودن و خانم ماندن چه ملاکهایی دارد ؟ معلوم نیست . هر چند میتوانیم . لیست سیاهی برای آنها بگوییم . اما چرا پس دچار شک و تردید پنهان هستیم ؟ چرا ناخودآگاه مان به چیزهای دیگری گرایش دارد ؟

اینها تنها حرف است . هیچ نتیجه ایی نمیتوان گرفت .

  نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 6:22  توسط نیم من   | 

واقعا خواندنی و لذت بخش بود .
تنها جمله ایی که میتونم بگم . که ارزش این حالاتت رو داشته باشه .
یه جور مجاهده فی سبیل الله رو گذروندی
و
با خود خدا در مسیر خلقت همکاری داشتی.
و
مورد توجه خاص خدا بودی .
جدای از دنیای انسانها . ملکوت رو به زمین آورده بودی . یا تو توی اون لحظات برای زایمان و نهایی شدن خلقت یک موجود به ملکوت خدا مهمان شده بودی .
برای من بعنوان یک مرد . که هیچ وقت احساس زایمان و شراکت در خلقت رو نمیتونم تجربه کنیم . مطالبت خیلی خواندنی و پر از احساس و قابل درک بود .

موفق باشی

.......... زایمان زنان :

آب زنید راه را این که نگار می رسد مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد

  نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 19:16  توسط نیم من   | 

زمان . زمان بودن است . نبودن است .

زمان . خودم را فراموش کرده ام . زمان . با خود آشنا کرده . مرا

حالتم . روی تخته سنگی در کنار رودخانه ایی مواج . نشسته ام . جریان رود . جریان زندگی است . صدای رود . صدای خواندن و رهنمایی است . که در مسیر رود . زندگی و رویش جریان دارد .

من اما . آرام بر تخته سنگ نشسته ام . و همین حال اینجا بودن . در کناره در آب رود را دوست دارم .

دوست دارم . لحظات نابی غرق در صداقت صدای رود باشم . دوست دارم . این صداهای پاک و با صداقت پالایشم دهد . و روحم را . در خنکی این رود صاف و باصفا شستشو دهم . هر چند میدانم . همیشه بر استواری تخته سنگ نمیتوانم بنشینم . و همیشه نمیتوانم . سبک در میان موج آب و ریزش قطره ها بازی کنم .

این نه حال بدی است . نه حال خوب . این حال و حس را در لابه لای سئوالهای ناگفته ام . پیدا میکنم .

این دلتنگی یک زندانی است . که آزاد است .

پرندگان خیز برمیدارند . و کنار رود در برابرم مینشیندن .  و من با لبخندم . میفهمم . حال و فکرم را میخواندن . چشمان گنجشکان پیشنهاد دوستی میدهد . و من با لبخند . دوستیش را به آغوش میگیرم . و هر کدام همین حال را با هم داریم . و پس از سیراب شدن از رود . با جیک جیک دوستانه ودایی میکنند . با شور پر و بال میزنند . به عشق رودی دیگر اوج میگیرند . و من این همه شور و عشق و امید در وجودشان را میستایم . که زنده هستند . و لبخند زندگی را دوست دارند .

و چه پیوند زیبایی . در این نگفته ها . نگفته مانده است

............................

اکنون . این ناگفته ها را . در ازدحام و دود ترافیک ها . نمیدانیم . باید چگونه و از چه بگوییم .

وقتی همه دنیای ما را دود و دم و زندگی های هرمونی اشغال کرده است .

در کنار جوی آب فاضلاب در یکی از خیابانهای شکیل تهران نشسته ام .

اتوبوس گازوئیلی از کنارم . با صدای خوش تر تر رد میشود . و مرا یاد صدای دل انگیز جویباران بر باد رفته می اندازد . و با تو که در کنار نشسته ایی . و دماغت را از سوزش دود و جوی آب گرفته ایی . چگونه آن حال بر باد رفته را بگویم .

در همان حال بودم . دیدم . آنسوی خیابان ...................

  نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 0:55  توسط نیم من   | 

کسی که ایستاده است . چه حرفی میتواند برای کسانیکه در تکاپو و حرکتند . داشته باشد .

کسانیکه با امید و انگیزه در حرکتند .

من که در سکوت و در انتظار و ایستاده ام . چه حرفی میتوانم داشته باشم .

تو راه میروی و از من دور میشوی . به همان دلیل از من دور . حال و هوایت تغییر . احساست از من جدا میشود

من چه حرفی میتوانم . برای رفته از من . داشته باشم .

اینها نمیدانم . گویا میگویند . تمثیل . تلاش میکنم . باطن حال و هوایم را بنویسم .

امیدوارم . با بوجود آمدن . حال دویدن . با دو . خودم را به کاروان در حرکت زندگی برسانم .

اکنون ایستاده ام . چاره ایی نیست . صبر باید کرد

........................

لازم است بگویم. غلط کردی غمگین و کسل شوی از حرفم . این نشانه بی حالی و غمگینی و بد حالی و افسردگی و.... من نیست . من شاد و سر حال و قبراقم . اینرا در مسخره بازیهایم ببین . در به هیچ گرفتن سختیهایم ببین . در له نشدن . نشکستن . در .................

.........................

سلام .
زیبای خفته را نباید بیدار کرد .
باید به تکیه گاهی . تکیه کرد . آرامش پلکهایش را . نوازش گونه هایش را . لطافت نفسش را .....سیر تماشا کرد .

  نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 8:20  توسط نیم من   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  
https://www.sharemation.com/yaprac/CelineDion.wma?uniq=i7p3u3?uniq=-tawv2l?uniq=-16wqdf

کد آهنگ در وب نوا