تبليغاتX
...::: نوشته های نیم من ها :::....کوفت
 
حرفها و گفته ها . دردها و ناگفته ها
 

گویا انسان از خودش هم می آموزد . وقتی به گذشته بر میگردد .

گویا همه مان در حال تحولیم . و نیاز داریم امروزمان را برای عبرت فردا زنده نگه داریم .

وقتی نظرات خودمان را که در وبلاگ های دیگران گذشته ایم . میخوانیم . به فکر فرو میرویم . من آنروز در چه حس و حالی بودم و چگونه فکر میکردم . که اینطور  نوشتم .

افکارمان آبهای رود خانه است . که لازم است در برابرش سد بزنیم . و از آن و اثری که گذشت زمان بر آنها میگذارد . نکته بگیریم .

......این نظری بود . که برای تبریک ازدواج دوستی در چند  ماه قبل نوشته بودم .

......

سلام و تبریک
به قدمهایی که یکسان است .
قدم در قدم . نگاه بر نگاه . دل به دل . راه به راه . روح به روح . جان به جان . دل به راه . راه به دل . عشق به عشق و............
خدا کند قدمها را در شروع راه طوری برداریم . تا آینده گواه موفقیتهایمان باشد.
بابت موسیقی وبلاگت . تبریک .
اگر تونستی کد موسیقی وبلاگت رو بده باهاش در وبلاگمون صفایی بکونیم

  نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 23:39  توسط نیم من   | 

آهسته . آهسته . خودم را پیدا میکنم . دنیا غم نیست . میتواند باشد .

دنیا شادی نیست . میتواند باشد .

دنیا آنجوری نیست . که من آنگونه می بینمش . اما توانسته ام اینگونه ببینمش .

دنیا را نباید سفت بگیری . باید او را آزاد بگذاری . بازیش را بکند . تو خودت هم بتوانی بازی کنی .

اگر دنیا را سفت بگیری . نه خودت فرصت بازی داری . و نه دنیا .

آزادش بگذار . دنیا را . بگذار با تو بازی کند . تو هم خوب بازی کن . تا هر دو لذت خوب بازی کردن را بچشید .

  نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 13:34  توسط نیم من   | 

به آنجا می اندیشم . که اینجا نیست . نمیدانم کجاست .

اما میدانم . آفتابش از صداقت طلوع میکند . روزش شب نیست . شبش خوف ندارد .

آنجا همه خود هستند . هیچ کس دیگری نیست . هیچ کس هیچ کس نیست .

اینجا خیلیها هیچ کس هستند . آدم حیرت میکند . چقدر در اطرافمان هیچ کس زندگی میکند .

مگر میشود . کسی بخواهد . یا بتواند هیچ کس باشد ؟

  نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 12:54  توسط نیم من   | 

هر چیزی میتواند تاثیر گذار باشد . ما گوشت و پوست و استخوان و

روح هستیم . پر از هورمونهای متنوع . که هر کدام میتواند باعث  خوشحالی . ناامیدی . و..... صدتا حالت زهره ماری بشند . که حال ندارم بنویسم .

چند وقتی معلوم نیست چیم . ولی داغونم .

چند دقیقه پیش  عکسی از یک شخصیت جدی . مصمم دیدم . تفاوت شل و بی رمق بودن خودم در براب جدی بودن اون . خیلی برام مشخص شد .

تاثیر چهره  مصمم . جدی . ابروانی گره دار . چشمانی نافذ . به خوبی دنیای پشت سر اون عکس رو نشون میداد . که هیچ مشکلی لاینحل نیست . انسان قوی تر از هر چیزی میتواند باشد .

کافی است درهای نفوذ سستی و ناامیدی را ببندی . کافی است نقاب شجاعتت را به چهره ات بزنی .

هر چند اینها شعاره . ولی به این نکته رسیدم .که هر چیزی میتواند تاثیر گذار باشد . تا مانع ترشح هورمون سستی شوی و باعث تهییج و دمیدن انرژی تازه به رگهایت شوی .

 

  نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 0:41  توسط نیم من   | 
بگم زبونم میسوزه . نگم استخونم
  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 23:14  توسط نیم من   | 

در این دنیای وارونه . برای همه حرفها قالب مشخص و کاملی نیست . هر چه بگویی نصف حقیقت است . همه حقیقت نیست .

هر کار کنی . نصفی از حرفها را باید قورت بدهی . که آنهم درد جداگانه ایی است . گفتن هم ندارد .

در این دنیا کار خوب و بد و... را باید داخل کاغذ زر ورق تحویل داد . چاره ایی نیست .

ما در دوران زرورقها و  محتواهای نامعلوم و گاما نا جنس زندگی میکنیم .

خوبیه هست .که مرده اند . بدیها هستند که رشد و نمو میکنند .

چاره ایی نیست . در شب تار آفتاب را باور کن .

گویا عهد کرده باشی . خدایا آماده ام . بلاها را بریز .

خدایا نوشها را نیش کن . نیش ها را بی مهر کن . و.....

عجب عهدی کرده ام . نمی دانستم . داستان زندگی اینقدر پر نشیب و پر نشیب تر است .

آماده طوفان که باشی . گویی نسیمی از سوی یار وزید و تو میدانستی . چگونه خواهد وزید . و پشت این خشم باد . وفای به  عهدی میخواهد .

چاره ایی نیست . بازی اشگنک داره . سر شکستنگ داره .

کافی است . به مرگ یقین داشته باشی . که به تب ها راضی باشی .

چه کنیم . که داخل دل کوچک . چه کنیم . پرنده جان بی تاب . چه کنیم که ماندن در قفس و رهایی از آن اختیار نیست .

پس بنوش امید . بنوش صبر . بنوش و بزرگ شو . تا قفس وجود بزرگ و بزرگ تر شود . شاید . پرنده جان بتواند . قدری نفس عمیق تر بکشد . و تو از بی تابیش آشوب نشوی .

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 14:24  توسط نیم من   | 

آرام و بیسوار می آیم .

لنگان لنگان .افتادن خیزان . خون به دل ریختم و می آیم .

راه دور است . افق هم

 در این دشت .

صدای خشک سکوت می آید .

خشک اندر خشک . این سکوت .

قدمهایم . کویر را خط کشیده است .

دیگر تشنه نیستم . آب نمیخورم .

سکوت . سکوت . سکوت .

فاصله ها بسیار است . در دل مرگ قدم میزنم . می آیم .

جانم را به کنج دلم بسته ام . نکند یک هو . بخواهد بیفتد .

منم از این صحرا . بی آب  و درخت .

نمی  گوین ندیدم . دیدم .

اما آنچه که دیدم سراب بود . تشنه گیم فریب خورد . اکنون در عذاب فریب سرابم .

اما مجبور نیستم . اما می آیم . کشان کشان . لنگان لنگان . افتان خیزاند .

نخواهم گذشت . بشکندم فریب نادانی سراب .

سراب نمیداند . شکستن  آب زندگی در بالای لبهای تشنه چه مفهوم دارد .

اما  خشم ندارم . از این نادانی .

عصبیت ندارم . از این بی تابی . درد ندارم از این پر دردی .

فقط میدانم . که باید بیایم . بروم . برسم . آنسوی این دشت خزان

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 17:28  توسط نیم من   | 

دگر برایم حالی نمانده است .

حال ها را سر بریدن . حس ها را لگد کوب کردن . ژرنده های عشق چند سالی است . برای قشلاق هم که شده . به این برکه کم آب نیامدن . این درختهای کاشته در اطراف برگه . دلتنگ پرنده هاست .

پرنده ها که میرفتند . خسته بودن . ازتکرار . از اینکه این برکه موج ندارد . سکون و سکوت  است . که هر سال آب برکه نشت میکند . میدانم سالهای دوری نخواهد پاید . برکه کاملا خشک خواهد شد .

پرنده های مهاجر عشق اینرا فهمیده بودند . این از آخرین پروازشان پیدا بود .

پرنده ها که رفتند . رنگ خورشید عوض  شده بود . رنگ فضای برکه نور خورشید را یا کدر میدید . یا گزنده .

دشتی که این برکه در آن قرار دارد . به امید بارش جدید باران دل خوش داشت . یا شاید چشمه ایی قوی از دل خود بجوشاند . و رنگ و رخسار دشت را تغییر دهد . تا پرنده های عشق به هوس دوران گذشته باز آیند .

نمی دانم . اما این ندانستن . از دانایی است . نمی دانم .

نگاه نافذ دشت . به نگاهخورشید . در تلاقی کوهها بود . که خون برکه میرود . اما من پایدار میمانم .

دشت . روزگاران سخت را به خاطر داشت . اما بعد از صدها بار خوشی را تجربه کرده بود .

دشت چشمها را بست . تا گذر ایام . ابرها و بادها بیایند و بروند . تا بار دیگر . چشمها را به آسمانی آبی تر باز کند . تا پرنده گان عشق به حسرت اینجا بودند . شتابان بیایند .

شمشیر که با شتاب می آید . ناگزیر میبرد و میرود . تو تنها . برش شمشیر را نگاه کن . که چه زیبا . از این سو می آید . میبرد . و از آنسو میرود . وتو فقط رفتنش را . بی معرفتیش را نگاه کن . که حتی باز نگشت .تا نوع نگاهت را نگاه کند .

با نگاهت میپرسی . تو چرا ؟ من چرا ایستادم و برش تمیز و ناجوانمردانه ات را نگاه کردم . چرا در زخم خوردن جوانمردی کردم ؟

عیب ندارد . عیب ندارد . تو برو خوش باش . مشدی .

من به انتظار جوانه زدن میمانم. تو برو خوش باش . باحال . با معرفت . دل گنده .

خوب بتاز و خوب ببر و خوب برو . ناجوانمردی هم دنیای خودش را دارد .   

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 14:30  توسط نیم من   | 

سلام
من و تو او
ما . اشتباهی نیستیم . اشتباهی شده ایم
نمیدانم صبح یا وقت دگر . میدویدم شاد .
نفهمیدم . چه شد . پایم پیچ خورد .
افتادم .
ندانستم . چه کسی . من را تا کلبه پر مهرش برد .
چشم که باز کردم . لبخندی . میخندید . از خنده او من خوب شدم .
او میدانست . که چطور باید خندید .
من بودم . آن حس عجیب . درون کلبه .
نفهمیدم . که چه شد . از خواب پریدم .
هر چه تلاش کردم باز . ندیدم خنده آن یار .
در عجبم . این حکایتها چیست ؟
این اوهام شیرین . از کجا آمده در افکارم .
من نمیدانم . نه که تو فکر کنی . نادانم .
نه جانم . من نفهمم . این عنوانی جالب برایم .
تیر خلاص نفهم بودن را بر افکار پریشان چکاندم . شاید  اکنون بتوانم عاقل باشم .
تو بگو . آن کسی که در آن صبح . یا نه . وقت دگر . مرا برد به کلبه تو بودی ؟
آنکه با خنده خود . درد مرا برد ز یادم تو بودی ؟
راستی بگو بدانم . چه کردی ؟ که از خواب پریدم
نکنه . پارچ پر آب یخی را بر هوس ریخته بودی .
راست بگو . همه اینها زیر سر تو بوده .
این همه هجو ببافتیم بهم .
آخر سر هم . نفهمیدم . نفهمیم یا نه

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 3:36  توسط نیم من   | 

ما را در تقدیراتمان کاشته اند .علائقمان بالاتر و آنورتر از محل کاشتمان قرار دارد . چه کنیم ؟

خواستهایمان در آب و آتش زدن است  . آنسوتر . شاید هم اینورتر

چون دوست ندارم . از نقطه ایی از فکرم عبور کنم . و ماهی ویا خرچنگ فکرم را صید نکنم . می گویم . فضای مجازی هم پر از الطاف و زیباییهای خودش است . کم کم به آن اخت میگیری . گفتگو ها به دلت می نشیند . احساس می کنی . خیلی وقت است میشناسیشان . قلبشان را میخوانی . احساسشان را نوش جان می کنی . ..........

نمی دانم . آیا همه نوش است . یا همه نیش .

خوبیها را همه جا با بدیها درهم میفروشند .

دوستی حالا . معاصر . من بی سانسور . مهربانو . دریا . سپیده .و...... بی من ها و نیم من ها را دوست دارم .

خواندن افکار آنها . هدیه ایی میدانم . بی منت . از سر اخلاص و صفا . بی تکلف . بی هیچ خودخواهی . همه آنها شور و امید است . که ز جان آنها بر میخیزد . طلبهایی است . که از روزگار میخواهند . گشتن و گشتن . پی جوی خانه دوست کجاست . آمده اند . تا به فضای مجازی . رسیده اند . و سفره دلشان را باز کرده اند . و همدیگر را به مهمانی دلها . عقلها میخوانند . تا مگر کام روا گردد احساسشان .

از بی قافیه و بی قافیه شدن مطالبم ببخشید . چون قرار نیست . اینجا چیزی را رنگ و لعاب بیش از حد بزنم . هر آنچه در خاطرم می آید میگویم .

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 12:51  توسط نیم من   | 
تاس زندگی را که می اندازی . همیشه شش نمی آید .

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 15:47  توسط نیم من   | 

وجود هم را میفهمیم . همه یک رنگیم . باور نداری ؟ از دلت بپرس .

این رنگهای گول زنک . این تفاوتها . این دوریها .این تضادها . دروغ ها . بلا ها . دردها . نفاق ها . سوزشهای پنهانی . و................ از این است . که بیرون از خانه وجودمان زندگی میکنیم . همیشه بی خودیم . هر کداممان دیگری را گول میزنیم. کمک میکنم . همه خود را گول بزنند . تو کمک میکنی من خودم را گول بزنم .

اما همه این نیست . که اگر همه اینها بود . میدانستیم چکار کنیم . علت اصلی پیچیدگی و سیال بودن و تغییرات روحی ما انسانهاست .

ببخشید چرند می گویم .

یاد نگرفته ایم . لایه های ظاهری وجودمان را کنکاش کنیم . و به لایه های درونی و ثابتمان پی ببریم . و آنها در ویتنرین ارتباطاتمان قرار دهیم . کمی خاکی تر با هم ارتباط داشته باشیم .

اما زیاد جلو نیا . جیزه . هم من میسوزم هم تو . وای چقدر داغی تو .

تو نول . من فاز . بیا چراغها رو روشن کنیم .  

  نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 18:16  توسط نیم من   | 

هیچ میدانی ؟ بعد ابرهای تیره . پس از رعد و برق دیشب . بعد طوفانها . بعد از ترس و جیغ جیغ و داد . بعد آن سیاهیها . چه حالی میده . سپیده صبح . وقتی پنجره رو باز میکنی . نسیمی خنک از سمت خورشید . از لا به لای شاخ و برگ تازه جوانه زده درختان رد میشود . و چشمان درد کشیده ات را مینوازد . چه حالی داری ؟ نه جون من میدانی ؟ نه دیگه بگو ناز نکن . اصلا میدونی ؟ اصلا حالیت هست ؟ چیزی اصلا بارت هست ؟  . نه قیافتمعلومه خیلی حالیته . ایول . دمت گرم . انگار کالبد وجودت وسعت پیدا کرده . و نگاه عمیقی به سمت خورشید و جریان نسیم خنک می اندازیی . و رفتاری از خودت بروز میدی . که حکایت از جوهر عشق ناب و کودکانه درونت است .

آه هههههههههههههه خورشید جون . سلام

و همچنان خمودگیت را تثصور میکنی . که چقدر دنیا میتواندزیبا باشد . و اکنون چقدر تار است . اما میتواند وجود داشته باشد . همین امید و انگیزه حرکت است . ای عشق های خوب ابدی . مرا در بر گیرید . که من مستحق عشق بازیم .

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 13:37  توسط نیم من   | 
هر کس در فضایی که تنفس میکند . زیست میکند .

والسلام

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 2:13  توسط نیم من   | 
امروز از جاده چالوس برمیگشتم . جای همتون خالی . تو پیچ جاده ها .

  نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 18:59  توسط نیم من   | 

دنیا چیست ؟

دنیا میتواند هر چیزی باشد . من . تو . او . ما . شما . آنها ........

دنیا میتوان مردمک چشمانم باشد . در آینه . که مرا میبیند .

دنیا میتواند خنده ایی باشد . که از سر بد مستی همه کون و مکان را بر هم می ریزد .

میتواند مورچه ایی رنجور پای آن دیوار بلندی باشد . که فرو میریزد . اما او به جهان دگر می اندیشد .

میتواند . غم باش . که شکسته کمرش را . فراموش کرده خود را . میتواند بغضی باشد . که از سر ناچاری میترکد در دل .

دنیا می تواند . من باشم . هورمونهای مغزم . که بهار را خزان . خزان را بهار . عشق را بیچاره گی . .... میداند . 

میتواند خورشید را در شب ظلمانی به طلوع وادارد . میتواند لبخندی باشد . که از سوختن من میخندد .

دنیا ارده من و توست . که کوه را با یک دست . میکند از جا . یا میشکند . از بار پر و کاهی .

خورشید از میانه سلسه جبال قلبم طلوع میکند . در این شب . چقدر این خورشید دیدنی است . با طلوعش بزرگ میشوی . بالا میروی . و همه چیز کوچکتر میشود . سنگها کاه . کوهها کوتاه میشوند .

بر فراز جهان . در عمق کهکشان . در میان رودها میجوشیم .

زندگی جریان دارد . بیا رنگ زندگی را باشکوه بزن . سرخ و سفید و سبزش مهم نیست . شکوهش را فراموش نکن .

زخمم را میبوسم . زندگی جریان دارد . به بازی بلاها خواهم رفت . سنگ را گل میدهم . دلها را میبخشم . عشق را سوغات جهان خواهم کرد . نامش را به تقدس خواهم برد . پنجره جانم را به فراخی جهان باز خواهم کرد .

من هم بازی ذات جهان هستم . هستیم تقدیم تو باد . ای که نامم از نام تو نام گرفت . تنوپ عشقم را به کرم تو پاس دادم . سانتر کن فرصت عشق بازی را . تا حریفان بر کرمت شک نیارند .

بعد از آن گل که بر سه کنج جهان بدوختم . عشقم این است . بدوم سوی جماعت . تو هم از آن سو با هو بدرقه شادیها باشی .

ای بهار . که نامت خاطره بهشت است برایم . مرا غرق در شکوفه هات کن . تا مشامم پر از عطر بهاران گردد . نفسم پاک . روحم شاد . زنده کنم خاطره بر باد داده را .

از آن بالاها سر میخورم تا این پایین . نور بود که میبارید . صدا بود که میخواند . سکوت بود که میماند . بهار بود . که ناگزیر از ماندن بود .

بهاررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر باز هم بیااااااااااااااااااااااااااااااااا

  نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 2:31  توسط نیم من   | 

همونطور که جامعه وابسته استعمار زده . عقب مانده . رشد یافته . اسیر تابوها . جامعه توسعه یافته . خودفریبی . جامعه خرافات زده . یک بوم و دوهوا . جنگ جوامع انسانی . ظلم . تبعیض . و.................. در جوامع انسانی وجود دارد .

انسانها هم در تنوع و تکثر و یک بعدی و چند بعدی هستند . و هر کنکاشی ما را به دنیاهای جدیدی رهنمون میکند .

زندگی انسان مثل مسابقه فوتبال است . مسابقه ایی که برد و باخت دارد . شانس میاوری ۹۰ دقیقه بازی میکنی . توفیق نداشته باشی . دست و پایت می شکند . شاید کم بیاوری . ممکن است بخاطر اشتباه کارت قرمز و اخراج شوی .

ممکن است . اینها را که مینویسم . دلیل فکر کردنم باشد . ممکن است یک لایه ایی از خودفریبی باشد . ممکن چراغی باشد . تا باطن خوابم بیدار شود . تا واقعیت دنیا را ببینم . یا اینکه قلطی بزنم و جور دیگری خواب ببینم . ممکن است .........

 

  نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 18:46  توسط نیم من   | 

زمستان میرود . بهار می آید .

اما در دنیای انسانها .................( توضیح بدم سو تفاهم نشه:فیلمی دیدم . از جنایتهای تروریستی در عراق . تنور رو روشن کردند . سه نفر عرب چشم بسته رو روشون بنزین ریختند .و هل دادن داخل تنور و..... چندین صحنه اینطوری )

بهار می آید . گل میروید . تیغی چون شمشیر ...........

گل می روید . غم می بارد . جگری از خون پاره پاره می گردد .

این چه دنیایی است ؟ انسان کو ؟

http://vahhabi.com/............................-janayat.wmv

اگر اینها واقعیت داشته باشد . که دارد . جان انسانهای بی ارزش ترین چیزهاست . مانند ریختن زباله در چاه فاضلاب . جانها بی مقدارند . جان من . تو . او با هم متفاوت است . جان من عزیز تر از جان تو و اوست . میفهمی چه می گویم؟ اگر تو درد جان دادن میکشی . من نمیکشم . پس تو بدبختی من خوشبخت . اما اگر من در حال جان دادن بودم . تو هم وظیفه داری درد داشته باشی .

اگر اینطور باشد . تمام قوائد زندگی انسانها زیر سئوال میرود . همه خوبیها اصل نیستند .تنها قرارداد هستند . میتوان بدیها و پلیدیها را با قرارداد خوب و خوبی قلمداد کرد .

تصور کنیم . ساعاتی قبل از به تنور انداخته شدن . چه حالی دارند آن انسانها .

نمیتوانیم . ما امروز از معرکه بلاها دوریم . تیغ شمشیر حلقوم ما را هنوز نبریده . هنوز چنگ قصاب انسان . موهایمانرا به چنگنگرفته است . هنوز لوله کلت کمری که قرار است چند لحظه دیگر . ماشه را بر مغزم بچکاند را حس نمیکنم .

من امروز اینجایم . اما فردا معلوم نیست .

همه انسانیتم زیر سئوال رفته است .

تصور میکنم . میشد خر یا گورخری باشم . که تنها حرف میزنم . تصور میکنمعقل هم دارم . شاید اشرف مخلوقات بودنم هم تصورم باشد .

هنوز منگم . زنی . کودکی . سر بریده میشود . شاید آنها گوسفند هستند . نمیدانم .

خروار خروار خاک بر حیثت انسان . با چنین تدبیرهایش .

عجیبی این کارها این است . که بازیگرادن این صحنه های فجیع عقل مندان دنیا داری هستند . که سگ و گاو شان حقوق دارند .

در این آتش تنور گداخته شده ام . سیاهم . میسوزم .

همه رویاهایم . پوچ شد . نمی دانم کی .

آنانکه بالای تنور ایستاده انسان است .

پس من که داخل تنورم چه هستم .

او طباخ انسان است . من مطبوخ انسان .

همه این حقیقتهای متضاد در عقلم جمع نمیشود .

کسی مرا بگریاند . 

مشک چشمانم را بگشاید . به روی نگون بختی انسان .

راه فراری نیست . هیچ امیدی نیست . این اتفاقها افتاده است .

اگر بهار انسان هم بیاید . باز هم این تنور و این خاکسترها اینجا هستند .

این سابقه تاریخی النسانها شده است .

مثل حمله مغول . مثل اسکندر . مثل شکم باردار دریدن صربها . مثل تجاوز عراقیها در خرمشهر . مثل خباثت خفاش شب و روز . مثل این . مثل آن .

  

  نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 14:2  توسط نیم من   | 

دنیای بیرون و درون .

دنیای بیرون بهار شده است . گاه گاهی قطرات باران زمینش را نم ناک . نسیم هایی برگ و شاخساران را به نوازش می آورد .

اما آسمان دل خشکیده . بارانی نمیبارد . نسیمی نمیوزد . زمینش خشک  است .

درها و پنجره ها را میبندم . و به وسط زمینهای خشک دل میروم . کنار درخت خشکیده پشت به دنیا . رو به افق بی لنتهای درون می نشینم . چهار زانو . سرم را به گره بزرگ درخت خشکیده  تکیه میدهم . خودم را از سنگین سر و تن خلاص میکنم . و با آرامش کامل به افق چشم میدوزم .

اینجا منطقه بکر درونم است . که هیچ عابری به اتفاق از آنجا رد نمیشود .

تلخی درونم را احساس می کنم . که هورمونهای تلخ بودن در حال ترشح است . احساس ناخو آیندی . دل و معده ام را تلخ میکند . و این تلخ به افکار تلقین میکند . غمگین و آرام باش . و با درونی ترین منطقه درونت برو . تا صدای هیچ بیرونی را نشنویی . دراز بکش . به بیرون وجودت فکر نکن  .

دنیا عجب عوالمی دارد . انسان میتواند برای خودش دنیاها بسازد . منطقه استوایی همیشه بهار . منطقه خشک کویر بیابانی . کوه های یخ زده قطبی . کنار دریای لختی ها . مناطق ممنوعه تعصب ها . دنیای خاکستریخرافات هندوستان . فقر و فلاکت افریقا . دنیای متجاوز گر آمریکا . دنیای باده بدستان مست افکار . دنیای باشکوه گلاب گیران  . چاه کنان قبرستان . و..........

میتوان منظوعه های شمسی ساخت . هر ستاره ایی در مداری و خورشیدی در افق زندگی . زمین های بسیار . .......................

همه آن دنیاها خوب . اما

اینجا کنار درخت خشکیده درون من است . که در پشت پنجره های بسته نشسته ام . و افق هایی را که نمی خواهند نزدیک شوند را نظاره میکنم .

همه اینها به کنار . نا گاه شوکی به سرعت برق . عشق بدست گرفتن ممه ایی داغ . لطافت شکمی . با صفایی پهلویی . گردی و نرمی باسنی . مهیج بودن میان دو پستانی . گونه های عاقل زنی . لبخند زیبایی . چشمان بی تعارف مستی . گرمای حلقومی . بناگوش جذابی . ناف شکم کنجکاو کنی . بالش نرم رانی . منظره زیبای چمن نرمی . خطوط نرمن و لطیف و بوی خوش آهنگ پنهانی همه افکارت را پاره می کند . و دلت در حیاط خشکیده میماند . و وجودت امتداد پیدا میکند تا اینجاها . و تو احساس میکنی . تو چقدر منعطف و کش دار هستی . و باورم نمیشود . اینقدر کش آمده باشم . هم آنجایم . هم اینجا . همک پیش تو ی خواننده . من الان پشت سر تو ایستادم . دارم خوندن تو رو تماشا میکنم . هو  هو ایییییییییییییییییییییییی  . نترس بابا منم .  هم دوست دارم با افکار و پیش فرضهایت عشق بازی کنم . و هم از بیرون تماشاگرت باشم . و هم تحریکت کنم . که زبان باز کنی و بگویی .

هم .

هم

  نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 12:10  توسط نیم من   | 

اولین موضوعی که در نزدیکم بود  . تا در موردش بنویسم . نزدیک تر از خودم به خودم بود . به درونم . به اتفاقات و فعل و انفعالاتی که در مغز و دل و روحم در جریان است . و مرا اینگونه نشان میدهد .

میتوانستم شاد باشم . غمگینم . میتوانستم غمگین باشم شادم .

میتوانستم . بی حال . با حال . سرحال و شاداب . امیدوار یا اینکه اخمو و..................... میتوانستم . این نباشم و آن باشم .

اما من این چنینم . چرا که هورمونهای مختلفی در مغز و وجودم تشریح میشود . که به من تحکم میکنند . این باشم . مگر اینکه کاری کنم . هورمونهای مثبت دیگری در مغز و وجودم تشریح شود . و مدیریتشان را بعهده بگیرم . تا اگر خواست شاد باشم . بخندم . هورا بکشم . با تو شوخی کنم . از اینکه با تو همصجبتم . لذت ببرم . و تو را خوشحال کنم . تا هورمونهای دوستی در مغز تو بیشتر ترشح شود . تا دوستیمان مستحکم تر شود .

دنیا به ما میخندد . حال ندارم . سخت است .

دنیا بزرگ است . زندگی زیباست . اما درون قفس در باغ بزرگ بودن چه لذتی میتواند داشته باشد .

نمی دانم . قصه پر غصه را چند بار میتوان با لذت و شادی خواند .

سر کوچه نشسته بودم . آخ جوونی ................................

نقطه ایی که من نشسته ام . از جهان در حرکت جداست . اینجا سکون درون من است . اینها تعریف هورمونها مترشح در وجود من است . وقتی داغ میکند . وجودتت پر حرارت است . وقتی التهاب داری . وقتی بی تابی . ........... چرا نمی توانم . خاطرات امیدوار و شکست ناپذیر را بار دیگر در وجودم زنده کنم ؟

شاید سخته ام ؟ چرا درونم خالی است ؟ قلبم را چند وقتی احساس نمیکنم .

نفسی عمیق میکشم . آری اگر در دلم دلی مانده . حتما موقع نفس کشیدن احساسش میکردم .

باشد . ای هورمونهای منفی باف . من که امروز در چنگ شما اسیرم . آفتاب که طلوع کند . برق شادی و امید که بدرخشند . میفهمم . که کارخانه های تولیدکننده هورمونهای منفی بازارشان کساد شده . فعلا این منم . مغز آشفته من . که بد میتازید .

  نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 2:0  توسط نیم من   | 
سیزده را بدر . در به در کردیم .

 

  نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 19:12  توسط نیم من   | 

چند صباحی باد بود و طوفان . آسمان تیره بود و تار .

گویی خدا پنجره خانه اش را به روی زمینیان بسته بود .

اما نه . این تصور ما بود . چنین می پنداشتیم .

باد میوزید . آنهم چه وزیدنی .

ابرهای سیاه . رنگ زمین را حاکستری نموده بود . نمیدانم . چرا دل من هم خاکستری میشد .

آخ . که چه سنگین است . این اعتراف . که دل من هم با رنگ عوض کردن و سیاه شدن زمین سیاه میشود .

چهل روزی از ندیدن خورشید گذشته بود . چه ابلهانه فکر میکردیم . خورشید برای همیشه از زمین ما رفته است . و اکنون دور . دور سیاه پرستی رسیده است .

مثل به کوه طور رفتن موسی . گوساله های نفسمان را ساختیم . و هرکداممان با تنوع و تکثر بت های نفسمان را به بازار خرید و فروش آوردیم .

چه بازار مکاره ایی شده است دنیا .

تو مرا خر کن . من خر تو را پروار میکنم  .

در همین حال و هوا بودیم . که ناگاه خورشید موسی خدا طلوعیدن گرفت .

نمی دانم چرا سنگینی همه خورشید . روی شانه های من افتاده بود .

خجل در برابر آفتاب . در میان کویر زانوانم گویی شکسته بود . سرم سنگین . نمیدانستم باید به کدام سو بنگرم .

خورشید خدا همه آسمان را گرفته بود . جوری که میفهمیدی . همه آسمان و زمین به تسخیر خدا درآمده است . و تو رویی برای بالا بردن دست تسلیم نداری .

و خدا مرا در ناگفتنیها رها کرده بود . تا بیشتر بفهمم .

میبینی چه کرده ایی بنده من ؟ خجلت را خجلت زده کرده ایی .

این حال من است . که اکنون در خاطرات شبهای طوفانی هستم . و آسمان میغرد . و من بت نفس میتراشم . و هر دقیقه هزاربار به سجده خود می افتم .

افسوس که خورشید خدا را در پس ابرها نمی بینم . افسوس . افسوس

 

  نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 2:46  توسط نیم من   | 

این مزخرفاتی را که مینویسم. برای خودم هم سخت است .

اینها را مجبورم بنویسم . برای آینده بدردم میخورد .

لبریز از مصیبتم  . حال و احوالی را تحمل میکنم . که هیچ وقت قرار گرفتن در چنین شرایطی را برای خودم باور نمیکردم.

انگار سطل آشغال مصیبت را در تاریکی زندگی خالی کرده باشند . تو دل من . ....

و دلم میتپد . در این ...

گویی در کویر در دل شب . بی پناهگاه . در برابر طوفان شن قرار گرفته ام . سوسو چراغهایی از دور پیداست . میتوانم تصور کنم . کسانی را که داخل چادر زیر نور چراغی کوچک نشسته اند . و از اینکه از حوادث طوفان مصون هستند . خود را خوشبخت احساس میکنند  . حق دارند .

دو تصور متضاد .

من که در طوفانم . حال آنها که در چادرها نشسته اند . را میفهمم . و این تفاوت ها و فاصله ها چه سنگین است .

اما آنها که در چادرند . دلشان نمی آید . تصور کنند . در بیرون چادرها چه خبرهای شکننده ایی در جریان است .

در جامعه میتوانید . این حال را برای زنان خیابانی . کودکان فراری . متکدیان . خیابان خوابها . کپر نشینان . زباله گردان  و.... میتوان تصور کرد .

 اما ما در چادرهای زندگی نشسته ایم . اصلا هم دلمان طاقت نمیاورد تصور کنم . اکنون بیرون چادرهای امن و امان چه خبرهای تلخی در جریان است .

یادم رفت . در طوفان شن ها گرفتارم . بخوابم . تا صبح در زیر شن ها متفون خواهم شد ( این به حساب شر و ور بزارید )

دلم حال تپیدن ندارد .

دلم شور تپیدن ندارد دیگر .

حال شکستن . شکسته بال و پرم را .

دگر حال پریدن ندارم من .

دلم سنگین . جانم سخت . نفسم . حسم خواب . چشمم کم سو . روحم خسته . قلبم بی صدا .

کرخت کرخت  اینجا . به به . به به

۱۰ جفت جوراب پاره اینجا .

شورت و کورست ها را نفروشید . آنجا .

جنگل ها بی دار و درختند . چرا ؟

به به . به به .

دامنت رو بگیر اونور شورتت پیداست .

به به . به به .   

  نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 2:50  توسط نیم من   | 

آیا انسان حیوان است ؟

شب از شب گذشته است . بیدارم . و با ضرب آهنگ خواجه نوری . بر طبل احساسم می کوبم .

نتوانستم بخوابم . بیدار مانده ام . هوا گرم است . چند دقیقه ایی خسته دراز کشیدم . این خسته گی که رنگ و بوی جان کندن داشت . مترادف کلافه بودنم . این سئوال در ذهنم شکل گرفت . آیا انسان حیوان است ؟

دوست داشتم . خودم را روی بالش رها کنم . و چشمهایم را ببندم . دنیا را به صاحبش بسپارم . و خستگیم را به خواب بی قید .

اما نتوانستم . شاید نخواستم . هر چه باداباد . بیدار میمانم . گور پدر برنامه های فردا . ( خیلی بی مسئولیت شده ام . آیا اینها نشانه بیماری و افسردگی است. )

حال ندارم . خسته ام . صفحه وبلاگ را خط خطی میکنم . ( کاش میشد . کاش میشد وبلاگ خط خطی را مچاله کرد . )

غرق در دریا خستگی ام . این حال هم دنیایی دارد . کاش میشد . حالم را با آواز بلند میخواندم . بلند بلند . . اما خانه دها و همسایه ها و دیگران هستند . مجبورم محدود باشیم )

زدم جاده خاکی .

قصد داشتم . پست بی حال کننده . از شرایط انسانها مطلب بنویسم . اما ضرب آهنگ خواجه نوری . شور و اشتیاق را در ذهن و رگهای وجودم به جریان انداخته است . حال بی حالیم . را با دوپینگ موقت موزیک همراه کرده ام . تا چرندیاتم . بی توجه به مخاطبم بنویسم . هر چه شد بادا باد . ......

کاش میشد وسط حرفها و نوشته ها . خرچنگ و قورباغه میکشیدم .

آری انسان . انسانها از آمدنشان تا رفتنشان . شرایط گوناگونی دارند . و غالبا انسانها تنها شرایطی که درونش هستند . را درک میکنند .

کودکی که بدنیا می آید . در اول راه قرار دارد . و مسیر نهاییش مرگ است .

انسان جوان . کودکی را به پایان برده . بارها زمین خورده . درد کشیده . و همچنان در مسیر مرگ در تکاپوست . و همه دنیا را جوان و سرخوش خوشیهای جوانی می بیند . اما درک نمی کند . منزل آخر . سراشیبی است .

انسان میانسالی . که کودکی و جوانی را گذرانده است . تلخیها شکستها را به جان دارد . بر جهل کودک و جوان افسوس میخورد . بارها بیار شده . بارها دردهای در ووووووووووووووووووووووووووووووووووو

به چرند رسیدم .

انسان پیری که مرگ را در برابر خود میبیند . نمیتواند باور کند . به آخرین منزل رسیده است . ولی دیگران تنها تماشاچی هستند . و او قهرمان مسابقه دل کندن و رفتن از دنیا به ناکجا آباد است .

باور نمیکنیم . با هم هستیم . اما تنهاییم .

سکوت تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

اما خواجه نوری بارها و بارها خوانده است . و همچنان میخواهد . دنیا با تمام مرگهایش در جریان است . انسانها چه خوب خودشان را مدیریت میکنند . خود را فریب میدهند . تا زنده باشند و زندگی کنند . چقدر انسانها زرنگ  قانع و واقع بین و شجاع و دلیر هستند . با وجود مقصد ناکجا آباد . برای خود هدف تعیین میکنند . فلسفه میبافند . دلیل میتراشند . تا زندگی کنند .

آفرین بر تو ای انسان . تو چقدر خوبی . من تو را دوست دارم . چقدر سمج . زرنگ هستی .

انسانها من عاشق این تهور و زرنگی شما هستم .

بی اختیار . سعی میکنم . با عشق درونم حال کنم .

ای انسان تو قهرمان مسابقه دنیایی . میدانی ؟

باور کن . باور نمی کنی ؟

عشق را آفریدن . تا همزاد انسان باشد .

خط خط خط خطی ییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

شب سکوتش را برفضای اطرافم پوشانده است . همه در خوابند . نوش جونتون . بخوابید . که خواب همه چشمه ایی از عشق بازی است .

بخواب . چشمهایت را ببند . خود را فارغ سختیگیها دنیا رها کن . آسوده باش . دنیا در امن و امان است . دنیا هتل ۵ ستاره در بهترین ییلاق های جهان هستی بنا شده است . همه منظومه ها زیر بمباران سنگ های آسمانی . تشعشعات فضایی و.... بمباران میشود . زمین بهشت دنیاست . آسوده باش و خود را بر بستر خوب خدا رها کن . آرام و سبک .

اما من بیدار میمانم . تا خواب مرا با خود ببرد .

بزار خیالم هنوز .

پر از تب و تاب منی

.......................

خواجه نوری همچنان میخواند .

بر روی مبل دراز کشیده ام . در تاریکی اتاق در برابر نور منیتور . مینویسم .

سرم بر دسته مبل  . پاهایم . بر دسته آنسوی مبل است . کیبورد را با دست چپم گرفتم . رو به منیتور . و با دست راست ..............................................

خدا رو شکر در وبلاگ  اجبار نیست رسمی باشیم .

به خاطر چرند نویسی ببخشید . چرند گویی هم جایی برای گفتن لازم دارند .

  نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 3:25  توسط نیم من   | 

چند سالی است . از منطقه بحرانها . به امید رسیدن به منطقه و مطمئن و سرسبز و پر از شور و امید و زندگی حرکت کرده ایم .

اکنون سالهای مابین منطقه بحرانها و کویر و سختی در حرکت لنگان لنگان هستیم . همه همراهان و مسافران نفس بریده اند . هیچ کداممان تصور نمیکردیم . بحرانها اینقدر طول بکشد .

هر از چند گاهی مسافران با هم و به نوبت راننده نگون بخت ماشین را شماتت میکنند . اما او باید همچنان براند . نباید با هیچ کدام از مسافران تندی کند . حرفها را به جان بخرد . و هر بدی و تندی را به بهانه ایی توجیه کند .

بارها ماشین حخراب شده . چرخها ÷نجر شده . همه در اثر سختی جسمی و روحی توان کمک ندارند .

اما همچنان باید زنده ماند و به راه خود ادامه داد .

همه مسافران و مردم در گذر براساس حال چند سال گرفتاری نظر میدهند . هیچکدام یادشان نیست . چندین سال در منطقه بحرانها زندگی میکردند . و مجبور به حرکت و گذر از بحرانها و کویر و سختی راه و رسیدن به منطقه امن و سرسبزیها بودیم .

با کسانیکه فقط امروز را میبینند . چه باید کرد ؟

هیچ .

تنها باید راند . تا به مقصد رسید . تا مسافران با دیدن سرسبزی ها و نعمت ها ایمان بیاورند .

و راننده هم انسان است . مانند مسافران . تنها میتواند مانند مسافران کم صبر و پرخاشگر و پر توقع نباشد . اما نمی تواند رنجور و دردمند نباشد . او هم در پنهان وجودش زخمها دارد . هرچند ظاهرش به بیخیالان میماند .

زمانهایی است . از سختی و مشقت سرریز شده است . توان حرکتش کاهش پیدا کرده . و گاها تعادلش مختل شده .

و خوب این تفاوت در حال و احوال را میفهمد .

همچنان در راهیم . از گردنها گذشته ایم . بوی خوش بوستانها دورادور می آید . اما دیر باوران همچنان مینالند .

کاری از دستمان بر نمی آید . جز رفتن . تا سبزی بهاران . سختی خشک کویر را از مغز و روح مسافران بزداید . شاید آنها هم لبخند بزنند . تا کیفمان کامل شود . و هر طرف که میخرخیم . چهره ایی عبوث نباشد و خنده شان خیال راننده را هم راحت کند . که به سلامت به مقصد رسیدیم . شاید چشمانش را ببندد . و سبک روح و جان کمی بخسبد . تا وقتی بیدار میشود ۱۰ سال جوانتر شده باشد .

  نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 17:50  توسط نیم من   | 

نمیدانم . زمانیکه بیمارم . از خودم خالی هستم . یا مهمان ناخوانده . یا خوانده ایی . در من است . نمیدانم .
وقتی بیمار گونه هستم . مجبور و مختار هستم . دیوانگی میکنم . نمیدانم .
هم خوشم می آید . هم اینکه نمیدانم چرا خوش به حالم شده است .
نمیدانم . اما شاید می دانم . نمی دانم .
وقتی از خودم پر یا خالی میشوم . تعجب می کنم . خوب بودم یا بد .
نمیدانم .
چون آن بار که دیوانه بودم و خوب شدم . آیا تکرار خواهد شد . یا نه .
برایم مسلم شده . که باز دیوانگیم . مرا فریاد خواهد زد .
او کیست . چیست . که مرا به خوبی و دیوانگی فریاد میکند .
و من که هستم . که گاهی از او راضی و گاهی ناراضی میشوم .
نمیدانم . هنوز نمیدانم . آیا امیدی هست . بعدها بدانم . واقعا نمیدانم . نمی دانم
مستی از سرم پریده . اما چه کسی هست که بتواند . تضمین بدهد . دوباره مست نخواهم شد .
مستی و هوشیاری دو روی سکه وجود من است .
اما ....... اینجا نکته های فراوانی برای گفتن است . که زبان هنوز آنها را نفهمیده . و نمیداند . آنها را چگونه بیان کند . .
اما ..... نکته های مهمی هست . که ناگفته میماند .
آنچه برایم قابل درک . من مهره بازی این میدان زندگیم . که به بازی گرفته اند مرا .
من مهره بازی خدا هستم . این دیگر خیلی عجیب است . و مهم

  نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 3:59  توسط نیم من   | 

پانزده سال اختلاف سني ميان زوجين بهترين اختلاف سني براي ازدواج است.

به گزارش آريا به  نقل از شبکه تلويزيوني فاکس نيوز، نتايج تحقيقات انجام شده در آمريکا نشان مي دهد زوجهايي که اختلاف سني آنها پانزده تا بيست سال باشد در بهترين شرايط براي فرزنددار شدن قرار دارند.

با اين اوصاف اگر مردان با زنان بسيار جوانتر از خودشان ازدواج کنند فرزندان بهتر و بيشتري خواهند داشت.

زنان نيز اين روزها به ازدواج با مردان مسن تر اما ثروتمند تر گرايش پيدا کرده اند.

... بریم زن دوم بگیریم . ۷ تا ۱۵ سال بزرگتر از خودمون : چرا زنهای از آب جوانی رد شده . اینقدر تو دل برو . و عشقشون غلظت و ثبات بیشتری داره ؟ و سکون و آرامش در کنار آنها بودند . بیه چیز دیگه اس .

http://dokhtare3bodi.persiangig.ir/qwgd.jpg

این عکس عریان . برخلاف جاذبه های عریانی زنان . بیشار همه بار تقدس و پاکی رو داره . و خالی از هواهای حیوانی است .

بابا جون کمی وایستید . سرم گیج رفت . آقا . خانم بوس نکن . وایییییییییییییییییییییییییییی . ماشالله خانم و آقا چقدر هم هماهنگ و پایاپای به هم حال میدند . خانمها . آقایون . از این پیر زن و پیرد مرد مسئولیت پذیر یاد بگیرید .  معلومه خانمه بیشتر کیف میکنه  . چون در حالت بوسه گرفتن چشماشو میبنده .

  نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 14:33  توسط نیم من   | 

هر چه از به وبلاگ آمدنم میگذرد . احساس که دنیای انسان برایم در حالت انبساط قرار دارد .

مانند ایم میماند . که تازه نوشتن الفبا را یاد گرفته ایی . و هر چه میگذرد . متوجه میشوی . الفبای درون انسانها چقدر متنوع و پر از عجایب است .

که اگر زن و مردی جدی را دیدی . بدان چقدر دلمشغولیهای عاطفی و نازک دلی درون خود دارد .

اگر سنگ دلانی را دیدی . باور داشته باش . اگر ترانه ناز و عشق و عاطفه را خوب بنوازی . از شور عشق شعرهای عاشقانه خواهند سرود .

دلتنگیهای انسانها تمامی ندارد . کافی است . فضای محیط تنفسش را چراغانی کنی . کافی است . او را به باغچه گل یاس نزدیک کنی . تا پرنده وجودش از مستی یاس پرواز کند .

دلتنگیت را دوست دارم . چون در آن زمان با انسان بودنت ملاقات میکنم .

از زمانیکه به وبلاگ آمده ام . چقدر زنها را خوب شناخته ام . چقدر زنها را بیشتر دوست دارم . نگاهشان . احساس و پرنده عاطفه شان .

چقدر تفاوتهای مردان و زنان زیباست . ( نمیدانم آنها را به چه تشبیه کنم . که گل و پروانه وار....

وبلاگ . ایستگاه ایست و بازرسی است . که جسم انسان را اجازه ورود نمیدهد . اوایل روح و درون انسان با خجالت و کم رویی برخورد میکنند . اما با دیدن تشابهات مشترک ( درون همنوعانشان ) بال دل میگشایند . بی هیچ خجالتی هست و نیستشان را سفره میگشایند .

گویا برای روان درمانی آمده اند . هر چه بیشتر و بهتر خود را تشریح کنند . درمان بهتری را دریافت خواهند کرد .

  نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 0:17  توسط نیم من   | 

میبینی .چقدر زیبا و نجیب و سر به زیر دلفریب است .

آیا ما از دیدت زیباییهای انسانی در شهرها و معابر محروم نیستیم ؟ میشود همه باغها تنها یک گل داشته باشند .؟ همه زیباییها یک رنگ باشند ؟ آن خنده ملیحه پنهان را نگاه کن . چه خوب میفریبد .

چرا چهره وزیر خارجه ایران دافعه است . چهره و موها و گونه های وزیر خارجه سوییس جاذبه .

این تصویر ساده . دو نگرش را در کنار یکدیگر مطرح کرده است . هر کدام خوبیها و دلایل خود را دارند . من به آنها کاری ندارم . من به فلسفه پنهان و اثرگذار تفاوتها می اندیشم . این عکس آینه ایی است . به درون احساسات . جاذبه ها و دافعه ها .

2i7top1.jpg

این زیبا زن به چه می اندیشد ؟ او در چه فضاهای فکری و احساسی غرق است . ؟ که خود را با چشمان بسته به دنیا در برابر دیدگان تماشاگران قرار داده است . ؟ چطور مردان چنین رفتاری ندارند . و شاید نمیتوانند داشته باشند . اما زنان در بسیاری از مواقع با همین قسمت روحشان زندگی میکنند . و اگر از این فضا هم خارج میشوند . به اجبار دنیایی ضمخت مردان است . وگرنه / زنان همیشه غرق در این گونه فضاها هستند .

  نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 0:43  توسط نیم من   | 

نوروز . نامی که زندگی دوباره را نوید میدهد . جلوه ایی از شکفتن . جوانتر شدن . سپیده دم فجر خورشید . نوروز .

وارد مرحله تیک تاک های آخر سال شده ایم . نوروز پشت تاریک شب در راه است . او می آید .

من هم نفس صبح نوروز نشسته ام . منتظر میمانم . تا آمدنش را ببینم . نوروز در راه است .

هر چه فکر میکنم . نمیتوانم تحویل سالی را به زیبایی نوروز پیدا کنم . نوروز نامی در جان طبیعت جهان . نوروز صمیمی ترین حالت ارتباط بین انسان و زمان .

در لحظات آخر سال قرار داریم . مانند مرگ . که با سیاهی می آید . و همه زندگیمان را در آغوش میگیرد . بطوری که هیچ نوری دیده نمیشود . اما با بودن نوروز . شکفتن خورشید . پس از فرو رفتن زندگی در قعر سیاهی است  .

یک توفیق برای زندگی دوباره . امشب شب آخر سال است . امسال ما با امشب تمام میشود . و فردا ما میتوانیم . اگر بخواهیم دوباره زاده شدن را با نوروز تجربه کنیم . اگر بخواهیم . اگر بتوانیم .

ثانیه ها . تیک تاک . ثانیه ها . تیک تاک . ثانیه . ثانیه ها . تیک تاک . تیک تاک . ثانی ..................................................

6fphg5c.jpg

http://p30web.wordpress.com/2008/02/26/تصاویری-از-ازدواج-موقت/

  نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:41  توسط نیم من   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  
https://www.sharemation.com/yaprac/CelineDion.wma?uniq=i7p3u3?uniq=-tawv2l?uniq=-16wqdf

کد آهنگ در وب نوا