حرفها و گفته ها . دردها و ناگفته ها |
چقدر سخت است . با همه دوستان و خوبانت در زندگی باشی . که ناگاه تیزی تیز بی معرفتی در در پهلوی جانت احساس کنی . آنقدر برایت سخت و شکننده باشد . که سست شوی و رمق نداشته باشی . ببینی کجایت زخمی است . چرا زد . . چه شد ؟ فقط درونت آتشی شعله بکشد . و تو توان و نای خاموش کردن نداشته باشی .
سخت است وقتی در آتش خودی میسوزی . و جز در آتش خودی ماندن چاره ایی نداری . چون کسی که برای آتش و سوزندانت هیزم آورده است . خودی است . باید زبانت را خاموش کنی . چشمان اندوهگینت را ببندی . و آرام باشی . تا کسی سوختنت را نبیند .
پی نوشت : و تو مختاری آه و ناله و فریاد بزنی . آیا اینکه به عشق بازی درونت بروی . شاید . که نه . حتما این فرصتی برای لذت بردن اندوه است . که اگر بخواهی و بتوانی درونت را وسعت میبخشد . و تو متوجه میشوی . که چسبندگیهای فضای درونت . با ایستادگی و خودداری و بزرگواریهایت بزرگ و وسیع تر میشود . و به نسبت آن فضای ایجاد شده . خدا عقل و تدبیر و صبوری را در جانت ریخته است . و وقتی از این دوران میگذری . متوجه میشوی . چقدر نیازمند بزرگتر شدنی . و هر سختی مقدمه نعمتی است . اگر بدانی و باور داشته باشی .
امروز حال دیگری داشتم . میخواستم حرفهای دیگری بزنم . در مخالفت با خودم .
نمیدانم میدانی چه می گویم . یانه ؟من دیروزها از آن سخن می گفتم . که در کالبد فکر و روح و زمان و مکان بودم . اما زمانی که روحم قدری اندک . از این کالبد زمان و مکان و روح و جسم توامان جدا میشود . دنیا را . هستی را . درست و نادرستی را . خوب و بد را .و.... را طور دیگری میبیند .
میفهمی چه می گویم . یا نه ؟ مثلا اگر اینجا مردن و نوع مردن خوب و بد و سختی و درد دارد . و نهایت بد است و باید از آن اجتناب کرد . اما وقتی از فضا و اندیشه و شرایط دیگری به آن نگاه می کنی و در عالم دیگری از اندیشه تنفس می کنی . همه تعاریف بهم میریزد . منطق دیروزت . یک لنجزار متعفن میتواند باشد . که تو آن را گلزاری از زنگ و بو عشق و مستی میدیدی .
نمی دانم میدانی چه می گویم . یا نه ؟میدانم نمیدانمی . چون من نمی توانم . موجز و مختصر و مفید به همه جنبه های آن اشاره کنم .
نمی دانم میدانی چه می گویم . یا نه ؟می دانم که نمی دانی . شاید فقط بتوانی با تجربیات خودت جنبه هایی از آن را احساس کنی .
امروز خود را به محکمه انصاف و وجدان برده ام . می دانی چه می گویم . یا نه ؟ میدانم که نیاز دارم . میدانم که شرط عقل است . بلاجبار هم که شد . خود نفسم را پشت میز قضاوت وجدانم بنشانم . تا ...........
نمی دانم چه می گویم . تنها تلاش میکنم کمی فکر کنم . من خودم را به خود نفسم فروخته ام . ارزان
می دانی چه ................ یا نه ؟من هم خود نمی دانم . اما گویا پس از مدتها منفظه ایی از سقف این زندان من ها . به روی دلم باز شده است . و من تفاوت عطر و نور و خنکی هوای درونم با بیرون را متوجه شده ام . این مرا به فکر انداخته است . میدانی چه می گویم . یا نه ؟
دیگر برایم بلا . بلا نیست . دیگر غم برایم غم نیست . خنده . خنده نیست . و...........
ای خدای من . قلب مرا . قبر مرا . آباد کن .
گاهی که سرم به بازی و جنگ زندگی گرم است . و میرود که خوب و بد . درست و نادرست را همین که هست بدانم . و خود را مهره ایی از این بازی گنگ و نامفهوم بدانم . و از غصه های ظاهری طولانیش بنالم . و از شادیهای زود گذر و سطحیش یخندم .
به خود می آیم . که کجایم ؟ از چه مینالم ؟ کجا میروم ؟ کدام خوب است ؟ کدام بد است ؟ کدام واقعیت است و کدام مجاز ؟ و..........
بعضی وقتها در شدت بی سروسامانیها گیج میشوم . که در فضایی بی سمت و سو حیران مانده ام . ظاهرا در میان جمعیت های هم شکل و هم فکر و هم درد هستیم . اما به چشم زدنی . خود را در برهوت بی کسی میبینی . و باورت نمیشود . یکباره همهچیز تغییر حالت و ماهیت داده اند . و تو پس از طی سالها و سرمایه در هیچ کجا و بی جهت مانده ایی . و...
اینها که می گویم . خود دلیل همین حرفهای بی سر و ته است .
لااقل اعتراف میکنم . که در اعتراف این حرفها جایی و جهتی پیدا کنم .
وقتی به اینجا میرسم . گویا عقربه جهت نمای و هویت بخش مغزم گرفتار موج مغناطیسی سرگردانی شده است . و عقربه فکر و درونم را در جهت های سرگردانی میچرخاند .
این نشانه ناآرامی و آشفتگی درون من است . که پس از ضربات پی در پی جامعه آشفته همه ساخته ها و مهعادلاتش بهم ریخته است . و باز باید سکوت کنی . تا طوفانها بخوابد . خرابه های فکر و درونت را با همان روشهای سنتی بسازی تا زلزله و طوفان بعدی باز بهم بریزی
بازی زندگی عجب سخت است . آنقدر سخت که از یادمان میبرد زندگی بازی است . و در طول زندگی هزاران بار باخته ایی . و بازی زندگی ساده است . که این سادگی سخت بودنش را به رخمان میکشد . یا ما آنقدر ناتوانیم . که بازی زندگی برایمان اینقدر سنگین و سخت می نماید .
طول زندگی ده قدم است . آیا برداشت ده قدم درست سخت است ؟متعجبم میشوم وقتی دو قدم را با هزار جان کندن برداشته ام . اما همه کج . تعجب میکنم وقتی مدتها گذشته است . و قدمی برنداشته ام . انقدر حواسم پرت شده است . که سالهاست یک جا ایستاده ام . پاهایم روی خطها و مرزهای زندگی بازی میکنند .
هر چه می گذرد . قدمها سست تر . راهها طولانی تر . فرصتها کمتر . هوا تاریکتر . دلهره ها بیشتر . افسوسها افزون تر . نگاهها کم سوتر . امیدها شکننده تر . نهیب بلند فریاد در گوشهای دل مهیب تر میشود .
با سستی مینویسم . از این بازی تلخ زندگی . زندگی باطنش بازی است . برد و باختش عجیب قطع میکند رویاهای امروز را .
مرا به دره های پر شاخ و درخت ببر . اینجا کویر خشک و سوزان است .
مرا به کوه پايه هاي بزرگيها ببر . اينجا خيلي پايين است .
مرا از چشمه هاي کوهها آب بنوشان . آب قنات پر از گل و لاي است
نفسم را از هوا کوهها پر کن . اینجا هوایش شرجی است .
هوس کرده ام . پنجره دلم را باز کنم . تا هوای تازه دلتنگیهایم را ببرد
نمیخواهم فکر کنم و بگویم . فقط سعی میکنم بگویم . تا لولاهای زنگ زده پنجره دم باز شود . نفسی بکشم . دلم وسعت پیدا کند . در منیتم نمانم .......
آخ که دلتننگی قلبم را فشار میدهد . و راه گریزی نیست .
باور نمی کنید . اگر اعتراف بعد از این مدت طولانی عمر . هنوز به سر خط زندگی دلخواهم نرسیده ام . نمی دانم شاید رسیدن به سرخط زندگی مصادف باشد . با شنیدن غزل خداحافظی . که وقت تنگ است . باید برویم . نمی دانم آنوقت چطور به مسیر طولانی زندگی و آرزوهای از خاک مانده نگاه خواهم کرد . آیا دست و پا و جر خواهم زد . یا اینکه عاقلانه تسلیم جبر روزگار میشوم . و جام شوکران را با عشق سرخواهم کشید . و اجازه نخواهم داد چهره ام در هم شود . و ...
اما چرا مرگ ؟
زندگی . زندگی جان . من با تو هم نوا خواهم بود . ساز نارفیقی و نیم راهی نخواهم زد . هر چه آید خوش آید .
امروز را خوشم . فردا را خوش خواهم شد . آینده مجبور است . با من خوش باشد . چون من بازی زندگی بازنده نمیبینم . حتی باختش را
شب از نیمه خواهد گذشت . دیگران خوابند . اما من بیدارم . بیدارم . دنیا برایم آرام است . مانند طوفانی که از غرش افتاده است . و تو خود را فاتح جنگ با طوفان میدانی .
من بیدارم . آسمان آرام است . شب خوابیده . خورشید مهمانی است . خانه خالی است . دل هوس هوس ندارد . دل هم خالی است . صاحب دلم ( مستاجر ) از دلم رفته است ( اکنون ) الان من خانه ایی خالی هستم . روی زمین سرامیک دلم می نشینم . هیچ کس صدایم را نمی شنود . منم و خانه ایی خالی بی اثاث منزل . آخ چه حالی دارد . در خانه ایی لخت روی روزنامه ایی نصف و نیمه دراز بکشی . و سقف و چارگوشه در و دیوار را لخت نگاه کنی . خانه ایی بکر از تعلقات آدمها
میدانم زیاد طول نخواهد کشید . باز باید صدای بالا و پایین رفتن همسایه های دلم را بشنوم . باید منتظر زنگهای ناخواسته باشم . باید منتظر زنگ مامور برق و آب و گاز و تلفن باشم . که فیش های مصرفی تعهدزای زندگی اجتماعی را آورده باشم .
چقدر زندگی درهم و برهم شهری مصیبت است .
به جان خودم نباشه . به جان قورباغه های سبزی که خاطره شان از دوران کودکی در یادم هست . چقدر میتونستیم بهتر باشیم و خوب زندگی کردن را تجربه کنیم . و مجبور نباشیم سر دل دلگیرمان کلاه بگذاریم . که زندگی خوب است . همه چیز بهتر میشود . و..... اما اینگونه نیست . باید اعتراف کنیم . که زندگی خیلی شکننده شده . اما چه کنیم . که مجبوریم به رگ خریتمان رجوع کنیم . به تخم شاه طهماسب اول . ما جدیت زندگی و دنیا را به بازی میگیریم . تا تلافی به بازی گرفتنمان باشد .
من آن نیم منم ///////
غليان کرده احساسم . سينه هايي گرد ميخواهم . باسني نرم . رانهايي لطيف . شکمي ناز ميخواهم . آخ بوسه هايي داغ . چشماني خمار . آشوبي در جان ميخواهم . آخ
..................
چه بی تربیت . بی ادب . پررو . شرمنده ام . ولی نمی خوام پاکش کنم .
......... ساعت 12 گذشت . شب است
ميخواهم خستگيم را در آغوش متکا فراموش کنم
تن خنک متکا نرم و لطيف است . چشمان خسته ام . بر لطافت خنک و نرمش میگذارم . و از دنیای شلوغ و پر هیاهو خلاص میشوم . سفیدی رنگ متکا آرامم میکند . بوسه اش عجیب رنگ دوستی دارد . در دلم قربانش میروم . متکا جان چقدر تو خوبی . و چشمانم با این حرفهای درونی غرق لذت و آرامش میشود . و سفر خواب چه لذت بخش است . وقتی پاهایت را دور کمر متکا گره میزنی . و لطافتش را با سینه ات احساس میکنی .
متکا جان چقدر خنک بودنت لذت دارد . وا ی یییییییییی
خنده ام میگیرد . از سوتفاهم احتمالی خواننده . نه . واقعا منظورم متکاست .
متکا دوست همه بچه ها و بزرگترا
از آغاز نوشتن همیشه تردید هست . چه بنویسم ؟ چگونه و با چه سبک سیاقی بنویسم ؟و...
با گذشت زمان و تجربه و شناخت و مسائلت و فضای وبلاگ نویسی متوجه میشوی . چه و چگونه بنویسی .
اما انسان یک حس و حال مشخصی ندارد . وبلاگ باید بتواند آینه درونت را بخوبی نشان دهد . انسانها غالبا دردها و دلمشغولیهای مشترک دارند . زمانی که من شادم ممکن است . دیگران غمگین باشند . و بالعکس و دیگر حالات هم همینگونه است .
انسان بطور طبیعی به همدلی و همدردی نیاز دارد . شاید درست نباشه همه جا نام آن را جلب حس ترحم دیگرانن گذاشت . اتفاقا برداشت چجنین حسی از طرف نویسنده برایش رنج آور و عامل سانسوری نویسی است . نویسنده باید تلاش کند . درون خود را چنان قوی و از خود مطمئن کند . که برداشت دیگران برایش مهم نباشد و تنها بر اساس هدف و خواستهایی که دارد بنویسد . اتفاقا وبلاگ نویسی فرصتی تا درون خود را قوی کنی . برای هدفت بنویسی و برنامه دار عمل کنی .و در برابر برداشت منفی و متضاد با خودت استقامت داشتی باشی . تا از نظر فکر و احساس به ÷ختگی و یقین برسی . والا همیشه در مرحله شک و تردید باقی خواهی ماند .
مانند کسی هستم . که بصورت ناگفته میداند . قرار است بمیرد . قرار است بکشندش . قرار است نیست شود . نابود
مانند کسی هستم . که به من وعده مهمانی با شکوه داده اند . وعده داده اند اختیار همه گونه عشق بازی و رسیدن به دل و روحت را داری . وعده داده اند . از نیم من ها خلاص شوی .و من شوی .
مانند کسی هستم . که دوستان زیادی دارم . در عین حال بی دوستم . مانند کسی هستم که به همههستم . ولی تننهایم . مانند کسی هستم . که دنیا را دوست دارد . اما باید برود . مانند کسی که میخواهد برود . گفته اند دنیا را دوست داشته باش و بمان
مانند کسی هستم . که میدانم با تو حرفها و دردهای مشترک داریم . اما همدیگر را نمیتوانیم کاملا بفهمیم . مانند کسی هستم . که فکر می کنیم خیلی مثل هم هستیم . وقتی همه حرفهایمان را میزنیم . میبینیم . تفاوتهای زیادی با هم داریم . فکر میکنیم شکل هم نگاه می کنیم . اما وقتی تصویر نگاه یکدیگر را میبینیم . متوجه میشویم من و تو چقدر متفاوت نگاه میکنیم . متوجچه میشوم شاید نگاه تو بهتر و نگاه من بدتر . یا بالعکس است . و چقدر این تفاوتها خوب است . و چقدر لازم است . پرونده این تفاوتها را باز کنیم . تا بیشتر همدیگر را و دنیا را را بهتر بفهمیم .
چکار کار برای انجام . چقدر راه برای رفتن . چه لذتها در پیش . چه دردها خواهیم کشید . من و تو را بزرگ آفریده اند . بیاییم به اندازه بزرگیمان زندگی کنیم .
بیخود نیست من عاشق تو هستم ![]()
بچه جون روتو کم کن
ما در چه سطحی از حقیقت عالم زندگی میکنیم . ؟
نوع و روش زندگی . سطح و شرایطی که برای زندگیمان انتخاب میب کنیم . فرصت ها و راهها و اهدافی که برای زندگیمان در نظر میگیریم . چگونه است ؟
روشها و سطح زندگی کردن . هم مثل همه موضوعات دارای طبقه بندی . سبک و مقتضیات و اثرات مثبت و منفی را در پی دارد .
میتوانیم . بصورت شبیه برای زندگی چند سطح قائل شویم .
زندگیهای زیر خاکی . در فضای تنگ و تاریکی . اهداف و برنامه های مبهم و در سطح بسیار نازل و قدرت ماتور و لذت کم و.....
زندگیهای روی زمینی . ارتباط و قانع بودن بر ظواهر دنیا و زندگی و محدود ماندن به آنها . ناتوان بودن از گسترش خواستها به بالاتر از ظواهر و............
زندگیهای فرا زمینی . که ضمن درک و گذراندن زندگیهای زیر خاکی . و رو زمینی . محدود و قانع به آنها نیست . و اوج گرفتن و پرواز بر بالای حقایق و کشف و ایجاد ابعاد جدیدی برای زندگی بهتر را پیگیری میکنند . و................
ما در کدام سطح میخواهیم زندگی کنیم ؟ سقف خواستها و برنامه های زندگیمان کجاست ؟ چقدر برای خواستهای روحی و مادی وجودمان سرمایه گذاری مادی و معنوی داریم ؟ آیا در افکار و رفتارمان تناقض وجود ندارد ؟ آیا یک بوم و دو هوا نشده ایم ؟ آیا به خودمان دروغ نمی گوییم ؟ هم رنگ جماعت و ..........نیستیم ؟
باید به فکر سطح و وسعت و ارتفاع و عمق زندگیمان باشیم . و برایش ماکت سازی کنیم .
گناه آفتاب چیست ؟ من در تاریکی ایستاده ام.
صبح است . عاشقانه ها منتظر گفتنند . چقدر حال میده . تو خیابانها شسته دل و روحت رو از کدورتها تخلیه کرده باشی . چهره های همنوعانت رو نگاه کنی . و در دلت برایشان لبخند بزنی . سلام . چه قدر خوبه صبح زود بیدار شدی . و آماده شدی به دنبال روز و کار جدید بری . بخند و خوش باش . که زندگی خیلی از این هیچ ارزشی نداره .
نمیتوانم جون کلامم رو بگم .
چقدر خوبه صبح سرحال و قبراق پا تو کوچه بزاری . فکر کنی دنیا به ساز تو خواهد رقصید . آفتاب بخاطر تو طلوع کرده . درختها با رنگ و تکان های نرمشان بهت سلام می کنند . و خوش آمد میگند . که قوی باش . با حال باش . همه ما مال عشق بازی انسانیم . پس عشق باز با زندگی باش . تا ما هدر نرویم .
سلام به طبیعت . سلام به خوبیها . که در باطن عالم در جریان ند . و ما صیادان خوبیها در جهانیم . سلام . به تو که خوبی . به نگاه زیبایت که می خوانی . سلام به خوش دلی دلت . سلام به سلولهای عاشقانه وجودت . سلام . سلام . من رو میشناسی ؟ منم . دوست یک رنگ تو . منم مهربون . منم . شکوفه دنیا . صبحت بخیر . میبینی . از نگاه یک گنجشک دنیا چقدر شاد آغاز میشه ؟
حیف که فکرها نامرئی و سیال هستند . و نمیشه مجسمه خوبیها رو در برابرمون قرار بدیم . و زل بزنیم .به چشمهای خوبیها . مجبوریم . همه دنیا و خوبیها رو با تصور زنده کنیم . و خط قرمز قشنگی رو لبش بهشکل خنده بکشیم . تا خودمون هم لبخند بزنیم .و بخندیم .
آیا میشود ؟ زندگی را از زیر آبشار با عظمت نیاگارا رد کرد . تا زندگیمان رنگ حماسه عشق و آزادگی بگیرد ؟ میشود . زندگی را زیر آبشار عشق غسل بدیم . تا خیس و مرطوب بشه . و دیگه کسی نتونه عشق و خوبیها رو انکار کنه ؟
خالی از کلماتی شدم . که لازم بود با خودم حس و حالم رو تصویر سازی کنم . این حس و حال این موقع صبحم بود . دوست دارم در شهر شلوغ که برایم تصویری از یک دشت دلتنگی است . وسعت دشت بسته رو داد بزنم . دوست دارم . وسعت باز و پاک دشت از وجودم بگذرد . زوایه ها و دیوارهای تنگ شهر را بشکنم .
باختنی هایم را باخته ام . دیگر چیزی برای باخت ندارم . دیگر میخواهم برنده باشم .
نمی دانم . شاید این فکر شبه باخت باشد . در تصوری از تصمیم بر برنده بودن .
برد یعنی خود بودن . خود شدن . کامل شدن . حرکت از خط محوری منفی در جهت مثبت .
اما اینها خیال است .
واقعیتهایی که یکدفعه خیال میشوند . خیالهایی که لباس واقعیت میپوشند .
هوشیاری کو . چقدر همه مرزها در هم رفته اند ؟
چقدر بازی زندگی پیچیده تر شده است ؟
راحت ترین تصمیم گریها هم سخت شده است .
مرزها از هم عبور کرده اند . یک وقت چشم باز میکنی از مرزها عبور نکرده ایی . اما مرزها با عبور از هم تو را از مرزها گذرانده اند . نمی دانی بگردی . مرزها کجایند ؟ بمانی ؟ کجا بمانی ؟
یک جا نشسته ایی . و پیش روی و عقب نشینی مرزها را نگاه میکنی .
اطلاعات و شناخت زیاد هم مثل کم اطلاعی و بی خبری سخت و شکننده است . اطلاعات و شناختهای بر ضد یکدیگر .
خیلی در هم بر هم شده است . زندگی . گاهی اوقات از روی ترس مجبور میشوی . با غار تفکرات سنتی پناهنده شوی . دیگر در دامنه کوههای آتشفشان نمی توان در امان بود . نمی توان خانه ساخت . .....غار تنهایی کجاست . که کوهی سترگ مامن امنیت روحت باشد . ؟؟
نفهمیدم چه گفتم . اعتراف کنم . تا بدانم که خود را فریب نداده ام .
آسمان بار امانت نتوانست کشید .
قرعه فال به نام من دیوانه زدند .
در عمل متوجه شدم . من هم بار امانت را ضایع کرده ام . و آسمان به بلاهتم می خندید . کار هر بز نیست خرمن کفتن .....
آنقدر سبک هستم . که بخواهم با اطمینان از بالای تاریخم به پایین پرت کنم . مثل پر کاه چرخ بخورم . بازی کنم . و بر زمین سفت اطمینانم آرام بگیرم . آنقدر سبک هستم .
که وقتی صندوقچه دلم را باز میکنم . هیچ کس وحشت نکند . آنقدر سنتی و طبیعی . که بوی تاریخ بکر انسانیت بدهد . و همه دلتنگ صندوقچه سنتی دل خودشان بشوند . یادش بخیر من هم چقدر سبک بودم . چقدر به صندوقچه دلم گرد و خاک نشسته است . همه هوس کنند . شبی را صبحی را با صندوقچه دلشان حال و حولی بکنند .
دستی بر صندوقچه دلشان بکشند . قفل قدیمی و لطیف دلشان را باز کنند . چشمانشان را از سادگی و خاطرات گذشته پر کنند . آی روزگار . کجایی که یادت بخیر .
میدانی چه می گویم ؟ تو مبتوانی بدانی . اما من خود هم نمی دانم چه می گویم .
من فقط تلاش میکنم . دلیل و حالتی از دلتنگی مبهم وجودم را تصویر کنم .
تا تو و من بدانیم . من و تو غیر از این هیکل سلولی . مولکولی . چه جان تشنه و فراموش شده ایی داریم . پیش خودمان . چقدر انسان میتواند دلتنگ خود بشود . خودی که ظهور پیدا نکرد . خودی که ما بمرور با گذشت عمر مانع رشد و شکوفایش شدیم . او اکنون دلتنگ ماست . و بطور طبیعی ما هم غصه دار غصه های درونمان هستیم . که الان با ما نیست . اما در ما خفته است .
نیم من عزیزی . که بخاطر همه بدیها و ضرباتی که خورده است . همچنان نفس نفس میزند . مثل یک انسانی که زیر آوار زلزله گذشته ما در وجودمان مدفون است . و من صدای مبهمش را میشنوم . که می گوید . اگر مرا به زیر آوار گذشته ات دفن کرده ایی . اگر در شرایط حاضر در پی احیا و نجات من نیستی و هنوز سرت به بازی زندگی گرم است . اما من هنوز زنده ام . و میدانم که تو میخوای من زنده باشم . پس مرا فراموش نکن . به یاد من هم باش . منهم در زیر آوار قول میدهم . همچنان زنده بمانم . تا تو از خواب باطنی بیدار شوی . و سراغم را بگیری . قول میدهم . منتظر بمانم . ولی تو رو خدا . تو هم قول بده . در دلت راضی به مرگ من نشوی . قول بده . آخر زنده بودن من . امید خوب شدن توست . من میمریم . اگر تو ناامید شوی .
من به کنار . من غصه مرگ باطنی تو را میخورم .
دلم تنگ بود . صدای نوشته هایش را بخوانم . بی پرده بودن و گفتن و چشم ها و گوشهای باز
او مرا محرم بداند . من هم .
او مرا همدم بداند . من هم .
او برایم . ساز دل بنوازد . من هم .
او با طناب من در چاه برود . من هم .
....
یک کرم کجا میتواند بفهمد . یک گنجشگ چگونه می اندیشد ؟ یک گنجشک کجا میداند یک کبوتر . یک مرغ آبی . یک شاهین یا عقاب چه حال و هوایی دارند ؟
عالم گرگ و گوسفند کجا مثل هم است ؟
یک الاغ . یک اسب . یک وزغ . یک عنکبوت آبی کجا مثل هم است ؟
یک انسان چگونه مثل انسان دگر است ؟ یک انسان الاغ . یک انسان گرگ . بره . میش . یک انسان عقاب . یک انسان کرم . و.......................... من کجای این معادله انسانها قرار دارم ؟
گاهی جرقه ایی در ذهن انسان . میتواند فاصله ها را برایش نشان دهد . و می داند . اگر آن جرقه در ذهن انسان خاموش شود . باز هم به دوره تاریکی فرو میرود . و باز هم نمیفهد . و جرقه بعدی و بعدی . برایش یاد آوری میکند . میبینی چقدر ار انسان بودن دوری ؟
و بار دیگر وقتی جرقه روشنایی در ذهنت روشن شد . غصه میخوری . من کجا و خوبیها و راستی ها و درستیها کجا .
دیگر نمی توانی سر خودت مثل گذشته کلاه بگذاری . چون خودت متوجه هستی . چقدر فاصله داری و چقدر پرت افتاده ایی . و اگر به هوش نیایی . گذشت زمان و تیره روزی به هوشت خواهد آورد . گاهی بی صدا . گاهی با صدا .
من میدانم در معادله انسانها . نیمه انسان هم نیستم . انسان خود نشناخته . انسانی بر مدار باد . انسانی تماشاچی و منفعل . ..........
قرار نیست . من کلمه کلمه دلمشغولیهای واقعیم را بنویسم . شاید حرفهایی کیلومترها از من من دور است . اما من می بینم و می گویم . هر چند این حرفها به من امروز ربط نداشته باشد .
دیروز عصر پیر مردی را دیدم که در وانت بارش نشسته بود . و از کنارم گذشته . یک لحظه ایی چشمان خسته و تارش عمق حرفهای ناگفته و خسته اش را فهمیدم .
یاد دوران گذشته افتادم . که او جلو درب مدرسه آلبالو خشک میفروخت .
دیده ام که پسرانش هم سهم اندکی از رفاه و امنیت شغلی دارند .
او امروز به وانت بار خشایار کار میکند .
پسرانش هم از انتخابهای محدود زندگی خوب برخوردارند .
او مجبور است در سن بالا با دلخوری پشت ماشین بنشیند . و در حاشیه زندگی متوسط روزگار بگذراند .
شاید این نوع زندگیها طبیعی باشد . اما میدانم در ناگفته هایش از حاشیه ماندن غمگین است .
اینها را در چشمان سخته و دلخورش که ازکنارم رد میشد فهمیدم .
هر چند او مجبور است به زبان نیاورد . و من هم مجبورم به رویش نیاورم . که میفهممش . و هر دو از کنار واقعیتهای تلخ یکدیگر بگذریم . شتر ببینیم و نبینیم .
فقر و نداری تنلخ نیست . تبعیض و درجه یک و دو بودن تلخ است . در متن جامعه نبودن . مجبور در حاشیه ماندن . اینها تلخ و شکننده است .
چرا او بی دلیل درجه اول و در رفاه و فضای مناسبی برای مانور زندگی دارد . چرا من در حاشیه و محدودیتهای کار و رفاه و زندگی هستم ؟
تصور با سختی و مشقت از راه طولانی و بیابون و پر سختی و مسئولیت افتان و خیزان اومدی .
و اکنون تشنه و گرسنه به سایه زیر درختی . در کنار برکه آب گوارایی رسیده ایی . و مطمئن شدی . این سایه و آب و کباب بره های اینجا موقتی نیست . و حداقل اینقدر باید بخوری و بخوابی و بچری و صفا کنی . که خاطرات غم انگیز گذشته را فراموش کنی . و بعنوان خاطره ایی عجیب ازشون یاد کنی .و...
چکار میکنی ؟
کنار درخت استوار زیر سایه اش لم میدی . روی خاک . وزش نسیم سایه درخت نور خورشید رو مهمون چشم و چهرت میکنند .
آخی میکشی و لبخندی میزنی . به تن خسته ات . امید عشق و صفا کردن میدی . کباب بره رو به دندون میگیری . میخوری و میشامی . پر . توپ توپ . از جات پا میشی . شکم سیر و خوش بحال کنار برکه میری . زلالی آب حال عجیبی به احساست میده .
اون موقع اس . که سبک ترین و لذت بخش ترین شیرجه رو در برکه انجام میدی . هر چند به عمق برکه فرو میری و تلاش میکنی در قعر آب لحظاتی بمانی . و.... اما گویا در پروازی
آن انسان با این انسان چه تفاوتی دارند ؟
هیچ .
تنها او آن فضا و حس را درک کرده است . و نوع جدیدی از زندگی رو تجربه کرده و درک و باور کرده و از لذاتش بهره مند شده . اما این انسان درون و بیرون خود تار می تند . روز و سپیده را تار می بیند . آفتا را ماه . ماه را خاموش . شب را همیشه شب میبیند .
این انسان تنها تار می تند . نباید تار تنید . باید زیباییها را کشف کرد . زیباییها را خلق نمود . و.........
دانستنش .قبول و هضم و درک و توجیه کردنش . نباید آنچان سخت باشد .
نه . میدانم شکستنش سخت . اما این در روزگار ما عادی است . پس باید تحملش ممکن شود .
مثل به تماشا نشستن عابران خیابان . که غرق در افکارشان از برابرت میگذرند . و تو دوست داری . از نگاهشان بخوانی . دیروز چقدر شاد بودند . و امروز به کدام امید لذت بخش در حرکتند . و فردا را با توکل زنده میمانند .
امروز . امروز بود که گذشت و دیروز شد . نمی دانم چرا احساس میکنم . چیزی از من کم شده است . زمان
سنگینی گذشت زمان . برابر بر شادیهایت و..... نیست .
ما زمان را ارزان میفروشیم . خیلی ارزان .
ما هنوز ارزش زمان را متوجه نشده ایم . شاید زمان برایمان کشف نشده است . باید ارزش زمان اختراع یا کشف شود . تا حجم درک و فهم مغز ما به تحول برسد .
نمی دانم . سر خط کلامم را از کجا آغاز کنم . نشستن نتوانم . جوشش خوبی در دلم پیداست .
کانال چهار برنامه ایی از فردوسی و شاهنامه داشت . مثل همیشه دلم را سبک و از جا کند .
از دنیا خلاص شدم . به وادی عشق بازی فردوسی وارد شدم . خلسه ایی در واقعیت و مجاز .
نتوانستم . ادامه بدهم . همه حرفهای . در نا گفته ها باقی میماند . تا زمانی دیگر جان کلامم را بگویم . و از گفتنش لذت ببرم
وقتی دنیا را جدی و خیلی جدی میگیری . نمیتوانی حرف بزنی . نمیتوانی مثل خودت فکر کنی . نمیتوانی درهای دلت را بگشایی . بتوانی پنجره های گلدان دار دیگران را ببینی . نمیتوانی هر وقت دلت خواست بخندی . هر وقت ............
میدانم کسانی هستند که همیشه پشت پرده های خودشان مخفی شده اند . این واقعیت است . اما اگر دنیا را خیلی جدی بگیری . دیگران سوارت نشوند . خر وجودت سنگین خودت خواهی شد . دیگر نمیتوانی سبک و آرام فکر کنی . و مثل بزغاله بالا و پایین بپری .
پس کمی هم بزغاله باش.
محمدرضا شریفینیا با تشبیه احمدینژاد به "سرکه" از آزیتا حاجیان به شراب حلال و هدیه تهرانی به عنوان شراب حرام یاد کرد و درباره محمدرضا گلزار هم از عبارت کفشدوزک درخت مو استفاده کرد!
به گزارش «فردا» محمد رضا شریفینیا در گفتگویی با نشریه "رضا رشیدپور" با اشاره به رابطه کاری خود با محمدرضا گلزار از خاطره همکاری او در فیلم "میهمان مامان" داریوش مهرجویی گفت. او گفته است: از طریق گروه آریان با گلزار آشنا شدم. عقیده داشتم که گلزار باید با یک کار دیگر به جز فیلم آقای قادری وارد سینما میشد او باید چند وقتی در تئاتر کار میکرد و بعد وارد سینما میشد.
شریفینیا ادامه داده است: رضا به من گفت دوست دارد در یک کار خاص بازی کند من هم در اولین کاری که پیش آمد او را برای نقش معتاد فیلم میهمان مامان انتخاب کردم. ابتدا مهرجویی از کارش راضی نبود اما من به او گفتم که گلزار را برای کار آماده میکنم. او برای نقش یک ریش 15 سانتیمتری گذاشت و تستگریم هم شد. در همین زمان آقای فرحبخش میخواست کما را بسازد و در نظر داشت از گلزار استفاده کند.
وی ادامه میدهد: ما قبل از شروع میهمان مامان با آقای مهرجویی سفری به فرانسه داشتیم. در آنجا یکی از دوستان تماس گرفت و گفت گلزار ریشش را زده است. من به آقای فرحبخش زنگ زدم و او گفت که ما حرفی نزدیم خود گلزار ریشش را زده است. من همان موقع با پارسا پیروزفر تماس گرفتم و گفتم ریش بگذارد برای بازی در نقش معتاد. از پاریس که برگشتیم گلزار به من زنگ زد و گلایه کرد. به او گفتم طبق قراری که داشتیم عمل نکردی و و تمرد کردی. گفت تا شروع کار شما من اینطرف کارم تمام میشود و ریش میگذارم. گفتم ما هفته دیگر کار را شروع میکنیم. من هم این کار را نمیکنم تا بدانی وقتی قراری میگذاریم باید سر آن بمانی.
به گزارش «فردا»، شریفی نیا در پایان این گفتگو با رضا رشید پور در مقابل برخی اسامی نظرات خود را اینگونه اعلام کرده است:
بهرام رادان؟
انگور یاقوتی.
قالیباف؟
انگور شاهانی.
ابراهیم حاتمیکیا؟
درخت انگور.
تهمینه میلانی؟
دلمه برگ مو.
محمدرضا گلزار؟
کفشدوزک درخت مو.
داریوش مهرجویی؟
باغ انگور.
سید محمد خاتمی؟
تاکستان.
مسعود دهنمکی؟
هستهانگور.
میشود توضیح بدهید؟
شما میتوانید خود انگور را بخورید و به هستهاش اعتنا نکنید، یا این که آن هسته را بکارید و یک تاکستان ازش بسازید.
محمود احمدی نژاد؟
سرکه.
یعنی چه؟
من شنیدم که یک خبرنگار خارجی از آقای احمدی نژاد سوال کرده که چهره شما زیبا نیست و به درد ریاست جمهوری نمیخورد، ایشان هم پاسخ داده که اگر به درد ریاستجمهوری نمیخورد به درد نوکری مردم که میخورد. این جمله مرا تکان داد و اگر قبل از انتخابات شنیده بودم حتما به ایشان رای میدادم.
آزیتا حاجیان؟
شراب حلال.
هدیه تهرانی؟
شراب حرام.
خب بهتر است تا قضیه بیخ پیدا نکرده مصاحبه را تمام کنیم.
من هم موافقم.
...............................
این شریفی نیا . شخصیت باحالی داره
عین ولید
آرم و صبور ذهن خسته ام را . از میان جنگل هیاهوها بسوی برکه و رودها آرامش برمیگردانم . و بی هیچ سخنی . آرام قدم برمیدارم . و از هر درختی که میگذرم . اندکی به منظقه آزاد کنار رود نزدیک میشوم . و موافق مسیر رود را به امید دیدن موجهای خوش آهنگ دریا حرکت میکنم .
و در کنار ساحل خلوت قدم میزنم . و برای تجدید قوای دلم . نگاهم را به موج های انرزی دارش میدوزم . و ذهن درگیرم را نخلیه میکنم .
قدری که میگذرد . مانند باطری موبایلم فول شارژ شده ام .
تازه آنجاست که میتواند . پنجره احساسم را بسوی دریا باز کنم . و مانند پرنده دریایی . ساز دل را بنوازم . هر چه خواستم بگویم . هر چه خواستم بخوانم . نغمه سرای . از سوز . داد بزنم . نوا بدهم .... هر چه . هرچه که خواستم بگویم .
چون میدانم در این حال سبک . در این حال خود بودن . خهر چه بگویم . هر چه بنوازم زیباست .
مرا به عشق ساز کن .
زمان و روزگار . خیلی وقت بود . برایم بد قلقی میکرد . از دستم فراری بود .
او میدوید و من می دویدم . هر جا می رفتم . او رفته بود . میدانستم . روزگار و زمان . بدترین برخورد را با من دارد . میدانستم . نمی خواهد تسلیم خواست و تلاش و اراده ام باشد . می دانستم
. میخواست مرا خسته و زله کند . تسلیم شدنم . ذلیل و خوار شدنم . خوشحالش میکرد .
اما من . ایستاده بودم . و با سماجت و گاه با خریت بدنبال به چنگ آوردن زمان دنبالش میدویم .
چند وقتی است احساس میکنم . روزگار هم از دستم خسته شده . دیگر انگیزه دویدن ندارد . بی رمق شده . اما نه . روزگار بی رمق نشده . نباید شل شوم . نباید فکر کنم . دور دوره من شده .
باید تلاش کنم از این فرصتهای پیش آمده . زمان و روزگار را محار کنم . شاید بهتر است بگویم . روزگار و گذشت زمان را اهلی کنم . خودم را واقعیهایش تطبق بدهم . باید او را به خودم . و خودم را به او ببندم . تا دیگر نتواند بدون من بگریزد .
من و روزگار باید یک مقداری خودمان را تعدیل کنیم . او با من بسازد . من هم برای او کار کنم . او به من حال بدهد . من برایش با خوبی جبران کنم .
دنیا محل تعاملات سازنده است . باید حق را بیابی . و خود را با حق منطبق کنی . والا دیوار کج . همیشه کج است . و هر آن ممکن است بریزد .
امسال سال نو آوری است . داشتم تلویزیون تماشا میکردم . گروهی را نشان میداد . که شعار ( مرگ بر ... ) میدادند . من هم همراه آنا در خانه شعار نو آورانه دادند .
آنها می گفتند : مرگ بر آمریکا . مرگ بر انگلیس . مرگ بر منافقین و صدام
من هم با مشتهای گره کرده خیلی جدی شعار میدادم : مرگ بر افریقا . مرگ بر زینبابوه . مرگ بر گوات مالا . مرگ بر لینچان . مرگ بر شامپانزه . مرگ بر دایناسور . مرگ بر جوجه تیغی . مرگ بر آفتابه . مرگ بر شیپورچی . مرگ بر بوقلمون . مرگ بر قوباغه .
امروز رفته بودم بازار تهران . نکته ایی توجهم رو جلب کرد . که به نظرم . حکایتهای تلخی در باطن جامعه در جریان است . تلخی که نسلهای امروز و آینده گرفتار خواهد .
جامعه ما به سمت آشوب و آشفتگی روحی و روانی پیش میرود . هر چند فعلا زیر پوست جامعه . این بلاها در جریان و رشد و نمو هستند . اما چهره مردم . چهره خموده . افسرده . حواس پرت و.... لشگر دخترانبی شوهر . لشگر پسران پیر هوس باز لنگر پاره کرده و.... قسمت بشه میخوام برداشت خودم رو در این مورد بنویسم .
خیلی نگرانم و غصه دار . که چرا باران به سر همه یکسان نمیبارد . چرا عاطفه و عشق را به موزه ها برده اند . چرا نگاههای مردم در بهار و زمستان یک جور است ؟ چرا کسی از دل نمیخندد ؟ چرا کسی از خنده دیگری نمیخندد ؟ چرا تکبرها به التماس شبیه شده اند ؟ چرا پستانهای دختران در ویترین مغازه شهر رفته اند ؟ چرا........................
ساقی باده بیاور . که چشمانم بی خمار گشته .
این نکته . حکایت از آن دارد . که خماری از حقوق چشمان محسوب میشود .
خودمونیم . چقدر پر رو شدم . ه چرت و پرتی رو . که بواقع توهین و بی احترامی به شخص خودم محسوب میشه . رو اینجا مینویسم . یکی نیست بگه . آخه مرد حسابی . اینها رو مینویسی که چی بشه .
جوابی ندارم . ولی احتمالا . آبشو میگیرن چلو شه .
قلب برای داشتن تپش منظم و صدای خوش زندگی نیازمند اکسیر عشق است .
اما همه حرفها این نیست .
این مطلب کاملا بی منظور است .
![[Kabaeva1.jpg]](http://bp3.blogger.com/_d3yVG9k0ttw/SAY_uUU2JFI/AAAAAAAABPA/C_98mnjG10A/s1600/Kabaeva1.jpg)
زن چیست ؟ دل چیست ؟ دلربا کیست ؟
آتش و آب و آه چیست ؟
........................................شعری در خلا
اين کيست . که لبانش از عشق قرمز شده
اين کيست . که چشمانش از عشق بي تاب شده
آن ابروان خنجري
آن پف زيباي زير ابرو مال کيست
خنجرت را بردار و بر قلبم بزن
آن چشمانت را ببند و آبي بر آتش جانم بريز
آن لبت را بر غنچه لباهايم بنه . تا که شايد شيريني آن خنجرت را يادم آرد
................
مرا يک بار ديگر . کول انداز کن
تا که من يک خم اندازت کنم
کنده ات را بر کشم . بر بر کوپالم نهم
من گاهی از خودم جلو میزنم . گاهی عقب میمانم .
گاهی در سه جا هستم . این باعث عدم تمرکز و آرامشم میشود .
وقتی حواسم پرت میشود . وقتی بخود می آیم . خودم را میبینم . که اینجا نیست . وقتی برمیگردم . میبینم . آن نیم من دیگرم هم پیش من نیست . هاج واج که به خودم نگاه می کنم . میبینم از خودم خالیم .
پس آنکه اینجاست . کیست ؟
این و آن و سراب ( اوهام . شبح . کالبد. خط . نقشه فرضی . یک کروکی ایستاده . ...)
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|