حرفها و گفته ها . دردها و ناگفته ها |
خیلی وقت است پراکنده ام . چند وقتی است پراکنده ام . پراکنده ام . انسجام ندارم . امروز به خودم نگاه کردم . تصویری ندیدم . نشناختم . هزار تکه ایی در کنار هم . متفرق
دارم تلاش میکنم . یک نفر حرف بزند . باقیم گوش کنند و همراهی و هماهنگی کنند . میخواهم یک من باشم .
شاید لازم باشد . قالبی محکم و قوی بسازم . و خودم را ذوب کنم و داخل قالب من بریزم . اما میدانم این سلولها همه شان میخواهند خودشان باشند . نمی دانم . آیا میشود انسان را بصورت فدرالی اداره کرد ؟
این که حرف مفتی است . نباید خسته بشوم . باید ادامه بدهم . برنامه استقلال نیم من ها را در برنامه ایی جامع تر تنظیم کنم . که هر کدامشان خودشان باشند . اما فهم و شعور با هم بودن و من شدن را داشته باشند . باید کمی جدی باشم . هر کدوم غلط زیادی کرد . نه . گناه دارند . دیگه تو دنیای مدرن تنبیه و... جواب نمیده . باید کمکش کنم عقل و فرهنگش رشد کنه . و زمان و مکان شناس باشه .
و..............................
ولی خیلی جالبه . انسان درون خودش دارای تکثر اندیشه ها باشه . خیلی بنظرم نقص داریم . وقتی درونمون استبداد حاکم باشه . و ما فقط یک تابلو باشیم . یک رنگ درونمون وجود داشته باشه . یک اتاق و نشیمن داشته باشیم . یک جور غذا و گل و درخت و گیاه رشد کنند . پنجره هامون تنها یک منظر داشته باشه .
نمیدانم . درستی یا غلط بودن این فکر را زمان ثابت خواهد کرد .
پی نوشت : کمی زیاد گقتن و برجسته تر کردن . در حرفهایم هست . پراکنده نیستم . تنها دچار کاهش جاذبه درونی شده ام . که بخشهای مختلف وجودم . در گردش دور محور اصلی وجودم . رهاتر عمل میکنند .
پی نوشت . کامنت : کنجکاو : اینکه همیشه فکر میکنی حواست هست . و سوتی نمیدی . اینم مدرک . حواست نبود دیوار چشم داره . چشم هم هوس داره .
اینهمه دست تو شورت دید زدی . هم دست تو شورت بودنت پیش بچت لو رفت . هم بچه ات از هول حلیم افتاد تو دیگ .
باز بگو من حواسم هست . کسی تا حالا زیر شورتمو ندیده . بگو دیگه .
باز بگو . کسی منو تو توالت دید نزده . بگو خجالت نکش .
باز بگو کسی منو که سوارم بودن ندیده .
میبینی . حواست نبود .
پی نوشت : وبلاگ خوانی : بادبادک . ذهن متورم ابری که زایید و.... وقتی با وبلاگهایی روبرو میشوم . که بدون حصار و بدون تنگی و با فراخی و... مینویسند . مثل آدمی میشم . که در عالم سکون و یکنواخت سیر میکنم . ناگاه وارد فضایی پر از جنب و جوش و حرفهای تند و تیز و جسارت آمیز میشم . که استوار در جایگاهی ایستادن و هیچ شک و تردیدی در افکار و رفتارشون دیده نمیشه . گویا زمانه و ... همه را به هیچ گرفته اند . و زن و مردشان به راحتی به تخمم را تکلم میکنند . انسان تصور میکند . آنها واقعیت را به تخمک و تخمشان هم حساب نمیکنند . و مخاطب در برابر این سئوال قرار میگیرد . کدام روش زندگی بهتر است ؟ بیخیال هست و نیست دنیا . گور بابای بلاها و.... گور بابای سئوالها . من همینم که هستم . تخمم را در باکن خانه ام آفتاب میدهم . هر کی ناراحته نگاه نکنه . عجب . عجب .
اما اینها تصویری از یرداشت از خواندن مطالب این دوستان ناشناس جسور است . چقدر جسوران دوست داشتنی هستند . حتی اگر کمی بد باشند . چون خودشان هستند . یک لیوان پر شاش ( اینو شوخی کردم )
پی نوشت : کامنت : زن !
کاش میگفتی چیا می گفتند . هم برای اینکه لامصب ما هم کنجکاویم . هم اینکه با لباس خونه مستند بنویس . سانسور رو هم بیخیال شو . تو وظیفت نوشتن . سانسورچی که نیستی . مستند بنویس مثل مرده شور . شوخی رو هم جدی بگیر و هم شوخی و کنایه
.............پی نوشت : کامنت : مانتو كوتاه
برای اینکه هم از اینکه باسن قشنگش دیده نمیشه ناراحت بوده . و هم از اینکه دیگرون فکر بد کنند خجالت میکیشده . و هم اینکه سنگین هوس آلوده دیگرون براش لذت داشته و...
بنظرت حق نداشته ؟ تو مگه خوبیهاتو دوست نداری نشون بدی ؟
همتو خوندم . زیبا مینویسی . انگار فرشته ایی که خاطره دوران انسان بودنش را تعریف میکنه .
اما . بعضی جاها خلاصه گویی و سانسور میکنی . قیچی کاریت هم کمی اشکال داره . کمی وسواس داشته باش . نمک آشت رو کم نکن . ارزش کارت به نمک به اندازه است .
شب بود و سکوت . باز هم صدای خوابها بود که میآمد . او خوابیده بود . تو هم خوابیده بودی . من بیدار بودم و خواب شما را به تمشا نشسته بودم . او چقدر خوب خوابیده است .
و اکنون خوابها هستند . که به مهمانی روحش آمده اند . و من میبینم . که همه را به مهمانی دعوت میکرد .
حیف که در خواب نیستم . وگرنه . عجب مهمانی بود . که در خواب عمیقش برپا است .
همه آمده اند . تو هم هستی . آری تو . تو مگر نمی دانی . روح هستی . پاک هستی . زن و مرد و سیاه و زشت نیستی . این مهمانی . مهمانی ارواح است . نه آن ارواحی که تو میترسی . نه . ارواح قسمت زیبای وجود ما هستند . آنچه زشت و بد است . آن بعد حیوانی ما است . که تو را زن و مرد خوانده . اما ما در خواب ارواحی هستیم . که نه زنیم و نه مرد . انسانی هستیم . که پیراهن حیوانی انسان را از تن جان بیرون کردیم .
راستی یادت باشد . فردا شب . زود خواهم خوابید . آخر مگر یادت نیست . روحت مرا به مهمانی خوابت دعوت کرده . قول میدهم . حتما می آیم . قول
من به زن محتاجم
من به آن چشم خمار
من به آن لحن و صدا
من به انحنای زیبای کمر
محتاجم
من به زن محتاجم
من به آن ساعد ناز
من به آن صورت گرد
من به برجستگی و چین لبش
محتاجم
من به زن محتاجم
من به آن فرج لطیف
من به آن سینه نرم
من به گیسوان بافته چون کمند
محتاجم
من به زن محتاجم
من به آن خندۀ لب
من به آن مهر دلش
من به آن لغزش تن، زیر پیراهن شب
محتاجم
من به زن محتاجم
من به زن محتاجم

این زن دو مروارید دارد . او میداند چه دارد . ما مروارید نداریم . ولی میدانیم . چه نداریم . چرا نداریم . چرا نباید داشته باشیم .
اما او دو مروارید دارد . خوب میداند . و میدانیم . چقدر به جا و خوب است . او مستحق داشتن مروارید است .
چقدر این تفاوتها زیباست . شد تا بحال به دارند مرواریدها تبریک بگوییم ؟ یا تنها برای دل خودمان مرواریدها را تحسین کرده ایم ؟ باید به خالق زیباییها و دریافت کننده زیباییها تبریک گفت . هر چند ما خارج از دایره و ارتباط بین خالق و صاحب مرواریدها هستیم . و ناظر این بد و بستان مروارید ها هستیم . اما خدا را ساسگزاریم . که ما را شاهد این داد و ستد و به تماشاگه مروارید ستایی دعوت نموده است .
خدایا اگر مرواریدها را خلق نمیکردی . و مابین ما ( زن و مرد) به تدبیر قرار نمیدادی . چه نقصی در جهان یدا میشد .
.................
آدرس درسته بیام ؟
بنظرت کی بیام صف گزینش شلوغ نباشه ؟
الان نصف شب بیام . تنبونمو برارم تو نوبت . امیدی هست ظهر فردا نوبت گزینش ما بشه ؟
ناهار هم میدن ؟
آشپزیت خوبه یا نه ؟
بی سیبیل دوست داری . یا بی سیبیل ؟
من موهامو میزنم بالا . پشت مو ندارم . دماغه کشیده و باریکه . اندازه کفشم 44 ره . به لباس شستن آقایون اعتقاد ندارم . معتقد زنبیل خریدن رو زنها باید بردارند . مردا فقط باید هندونه بخرند بیارند خونه . باقی خرید وظیفه زناس . بنظر شورت توری و لباس حریر برای خواب مناسبه . چه معنا داره زنها شورتشون رو از پارچه برزنتی بدوزند . بنظرم تختخواب زن و شوهر نباید دو نفر باشه . باید تک نفر باشه . تا تو زمستون سردشون نشه . آخه ممکنه زمستونا گاز قطع باشه . تو حموم اول باید مرد پشت زنشو کیسه بکشه . بعد زن . نه نه . ببخشید . اول زن باید موهای شوهرش رو بشوره . مرد چشمهاشو ببنده . زن خوب لیف و صابون بکشه . بعد مرد مقابله به مثل کنه . چه معنا میده . تو حموم هم زنها اول باشند ؟ بنظرم . تو باید دماغتو عمل نکنی . چون ازت بیزار میشم . احساس میکنم اعتماد به نفس نداری . اما اگر خرخر میکنی شبها . میتونی عمل کنی . بعضی وقتا باید مسخره بازی در بیاری . چون حالم بهم میخوره . زن همش بخواد کلاس بزاری . کمی هم دلقک بازی باید بلد باشی . ولی باید قول بدی . تو شوخیها و مسخره بازی هات گوزیدن نباشه . چون اصلا خوشم نمیاد . برای زنها عیبه . بعدشم . دنبه هاتو باید در حد استاندارد نگه داری . والا دعوامون میشه . من میوه های انار و لیمو و گلابی غنچه های شفت آلو خوشم میاد . امیدوارم تو هم از لوازم سالاد درست کردن خوشت بیاد . کیوی هم باید دوست داشته باشی . پشت بوم رو هم زن باید پارو کنه . مرد باید تو حیاط وایسته . مواظب باشه زن نیفته پایین و قشنگ تا لبه پشت بوم بیاد جلو . در ضمن باید در زمان برف پارو کردن لباس تابستونی بپوشه . باید موبایل دوربین دار باشه . وقتی میره استخر از شنا کردنش برای شوهرش فیلم بیاره . تا شوهرش متوجه تبحر در شنا کردن اون بشه . و................
راستی نگفتی آدرس درسته بیام ؟
قرار نیست همه کامنت تایید و حرف موافق باشد .
چه بسا حرف تند و گزنده خیرخواهانه رسم دوستی باشد .
بنظرم می آید . بخاطر تکرار در تکرار زندگی . گرفتار دور یک نواخت خدای نکرده باطلی شده ایی .
عشق یک بعد ندارد . نباید اسیر یک بعد و یک جنبه از تعریف عشق شد .
عشق دلیل و باطن زندگی است . یعنی عشق شامل همه خوبیهای عالم است . آیا ما به همه خوبیهای عالم توجه داریم ؟ بدنبالشان هستیم ؟ یا اینکه ما تصویری ظاهری و ساده و پیش پا افتاده عشق را بت کرده ایم . و هر دم بخاطر ناتوانی و ..... حرف دیگری برای گفتن و جستن و یافتن نمیبینیم .
زندگی کردن ساده است و ساده نیست .
چقدر به وب اعتياد پيدا کردم
گويا اينجا شهري . دهي . آزادستاني در روياهاست . که انسانهاي آزاد را ملاقات ميکنم
و همه خود را از انجماد و انقباض بودن رها ميکنند . و هر روز منبسط تر ميشوند. کشش می آیند . حب و بغضی نمانده است . هر کس میتواند مایعی باشد در جام ها . دلها کمتر هزینه بر هستند . جسمها تماشاچی روح ها شده اند . دیوارها نامرئی . فاصله ها دور ولی اندک . و.........
تو همانی که می پندارم . من همانم که پاره کردم پیله . آسمان اینجا با ستاره و بی ستاره میتواند زیبا باشد .
هوسم را بی هیچ ترس و حیایی بر لب طاقچه نهادم .
دوستم . تو همان آینه ایی . که هر روز خود را در نوشته هایت میخوانم . تو چقدر صاف و زلالی . که خود را در تو میبینم .
اگر بیست و چهار ساعت از زندگیم باقی بود . همه خیالات را رها میکردم . با تمام وجود خودم میشدم . با خالصیت بسیار بالا . آرام میگرفتم . و ذره ایی از کهکشان زندگی میشدم . شارژ از آنچه هستم . و بدون حجاب و سانسور میتوانستم خود واقعیم باشم .
آنوقت بود که متوجه میشدم امروز خودم چقدر از محیط و شرایط زندگی تاثیر گرفته ام . آنموقع مانند مسافری بودم . که دل از ماندن کنده است . و شور و شوق و اضطراب سفر همه وجودش را فرا گرفته میشدم .
آن موقع است زبانم به تمام هرآنچه نادیدنی هاست میبیند . و چشمانم هر آنچه ناگفتنی است را می گفت .
من اگر بیست و چهار ساعت وقت برای زندگی داشتم . بر یک بلندی مینشستم . و گردش ایام و روزگارم را مرور میکردم . هر چه بدی بود را میبخشیدم . هر چه بدی کرده بودم را در نگاه پر مهر دیگران حلالیت می گرفتم . و هر چه خاطره دنیا بود را در جان و روحم ذخیره میکردم . تا در سفر فراتر از فنا یادشان باشم . و.......................
اگر بیست و چهار ساعت زندگیم مانده بود . کنار یار دلخواهم مینشستم . و ناب ترین و زیباترین کلمات برای ظهور عشق را ابراز میکردم . مگر نه این است . کسی که رفتنی است . خالص ترین جلوه های عشق را میفهمد . اگر ۲۴ ساعت مانده بود . پیاله خوش فرم و رمانتیک منظری را لبالب آبی گوارا میریختم . و در برابر دیدگان خود و معشوق خوش فهمم میگرفتم . و به همان صورت ساعتی به بیان و راز و نیاز و عشق گوی می گذراندم . و هر دم هر یک جرعه اندک از این پیاله مشترک زندگی می نوشیدیم . و هر لحظه پله ایی از یک رنگی و انصاف و نوع دوستی و خوبیها بالا میرفتیم . و.....تا جام و جان به سر آید و ۲۴ ساعت را بین هم و با هم به ایثار بگذرانده باشیم و...
اگر ۲۴ نفس برایم باقی بود . در کنار خانه گلی احساسم می نشستم . تا جماعتی که حال و احوال مسافر را نمیدانند . در چشمانم نظاره کنند . و ببینند . کسی که مسافر ابدی است . چگونه می بیند . و چه می گوید . و...
اگر ۲۴ ضربان از نبض زندگیم باقی یود . می خندیدم . صورتم را با خاک پاک زمیبن میگذاشتم . و برایش از رفتن و نماندن میگفتم . مرا یادت باشد . من بشری بودم که بر خاک تو زیستم و خوب و بد بودم . اما تو را بسیار دوست میدارم .و....
اگر ۲۴ نفس بیش برایم باقی نمانده باشد . به آنها که دوستشان دارم . سر میزدم . اصرار میکردم لبخند بزنند . تا سیر ببینم شان . نوازش میکردم . تا احساس محبت بین من و آنها شکفته شود . و در بانک خاطرات دلم باقی بماند . کام را با کام می گرفتم . و....
اگر ۲۴ ساعت زمان داشتم . در وان حمام میخوابیدم . چشمها را میبستم . و بند های کاشی سقف و و... را مرور میکردم .
اگر ۲۴ تا داشتم . هر کدام را یک بوس میکردم . یک لب میگرفتم و....
اگر ۲۴ ساعت وقت از زندگیم باقی بود . پشت سیستم پر سرعتم می نشستم . وبلاگ آنها که دوستشان دارم را می خواندم . تا بدانم در این ساعتهای آخر من در دل و پشت زمینه وجودشان چه حال و احوالی دارند . و چقدر در باطن زندگی جست و خیز میکنند . آیا روحشان میتواند صد متر به هوا بپرد ؟ آیا میتوانند ...
اگر بیست و چهار ساعت وقت داشتم .فقط ....
آتشی را زیر خاکستر نگه داشته ام .
هر چند اکنون شعله ایی ندارد .
اما میدانم خوب شعله ایی است .
و دلم چقدر برای رقص رنگ و تلاطم گرما و مهیب سوزاندانش تنگ است .
قدر گرما را سرما زده میداند
عجب .
اما تعجب ندارد
حوادث روزگار پر از این تعجب های عادت نکرده است .
عجب
تعجب نمیکنم .
چون خودم را میشناسم
انسانها را میفهمم. درک می کنم
عجب
عجب از من . نه .
عجب از من هم نیست . چون من هم انسانم .
عجب . عجب
چه خوش تر آنکه .......( هر چی دوست داشتی جای این چرت و پرتم بنویس یا تصور کن . یا ...)
چند وقتی از خودم دور شده ام . کمتر وقت میکنم حال و احوال نیم من هایم را بپرسم . حیف .
در این مدت قدرشان را میدانم . گویا زمانه بخشی از وجودم را حذف کرده است . شاید بتوان هزار نیم من در حالات مختلف برای خود ساخت . شاید بعضاز نیم من ها انحراف و کاذب باشند .
و شاید ...........................
اخلاق بازیچه افکار ما شده . همه چیز بر مدار خواسته های متغییر انسان تعریف و تنظیم شده است . گاه بدون حیوانیتمان دنیا را رنگ و لعاب مقدس میزنیم . چند صباحی که نگذشته است . حیوانیتمان گرسنه میشود . دوست داریم . در همان اتاق رنگ و لعاب اخلاقی فرشته گونه روی حیوانیت دوستمان غلت بزنیم .
خیلی حال و احوال در هم و بر همی است .
سرم را زیر آب سردی میگیرم . تا آتش درونم فروکش کند . اما میدانم آتش در جایی دیگر روشن است . سر من گناهی ندارد .
باید برای درون آتیش خاموش کن بخرم . اما یه وقتایی چه حالی میده . آتیش داغ و پر حراراتی روشن کنی . از ۱۲ شب در بالای تپه ایی تنها . چند جوری نوشیدنی دلبری ردیف باشه . فرداها هم تعطیل باشی و..... هی به آتیش و شعله های واقعیش نگاه کنی . و دل و جون داغ و داغتر بشه . و.... یه وقت بخودت بیای متوجه نشی . تو کی رو آتیش نشستی . یا اینکه چجوری داشتی آتیش داخلت رو نگاه می کردی . و....
نمیدانم . دلم برای یه آتیش بازی واقعی تنگ شده
خالی میبندم . خیس خیسم من ![]()
مسخره بازی
سلام
در اين نيمه شب بي خوابي . که خواب در پيشم نيست
و خورشيد در خواب است
و خواب با من نيست
تو هم در خوابي ناز با خورشيد فرداها ملاقات داري
نگهبان شب می مانم . تا خورشید . به سلامت فردا طلوع کند . و چشمان سخته بی خوابم را ببیند . خدا قوتی بگوید . تا من از هدیه آرامش بخش خورشید . در خوابی لذت بخش با نگهبانی خورشید آرامن بگیرم . و تو بخندی . چه مسخره شعر می گویی . و من بخندم از خنده زیبای تو
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|