حرفها و گفته ها . دردها و ناگفته ها |
من و زمان در برابر هم ایستاده ایم . او میخواهد بگذرد . و مرا با خود ببرد . اما من نمیخواهم .
من می گویم . من از امروزها راضی نیستم . نمی گذارم بگذری .
او تعجب میکند . می گوید . چرا متوجه نیستی گذشت زمان دست من و تو نیست . زمان باید بگذرد . میفهمی ؟
میفهمم . اما قبول ندارم . قبول ندارم . این درست نیست . یک جایش اشکال دارد .
کمی مکث می کنیم . او هم ایستاده است . چشمانم را به شیشه مشجر پنجره خیره مانده است . را نگاه میکند . میخواهد بداند به چه فکر میکنم . می گوید . خب . حالا باید چیکار کنیم ؟ میتونم رد شدم . دیر شد . من حق ندارم بایستم . میفهمییییییییییییی . بلند تاکید میکند . تا درک کنم . چقدر مجبور است .
سرم را بالا میگیرم . نگاهش را خیره نگاه میکنم . دوست دارد درکش کنم . که او مامور است و معذور . راه را برایش باز میکنم . ته دلم خوشحالم . که زمان برایم لحظه ایی ایستاد و توجیه م کرد .
دستش را به شانه ام گذشت . موقع رفتن در گوشم گفتن . غصه نخور . این زندگی آنقدرها که غصه اش را میخوری ارزش ندارد . اگر از من میشنوی . صدهزار بدتر از تو نارضی از زندگی و گذشت زمان رو من میشناسم . کمی زندگی و دنیا و زمان را سبک بگیر . همه زندگی در ذهن توست . کمی آزادش بگذار . بگذار زندگیت هوایی بخورد . محبوسش نکن . زندگی هم خطا میکند . راهش را پیدا میکند .
نمی دانم چه می گفت . اما برایم جالب است . وقتی در سنگین ترین و سخت ترین شرایط قرار داری . انگار به آغاز مرحله سبک بال شدن رسیده ایی .
میدانم . از بلاتکلیفی هذیان میبافم . اما عیب ندارد . زندگی هم مقداری به هذیان گویی نیازمند است .
زمان میگذرد . و من تکیه به دیوار سر میخورم و بر زمین مینشینم . و چنگ در موهایم میزنم . و لحظاتی را با ...............
............................................................
کودک درون شخصیت درونی است . شامل گذشته و حال و آینده
این کودک درون مثل یک دوست ناشناخته است . ما یک درک سطحی ازش داریم . او خالق آرمانهای ماست . او هم مثل یک دوست که ناشناخته میماند . از جهل و کوتاهیهای ما رنج میکشد . و شاد میشود وقتی او را در بالاترین مرتبه دات وجودیش اهمیت میدهیم .
کودک درون یک فرصت و یک سرمایه است . که مسئولیت ما را افزایش میدهد . مجبوریم برای ادای حقش مدیریت کردن را یاد بگیریم .
ما فکر میکنیم کودک درونمان اسباب بازی ماست . عروسکی که به عشقمان بیارایمش . و همبازی تنهاییمان باشد . اینها هست و فقط این نیست .
کودک درون سرمایه درونی است . مثل انسان شخصیت پیچیده ایی دارد . ظلم است اگر فقط به یک جنبه های شخصیتی آن توجه کنیم .
گالیه شخصیت درونش را دست بالا گرفت .
صدام شخصیت درونش را به خونخواری کشاند .
ما کودک درونمان با جهل و لج بازی در حداقلها نگه داشته ایم .
کودک درون همبازی ما . دوست ما . مشاور و یار و مددکار ماست .
مثل اینکه انسان میتواند دوبار زندگی کند . دو تا باشد . زیر بارهای زندگی آنها را تقسیم کند . کمک و مدد بگیرد .
بعضی ها کودک درونشان رنجور و ستم دیده است .
بعضی ها مث دوستان فقط یک برداشت سطحی از کودک درونمان داریم .
کودک درونمان زبانی برای گفتن ندارد . ما وظیفه داریم به او جان بدهیم . زبان بازی یادش دهیم . راه رفتن . و......... تا آینه و آرمانی باشد . تا در مسیر زندگی مددکارمان شود . کودکی پاک مانده و دست نخورده از بدیها .
کودک درونمان فرصت و سرمایه ماست در زندگی .
گویا اینها را که مینویسم . کودک درونم است که بر اساس آرمانهایش میگوید . که در اینجا فرصت گفتن پیدا کرده است .
کودک درون شخصیت پاک درونی ماست . که هر موقع فرصت پیدا میکند . خاص ترین بخش وجودمان را مطرح میکند .
....................................................
زمان مرا با خود برده است . نمیدانم کجا . اما میدانم . در زمان خودم نیستم . هر چه فکر میکنم . جواب نمیگیرم . گویا همچیز بهم خورده است . هیچ چیز به هیچ چیز نمیخورد . همه گرفتار گذران زندگی شده اند . همه بخاطر اینکه دچار تلاطم فکر و روح نشوند . هم رنگ و هم ساز جماعت شده اند .
آهی برون میدهم . همه حرفهایم را خلاصه با همان آه بیان میکنم .
زندگیها به آه کشیده شده است .
چه چیزی برای شکستن بی حالی و رخوت مناسب است ؟
.... شعر ؟
بنظرم اون پست چند وقت پیش موثر باشد . همان که می گوید .
کنون که دنیا به بازی گرفته است ما را .
بیا با ... شعر به بازی بگیریم دنیا را .
خوابیده بودم . یکی بیدارم کرد . گفت : مگر آدم شده ایی . که مثل آدمها میهوابدی . زود باش بیدار شو . و خوابها را ببین . ببین هوا تاریک است . تو نادان بیداری .
با دهان باز بیدار کننده ناپیدا را نگاه کردم . نه تایید کردم . نه منکر شدم . به من می گوید . مگر آدمی که مثل آدمها می خوابی . راست می گوید دیگر . مگر آدمم من ؟ خوب نه . .... اما مگر من چطور باید بخوابم .که نمیخوابم . ولش کن ..........
بیدار شدم . کامپیوتر را در دل شب روشن کردم . گویی مثل آدمی که عادت کرده یک وقتی سر قراری کاری بکند . کارش را بکند . آنوقت آزاد است برود پی کارش .
اینها که حرف است . منظورت از نوشتن از خزبلات چیست ؟ خودتو مچل کردی یا ملت و . کمی شعور داشته باش . منطق داشته باش . دنبال چی هستی . آخه من به تو چی بگم . هیکل گنده کردی . عین نره غول . اما ...................
بیخیال بابا . چیه همه امروز به ماگیر میدن . چقدر صحه صدر داشتن(هندونه ) . دردسر داره .
یه نفس عمیقی بکشم . و بگویم . ای که از کوچه ما میگذری . کمی آهسته تر بیا برو . شاید یکی خواب یا که بیمار است . میبینی آدم نشدی . اینا چیه آخه ؟ای که از کوچه ما می گذ..............
سلام به نيمه شب
وقتي لخت و آزاد ميخوابي
سلام به تشک . وقتي لختيت را باور ميکند
سلام به خنکي شب . وقتي رانهايت آن را بي واسطه دريافت ميکند
سلام به باسن . وقتي از حصار خارج ميشود . و مي گويد منم هستم . چه کرده ام که مرا پنهان مي کنيد
سلام به حقش . اگر بوسه ايي را سهميه باشد .
آه ببخشيد . سلام به ممه . او که مثل ننه مهربان است
......................................................
دقت کردی . وقتی خانمها خصوصا وبلاگ نویس هاشون . حرفهای رکیک مردونه بکار میبرند . چه بار معنایی و چه طعم و لذت بکری داره . مثل ک و س شعر گفتن . خوبه حس ناسیانلیستی ندارند بگند . کی*وشعر . واقعا اگر میگفتند . چقدر مشمز کننده میشد . اه اه . حالمون بهم خورد . میبینید . حتی فحش های زنانه هم از فحش های جنسیت مردانه زیباتره
////////////////////////////////////////
دنیای واقعی فرمان میدهم . تو زنی . تو مردی . زن اینگونه باید باشد . مرد این چنین . فلان و بهمان کار ممنوع . همچین حسی نسبت به هم تعطیل . زبانها کوتاه . چاههای درونت کور . نگاه پرسشگر و کنجکاوتان تعطیل . دیوارها بلند . و..........................
دنیای مجاز می گوید . فرق نمی کند . مردی یا زن . کجایی . چه عقیده ایی داری . خط قرمزها به دست خودتان . فضای پروازها با خودتان . پهن شدن سفره دلهاتان آزاد . آزاد . بروز احساسات بدلبخواه خودتان و..................
..................................................
جذام دلم را نمی دانم فکر من کاشته است . یا تخم فکر جذامی را در مغز من کاشته اند . که در دل و روحم جوانه زده است .
فاصله خوبیها و بدیها . و.... یک خط تصور بیش نیست .
اگر من جذامی در دل و فکر و زندگی داشته باشم . و آن را باور کرده باشم . جذامی شده ام .
اما اگر جذامی باشم . ولی فکرش و وجودش را نپذیرم . دلم را از جذام زدگی رسته ام .
همه زندگی ها چه خوب و چه بد در داخل یک پرانتز محدودی بوجود می آید . زمان را میگذراند و از پرانتز خارج میشود .
قبل پرانتز و بدش اگر نگوییم مساوی و یک شکل است . قانون دیگری بر آن حکم فرماست . که ورای درک و اختیار ماست .
کافی است این داخل محدود پرانتز را با اراده شکست ناپذیرمان تفسیر و تشریح کنیم . شکست را پیروزی و کم را زیاد و.... تصور کنیم . هر چند گزنده و پنهان با ما خواهد بود . اما میتوانیم سوار بر واقعیتها زیست کنیم . و توان مقابله واقعی داشته باشیم
جذام از زاویه نگاه من شروع میشود
واقعیت این است . دنیای مجازی یک موضوع و یک مسئله نیست . گویی همه مسائلت در فضای مجازی دوباره بوجود آمده . اگر نگوییم معادل دنیای واقعی دنیای مجازی ساخته ایم . میتوانم اذعان کنم . در بسیاری مسائل زندگیم معادلی مستقل ایجاد شده است . یا می تواند ایجاد شود . رشد و نمو کند و مراحل متنوعی را طی کند .
دنیای مجازی را میتونم به عطای عقل به انسان تشبیه کنم . هر چند ممکن است تشبیه کاملی نباشه . اما واقعیت این است . بهمان مقدار که عقل داشتن مسئولیت پذیری میخواهد . خطر و دردسر و..........دارد . فرصت و فضاهای جدیدی را برای مانور زندگی ایجاد میکند .
فضای مجازی را نمی توان ندیده گرفت . فضای مجازی معادلی کامل برای دنیای واقعی بوجود آورده است . گروهی فکر میکنند . میتوانند این دنیای جدید مجازی را نادیده گرفت . اما با گذشت زمان ثابت خواهد شد . بعلت نیاز انسانها به فضاهای جدید . و قدرت و اثرگذاری دنیای مجازی بسرعت گسترش پیدا میکند . و همه تسلیم حیات این فضا خواهند شد .
مانند زمانی است . که انسان آتش را کشف کرد . شاید ابتدا ترسیده باشد . و... اما بمرور خواهد بفمید . آتش نیاز درون ماست . تو از خودت نمی توانی فرار کنی . هر چه ایجاد میکنی . معادلش را درون خود داری . تنها میتوانی شکلش و جایگاهش را اصلاح کنی . نمی توانی آن را ندید بگیری .
درست مثل زمانیکه
از خیر گفتنش میگذرم . چون مثل آتیش داغ بود
دو سه روزی بود که با هم قهر بودند . سر اختلاف و دلخوریهای گذشته . در طول دو روز گذشته زن برخلاف روزهای آشتی سعی میکرد . اونیکه این میخواد باشه . یکجور ادا در آوردن که عمق نداشت . تجربه ایی که مرد از زن زیاد دیده بود . وقتی مرد با زن قهر میکنه . زن خیلی متشخص و آداب دان و با خصوصیات زنانه ظاهر میشه . اما همینکه آشتی میکنند . زن رویه شلخته گی خودش رو در پیش میگیره . که هر چقدر بحث و استدلال کنی که این چه وضعیه . با هوچیگری به بدهکاری مرد تموم میشه . و مرد از این بازیها خسته شده بود . و تصمیم داشت به طریقی گستاخی و زبون نفهمی زن رو ضربه فنی کنه . و زندگیش رو به روال منطقی و عقلی و مصالمت آمیز مشترک تبدیل کنه .
دو سه روزی بود . که سر کشمکش های معمول مرد از زم قهر کرده بود . و زن سعی میکرد . با رفتار و عملکرد مطابق میل مرد اراده اون رو بشکنه . و دوباره سوار خر مراد مردش بشه . دوباره روز از نو . و روزی از نو .
و مرد ذهنیت زن رو مثل گذشته خونده بود . شب شده بود . بچه ها تو اطاق خودشون بودند . زن موهاشو شونه کرد . شلوارک لیمویی رنگش رو پوشید . و بجای روی تخت خوابیدن . تشک دونفریه ایی روی زمین انداخت و چراغها رو خاموش کرد و بظاهر خوابید . اما مرد میدانست که او بیدار است . این را تجربه گذشته به او می گفت .تازه از نوع خوابیدنش هم معلوم بود . زن معمولا به پهلو میخوابید . و متکایی میان پایش میگذاشت . اما امشب دمر خوابیده بود . و جوری پاهایش را باز گذاشته بود . تا هم هوس مرد را تحریک کند و هم اینکه میدانست مرد مثل روال گذشته خواهد امد . و از میان رانهایش . آرام آرام با گلابی میان پایش بازی خواهد کرد . هم لذت غافلگیر کننده ایی دارد . و هم اینکه راهی است تا طلسم قهر بودن مرد را تضعیف کند . و شکستش دهد . اینها را مرد در تابش نور کامپیوتر میدید .
این ذهن خوانی مرد او را تحریک کرده بود . در عین حال که نمی خواست تجربه های گذشته بدون عبرت گیری زن تکرار شود . با وجود اصرار هوسش .می خواست زن پیش قدم ایجاد ارتباط و انجام وظیفه باشد . لااقل آزمونی باشد .تا بداند زن چقدر میفهمد .
مرد لباسهایش را کاملا در آورد . به سر یخچال رفت و آبی خورد . نوری که از بیرون می تابید . سایه اندام لخت مرد را بالای سر زن می تاباند و زن میتوانست چراغ خاموش ولی سبز مرد را برای آشتی ببیند . منوط به همان شروط انجام وظیفه و مسئولیت شناسی زناشویی و....
مرد جلو کامپیوتر دراز کش خوابید . پاهایش را باز کرد . طوری که بیضه هایش از میان پا پیدا بود . تا اگر زن تصمیم به جبران و اصلاح شرایط داشته باشد . زمینه و مسیر مناسبی را برای ابراز توجه و علاقه و آشتی جویی پیدا کند . چند دقیقه ایی گذشت . و زن حرکتی نکرد . مرد چند احتمال میداد . اول اینکه زن متوجه نیاز مرد شده است . و به قولی طاقچه بالا گذشته است . دوم در حالت خوشبینانه مثل بهانه های مسخره گذشته پس از چند سال زندگی شرم و خجالت مانع پیش قدیمی میشود . مرد از هر دو احتمال دلش چرکین شد. و از خودش اندوهیگن . که آزموده را آزمودن خطاست .
اما مرد باز احتمال را به خوش بینی گذشت . و تصمیم گرفت چراغ سبزی روشن و مشخص ابراز کند . کامپیوتر را خاموش کرد . و در حالی که کاملا لخت بود گوشه دیگر تشک که زن خوابیده بود خوابید . و منتظر ماند تا زن تکانی بخورد . و پیش قدم حل مناقشه و ابراز توجه و بیان عملی هنر و شعور شوهر داری خود را ثابت کند . و ثابت کند . بچه نیست . و میفهمد مرد چیست . زن کدام است . و داشتن خانواده و انجام وظایف زناشویی چقدر مسئولیت پذیری میخواهد .
چند دقیقه ایی گذشت و خبری نشد . مرد زیر زیرکی زن را برانداز کرد . زن در همان شرایط تحریک مزورانه خود بود . یک تحریک ناصادقانه و توهین آمیز . واین خود دردی است . که زن با مردش صداقت ندارد . بلکه میخواد با سیاست و از مسی نقطه ضعف مرد او را وادار به کرنش و تسلیم کند . مرد منطق محکمی برای خود داشت . چطور میشود . در طول چند سال زندگی برای لذت مشترک مرد همیشه پیش قدم و درخواست کننده باشد .چرا زن به وظایف مقدمه چینی . احترام به سکس مرد و.... عمل نمیکند ؟چرا زن کالای سکس لذت مشترک را تزیین و پردازش نمیکند . و...؟ و این غم پنهانی است . که حال مرد را از افکار عقب مانده زن بهم میزند . که این دیگر کیست .
مرد از خودش ناراحت بود . اما تصمیم گرفت فرصت تازه ایی و شوکی را به زن وارد کند . تا مگر زن به سر عقل بیاید . و مردش را زبون و تحقیر شده نخواهد . و سرمایه مشترک سکس را ابزار سلطه بر شریک زندگیش قرار ندهد .
مرد در حالی که خوابید بود . در حرکتی پایش را به پای زن زد . تا اگر متوجه نشده ( که شده است ) این را به حساب منت کشی مرد بگذارد . و جواب قدم اول مرد . قدم بعدی را بردارد .و بیش از این سرمایه و فرصت مشترک آشتی و دوستی و... را بهدر ندهد . مرد در حالی که رویش که برگردانده بود . متوجه شد زن تکانی خورده و حتما صحنه عریانی مرد را دیده و بر حسب تجربیات گذشته منظور را فهمیده است . و مرد در حالی که آرام خوابیده بود . به امید حرکت زن لحظه شماری میکرد .
چند دقیقه ایی گذشت . و تحول صورت نگرفت . مرد آرام برگشت و نگاه کرد . زن یک متر خود را آنطرفتر کشانده . که یعنی من ناز دارم . منت نمیکشم . و.... مرد از خوش بینی خود شرمنده شد . و در دلش چنین سکس و لذتی را اف کرد .
زن بر حسب تجربه گذشت . میخواست از مهربانی مردش سواستفاده کند . و مرد را مجبور کند همه قدمها را او بردارد . و مرد اینها را نشانه نادانی و حماقت زن میدید . که هیچ تغییری نکرده است . و بر خلاف عذرخواهی دو روز قبلش . فرصت انتقام گیری که بدست آورد . ذره ایی عقل و فهم خود را نشان نداد . و غرور شوهرش را بی ارزش دانست .
مرد عطای این دوستی را به لقایش بخشید . خود را به کامپیوتر رساند . و خود را بی زن خواست . و خود را قانع کرد . تو زن نداری . خود را مجرد بدان . بگذار آسوده باشی و آزاد . و هیچ مسئولیتی را در برابر چنین زنی برای خود ندان . خود و او را همخانه ایی بدان . که بالاجبار زمانه در یک خانه زیست می کنند .
مرد مشغول نوشتن بود .که متوجه نفسهای بلند زن شد . زن به جای خود بازگشته بود . و متوجه از بین رفتن فرصت شده بود . و برای جبران مافات و پاشیدن دانه و ... سینه هایش را عریان کرده بود . شاید بتواند مرغ از قفس پریده را خام کند .
اما مرد . دنیای مجازی را بر دنیای واقعی دروغ و نفاق ترجیح داد . و دندان لذت را کند و دور انداخت .
................................................................
پستی افکارت را با کدام دارو درمان کنم ؟
...............................................................
کامنتی در بیا کمی بریم ددر قدم بزنیم
اگر کمی تحلیلی به جریان نگاه کنی .
این مسئله چند جور قابل تفسیر است .
غاتی کردن رفتار و افکار هنری در س ک س و بیان نظرات و اثر گذاری با ظرافت هنرمندانه است .
انسانها هر چه پیشرفت میکنند . از بیل زدن به سمت رفتار رمانتیک سوق پیدا میکنند .
با دندان باز کردن مانند پرده برداری از یک اثر هنری یا یک پروزه عملیاتی است . که همه برای پرده برداری لحظه شماری میکنند .
با این تفاوت که هم اثر هنری لحظه به لحظه داغتر و مرطوب تر میشود . و هم قند تو دل پرده بردار آب .
..........................................
کامنت دریادداشتهای یک زن سی و سه ساله
چجوری روت میشه خالی ببندی . همه هم باور میکنند و اون توجیه و براش فلسفه بافی میکنند
کجاش نوشته دستشویی خواهران .
نوشته ورودی خواهران
بعدش هم این محل به همجا میتونه شبیه باشه . اعلا دستشویی .
بیشتر به یه مسجد قدیمی میخوره .
بابا خالی بندی هم حساب و کتاب داره .
تو بگو روز شبه . یه عده میان شب رو برات توضیح و تفسیر میکنند . انگار نه انگار وظیفه دارند برداشت واقعیشون رو بنویسند . نه...........
آتش خیلی خاموش است . هر چی زور میکنم . نمی تونم آتیش رو در ذهنم روشن کنم . بزار کمی دیکه زور بزنم . ببینم میشه یا نه . عونننننننننننننننننننننننننننن![]()
نه نمیشه . فایده نداره . آتیش روشن نمیشه .
به کلام پناه میبرم . بوسه ایی داغ است . که آتشی در نهادش روشن است .
بوسه ایی داغ تر است . که آتش کهنه ایی بی هیچ بوسه ایی روشن و خاموش شده باشد . و عطش آتش گرفته باشد .
بوسه ایی پدر در می آورد . که دو تا عطش آتیش گرفته به تور هم بیفتند .
....................................................................................
بناگاه آتشی درونم دویدن گرفت . نفهمیدم . از کجا جرقه ایی جست و پیکر گرفت . هاج واج مانده ام در تصویر آتش . کجا میخواهد بسوزاند . در این وقت .
تکیه دادم بر بالشی . تا ببینم شعله های توفنده اش . چه رقصان بالا و پایین میبرد . چه رنگی . چه گرمایی . بیابانها به یک دم بسوخت . به جنگلها نمی دانم چه سوخت .
وای . وای . خنده ایی جانانه ایی است . شعله اش در رخم میدود . رنگ و وارنگ مینمود . عجب خونسردی فتاده است دلم . که آرام به جایم بنشسته ام .
ریتم زندگی.
میخواهم برم بازار برای خرید . میخواهم بگردم بهترین ریتم زندگی را برای خودم بخرم .
یک ریتم همه فن حریف . خواستم بخندم . از ته دلم خوب بخندم . خواستم گریه کنم . خوب گریه کردن را برایم ممکن کند . خواستم از سیر و سیاحت ایرانگردی و جهان گردی کنم . شخصیت و شان و ظرفیت و شعورش را به من بدهد . اگر خواستم بازی کنم . همبازی خوبی باشم . اگر خواستم یاری کنم . مددکار خوبی باشم . اگر کسی دلی به دستم داد دل ستان معرکه ایی باشم . اگر در خانه بودم . پدر بودن را نمونه باشم . اگر فرصت عشق بازی بود . عشق باز قهاری باشم . و.....................
خدا کنه همه دنبال ریتم خوب زندگی باشند . خیلی مسخره است . بعضی ها سقف ریتم زندگیشون خیلی کوتاه است . خیلی منفی بافی و سیاه نمایی دارند . روز رو شب و شب را خونی نشون میدن .
هوی عوضی . تو فکر نمیکنی وقتی بد میگی . بد می کنی . ویروس تولید کردی ؟
بیا کمی پنجره ها رو باز کن . بزار نسیم به صورت عقلت بخوره . بزار چشمات دورتر کم شعوریت رو ببینه . بعد حرف بزن . نکته بگو . ...........
چشمات رو خوب باز کن . حرف های خوب و بد اگر میزنی واقعی باشند . سیاه نمایی نکن
جدی میشوم . هر وقت ناهار با عشق خورده باشم . وقتی طلوع آفتاب را دیده باشم . وقتی لبان خندان دوستان را دیده باشم . وقتی برق چشمان خوشبختی در کلامت خوانده باشم . وقتی تنم و روحم دوست باشند . .......................................................
وقتی تو بگویی .من هم همینطور هستم
......................................................
میروم بیرون . قبل رفتن هوسم را با که تقسیم کنم . بار هوسم سنگین است . میترسم در راه تصادفی داشته باشم .
هوسم بار سنگینی از فکر است . احساسی است پر آتش . داغ و فرح بخش . که اگر نزد خودم باشد . میسوزم . داغی را پنهان نتوان کرد . که اگر در خانه بگویم . خانه ام روشن خواهد بود . وگرنه در طول خیابان ها در معرض یک و دو باسن ها . در حیرت برجستگی های به معرض دید نهاد ه ( سینه های ورگلمبیده که با تنگ شدن قسمت کمر مانتوهای لباس خواب مانند . و تپل تر شدن خانمها عقل ها را زایل میکند . و هوس چه آتشی درون مردان شعله می افکند )و ....................................
هوس را در خانه نهان باید کرد
دل تلاپ تولوپ دارد . گویی که چیزی کم دارد . تالاپ تولوپ . تالاپ تولوپ ...
گویی صدای آشنایی را به ریتم قلبش کم دارد . تالاپ تولوپ. تالاپ تولوپ ....
بعد هر تالاپی . تالاپ دیگری پس کو . بعد هر تولوپ . تولوپ دیگر کو ؟
تالاپ . تالاپ . تولوپ . تولوپ
تالاپ . تالاپ . تولوپ . تولوپ
تالاپ . تالاپ . تولوپ . تولوپ
صدا دوم . میگوید .که تنها نیست . صدایش در دنیا انعکاس داره . گم نمیشه .
این آهنگ ریتمیک را خیلی ها کم دارند .
تالاپ . تولوپ صدای ابتری است امروز .
................................................................
مرد خسته از روزگار خوابیده بود . روحش آزرده بود . غم را در جانش ریخته بودن گویی .
مرد به پهلو خوابیده بود چشمهایش را بسته بود . یک پایش را بالاتر از دیگری بر میز تحریرش تکیه داده بود . گویی میزش را به آغوش گرفته بود . قلبش بد میتپید . تالاپ داشت و تالاپی نمی آمد بگوش . تولوپی داشت و تولوپی نی آمد بگوش . آخ که دردش چه سنگین بود . چشمهایش بسته بود . مدام صدای پایی آشنا می آمد . و میرفت . اما گویی صدای بوقی بود . بی درک و شعور . حسی نداشت . دردی نداشت . فهم و عقلی نداشت . بی غیرت بود بر زنانه گیهای خود . نافهم بود . بر ذات خود . .........
مرد خسته خوابیده بود . باری سنگین بر دوش جانش بنشسته بود . جانش تنگ و تنگ میزد هر دمی . چشمانش از بی غیرتی افسرده بود . . اما خوابیده بود . غیرتش مانع گفتن هایش گشته بود . چاهی که از خود آبی ندارد . ............
باز میگویم . تا زنان و مردان بدانند . مرد چیست . زن چیست .
مرد خوابیده بود . از غمهای روزگار افسرده بود . از لطف کردگار از بهر بشکستن غمها هدیه ایی ناب . زن بگرفته بود . تا در غمها مونس شود . در میان تندبادها مامن شود . آتش اگر بارید بر سرش . سرما شود . معیوب شد اگر مرحم شود . ..... زن
مرد احساسش بشکسته بود . آتشی در جان افروخته بود . هر چند ایستاده بود . نشکسته بود . اما درونش بی تاب گشته بود .
باز می گویم . مرد ز زن با احساس تر است . احساسش از نوع دیگر است . او پر کاهی است . بر فوت زن . او آتشی است بر نفت زن . مرد را آرامش زن است . مرد بی زن ابتر است .
یک ساعتی گذشته بود . زن می آمد و میرفت . بی تکلم و کاری . انتظار مرد را سخت تر است . زن بی تکلم . بی احساس . و... بی غیرت است .
مرد در سختی بیرون امیدش خانه است . آزادی و شادکامی خانه است . روح حاکم بر احساس دل در خانه است . آن نسیم روح نواز و جان بخش در خانه است .
کی زنها از بلاهت ها جدا گشته اند ؟زنها کی از حماقت ها جدا گشته اند ؟ زن مرد ناشناس احمقی بیش نیست . گوساله ایی بر روی دوپا بیش نیست . زن پرستار روح مرد . زن کالبد شکاف احساس مرد . درمان زخمها . دردهای مرد . زن چه ارزشی بالاتر از دکتری . بر روح و اوج مرد . و...
این همان نقشی است . که مرد بر زن دارد .
مرد خوابیده بود . جانش از انتظار هر دم در تنگنا گرفتار گشته بود . شاید امروز عاقل شود . شاید غیرتش برگشته باشد . ..............
مرد چشمانش را بسته بود . هر دمانتظارش تقلیل میافت . هر دم نوع خواسته مستهجن مینمود . از باغ بهشت . افتاد بود بر خاک سیاه زمین . حیوانیتش قابل گشته بود بر احساسش . محبت رنگ و بویی کبریایی است . اگر نباشد . حیوانیت همه خواسته خواهد بود
مرد خسته خوابیده بود . پایش را به میز تحریرش گره انداخته بود . گویی در آغوش چوبی را بگرفته بود . چشمانش بسته . انتظاری در جانش بنشسته بود .
شاید احساسی غافل گیرم کند . شاید درک و شعوری نخوانده . نگفته بفهمد چه در دل دارم .
مرد منتظر بود . احساس لطیفی زنانه . در کنارش بنشسته شود . دستانش با غیرت و بی حیایی . آرام بیض هایش را در دست بگیرد . قفل کلید س ک س درونش را باز کند . تا که انبار سنگین غمش با باد عشق بازی هیچ شود
زن طبیب احساس مرد . زن هنرمند روح و روان مرد . زن نباید زن شناس تنها شود . مرد شناس بهتر است .
س ک س راه دلنوازی زن با مرد ...............................
تصمیم داشتم مهیج تر و بی حیاتر و ظریف تر . جنبه های عملیاتی و خواسته ها و اثرات درونی س ک س زن و مرد رو بیان کنم . که بخاطر طولانی شدن صرفنظر میکنم
تنها بگویم . مرد را ک و س بازی لازم است . زن را ک و س نازی لازم است . این بی حیایی فی مابین زن و مرد . آرام جان است . مرد مردتر میشود . زن زنتر شود . این همه بی درک و شعور زن و مرد هیچ چیز نیست . لولیدن یک الاغ نر در ماتحت الاغ ماده نیست .
..................................
مرا با شورتت گلاويزم کن:![]()
...........................................
وقتی میخواهی زن باشی و تعصب داری زن بمانی . باید پریود شوی . تا زن بودن فراموشت نشود . پریود شدن به تو میگوید . نه مرد هستی . نه چیزی مابین زن و مرد بودن .
وقتی از پریود بودن یا هرچیزی مثل خصوصیت زنانه بد می گویی . داری از روی نادانی با زن بودنت میجنگی .
بنظرت خیلی غضنفر بازی نیست . یه سربازی تو میدان جنگ سمت طرف خودی شلیک کنه ؟
.....................................
زنی که بلد است . چگونه س ک س کند . نشانه این است که خود را میشناسد . باور دارد و میفهمد .
آنکه .................
مانند کسی هستم . که ماسیده باشه . وقتی کلی نوشته بودم . یا بقولی زاییده بودم . اما با رفتن برق زاییده ام . مرده باشه .
مانند کسی هستم . سمج باشه . نخواهد نوشته های قبل را دوباره بزاید . بلکه دنبال زایمان جدیدست . تا تکراری نباشه .
مانند کسی هستم . که در زمان زاییدن . بترسه باز با رفتن برق زاییده اش مرده باشه . ناچار این مختصر زاییده ام ثبت میکنم . تا با زایمانهای بعدی . دوباره بزایم . تا زنان فکر نکنند . زاییدن فقط مختص به آنهاست . مخالف انحصارگری هستم . حتی زایمان حتی درد زایمان کشیدن
زایمان ۲:
مانند کسی هستم . که درون دلش را نگاه میکند . دکورهای چیده درونش او را به فکر وامیدارد . این دل چه کم دارد . نورش . شورش . امیدش . کدام بارها . کارها اضافی است ؟ کدام بخشش توسعه میخواهد . آن پنجره رو به حقیقت را بزرگ خواهم کرد . بگذار نورش سرسرای دلم را روشن کند . بگذار مهمانها احساسی از وسعت . دقت . خوش فرم افکار پیدا باشد .
مانند کسی هستم . در زمینی بایر . در فکر ساختن کاخی است زیبا . هر که می آید . کوخ میبیند . چگونه باید گفت . فردا . اینجا . کاخی از من بودن خواهد یافت . چه باید کرد . عقلهای همه در چشمها مدفون گشته . عقل ها کم وسعت شده اند .
باز از ترس مرگ زاییده دگمه ثبت را میزنم
مانند کسی هستم . که باران را میفهمد . شسته شدن گلها را میفهمد . میبیند . پاییز چه خزان دارد . گرمای داغ تابستان را میفهمد . زمستان را فصل خوابهای گران را میفهمد . مانند کسی هستم . که با آمدن فصل باز مثل صدبار گذشته شوک را درک میکنم . خفته ها بیدار شده اند . این چنین رستاخیزی را چگونه باور کنم .
مانند کسی هستم . عقلش در پیش . احساسش بعد از آن . غمها و غصه هایش سیال مابین همه اینها . کمبودهایش بعد از آن . هوسش بعد از او . حرص . حسد . بخل و کینه را در پستوی نانهش زندانی کرده . اما نگاه عقل و احساس و هوسش . از رنج غمها با درد کمبودهایش بهم میریزند . گاهی هوسش همه کاری من میباشد . ناگاه عقلم پیروز میداندار درونم گشته . بخل و حسد و حرص و کینه در زندان در همه حال به تماشای کمدی وجودم بنشسته . این عجیب نیست . کدام یک از ما . یکسره عقلیم . یا هوسیم . یا که از غم و غصه از کمبودهای نهان بیخبریم . ............
.....................................................................
او زن نبود . زن چیست ؟ زنی خالی از احساس . نه میدانست مهر را چگونه باید ابراز کرد . نه میدانست مرد چیست . با مرد چگونه باید دمسازی داشت .
زن چیست ؟ چشمه ایی در حال جوشش مهر . مروارید نگاه . ماه دل و ماه روحی در گردش . هنرمند جلوه گری . سنتور نوازشها . موسیقی نرم بی پایان . ............ اما او زن نبود .
سخره ایی زن پیکر . بی ناز و ادا . بی هنر دلنواز . هیچ طراواتی در سخن پیدا نیست . هیچ پوشش زیبایی بر تن نیست . هیچ جاذبه ایی در او نیست . جاذبه ایی که بی تاب کند مردش را . نه زبانی خوش صحبت و ناز . نه نرمش اندامی . ....................هیچ هیچ . حیران از این همه بی هنری در یکجا .
مرد خسته و بی تاب از دنیا . به امید گردش در باغ بهشت به کاشانه می آید . در قدم اول میفهمد . اتفاق تازه ایی نخواهد افتاد . باغبان باغ بهشت در خواب است . عطش چشم زیبا بین در عطش میماند . همه رنگها خنثی . جهل در آنکه خوابید فریاد میزند . مرد خسته خسته تر از قبل کام فرو میبرد در دل . میخندد . نادیده میگیرد حماقت را ..................
نادان چه حاصل . هی بگویی دانا باش . بیندیش . آگاه باش .
خسته از گفتن صدباره حق چیست . انصاف کدام است . سخنانی از گوش بیایند . از آن گوش ...
بلاهت را بلاهت برده است .
مرد منتظر موجی بود . که پس از خستگی روزانه . بشکند هر چه غم بود .
موجی از لطف و صفا . زبانی شیرین و هنرمندانه . گفتاری نیک . چشمانی مهر انگیز . خالی از هیچی . بوی خوش گل یاس و نسترنها . گردش رنگهایی رعنایی . ....آخ که فاصله خاک تا به افلاک زیاد است . زیاد .
..........................................
دماغت و بگير و بيا براي مسخره بازي
من از کونت بشکون ميگيرم . تو جيغ بزن و فرار کن
بعد تو بيا دولمو فشار بده و فرار کن . من ميدوم دنبالت تا بکونمت . انقدر بازي خوبيه![]()
..............................................
خلوتی برای مسخره بازی :
جدیت عقل زمانی است . که زمانه بر عقل نشسته باشد . نه زمانی که شدت فشارها عقل را خر کرده باشند . تا عاقل بمانی تا بیشتر کولی بدهی .
مرد حیران از دولش پرسید : تو منی ؟ یا من توام ؟
دول در جواب گفت : هم من توام . هم تومنی .
مرد چهره اش به گیجی میزد : چطور من توام ( دول ) چطور تو ( دول ) منی .
مرد این حرفها و فکرها را تکرار میکرد . تا خوابش برد . در خواب دید . او خوابیده . اما دولش بیدار است . و هر لحظه مانند لوبیا سحر آمیز بزرگ و بزرگتر میشود .
دول میخواست . همه خودش باشد . تصمیم داشت شراکتش با مرد را بهم بزند . و همه دول باشد . نه دول مرد . اما از این غافل بود . که دول تنها هیچ ارزشی ندارد .
..............................................
زن بی مرد . زن نیمه است
مرد بی زن . مرد یک چهارم است
مرد خالی بود . نمی دانست چرا . اصلا خالی بودن را دوست نداشت . مگر یک لیوان همیشه خالی چه ارزشی دارد . لیوان آب وقتی پر است قدر و قیمت دارد . ........ حرف بی ربطی است . اما تشبیه است .
مردی همیشه تصویری از نداشته هایش در ذهنش داشت . مانند کسی که همیشه تشنه مانده باشد . و فقط بی وقت و باوقت . جرعه اندکی آب ناگوارا سهمیه اش را میدهند . و او از این بد طعمی و نا بهنگامی و بی پیش درآمدی آب خوردن دل چرکین بود .
چرا تشنه باشم ؟ چرا آب گوارا در ضیافت نور و صدا . در بزمی شاهانه ننوشم ؟ این خلایی بود که به تاریکی میماند . آب میخواهم . چاه نمیخواهم . آب . آب . آب . یکی ماهی ما را آبی دهد . آب . آب . آب ........................
اینها تنها تشبیه است . نه به این بزرگی است . نه به این کوچکی .
مرد رویایی در سر داشت . پازلی از عشق . از روشنایی . از ارتباط . او تیونری در وجودش داشت . مثل همه . قبول نداشت . تیونر وجودش ثصویر و صدا و شور و حال نداشته باشد .
چگونه بگویم . یک جای کار اشکال داشت .
بگذریم . حرفها سخت شده اند . حرفها را باید راحت زد .
آب چکید . دل پرید . گنجشکک عشق و حال بر بالای بام جهید . دید صدایی . شنید ندایی . دید غباری . استشمام کرد عطر و بویی . بوی شر شر آبی بود . آخ که طربناکی عجب حال و هوایی دارد .
باز بگذریم ...........
هر روز صبح به نیت صفا و هیجان و عشق و حال راه مدرسه از برابر دبیرستان دخترانه بیدار میشد . و گروه گروه . با نگاههای کنجکاو براه می افتاد .
نامش برایش حس دیگری داشت . سفید . سپیده . سپیده بود . بخاطر طنازی شاخص دوستیها بود . پسرها از روی هجو . یا حرص و یا پنهان کردن حس درونی در برابر همدیگر . او را سفید میگفتند . سفید هم بود . خیلی سفید لطیف و پر عشوه . خیلی دختر بود . با بلوز سفید . مانتو نسبتا تنگ . کفشی سفید
چرا به بیراه رفتم .
این اولین جرقه های زن شناسی بود . باورش کرده بودیم . او زنانه رفتار میکند . خیلی زنانه . گویا از مردانگی کاملا خالی بود . هیچ احساس کمبودی هم نمیکرد . او به داشتن جاذبه زنانه افتخار میکرد . اینکه من زنم . پس هستم . واقعی ترین ادعا و شعار است .
مرد خالی بود . نمی دانست چرا . او به پر شدن با زن ایمان داشت .
.......................................................
صبح شد باز . تاریکی رفته . تاریکی و غم و دلتنگی فراری شده اند .
این چه بازی عبرت نیاموزی است . برایم .
صبح میرود و غم می آید . غم میرود و صبح می آید .
.............................................................................................
یک دلخوشی واقعی : اینکه کمتر مرا میخوانند . فرصتی تا در خانه ام راحت باشم . هر چه میخواهم بگویم . داد بزنم . لازم شد . هوس کردم ک وش شعر ببافم . با زیر پوش و شورت بچرخم . لازم شد بی زیر پوش باشم . مانند دورانی که انسانها فقط دور کمرشان برگ درخت میبستند . لازم میشد . شب را پشت به هوای داغ بیرون . زیر کولر گازی اپن در اپن سر میکنم . وقتی غلت میزنم . چیزی که مابین پاها هست او هم پهلو به پهلو میشود . هوای خنگ همه جایم را یک دست خنک میکند بی تبعیض . بین عضوهای وجودم تبعیض نمیگذارم . سرم بر باش خنک . کتف و شانه هایم بر تختی نرم . دستانم گره کرده بر میله های خنک تخت . آنوقت میان پاهایم داغ . در هوایی شرجی و... نه نه .
اینجا همه یک جور حال و هوا دارند . وقتی از کنار آینه قدی میگذارم متوجه میشوم . اینجا آزادی و مساوات جریان دارد .
عقل زنان . عقل زنانه . احساس زنان . احساس زنانه . دنیای زنان . دنیای زنانه . بازی . تفریح . شادی . شور . عشق . عاطفه ........... زنانه .
مرز بین دنیای مردانه تا دنیای زنانه کجاست ؟ دنیای زنانه و مردانه چه خصوصیات . چه رنگ و بویی دارد ؟
بیاییم تلاش کنیم کمی عمیق تر باشیم . ما این مسئله را کوچک گرفته ایم . خیلی عادتمان شده . مثل همه کارها . گویا هنوز نیوتنی جاذبه های دنیای زنانه و مردانه و... آنها را کشف نکرده است.
با مختصر آشنایی که با دنیای تو درتوی زنان پیدا کرده ام . و دنیای مردان را هم بقدری میشناسم . باورم شده است . مسئله بسیار مهمی در بین دنیاهای زنانه و مردانه گم شده است . و کسی سئوالی و کنجکاوی بخرج نمیدهد . تا همه مختصات دنیای زنان و مردان مشخص و فرمول بندی شود .
شاید مانند دوران قبل از اختراع خط یا کشف آتش باشیم . شاید هنوز فکر میکنیم . زمین مسطح است و مرکز جهان . شاید که نه حتما فریب خورده ایم . که خیلی میفهمیم . و همه چیز کشف شده . و آنقدر نادانیم . که نمی دانیم هنوز الفبای دنیای مردان و زنان کشف نشده است .
میدانی مانند چه میماند . مانند این است که ندانی دانه را باید در زمین کاشت . زمین را باید نور و هوا و آبیاری کرد .
هنوز نفهمیده ایم . زن و مرد را باید در کدام فضا و شرایط بکاریم . تا فرصت رشد و زن و مرد شدنشان فراهم شود .
مثل روز روشن است . که مطالبات زنان در این شرایط نخواهد ماند . جامعه زنان مانند . پروانه است . که سالهاست در پیله خود رشد کرده است . و شرایط به سمتی میرود . که پیله را پاره کند . و جامعه متعصب مردان هاج و واج نگاه کنند . که چی شد ؟ چطور شد ؟ من نبودم دستم بود . تقصیر آستینم بود .
بمرور ترازوی دنیای زنان و مردان متعدل خواهد شد . میگی . نه ؟ بیخود می کنی ![]()
من کاملا احساس میکنم .روزی را که با زنانی روبرو شویم . که هر وقت حرف میزنند . در افکار و صدایشان لرزشی احساس نشود . خط مرزی کشیده شود بین افکار و دنیای مردانه و زنانه . که دنیای واقعی ترکیب مساوی از خواست ها و اراده مردانه و زنانه باشد . میگی نه ؟بیخود میکنی . مگه دست خودته ؟
آنوقت است . که مردان مردانه احساس میکنند . به تناسب قد و فهم بازگشته اند . و از بدهیبتی فکری دور شده اند . و زنان نفسی عمیق میکشند . که دیگر افکار و اراده و اختیارمان کوتاه قد نیست . و برای رعنای اندیشه محدودیتی وجود ندارد .
این واقعیت است . حتی اگر باور نکنی .
.....................................................
نمی دانم . هوس را درون بغچه ایی پنهان کنم . یا کنار دکور میز زیر تلویزیونی بگذارم .
نمیدانم هوسم را مانند گل شمعدانیها آب و آفتاب بدهم . یا که در انبار متروکه خود نبودن ها بگذارم .
نمیدانم . هوسم حق حیات دارد . باید حقوق هوسم را رعایت کنم . یا به تبعیدگاه سیبری مانندی بفرستم
نمی دانم هوسم همسایه خوبی برای دیگران می تواند باشد . یا اینکه مردم آزار است / کرم میریزد .
نمی دانم . هوسم هر روز صبحگاه از خواب بر میخیزد . صورتش را که شست . سلام میکند . بعد از غذا تشکر میکند . برایم مزه پرانی میکند . میخنداند . فکر میکنم چقدر مودب شده است . اما ناگاه . از دیوار همسایه سرک میکشد . ناگاه میشنوم . با کسی که نمیشناسم حرف تند رکیک میزند .
ای خاک بر سر گرفته . داری چه غلطی میکنی .
نمی دانم این هوس چموش را چکار کنم .
.......................................................
کامنتی در DIFFERENT
این زن همه جا را آرام کرده بود . چارزانو نشسته بود و گوش ش را به زمین چسژانده بود . تا بتواند صدا فرداها که می آیند را بشنود .
او خودش بود . بدون هیچ چیز اضافی . هیچ چیز اضافی حتی شورت
.................................................................
زن به گذشته اش فکر میکرد . چه روزهای خوشی داشتیم . روزهای قبل ازدواج . دوران دانشجویی . وای چه هم بازیهایی در دورانی نوجوونی داشتم . خاله بازی . بازی مامان و بابا . .... زن روی مبل لم داده بود . و مرحله به مرحله از بالا به پایین همه مراحل زندگیش را مرور میکرد .
یاد دورانی کودکی برایش خیلی جذاب بود . یه دختر تپلی تو دل برو . همه طرفدارش بودن . لپاش همیشه بخاطر بوسه های این و اون گل انداخته بود . چقدر مادرش از دوران نوزادیش تعریف میکرد . چقدر دردسر کشیده بود . مداوم خودش را خیس میکرد . مادر تعریف میکرد . کمتر پوشک میپوشوندمت تا پاهایت جیش سوز نشه
روزی یکی و دو ساعت بیشتر پوشک پاش نبود . و......
زن سرشار لذت از خاطرات گذشته بود . و دلتنگ یادآوری آن دوران . به یکباره به یاد شیطنت کودکیش جرقه ایی زد . هوس کرد . مستند دوران نوزادیش را دوباره سازی کند .
کسی خانه نبود . شورتش را درآورد و خیسش کرد و بر روی بند لباسها در بالکن خانه آویخت و به مانند دوران نوزادی ( با چند تفاوت مختصر
با آن دوران )تصمیم گرفت تا بعد از ظهر که خانواده اش می آیند با خاطرات نوزادیش زندگی کند . چند ساعتی گذشته بود . و او غرق شادی کودک درونش بود . که احساس کرد نگاه نوجوان پسری را روی اندام عریانش احساس میکند . به بالکن رفت . و همه پنجره های روبروی خانه شان را زیر نظر گرفت . چیزی معلوم نبود . همه پرده های پنجره شان کشیده بود . وقتی نگاهش چرخید تکان خوردن پرده خانه روبرویشان را دید . به خانه آمد . و از پشت پرده طوری که کسی متوجه نشود . خانه روبرو را زیر نظر گرفت . دید گوشه ایی از پرده جمع شده است . کمی که دقت کرد . نوجوان کوچک همسایه را دید . که با چشمان هیجانزده اش در حالی که دستش و پرده میلرزد . خانه آنها را زیر نظر دارد .
یادش آمد در نوجوانیش یک دوست پسری داشته که با هم خانه زن همسایه را دید میزده . گویا زندگیها مدام تکرار میشوند .
زن بی توجه به این اتفاق . در حالی که شعهری را زیر لب زمزمه میکرد . به بدن عریانش پیچ و تاب میداد . به بالکن رفت . و در حالی که سوتین خیسش را کنار شورتش می آویخت . در حالی که با کنار نگاهش پنجره همسایه را زیر نظر گرفته بود . در دلش به یاد خاطرات گذشته میخندید . کمی که گذشت . احساس کرد خیس شده است . بنظرش آمد در این موقع یک دوش آب سرد میچسبد .
باز باران . با ترانه . با گوهرهای فراوان . میخورد بر بام خانه یادم آرد ......................
.............................................
کامنتی در باکره آبستن
نگاه در عکس وبلاگ دارم . منبع حرفی است . که نگاه آنرا میگیرد و زبان احساسم می گوید و انگشتانم مینگارند
حرف ساده ایی است . تصویری از انسان . یک زن .
موهای سرش در عرفه جامعه ما در حجاب است . و اگر فقط نگاه و سرش ملاک باشد . لباید با حجب و حیا نگاهش کنی . و...
اما ناگاه از گردن به پایین عکس تو را درگیر تناقض میکند . شانه هایی عریان . گردنی پیدا . پهلوهایی لختت که زمزمه های لذت را در تو زنده میکند .
اما ناگاه . در پایین تصویر باسنی نیمه عریان کپلهایی برآمده . خطی نیمه . خالی در وسط برآمدگیها چیزی را فریاد میزنند . حرفی بلند تر از قسمت بالا و وسط تصویر . برداشتهای اول و دومت دچار تلاطم میشود . با نگاه کردن به قسمت پایین تصویر .
مفهومهایی که شک و تعارفی برای گذشتن نمیگذارد . من همینم که هستم . من برخلاف سر و صورت و موهای پنهان که یک بخش ملایم خاکستری است .
بخش پایینی ساده و سفید و بی تعارف خود را یک جور تعریف و معنا میکند . من کپل هستم . نه مو هستم . نه حجابم . نه احساس در نگاه هستم . و... من کپل برآمده شادی بخش و عنصر فعال کننده لذت برای مخالف هستم . باسنم رنگ تندی است . با فضای خاکستری باقی تصویر .
.................................
کامنتی در همشیره سی ساله . آبجیمونی . خانم یاداشتهای زن سی و یک ساله ![]()
الده . منده . دلم خیلی چیز میخواد . چیز . پنیر میخواد . با نون و گوجه و چای شیرین بخورم
الده . خیلی چیز دوست دارم . چیز
الده . انقد دوست دارم . برم خیابون . بیابون . الده اینقد حال میده . قشنگ میری سر خیابون به بقاله میگی . ببخشید خانم . خیلی ببخشی . یه بستنی یخی بده با شیرکاکائو . بده بخوریم . حال کنیم . دنیا دو روز بابا ولش کن بره .
خیلی حال میده . خیلی دلم میخواد . یاد قدیما . هی تو خیابون چشمک بزنم . هی .
چقد حالم گرفته شد وقتی عادت کرده بودم پشت سر هم چشمک بزنم . تو خونه هم برای زنمم چشمک میزدم . یه وخت مادرم دید زایه شدیم رفت .
خیلی حال میده قدیما . هی دونیا یادت بخیر . الان کجا رفتی آخه .
خانم دمت گرم . مارو یاد بچگیها . اون موقع که جوون بودیم انداختی . خیلی دمت گرم .
.....................
بي تو تنها ميشوم وقتي . هستي ولي نميبينم تو را
......................
نگو تو رو خدا . خداییش من هر وقت میبینم کسی از بی ازدواجی یا بد ازدواج گله و شکایت میکنه . دلم میلرزه . میگم کاش من هزار نفر بودم . با هزار نفر از دخترای خوب و نازنین . یا زنهای با کمالات ازدواج میکردم . متونستم دینمو به زندگی عاشقانه تقدیمشون کنم .
حالا هم با اینکه یک نفرم . به خودم میگم . بیا دل به به دریا بزن . کار هزار نفر عشق بورز .
ولی خداییش هنوز جراتش رو پیدا نکردم .
ولی هنوز امیدوارم .شاید یه راهی پیدا بشه![]()
![]()
وقتی خیلی مدرن باشی . دوست داری جلوه ایی از انسان ماقبل تاریخ داشته باشی .
دنیا و زمانه مرد را خسته کرده بود . خسته خوابیده بود . هوا شرجی . دربها باز . پرده ها باز ه باز . ساختمانها آنسوی خیابان پیدا بود . چراغهای روشن در نیمه های شب .
مرد خسته بود . و در افکار دیروز و فردا غوطه میخورد . دنیا و زمانه مدرن را خسته کرده بود .
مدام غلت میزد . پهلو به پهلو . هوز زمانه و دنیا رهایش نکرده بود . ناگاه . تصمیم گرفت . رها باشد . بی تکلف . بی هیچ تدبیری . بی هیچ پیش بینی و اندیشه ایی . دو انگشت شستش را به بند شلوار و شورتش گرفت و با یک حرکت آنرا بدر آورد و با یک حرکت تند پا هر دو را به گوشه تاریکی از اتاق پرتاب کرد . دیگر برایش مهم نبود . ساختمانهای آنسوی خیابان روشن است و ساکنینش بیدار . و احیانا چشمانی ماجراجو ی کنجکاوی . کاوش گر در تاریکی .
نقسی از رهایی کشید و خود را از زمانه و دنیا رها کرد . اکنون او همه لباسهای تعلق به پیش بینی و تدبیر و.... را از تنش بیرون انداخته بود . شده بود یک انسان ماقبل تاریخ بی هیچ دغدغه فکری و نگرانیها . باشی بزرگ و نرم را مابین دو زانویش گذاشت . که خنکی آن مابین پاهایش . شکم و زیر شکم و سینه هایش را در یک سطح مورد نوازش قرار میداد . زانویش را بالاتر آورد . تا خنکی و آزادی و رها بود . پشت و مابین پاهایش را صفا دهد .
و پهلو به پهلو شدن . و بازی بالش بزرگ لذت انسانهای ماقبل تاریخ را برایش تداعی میکرد . چقدر در آن دوره ها . لذتها طبیعی و نگرانی کم بود .
.............................................
به خانه ات می آیم . کلید دارم ظهر است . در را باز میکنم . تعارف نداریم آرام می آیم داخل . صدایی نمی آید . درب اتاق خواب نیمه باز است . حوله ایی دور خود پیچیده ایی . گویا تازه حمام کرده ایی . خیسی موهای در حوله پیچیده اینطور می گوید . سفیدی یک ران پایت پیداست . حوله به روی زانویت راستت است . که آنرا بالا آورده ایی . وقتی در خوابی روحت را میبینم . چشمهایت بسته . لبهای ساکن . آرام آرام هوای زندگی را وارد ریه های زندگی فرو میبری و با همان آرامش گرمای زندگی را از ریه هایت به فضای دنیا رها میکنی . سینه هایت نرم نرم بالا و پایین میروند . نرمتر از نرمی . دو گهر گردن آویز طبیعی . مانند ماهی هستی که یادت رفته آب (گهر )چیست .
جلو می آیم . زیر لب چیزی می گویی و غلتی میزنی . گویا جهان به حرکت در آمده است . زیبایی و سفیدی و لطافت است که به گردش در می آید . لبه حوله از روی باسنت سر میخورد و به روی تخت می افتد . برقی و جرقه هایی در فضای اتاق میدرخشد . خون با شتاب به درون چشمانم میدود . فوران احساس است . که به رگهایم هجوم آورده اند . در برابر این سونامی زندگی دوام می آورم . ولی ملتهبم اگر دوبار غلت بزنی چه خواهد شد ؟
منتظر سونامی میمانم . ...............................
....................................................
زنان ناخواسته . هر چند بر ربان نیاورند . یک تعجبی از تفاوت ظاهری زن و مرد بودن دارند .
این چیست ؟ شیپورت جنگ است . این هویج ؟ این مظهری از قدرت مردان است . این هویج ؟
این بلاست . که در مردان روییده است ؟ یا که نه . این تخم جهان است .که در ما ننروییده است .
این مسئله ایی عادی . از بهر ما زنان . این هویج باربروبرای ما زنان است این هویج .
ما هویج را خام خام میخوریم .
ما هویج را هم با سوپ و هم با آش میخوریم .
ما هویج را با آب و با بستنی هم میخوریم .
ما هویج را جای مسوال میخوریم .
ما هویج را از بهر افزایش سوی هر دو چشمان میخوریم .
ما هویج را از بهر رنگ و شکل عجیبش تایید داریم ای خدا . ![]()
ما هویج را از بهر بی هویجی دوست تر داریم . وای خدا . ![]()
این هویج و آن هویج . دنیا هویج .
دنیا بی هویج . ظلم بر زنان در زندان هویج .
/////////////////
ما در جنگل زندگی میکنیم . باور نداری ؟
پس این نزاع درونی . نفاق بیرونی و این پستی افکار دلیلش چیست . که هر روز میبنی ؟
..............................................عجب عکسی : این یست که اینگونه در این عکس خوابیده است . زن است ؟ پرنده ناشناخته ؟ ...............

.........................................
کامنت در خوشگله
اینجور که خوشگله از رفع حاجت در میان چمزار و در برابر دیدگان صحبت کردی .
بنظرم میاد بدون داشاق داشتن . چنین چیزی محال است . مگر اینکه بطور کامل ماتحت خوشگله را عریان کرده باشی .
والا مگر میشود مانند مردان خوشگله ها شلنگ 18 تا 20 سانتی را کنار بوته ایی بگذاری و تعداد گنجشکان بر بالای درخت را بشماری . کار تمام شود .
امکان ندارد
یا شما خوشگله هستی و تخیل کرده ایی و نوشته ایی
یا اینکه بطور کلی خوشگله نیستی و دارای داشاق ( شلنگ 18 سانتی )میباشید
...........................................................
زندگي در دنيا سخت است
بيا ک وس شعري بگوييم زيبا
کنون که دنیا بازی میدهد ما را .
بیا با ک و س شعر گویی به بازی بگیریم دنیا
..........................................................
بگذار کمی دریده تر سخن بگویم .
دنیا ما را گاییده است .
کردنش را نفهمیدم . اما وقتی شیشه دلم متلاشی شد . فهمیدم . دنیا ما را تا دسته کرده است .
ای دنیا . دنیا . ای بی معرفت . با ما نساختی .
ما با تو دوستیها کرده ایم . سالها دل داده ایم . دل شکستنها دیده ایم .
رخ عیش و نوش از ما پنهان کرده ایی . هر چه دادی . صدبرابر محکم کرده ایی
آخ که جمله ها از شدت کردن های توست .
بد بدتر کردی مرا .دنبا . دنیا
لاف عشق و مستی و دوستیها را بی رنق کرده ایی
دیگر چشم داشتی از دوستی با تو برایم نیست .
.................................
.......................................................
یک کامنت :نیمه گمشده من
خوب است که انصاف داری . و ارزش دیگران را بیش از خودت درک میکنی .
او را بهتر از خودت میفهمی
و این ۵۰٪ درصد خوشبختی اوست . ۵۰٪ درصد باقی را باید عمل کنی . تا او عضوی از خوشبخت ترین مردان زن دار باشد .
کمند زنانیکه مردانش را خوشبخت تر از خودشان میخواهند
زن با اشتیاق و پر از هیجان و چشمانی مضطرب در کوچه برلن ویترین مغازه های لباس فروشی را میگردد . صورتش کمی به سرخی میزند . خون به زیر پوستش دویده . همه جایش عرق کرده است .
رنگ و وارنگ . لباسها را برانداز میکند . نگاهی به لباسها و نگاهی به فروشنده . نه اینجا خوب نیست .
رنگهای تند بیشتر هیجان زده اش میکند . فروشنده ها نگاههای زن را بر روی لباسها ترجمه میکنند . او چه می خواهد .؟ او بدنبال چیست ؟ ....
این زن دنبال شورت لامبادا با رنگ قرمز شاداب میگردد . بنظر شما اضطرابش عجیب نیست ؟
گاهی زیر لب چیزهایی میگوید . کمی که دقت میکنی . متوجه میشوی . لامبادا . لامبادا جون . لامبادا . چه خوشگلی لامبادا . مهربونی لامبادا . خوش بر و رویی لامبادا و...
در آخر به کلام و نگاه و قدم و خواسته اش مطمنئن میشود . وارد مغازه میشود . خانم چاق فروشنده . با نگاه حق با مشتری است . نگاهش میکند . بله . بفرمایید . ....
من لامبادا میخوام . قرمز شاداب باشه . گل و منگلی هم داشته باشه . و...
.........................................
جواب این معما رو هر کی بده یه جایزه پیش من داره
........................
منظور این شعر چیه ؟
با تو چه بگویم ؟ خط پایین کیمیایی
برایم خال لبی کشیده . مابین دو گونه ی زیبایی
جدا کنی دو زیبا . کارت درسته کهربایی
[نیشخند]
...............................
پشه ایی روی منیتورم نشسته بود . در شب . ریز بود . یا نه . ریز میدیدمش. من سرم گرم خواندن بود . حوصله اش را نداشتم . نگاهم به کلمات بود . دستم بمانند جتی جنگنده به ناگاه از روی موس اوج گرفت . نقطه حضور پشه را در این در هم کوبید . تنها دو بال شفاف دیده میشد .
بنظر شما چه اتفاقی افتاد . موجود به نیت و هدفی حرکت میکرد . او کجا رفت ؟ چه شد ؟ چرا کسی صدایی نشنید ؟
آیا ما بیشتر از یک پشه اهمیت داریم ؟ چرا ؟ خدا را شکر که درصد مرگ مانند پشه برای انسانها مقدر نشده است .
هر چند در ایران مانند پشه مردن عادی است . زلزله که بیاید . تجربه خواهیم کرد .
آنقدر پر و بالت میدهم . تا سقوط جانانه را پیدا کنی
................................
امروز در حالی که به کارهای روزانه ام می رسیدم . فکرم درونم را برای سئوالها و خلاها جستجو میکرد . به نکته ایی رسیدم . بنام نیاز .
سئوال این است . نیاز در وجود ما چه اثر و اهمیتی دارد . خوب است ؟ بد است ؟نیاز با ما چه میکند ؟ نیاز شامل همه چیزهایی است . که ما در طول زندگی تجربه می کنیم . شامل کمبودها . آنچه دنبالش میگردیم . آنچه برایش له له میزنیم . آنچه دیگر جنبه های وجودمان را برایش تقلیل میدهیم . تا نیازمان برآورده شود .
نیاز . میگویند . مادر اختراع است . آیا همه اهمیت و اثر نیاز همین است؟
شاید بتوانیم بگوییم . نیاز مادر ناتوانی و ذلت و کوچک شدن و... هم هست .
نیاز هم خوب است هم بد .
...................................
سلام به دلتنگی . که درون دل ماست .
می آیی . چون گمگشته . نایافته ایی داری . که بدنبالش میگردی .
خسته و دلزده میشوی . چون هر چه می گردی . نمیابی .
نمی توانی نیایی . چون اینجا حیاط خلوت خانه دلت است .
...................
با تو چه بگویم ؟ با خط پایین کیمیایی
خال لبی کشیده . مابین دو گونه زیبا
..............................
رو به تماشا خانه هستی . پشت به نگاهای جهان بین . خود نکته ایی دارد .
میگوید . من خود منظری از زیبای جهانم . من را با زیبای جهانها ببینید .
منظر دنیا مگر غیر از این رنگ و لعاب خط و کشش و منحنی و نور است .
مرا ببینید . من هم پر از انحنا های پر رنگ و لعاب و حرارت هستم .
من از خودم برون رفته ام . نمیدانم . درونم تمرکز کرده ام . نمی دانم .
امروز . چند ساعتی . نه چند دقیقه ایی قبل . به تمرکز درونی رسیدم . نمیدانم . شاید از خودم خارج شدم . به فراتر از زمینی و خاکی و گوشت و پوست و استخوان و... نمیدانم .
میدانی مثل چی ؟ مانند ذره بینی که نور خورشید را در کانونی به تمرکز رسیده باشد . وقتی متمرکز نشده . یک تصوری کم رنگ و بی روح بوجود می آید . که ناتوانی را فریاد میکند . اما وقتی ذره بین در مرکز کانونی به تمرکز میرسد . قدرت و توانایی . پررنگی و برش و اطمینان را میتوانی ببینی .
من یک لحظه اینطور شدم . نمی دانم خودم شدم . یا اینکه چیز دیگری شدم . که مرا به اطمینان و یقین رساند . میدانم . ولی میگویم نمی دانم . تا سئوال بماند .
گویا ما انسانها بیخودی با خودمان و دیگران دعوا داریم .
آخه مرتیکه برای چی نمیفهمی . برای چی دعوا داری . برای چی گله و شکایت و آه و ناله میکنی . چرا عجز و عنابه در رفتار و گفتارت پیداست . مگر نمیفهمی ؟ چرا راه تمرکز درونی پیدا کردن رو تمرین نمیکنی ؟ مگه تجربه نکردی ؟ مگه یاد نگرفتی ؟ .........پس این همه سال چه غلطی میکردی ؟
میدانی ؟ وقتی گرسنه میشوی . فهمیده ایی که باید غذا بخوری . وقتی تشنه میشوی . شعورت فهمیده باید آب بخوری . آب پاک . و..... پس یاد بگیر در برابر حوادث نترسی . یاد بگیر روح و جسم و افکارت رو روی برنامه ها و اهدافت متمرکز کنی . همیشه روح آماده بر تعریف ها و تحلیل ها باشه . چقدر در مرحله شک و تردید دست و پا میزنی . من هم ترس رو برات مجاز میدونم . خسته بودن . کم آوردن و.... اینها حق توست . چون انسانی . اما جون من از خودت بودن . از قوی و مقتدر بودن . از کشف ناشناخته ها و سرمایه هات کوتاهی نکن . ژن انسان کیمیای هستی است . قوی باش و اقتدارت رو با گفتار و رفتارت نشون بده . من اینجوری تو رو دوست دارم .
انسان را حقارت کشته است . حقارت خود دلیل ذلت است . ذلت و پستی مسیر خودسوزی است . من تو را برتر از کون و مکان دانسته ام . تو هم با تدبیر خود خواست مرا اثبات کن.
............................................
کامنتی در وبلاگ باکره ی آبستن
اون خط پایین باسن خیلی زیباست . چیزی مثل خال زیبای لب . نشانه ایی از بی پروایی . یک هارمونی مهیج کننده سفیدیها . تقسیم کننده حجم باسن به دو قسمت مساوی . فرو رفتگی و فرم دهنده گردی باسن . تعریف و مشخص کننده ک پلها . و چشمان زن که پشت به من نشسته در تصویر . میگوید . من خودم میفهمم . تو چطور و کجا و با احساسی نگاه میکنی . منم از احساس تو لذت میبرم . سیر نگایم کن . همه هنرهای اندامم را کشف و برملا کن . بگذار در خفا نمانده باشم .
....................
چشمان را مهمان آن شورتت کن . که در بالکن آویختی .
من هر روز صبح . قبل از هر کاری . به شورت تو سلام دارم .
حالم آن دم بهم میریزد . که بی شورت بدنبال شورت می آیی بالکن .
آخ چه حالی دارد . هر روز صبح . از کنار باغچه سبز گلها . ساعتها منتظر میمانم .
که چشمانم در لحظه ایی کوتاه ببیند . زیبا گل صورتیت را [نیشخند]
.....................................
عشق حالتی است . که با خلا ایجاد میشود .
عشق پر کردن ظرف خالی دل است .
مای خالی بشکنیم .( میشکنیم )
هواهای عشق بسیارند . بسیار .
ما چون طاقت خالی بودن نداریم . دچار غم و افسردگی و بی تابی میشیم . و انتظار داریم همیشه عاشق ( پر ) باشیم .
پر بودن . کامل بودن . خالی نبودن و.... دلیل خوب زندگی کردن است .
مرگ هم حالتی است . که انسان تسلیم خالی بودن میشود . و نمیتواند از خالی شدنش مانع شود .
آتشی درونم افکنده دوست . شعله ور
اوج و فرود شعله اش . مانده به حال و هوای دور و بر ![]()
از آتشش در زمستان ( در همه فصلها ) گرم میشوم . ![]()
............................................
تو ی زن . توی دوست . شریک . معشوق و...
جنبه های مختلف یک زن یا مرد میتوانند باشند .
گروهی از مردان یا زنان . فقط یا زن دارند . مادر بچه یا پدر بچه دارند . یا دوست و رفیق و شریک و عشق و.... دارند .
نسبت زنان و مردان با هم متفاوت است .
قشنگ ترین و کاملترین ارتباط بین زن و شوهر . داشتن و پر کردن همه جتبه های شخصیتی یکدیگر است . مثل زن یا شوهر . دوست . عشق . مشاور و....
چه ناقص هستند زن و شوهری که فقط زن و شوهرند . یا بدتر فقط پدر یا مادر بچه های همند . و بدون آنها نسبتی با یکدیگر ندارند .
........................................................
به نظر شما در پس زمینه ذهنی طراح شورت لامبادا چه تصورات و تخیلات هنری و احساسی نهفته بود . که با لامباد احساس محبوبیت و شور و شوق و..... در بسیاری به ظهور رسید . ؟
لامبادا وارد میشود ![]()
.................................
من از اون کسایی که آهسته میان و میرند . و بلد نیستند حرف مفت بزنند شاکیم . هر چند این شاکی بودنم . حرف مفته . اما بهانه خوبیه بگم . آسته نیا . آسته نرو که گربه شاخت میزنه
.....................................
زمان شوخ و شنگی نیست برایم . شوخ و شنگی لعابی است . که رنگ میبازد . باید زندگی را به گونه ایی ساخت . که شادی و رضایت و شوخ دلی جزئی از ذات زندگی باشد . والا لعابهای نپخته مدت کوتاهی خواهند ماند . اما هوسها میتوانند لعاب باشند . بطور کلی هوس تنها میتواند لعاب بماند .
..............................
همه خود را میفهمند . حقیقت کجاست ؟
.............................................
یادم رفت بگم .
دردهایی که به رسیمت شناخته نمیشند . و مجبوری پنهان کنی .
و نمیتونی اپن در موردش صحبت کنی .
جامعه نگاهها و برداشتهای منفی نسبت به اینجور دردها دارند .
خیلی زجر آور میشند .
اگر بلاها و دردها برسمیت باطنی در جامعه برسند . هم کاهش پیدا میکنند . و هم ممکنه اظهار درد به همدردی تبدیل بشه . و لذت بخش باشه
...........................................
چقدر تحولها زیاد شده . چقدر پرده ها زود می افتند . نمیدانم ماه را خواهیم . یا خورشید را . یا..
اما با خوندن وبلاگهای متنوع و جورواجور . متوجه میشوی . یک تحول درونی و عجیبی درون همه مردم ایران را تحت تاثیر قرار داده است . حتی آنها که وبلاگ خوان نیستند . اما از تغییرات رفتاری وبلاگ نویسان و وبلاگ خوانها تاثیر میگیرند . قبول نداری . وبلاگها و جامعه و رفتارها را ظریف و دقیق بخوان و گذشت زمان را در نظر بگیر . حتی خودت را هم ظریف تحت نظر بگیر . آنوقت متوجه میشوی . در یکسال گذشته چقدر تغییر کرده ایی . نگران نباش سرعت تحول بیشتر خواهد شد .
هر کسی مرا میدید . آن قلقک معلوم نبود .
هیبت پوریای ولی را دارد . اما...... معرفتش را نه .
جوانا امروز هیکل دارند . غیرتش را نه . معرفتش را نه . شعورش را نه . هوسش را صد برابر . حرصش را صد برابر . حماقت و بلاهتش را صد برابر . جهلش را صد برابر ..... اما . هیبت پوریای ولی را دارند . اما مستهجن
بیرون خانه دل حادثه ها در پیش است . هر چند خانه ام آباد باشد .
آبادی یک جا نمی ماند . ویرانی و آبادانی با هم نخواهند ماند .
گر نکوشی ویرانی غالب بر آبادانی خواهد شد . گر بکوشی ویرانی نخواهد ماند .
من و تو ماندن . مرز بلا خیزی است امروز . می دانی ؟ .......... نمیدانی .
ما اگر ما شویم . آبادانی آغاز خواهد شد .
آبادانی تنها من . یا تنها تو . حرف مفتی است . که از مغز معیوب من و تو بر می خیزد . آبادانی محصول شکست این خودخواهی ها است . اگر عاقل باشیم .
بیرون خانه دل حادثه ها در پیش است . هر چند خانه ام آباد باشد .
دیگر وقت آن است . با زنان جدی تر برخورد کرد .
دورانی بود . زنان در هاله ایی از تقدس . تهدید . احتیاط و خاص و.. قرار داشت . این وضعیتن باعث شده بود .
زنان در موارد بسیاری از زندگی طبیعی خارج باشند . که در بخشهایی باعث شده بود . از حقوق متنوع و غیر مستقیم و مستقیمشان محروم باشند . در بخشهای دچار امنیت و رفاه بیش از حد شده بودند . که باعث تنبلی چاقی . کم تحرکی و دور شدن از حقوق هیجانی وموقعیت های پیش بینی نشده . که در بلند مدت اثر سازنده ایی دارد . محروم بمانند . از ترس اینکه زمین نخورند . احتیاط کردن . که نتیجه آن در انسان درجه بودن در جامعهه مطرح شده است و....
اما درگیر شدن با افکار و دنیای زنان در چندسال گذشته . متوجه میشوی . زنان با خطر پذیری . و آزمون و خطا ( همان راهی که مردان رفته اند ) و احیانا با زیانها و لطماتی که متحمل خواهند شد . وارد همه عرصه های زندگی شده اند . و با تمام سختی و شکنجه های احتمالی میخواهند جای خود را در جامعه باز کنند .
اینرا از روحیه گستاخ و رفتار بر خلاف نگاه ها و افکار تند مردانه میتوان دریافت . یکی بگویی . دو تا میشنوی . اگر هم نگویی . میشنویی . تا باور کنی . آنها آنی نخواهند ماند . که مردان میخواهند .
اعتراف میکنم . زمانهایی برای پاره کردن سختیهای زندگی دنیا . خودم را بدست هوس سپرده ام . تا باورم شود . سختیهای دنیا را می توان شکست . باور کنم . تسلیم محض گرفتاریهای دنیا نیستم . باور کنم . میتوانم حیاط خلوت داشته باشم . و... هر چند میدانم . وقتی یک لیوان آب آلوده را سرکشیدی . ممکن است مریض شوی . اما . میدانی . من هم حق دارم . بنظرت حق ندارم . بی توجه به عواقب هر کاری کاری کنم . که دلتنگیم میخواهد .
خودمونی بگم . زر زدم . اینو قبول نکنید . چون در حالت هوس نیستم . اگر در فضای هوس تنفس میکردم . از شما میخواستم باور کنید .

دختری در انتهای کوچه ایستاده بود . زخمهای زندگی را دیده بود . او میدانست زن کجاست . او میدانست زن چراست . او ......... او اخم دنیا را باور نداشت . او .........
من در انتهای این سوی کوچه بنشسته ام . هاج واج در عمق رفتار آن دخترم .
او در نگاهش چه ناگفته ها دارد .........
در باطنش رخت رزمی پوشیده است . در دست دلش یک بوته گل خودنمایی میکند . پشت آن عینک دودی رازهایی پنهان شده . برلبانش حرفهای نگفته جمع شده . من داد از سکوتش میشنوم . پاهایش دلتنگ عریانی شده . گشته بی تاب از بس در لباس زندانی شده . موهایش رفص آزادی دارد . ای حذر از آن حرفهای تند . او این کوچه بن بست را ندارد دوست . او در خیال خیابان هاست . جاده هایی گم در میان هیاهوهای زندگی . رقص پروانه در بالای برج . و...
من نمیدانم جریان چیست . مانده ام حیران . آن مریمی در انتهای کوچه در فکر چیست ؟
...............................................
هیچ حواست هست . دنیا ممه باران شده است . هیچ حواست هست ؟
کافی است . ورگلمبیده هایی که مابین شانه ها و حد فاصل بین شکم و سرشانه ها . در زیر پارچه هایی لطیف و کمر بسته را ممه بخوانی . آنوقت است که متوجه میشوی چرا در برابر دیدن چنین صحنه هایی نخورد مست میشوی . و این سئوال فلسفی را از خود میپرسی . این چه حکمتی است . به نگاهی دل و دین و عقل و هوشم . همه را به باد دادی . چه بگویم صاحب ممه . تو مرا شراب دادی .
واقعا که . بزار بگیم حرصمون خالی بشه . از دست این لطافتهای پنهان شده .
میدانی یا نمیدانی ؟مسئله این است .
میدانی چقدر زیباست گره کور نداشته باشی ؟ میدانی گره گور . عقلت را کور میکند ؟میدانی هر گره کوری میتواند کور نباشد ؟ میدانی وقتی تو قبول میکنی . گرفتار گره های کور شده ایی . کور شدن عقلت آغاز میشود ؟ میدانی نباید تسلیم گره های کور شوی ؟ میدانی اگر تسلیم شوی . گره کور جدیدی بر گره های کورت اضافه شده است ؟
میدانی من دیوونه شدم ؟ نمیدانی ؟ درست میدانی . دیوونه نشدم . ولی چیزی تا دیوونه گیم نمانده بود . که آفتاب طلوع کرد . خورشید درخشید . هوا روشن شد . همه جا را دیدم . چاه و راه پیدا بود . گنجشگان جیک و جوک کردند . و من فهمیدم تا مرز دیوانگی فاصله دارم . و این فرصتی بود که بار دیگر برای نجات دریافت کردم .
سحر بود . به رسم دوران شادابی . دوران خاطره ها . دوران قشنگ غیر مدرن . دوران من و تو . پا در خیابان خلوت سحرگاهان گذاشتم . گویی سرعتی در کار نیست . گویی من دوباره میتوانم . نفسم را از هوای عشق آلوده زندگی با دیگران پر کنم . روده درازی میکنم . میخواهم حرفهای با ربط و بی زبطم را روی دایره بریزم . تا بگویم . ای زندگی قشنگی که گذشتی و رفتی . دلتنگ خاطراتت هستم . و قبول ندارم . که مجبوریم تسلیم زندگی مدرن شویم . من دوران مدرن خودباختگی را شکست خواهم داد . من معمار زندگیم خواهم بود . من نفس زنجیرهایی که بر مغزم می بافند را خواهم برید . من . من هستم . نه بازیچه زمان و مکان
عجب شعار بی ربطی . من انتظاری که در قلبم نشسته را دوست دارم . من با لذت خاطره های زیبای گذشته زندگی میکنم . من بهاری که نیامده را دوست دارم . به امید خورشید دوباره میمانم . من کوچ پرستوها را دوباره خواهم دید . من سلام آنها را خواهم شنید . با آنها خواهم شاد شد . خواهم پرید . خواهم....
نگاهم را به نقطه ایی خواهم دوخت که اولین تشعشه خورشید نوید صبح خواهد داد .
ما انسانها دارای معادنی از معرفت و شناخت هستیم .
اعترافات دقیق و ظریف نوعی بهره برداری و ارائه عام المنفع به دیگران است . وقتی شرح میدهی . من اینکارهای اشتباه را انجام داده ام . دچار چنین عواقبی شدم . در گذشته چنین می پنداشتم . اکنون چنین می اندیشم . و شرح ماواقع را میگویی . گویی خیلی با معرفت شده ایی . هر چند بد عمل کردی . اما ذاتت خوب است . خوبی را برای همه میخواهی . همنوعان را دوست داری . برای خوبیها ارزش قائلی . هر چند بد عمل کرده باشی .
اعتراف ضمن اینکه بهره برداری از معادن معرفتی درونی است . نشانه رشد یافتگی گوینده است .
درست و دقیق و ظریف اعتراف کنیم .
هیچ میدانی جامعه انسانی پله های کمال را طی میکند ؟
نمیدانی ؟ معلومه شوت میزنی . باور کن
یک نکته سر بسته بگویم . ما هنوز زندگی نکرده ایم . میدانی چگونه به نکته ظریف پی بردم ؟
وقتی در زندگی یک تجربه مختصر و گذرا از دل و روح و جسمت میگذرد . و در یک آن حقیقت های ظریف و کوچکی را کرد میکنی . در حد میکروسکوپی . وقتی بصورت تحقیقی آنرا بزرگ میکنی . وسعت میبخشی . کیفیتش را افزایش میدهی . اثراتش را در دل و روح و جسمت پیگیری میکنی . وقتی میبینی . اصلا در آن لحظه گذرا خالی نبود . وقتی سبک بال بودن . اشباح بودن . عزیز بودن . یه حس کاملی که گویا تو با دنیا . هستی با تو تناسب و هماهنگی کامل دارد . و تو تناقضی با باطن و ظاهر دنیا نداری . و....
وقتی همه اینها را کنار هم میگذاری . و با شرایط امروز زندگیت مقایسه میکنی . متوجه میشوی . ما هنوز نتوانسته ایم . یاد نگرفته ایم . چه گونه زندگی خوب است . و چگونه زندگی کنیم . و امروز چقدر رنج سربار دل و روح و جسممان است . که عادت کرده ایم حمال بلاها باشیم و متوجه نیستیم .
/آیا به باطن زندگی و باطن روزهایی که میگذرانی فکر میکنی ؟
.........................................
هیچ باور میکنید . از کانال وبلاگها . رابطه زنان و مردان . دختران و پسران در حال تغییر است ؟
من از میون سه قرمز پوش . اون قرمز پوش سیر دست راستی رو می پسندم . که مثل سانازی خوش روه . و مثل شمسی بد عنق نیست. بغلیش هم که تو مایه های گلی و تاج الملوک . با احساسات غلیظ تری داره آتیش میزنه 
بلا به جون گرفته ها . یه گوله آتیشن .
یکی بیاد این مرواریدها رو جمع کنه . آخه آدم عاقل مرواریدهای به این پر حجمی و برجستگی رو میزاره جلوی چشمای مروارید خورها .
ما که مروارید نداریم ببین چه حرصی میخوریم . اونوقت صاحبان مروارید چه درد سری میکشند . خدا میدونه . واقعا سخته 
خدا بهتون صبر جمیل عنایت فرماید
انسانها مرزهای مختلفی دارند . یه وقت میبینی . چه راحت مرزها مثل دیوار برلین . فروپاشی شوروی . از هم می پاچند . متلاشی میشوند .
هر مرزهای بر روی دلایلی استوار است و هر دلیلی جنبه های گوناگونی دارد . احساس من و تو مرزهای غیر متعارفی دارند . مرزهای نامرئی . عقل و منطق من و تو مرز دارد . دلیل میخواهند . اینطور بمانیم یا عوض شویم . گاهی مواقع عرف ها دلیل های مصنوعی درست میکنند .
ما برای انسان بودنمان دلیل داریم . و مختضیاتی میطلبد تا انسان بمانیم . همه خوبیها و بدیها . ریزشها و رویشها همه به خاطر سست شدن دلایل . یا رسیدن به دلایل محکم تر است .
من دلیل دارم . که احساسم را پنهان میکنم . من دلیل ندارم اما محرومم . من میخواهم مرزها را بگسلم . اما دلیل عرف شکنی ندارم یا دارم . اما توان ندارم . من دلیل ناگفته ایی دارم . اگر تسلیم اجبار درونی میشوم . من از جهاتی در تنگنا هستم . که افسار را رها میکنم .
نمیدانم . اما خیلی مسائل پیچیده در هم است . که من این چنینم . و تو مجبوری به دلایل درونیت مرا متهم کنی . تایید کنی . ندید بگیری . و....
ماها در بسیاری جهات ناخواسته در تناقضات یکدیگر قرار داریم .
اما تجربه به ما نشان داده است . ما انسانها حالت متضاد و گوناگونی را همه مان تجربه میکنیم . پس کمی عاقل باشیم . دردی که خودمان بارها از آن رنج کشیده ام به رخ دیگری نکشیم . میدانی که چه می گویم ؟ ما عین همیم . فقط تایم این حالات و احساسات متفاوت است . ممکن است . تو الان گرسنه باشی . من دو ساعت دیگر . اما نمیشود . من و تو حال گرسنگی و سیری همدیگر را دردک نکنیم .
هذیان گفتن که خرج ندارد . تو هم درک کن . باید آزاد باشی در زمانهایی هذیان بگویی . تا بافته های ذهنت منظم شوند . هذیانها را جدا . و چشمه آب زلال درونت را یک جا جمع کن
چه حرفی بزنم . که جانم را قلقلک داده . روحم را از روی پر کاهی به آن سو تابانده .
سخنم را با که بگویم . که دلش هنوز خیس بهار است . جسمش سراب است . چشمش بوی عطر گل یاس دارد . ابرویش خم ابروی جهان است . .
نمی دانم . نمی دانم . نمی دانم .
آسمان غرق بازی بود . زمین ...
وای . وای .
وای . وای . از نسیم خنکی . که جانم را با خود برد . وای . وای .
نسیمی که از روبرو میوزد . در برابر دیدگانم . از درونم گذشت . و خنکی سحر آمیزش را قلبم شنیده است .
میخواهم دل و روحم را به صحرای کربلای خوبی بسپارم . میخواهم قتلگاه عجیبی را به تصویر در آرم .
همه حرفهای به تکرار کشیده است .
اما . نه که توانم نیست . نه . زبان گمراه است . افکارم پریشان . با این فکر و قلم . یارای به جولان انداختن ندارم .
شاید حالی و صفایی دیگر .
.............. میدانی با دنیا چگونه بازی کنی ؟
می دانی هر بازی قلقی دارد ؟ که باید یاد بگیری ؟ میدانی زندگی بازی است ؟ میدانی بازی نباید جدی گرفت ؟ میدانی بازی باید جدی بازی کرد ؟ نمیدانی ؟ میدانی . ما انسانها خدای بازی هستیم ؟ میدانی ؟ میدانی دوست داریم . همبازیمان خوب بازی کند ؟ میدانی ما باید دیگران را به خوب بازی کردن ترغیب کنیم . میدانی ؟
چه میخواستم بگویم ؟ نمیدانم . تو میدانی ؟
میدانی اگر خوب بازی نکنی . تهی میشوی ؟ میدانی اگر فرصت گل زدنی نسازی . از گل زدن محروم میمانی ؟ میدانی در بسیاری از بازی ها غضنفر وجود دارد ؟ میدانی وقتی خوب بازی می کنی . نه درد داری . نه درد را میفهمی . میدانی در این گونه مواقع بال دار میشوی . میتوانی رواز کنی .؟ میدانی یا نمی دانی . وای ........ که تو چقدر خودت رو به خنگی زدی . میدانی یا نمیدانی .
احساس میکنم . این دورانیکه میگذرانم . زندگی در اختیارم قرار داده است . تا بفهمم . میدان بازی چه ابعاد و چه خصوصیاتی دارد . بفهمم . زمین و هوا و خوق و خوی زندگی چگونه است . بدانم ارزشها و ضد ارزشها کدام . از چه باید شکست . بر چه باید خندید . با که باید رقصید . کجاها باید زار زد . سر چه باید زر زر کرد . نق و نوقها چیست . حقه بازیها کدام است و......
چقدر زیاد گفتم . چقدر وقتی میبافم . زیاده گویی میکنم .
اینجا را باید بازی کنم . و بخندم و افکارم را به بازی بگیرم . بازی دلگیری ندارد
خدا کند . قبل از اینکه بازی جدی و پر افت و خیز آغاز شود . من بلد زندگی باشم . تا حیران نمانم . فرصتهای گل زنی را بشناسم . موقعیت های گل خوری را ببندم . آماده هورا کشیدن باشم . هورا کشیدن دیگران دلگیرم نکند . یادم بگیرم از شادی گل دیگران شاد باشم و بخندم . و لذت ببرم گلی را خوردم که دیگران از آن مسرور است .
زندگی را بازی کنیم . ولی بازی را جدی بگیریم .
...................................... یک شعر :
کبوتری که بال ندارد . چگونه میخندد ؟کبوتری که دل ندارد . چگونه میرقصد ؟
وقتی از آسمان مینویسی . همه وجودت نوشتن میشود.
وقتی از زایندگی مینویسی . از زندگی نوشته ایی . از هوای تازه . از خلقت دوباره .
وقتی اندیشه پاکی از ذهنم میگذرد . به دلم مراجعه میکنم . همه جای دلم سبز و خرم میشود . گویی فرصتی پیش آمده . تو از آسمان بگویی . از صفا . از دشت های بی انتها . آبشارهای رنگین کمان . آسمانی آبی تر از آبی . رنگین تر از رنگ روح . جلوه ایی از پاکیها . مظهری دور از ناپاکیها . شبنمی سهم پروان ایی . خیمه گاه آرامش بخش زندگی . زندگی را نام از او داده اند . بودن را با او پیدا کرده اند . چشمانم از نام او نورانی شده . قلب من از یاد او بارانی است . بارانی . باران زندگی . من اگر از موجود می گویم . او راست مظهر هر چه هست . خمره ایی پر می . از هر چه هست . روحها همه سر مست او . ....
من نمیدانم . او را بر طبق کدام منطق معنا کنم . او را وسعتی است . بالاتر از درک من است .
زبانم لال است . از گفتن احساس دل . این را همین قدر می گویم . شاید هم رنگ خوبیها شود .
این کلام فرصتی است . آرامتر تنفس کنم . گویی در فضای از بهشت آمدم .
معمولا سه گونه حالت در انسانها وجود دارد .
کسانیکه بیشتر مواقع در گوشه های زندگی کز کرده اند . منفی میبافند . هذیان میسرایند . غم تولید می کنند .بی تفاوت نگاه می کنند . میبینند و نمی بینند . و...........
کسانیکه بلد نیستند بپرند . راه میروند . میخزند . معمولی هستند . خودشان را با ظاهر دنیا تنظیم کرده اند . اگر دوره دزدها و حقه بازها و شالاتان ها باشد . با مرام دزد ها زیست میکنند . اگر رسم دنیا بر گدایی بود . گدا میشوند . اگر همه چیز عادی و معمولی بود . و... آنها هم معمولی هستند و به ساز زمانه میرقصند و...... غم من غم من است . غم دیگری به درک منطق اینهاست .
کسانیکه که در همه حال به پرواز فکر میکنند . از قودالی به بالای سخره ایی . از سخره ایی تا کوهی . از کوهی بر فراز زمان و مکان . از یک قدم به ده قدم . از ده به صد . از صد به صدها و هزارها . و.... مدام ب فکر پروازند . و زندگی با پرواز درک میکنند . برایشان کرم و مگس و زنبور فرق دارد
حال خودم را که نگاه میکنم . خزیدن نمیدانم . پرواز را دوست دارم . گاها مجبور میشوم . در لاک خود زندگی کنم . شاید آفتابی و هوایی و فضایی برای پرواز بوجود بیاید .
اما از خزیدن و لولیدن و.... خوشم نمی آید . این را آینه زمانه به من می گوید . من نمیدانم
از دیروز صبح شارژم در مرحله آلارم دادن است . خالی . خالی شده ام . در جایی کز کرده ام . تا کمتر انرژی مصرف کنم . کمتر نرم افزار درونیم ضربه بخورد . اما چاره ایی نیست تلفات وجود خواهد داشت . برنامه ها مختل خواهد شد .
تنها کاری که میتوانم انجام دهم . آرام باشم . و به درونم اطمینان بدهم . که این روزها گذرا هستند . صبور باش . ودر برابر طوفانها استقامت کن . در برابر سونامی هم میتوان مقاومت کرد . اگر درونت قرص و محکم باشد .
این نتیجه ایی بود . که از صبح تا عصر خودم را به در و دیوار زدم . نهایت به خود آمدم و فهمیدم که زیاد تقلا نکن . فقط آرام و محکم باش


نشئگي حالي است . که سفر نميخواهد . درس نميخواهد . کمال نميخواهد . حال ميخواهد . حس ميخواهد . آه و واه ميخواهد.
بگو آه و واه . تا حالت جا بياد
..................................
اهنگی می نواخت . آرام و متین و سحر انگیز . گویی از فراز دشتی بی انتها با شیبی آرام . در میان کشتزارهای زرد و سبز و قرمز به پایین قدم برمیداری .
گویا بعد از پایان تاریخ انسان پا به دوران گذشته انسانها می گذاری .
آهنگی مینواخت . گویا انسانها بار سفر را بسته اند . هر چه داشته اند برده اند . تنها جای پای انسانهاست که باقی مانده است . آخ که چشمم پر از اشک حماسه میشود . وقتی جای پای بچه ایی را زمانیکه مشغول بازی بود را میبینم .
دستم را به جای پای خشکیده در گل میسایم . میبویم .
انسانها رفته اند . و من شاهد مانده بعد از آنانم . انسانها . یادتان هست ؟ کوچه ها یادتان هست ؟ درختهای پر بار بی ثمر یادتان هست ؟ گرسنگیها یادتان هست ؟یادتان هست؟ . نمیدانم چقدر از اینجا دور شده اید . نمیدانم به کدام سو بنگرم . شاید خطی از مسیر رفت تان ببینم . و نفسم به حضورتان سبز شود .
من بعد از تاریخ انسان می گویم . آنزمان که دره ها تپیدن . آنزمان که زمین جوشید . قمرها بهم ریختند . ستاره ها کوچ کردند . بادها نوزدیدند . چشمه ها از جوشیدن خجالت کشیدن . درختها به درون رشد کردن . کوه ها خمیده به درون خود رفتند .
آخ که تاریخ بشر . عجب تاریخی است .
آخ که بشر عزیز دردانه زمین و زندگی است . آخ که دل زمین چقدر تنگ است . برای نفس های انسان . آخ که انسان خود را ارزان به نیستی فروخت .
از آن دشت پا را به قدمگاه انسان نمی گذارم . تا تاریخ انسانها خدشه ایی برندارد .
..........................
شعر : در برابرت مخم تعطیل است . چه گویم . که ما گفتنم بهتر است .
....................
لا لا لا لا. گل پونه . به خواب عزیز دردونه
لا لا لا لا . بخواب مادر . در این خونه .
که غصه هات یادت میره .
فردا که از خواب پا شدی نازم .
چشات می خنده . لا لا لا لا . لا لا لالا
از این دنیا که میبینی . همه آدمها غصه ها دارند .
بخواب مادر . بخواب مادر . چشات خستس . لبات گریه اس .
لالا لالا . لالا لالا
میبینم من فردا رو . که میخندی . قش و قش قش
لالا لالا . لالا لالا .
بچه ها پاشین برویم بچه ام خوابیده . هیسسسسسسسس
....................................
هرج و مرجی که میگن همینه .
آشفته بازار که میگن همینه .
............................................................................
انسانها چقدر در دنیای مجازی متفاوتند . جور واجور
هوس میکنی . در هر وبلاگی حرفی بزنی . صاحبش آینه ایی باشد . که تو خود را در ببینی . بعضی کدر . بعضی رخاشجو . برخی غمگین . برخی ........؟
انسانها را متفاوت باور کنیم . روحشان سیال است . میروند و بر می گردند . انتظارت را معقول کن
.......................................
دنیا را درون تنبانم گذاشته ام . خودم هم نمی دانم چرا .
شاید کله ام داغ کرده . شاید هم ....چندین مورد . که حال گفتن ندارم
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|