تبليغاتX
...::: نوشته های نیم من ها :::....کوفت
 
حرفها و گفته ها . دردها و ناگفته ها
 

در خانه :مثل زن

این حرفت خیلی با اهمیت تر بود :
لذت هم آغوشی پس از این همه چشمچرانی را درک نمیکنی ؟

من که با بزرگانی که ندانم و نشناسم و... شوخی نتوانم کرد .
زلیخا مانندی . چه حال و عشقی دارد . که از لاک دفاعی و مفعولی خارج میشود . و ادعای عاشقی و جسارت خواستن پیدا میکند .
چه انتظاری میکشد . هوس باز دلباخته . تا هوسی بروید . گرسنه و تشنه شود . و جز او را برای نوشیدن و خوردن نیابد .
چه حرصی میخورد . وقتی هوس تناور شده تکان نخورد و او را نبیند .و انتظار او را نفهمد . و اهمیت ندهد .
/////////////////////////////////////////////////////////////////////

تحویل سال . تحویل حس . نگاه . درک . تحویل بینش . تحویل تعقل . دانش . تحویل بندگی . معکوس شدن دانسته ها و ندانسته ها . باطل شدن و تایید شدن رد و قبول ها . تغییر رنگ ها . تفاوت نگاهها . چرخش ۱۸۰ درجه ایی . چرخش ایمان ها . انفجار حبابها . قلیان پخمگی ها . پوسیدن ژست ها . نقابها . برون ریختن .....

مختاریم هر چه بگوییم . مجازیم بتابیم . ببافیم . شرر شرر باده بریزیم . بپاشیم . ....

مختاریم جهان را . همه بود و نبود را . از همان سوراه تنگ نفرت ببینیم . بسوزیم و گدازیم و بگویم . ببافیم . ..... مجازیم . نه . مختاریم .

چرخ گردون آنچه ندیده ایم . می چرخد . با همان ساعتی که تنظیم شده بود .

امشب می گویند . قرار است جهان طور دیگری برگردد . قرار است اتفاق دیگری بیفتد . می گویند . چشمانتان را باز نگاه دارید . تا ببینید ....

من نمی دانم . اما اگر احساس زبان دارد . اگر دل بدنبال مغناطیس خود می چرخد . اگر هزار حرف بی پایه گفتن دارد . اگر باده گساری و مرده خوری و..... توجیه پذیر است . اگر لجن بازی می تواند روزی نشانه متمدن بودن باشد . اگر شیطان پرستی نشانه حق پرستی شده . اگر .....

اگر چنین است . بگذار زبانمان را به تدبیر امشب بچرخانیم . بگذار مورچه ایی باشیم . که کهکشان را موضوعی برای فکر کردن قرار داده . بگذار ....

اگر همه بدیها فرصتی برای مطرح شدن پیدا کردند . اگر تابوها را . خوب و بد میشکنیم . اگر....

بگذار زبانمان را به تقدیرات و آنچه امشب دلمان میخواد بسپاریم و زبان شعر بگیریم . حس و دلمان را در فضای امشب رها کنیم . ببینیم . چگونه می پرد . این گنجشکک بی پر و بال . این زبان بسته ....

امشب آسمان به آرامش رسیده است . چرخش جهان به قله ایی نشسته . ستاره ها نورشان تفاوت کرده است . اکسیژن هوا بوی خاصی میدهد . ........

نمی دانم .

امشب محبت انسان یک رنگ دیگری گرفته است . ای انسان میتوانی منغبض نباشی . کمی خودت را رها کن . بگذار وجودت . دلت . افکار پریشانت کمی منبسط شود . مثل روزهایی که خودت را تهدید نمی کردی . از خودت نمی ترسیدی . هنوز اینقدر بزدل نشده بودی . آنروزهایی که همه هستی به شجاعتت غبطه میخوردند . ...... یادت نیست . حیف

آنقدر احمق شده ایی . یادت نیست . یک زمانی . تو جوانمرد ستی نام گرفته بودی . هنوز خودت را حیوان نمی دیدی . فرشتگان دوست داشتند . هم صحبت با تو باشند . تو را شافعی جهان می خواندند . ..... یادت نیست ؟ .... حیف .

چطوری . انسان . امین جهان . هم بازی فرشته ها . هم کلام خدا . انسان .

امشب جهان به قله ایی از هستی نشسته است . فردا سرازیری جدیدی آغاز خواهد شد . گردشی تازه . ستاره ها . منظومه ها تحویل سالی جهانی تازه را آغاز خواهند کرد .

امشب خدا وارد سالن پذیرای مهمانی انسانها میشود . امشب اوج جشن و شکوه مهمانداری خدا از انسانهاست . همه مهمانها لوپشان گل انداخته است . چشمانشان برق میزند . امشب خدا خود به مهمان داری خواهد آمد .

امشب را نمی فهمم . مگر خود خدا فرشتگانش را بدنبال مهمان بد عنق و لج بازش بفرستد .

مرا به سبو بخوان . مرا به آبرو داری بخوان . مرا هم جام به جام زدن بخوان . مرا نرد عشق بازی بخوان . به ایوان نشینی و قدم به صحن مصفا بخوان . مرا به پیش حریفان خجل مکن . .............

کلماتی که فقط کلمه متولد میشوند . بی نوری . بی جانی . ................

  نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 23:36  توسط نیم من   | 

سلام به نقطه ایی که آغاز است . سلام به انتهایی که خود آغاز است . سلام به من . که فرصت آغاز نمودن دارم . سلام ... سلام ... سلام ...

سلام به انتهایی که دلهره آور است . سلام به اوج بعد از سقوط . وووو

سرم گیج میرود . سرم گیج میزند .

سلام به دوستان عصر ماقبل تاریخ تمدن انسانها . سلام به دوستان ....

عصری تلویزیون شبکه چهار برنامه ایی از نجوم و کیهان شناسی داشت . هر چه بیشتر میگفت . حقیر بودنم بیشتر و بیشتر میشد . کهکشان راه شیری یکی از کوچکترین کهکشانهاست . که برای رفتن از یک سمت آن به سمت دیگرش ۱۲ میلیارد سال نوری طول میکشد . ....... حالا ما کجاییم ؟ با شنیدن این واقعیتها تمام دلم خالی میشود . گویا که من نیستم .

در برابر این مسلمات . این بالاتر از واقعیتها . من و تو که هستیم . چه هستیم .

غبار هم نمیتوانیم باشیم .

احساس هم نمیتوانیم باشیم . یک تصور . یک خیال .

سرم رو تن وجودم سنگینی می کند . چشمانم طاقت ماندن در حدقه شان را ندارند . دلم هوری ریخته است . گویی از ارث زندگی و بودن و موجودیت ساقط شده ام . هیچ محلی از اعراب ندارم .

چه چیزی باید ثابت شود . تا حقارتم را اثبات کند . من انسان  پر مدعای. بی خاصیت .پر رو ....

قصد موعظه ندارم . احمق تر از آن نیستم . که بالای منبر بروم . هنوز آنقدر ابلهه نشده ام . که نفهمیم را نبینم و فکر کنم چیزی را میفهمم .

اما ..... جهان چقدر بزرگ است . خدا چه بازی با عظمتی را با انسان شروع کرده است . میترسم آخرش در برابر خدا از شرم  . طاقت آب شدن نداشته باشیم . تبخیر شویم  

سلام به جاهلان . که دانایند . سلام به ابلهان را نمی دانند . نادانند .                 سلام به لحظه ایی که موجود شدنمان تصویب شد . از نیستی به هستی آمدیم .

کاش در کائنات خدا آنقدر بزرگ بودم . میتوانستم در میان و برابرش چرخ میزدم .

کاش . کاش .

بیا و مرا به بازی بگیر . بیا و مرا به بازی ببر . بیا و مرا یاریگری نما .

نمیدونید . قدم به قدم بعد این حرفها چه حال خفیف و غیر مستقیمی دارم . سرم به درون دنیای فرو میبرم . زیاد نمیتوان داخل آن فضا بمانم . به بالای آب می آیم . اما دلم میخواد به قعر این فضا بروم . اما نفس و توان ماندن ندارم . میترسم . هول زده به بیرون میجهم .

آخرش میخواهم بگویم . میترسم . خدا در این دنیای عجاب آور . ما را برای هم بازی بودن با خودش آفریده باشد . و ما انسانها قرنهاست کودکانه با خدا لج بازی میکنیم . و دوست و دشمنمان را گم کرده ایم

جهان را . هستی را . با تفکری متناسب با هستی بسنجیم . نا با عقل محدود و ناقص خود . :

جهان از بيليون‌ها کهکشان تشکيل شده است که هر کدام از آنها از بيليون‌ها ستاره، گرد و خاک و گاز تشکيل شده است، که همه‌ي اينها به وسيله‌ي نيروي گرانشي در کنار همديگر قرار مي‌گيرند. کهکشان‌ها در سراسر عالم پراکنده شده‌اند، و داراي سايز و اندازه‌ي بسيار بسيار بزرگي هستند. بايد توجه داشت که تمام کهکشان‌ها شبيه يکديگر نيستند و هر کدام از آنها شکلي مخصوص به خود دارند.
در سال 1926 ميلادي منجم معروف، ادوين هابل تصميم گرفت که کهکشان‌ها را بر اساس يک طرح منطقي گروه‌بندي کند. او مي‌توانست اين تقسيم‌بندي را بر اساس رنگ کهکشان‌ها انجام دهد، زيرا کهکشان‌ها داراي رنگ‌هاي مختلفي هستند؛ که اين موضوع را مي‌توانيد در تصويري که توسط تلسکوپ فضايي هابل گرفته شده است و به تصوير فراژرف هابل معروف است، ببينيد.
img/daneshnameh_up/4/4e/Milkyway.jpg
 
 

///////////////////////////////////////////////////////

در خانه :بیا بیرون قاب منتظرتم

مناسب شب قدر بیندیشیم . فرزند زمان و لحظات زندگی باشیم . متناسب فضایی که درونش تنفس میکنیم بیندیشیم . عقلمان را بروز کنیم . انکار نکنیم . کتمان نکنیم . حماقت را فریاد نکنیم . بلاهت را اثبات نکنیم . جهالت را هجی نکنیم . مدعا را پوچ نکنیم .
کون برهنگی حقیفت منم . لاپای حقیقت تویی . موهای مجعد چرکین کون ماییم . که تمیز نشده ایم .
 کسی نمیخواد بره حموم خودشو بشوره ؟ کسی نمیخواد بعد از خزینه رفتن و شستن و رفتن . بعد کله سحر روبروی خورشید طلوعش رو تماشا کنه ؟
کسی نمیخواد . ..........؟.

/////////////////////////////////////

دلم میخواد زبان حال بگیرم .

من ذره ایی خاکم . نه فقط خاک . که ناپاکم .

خرابه ایی ساخته ام . خراب .

چه خرابی . خراب .

دل به شیدایی زند . جان به رسوایی کشد .

این شب عظیم . که عظمتش پیدا نیست . برابر است و عمیق . آه از این عقل ظاهر بین من .

ستاره ها به زمین آمده اند . زمین مهمان آسمان شده است . ما مسافر سفینه زمین هستیم .

معلوم نیست . عجیب است . ما در مهمانی آسمان حضور داریم . ستاره ها مهمان زمین شده اند . اما ما مهمان آسمان نشده ایم . حاضر غایب .  

  نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 23:40  توسط نیم من   | 

د ر این هنگام ه زندگی که عقل حاکم است . نفس قدری به خواب رفته است . انسانیتم قد راست نمود ه و مرا جور دیگری نگاه میکند . به این می اندیشم . من کجای نقشه موجود انسانم. کجای این نقشه پر از راز و رمز . که خود هم معماییم . و هم اینکه حکم کرده اند . فرمول و پیچیدگی را معما را حل کنیم .

تو می دانی ؟ نگو که می دانم . نگو . چون نمی دانی . تلقین نکن که می دانم . نمی دانی . هیچ نمی دانی . هیچ .

ما با خود زندگی را بازی میکنیم . ما به بازی کردن عادت کرده ایم . بازی ما را از خود فراموش داده است . ما چیزی هستیم . با تعارفی مختلف . با جلوه هایی گوناگون . با ظاهری و باطن تو در تو . نقطه ایی از هستی . مرتبط با همه جهان . فرمول بندی شده . از هزاز هزار . هزار هزار ....

اگر بگویم تو گوشتی . پوست و استخوانی . اگر بگویم تو احساسی . تو ادراکی . فهمی . اگر بگویم تو تنهایی . تو بی کسی . رهایی . اگر بگویم . تو بزرگی . عظیمی . حقیری . ضعیفی . .... اگر بگویم . تو هیچی . پوچی . ..... نمی دانم .

هر چه میگردی . به نمی دانی میرسی .

چه شد . در این حرف ها ایستادم . گفتم . که الان تو فاز حکومت عقل قرار گرفته ام . فردا را نمی دانم .

بگذریم . که دنیاهای زیادی در درونم فرو خفته اند . و فرصت ظهور و بروز پیدا نمی کنند . که اگر فرصتش پیش بیاید . یک وقت می بینی . سفری نا محدود به خارج کهکشان راه شیری را آرزو میکنم . دیگر زندگی در دنیا . زمین . میان انسانها . به زندگی روستایی در دهاتی محدود شبیه شده است .

نمی دانم . اما به زبان می آورم . ما را به فراتر از این جهانی که تصورش را داریم ساخته اند . برای دور تر از اینجا . فراسوی زمان . آنجا که کهکشانها اسباب بازی انسانها باشد . یک زاد و ولد ستاره ایی طلوع خورشید و یک انفجار فضایی نورافشانی

///////////////////////////////////////////////////////

شعله ایی اینجا برپاست . آتشی خشک . داغ . اسپندهای احساسم . در تب و تاب در غوغاست . شوری در گرفته اینجا . احساسم را بی سوار . رها کرده ام در این فضا .

میدود هر سو . بی تاب

///////////////////////////////////////////////

عطش را تو مهمانم کن . درونم را تو غوغا کن .

از آن بالا . آبی بریز بر رویم . این سکوت سکرآور را . به یک دم تو بر هم ریز .

تو چه میدانی چه می گویم من . تو عاقل گشته ایی امروز . من در آتش میسوزم .

//////////////////////////////

 هر چه دور میشوی . خاطره ات تک و پر اشتیاق تر میشود .
یاد هلوهای صورتی بخیر .
یاد ترنم حرفها و رازها بخیر .
یاد اطمینانی که وجود داشت بخیر .
یاد هیجان و بی اختیاری بخیر .
یاد انتظار .
یاد سئوال ها . پرو بازی ها .
یاد تصویرهای ندید بخیر .
یاد غافلگیری ها .
یاد همچیز بینی ها
یاد همه بخیر .
یا دلتنگ امروز نخیر .
یاد فردا جویی ها بخیر .
..................

 چرا همش گرفتار بازاريم . چرا همش . گرفتار دنياييم

چرا همش به فکريم و انديشه

بيا و زير شورتت را زير بينيم بمال . بگو زندگي اينگونه زيباست

بگو دنيا را از بهر چه ميجويي

بگو شب و روز را چگونه مي پيمايي

بگو جان . جان . بيا مرا در ياب . مرا بشناس . رازهاي مرا بين

مگر اين خط پستانم . چه از دنيا کم دارد .

مگر اين گردي رانم . چه از دنيا کم دارد

مگر اين آتش پنهان . چه گرمايي از دنيا کم دارد

مگر اين نرمي پستانم . حلقت را نرم نميسازد

مگر وقتي چشمانت به رقص اندامم به بازي مي افتد . از غم دنيا رها نمي گردي

مگر حرفهايت فراموشت گشته .

مگر نمي گفتي . جان . جان . جان

مگر آن جان گفتنها فراموشت گشته .

مگر فراموشت گشته همه بي تابي هاي روزانه . آن شبها . نيمه شبها . در خواب و بيداري . حمام رفتن ها

مگر يادت نيست . چه حالي داشتي . مرا در خلوت تنهايي . ديدار ميکردي

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 1:24  توسط نیم من   | 

باز خوش خیال شده ام . میدانی خوش خیالی چه لذتی دارد ؟

خوش خیالی . نام دیگر مثبت اندیشی . خوش بینی . ضد منفی بافی . و...

مانند این است . بگویند . بگویی . هر آنچه هستی باز آ . هزار بار اگر توبه شکستی بازآ.

گویی دلت را بعد از مدتها حمام برده باشی . مثل این است . همه براده های سنگین آن را مغناطیسی قوی از روی دوش دلت بردارد . و تو در آن واحد خلاص شدن را تجربه کنی .

مانند زنان یه دل سیر گریه کرده باشی . هق هق کرده باشی .

من که گریه نکرده ام . اما نمی دانم چرا دلم به سبکی دل بچه ها شده . به سبکی نگاهشان . به بی خیالی افکارشان . به جست و خیز پر شورشان . به لبخند بی منتشان . به چشمهای شفاف . ...

من در تصور آغاز تولدم . چقدر انسانها سنگین و سنگین و یک دفعه سبک میشوند . خدا .

خدایا .تو با انسان چه کرده ایی ؟ تو با انسان چکار داری ؟ چه قراری ؟ چه مداری ؟ بین تو انسان چه معامله ایی . چه سری . ناگفته ایی وجود دارد ؟

خدا را به لبخندش دوست دارم . خدا را به عفوش . به دوستیش با ما . که آنقدر پر رو هستم . که با من و تو کنم .

ای خدا که اینقدر رفیقی . ببخش .... خجالت کشیدم . ببخش . شرمم آمد . ببخش نفهمیدم . ببخش . . ببخش .

آبی به صورتم بپاش . خمیر دلم را ورز بده . روحم را صیفلی بزن . نگاهم را آینه ایی کن . ذهنم را آرام ....

چه می گویم . خدا . زبان . زبان بسته مرا باز کن . دلم را به دریا بزن .

نمیدانم خدا . ای خدایی که میخوام بگویم . خدا جون . اما خجالت میکشم . شرمم می آید . دروغ بگویم . نفهمانه حرف بزنم . چیزی بگویم . که از دلم جان نگرفته است . فقط حرف است و کلمه .

ای خدای بی منتها . ای قادر متعال . ای .............

ای کسی که مرا فرصت پرواز میدهی . سقوطم را میبخشی . و باز به پروازم می خوانی . باز حماقتم را ندید می گیری . باز می گویی . بیا عزیز دلم . بیا بپر . پرواز کن و...... و من شرمم می آید . به رویت نگاه کنم . و تو از شرمم میخندی . معلوم است . بخشیده ایی . اما من همچنان شرم دارم . شاید باز لبخندت را ببینم . ووو

بگذار نگویم . بگذار نگویم . بگذار نگویم . که دلم دلتنگ کیمیایی توست . همیشه حرص دارم . چرا با دل من کیمیاگری نکرده ایی ؟ همیشه برایم سئوال است . چرا با من چنان نکرده ایی . که همچیز را به پایت ببازم . آخر من باختن را دوست دارم . نمیدانم چرا . دوست دارم یه جایی . همه چیزم را باخته باشم . چیزی برایم نماند .

تو بگو . کجا ببازم . که خسران نکرده باشم . جز پیش تو . خدایا یک کاری کن . بگذار من هم بازنده برای تو باشم . بگذار کیفش را بچشم . آخ خدا چه کیفی دارد . درک کنم . چیزی برایم نمانده است . برم جزوه کسانیکه آس و پاس در برابر می ایستند . چیزی برای خود بودن ندارند . هر که نگاشان می کند . تو را میبیند . هر طور بایستند . بنشینند . بخوابند . زیبا هستند . هر چه بپوشند . هر طور بخوانند . زیبا می خوانند .ووووووووووووووووو

خدایا گفتم . هرآنچه نفهمیدم . تو به نفهمیم ببخش . تو به گذر حرفها در فکرم ببخش . تو به عشق ملائکت ببخش . تو به عشق بازی خوبانت و دلقک بازی من و خنده آنها ببخش . نمی بخشی هم نبخش . نبخشیدنت را هم عشق است .

بگذار دل سیر آواز بخوانم با این دل سبک . و بگویم . ملاقاتی با خدا داشتم . و در ملاقاتش حرفهایی زدم که شنید . هر چند چیزی نگفت . اما کلام من به او رسید . و شنونده حرفهایم بود . .................... 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 3:36  توسط نیم من   | 

همیشه فریب میخوری . که اوضاع بهتر خواهد شد .

واقعیت این است . که بدتر میشود .

میدانی چرا ؟

چون بدست آمدن خوبی سخت است . ماندنش زودگذر . اما بد شدن راحت است . و اثرات ماندگار و مسری دارد .

رابطه ها هر چه پیش میروند . بسمت کدر شدن و لک برداشتن پیش میروند . و انتظارات افزایش و صبر و تحمل کاهش پیدا میکند .

خاطرات و تجربه های شکست خورده سنگینی میکند . گره های کور زیاد میشوند . و...

خوش خیالی است . اگر فکر کنیم . آدم مریض بهتر از روزهای سلامتش خواهد شد .

این را گفتم . تا بدانیم خطهای مورب اگر اولش موازی نبودند . هر چه پیش بروند . از هم دورتر میشوند .

حالا تو هی عقل و منطق و احساس و.... رو جر بده. گول بزن . که نه . اوضاع بهتر خواهد شد .

///////////////////////////////////

اینو با منظور میگم .

چرا برای مردها وصف العیش واقعا نصف العیش محسوب میشه ؟

آی کجایی وصف العیش ؟

////////////////////////////////////////////////

باز خوش خیال شده ام . میدانی خوش خیالی چه لذتی دارد ؟

خوش خیالی . نام دیگر مثبت اندیشی . خوش بینی . ضد منفی بافی . و...

مانند این است . بگویند . بگویی . هر آنچه هستی باز آ . هد بار اگر توبه شکستی بازآ.

گویی دلت را بعد از مدتها حمام برده باشی . مثل این است . همه براده های سنگین آن را مغناطیسی قوی از روی دوش دلت بردارد . و تو در آن واحد خلاص شدن را تجربه کنی .

مانند زنان یه دل سیر گریه کرده باشی . هق هق کرده باشی .

من که گریه نکرده ام . اما نمی دانم چرا دلم به سبکی دل بچه ها شده . به سبکی نگاهشان . به بی خیالی افکارشان . به جست و خیز پر شورشان . به لبخند بی منتشان . به چشمهای شفاف . ...

من در تصور آغاز تولدم . چقدر انسانها سنگین و سنگین و یک دفعه سبک میشوند . خدا .

تو با انسان چه کرده ایی ؟ تو با انسان چکار داری ؟ چه قراری ؟ چه مداری ؟ بین تو انسان چه معامله ایی . چه سری . ناگفته ایی وجود دارد ؟

خدا را به لبخندش دوست دارم . خدا را به عفوش . به دوستیش با ما . که آنقدر پر رو هستم . که با من و تو کنم .

ای خدا که اینقدر رفیقی . ببخش .... خجالت کشیدم . ببخش . شرمم آمد . ببخش نفهمیدم . ببخش . . ببخش .

آبی به صورتم بپاش . خمیر دلم را ورز بده . روحم را صیفلی بزن . نگاه را آینه ایی کن . ذهنم را آرام ....

چه می گویم . خدا . زبان . زبان بسته مرا باز کن . دلم را به دریا بزن .

نمیدانم خدا . ای خدایی که میخوام بگویم . خدا جون . اما خجالت میکشم . شرمم می آید . دروغ بگویم . نفهمانه حرف بزنم . چیزی بگویم . که از دلم جان نگرفته است . فقط حرف است و کلمه .

ای خدای بی منتها . ای قادر متعال . ای .............

ای کسی که مرا فرصت پرواز میدهی . سقوطم را میبخشی . و باز به پروازم می خوانی . باز حماقتم را ندید می گیری . باز می گویی . بیا عزیز دلم . بیا بپر . پرواز کن و...... و من شرمم می آید . به رویت نگاه کنم . و تو از شرمم میخندی . معلوم است . بخشیده ایی . اما من همچنان شرم دارم . شاید باز لبخندت را ببینم . ووو

بگذار نگویم . بگذار نگویم . بگذار نگویم . که دلم دلتنگ کیمیایی توست . همیشه حرص دارم . چرا با دل من کیمیاگری نکرده ایی ؟ همیشه برایم سئوال است . چرا با من چنان نکرده ایی . که همچیز را به پایت ببازم . آخر من باختن را دوست دارم . نمیدانم چرا . دوست دارم یه جایی . همه چیزم را باخته باشم . چیزی برایم نماند .

تو بگو . کجا ببازم . که خسران نکرده باشم . جز پیش تو . خدایا یک کاری کن . بگذار من هم بازنده برای تو باشم . بگذار کیفش را بچشم . آخ خدا چه کیفی دارد . درک کنم . چیزی برایم نمانده است . برم جزوه کسانیکه آس و پاس در برابر می ایستند . چیزی برای خود بودن ندارند . هر که نگاشان می کند . تو را میبیند . هر طور بایستند . بنشینند . بخوابند . زیبا هستند . هر چه بپوشند . هر طور بخوانند . زیبا می خوانند .ووووووووووووووووو

خدایا گفتم . هرآنچه نفهمیدم . تو به نفهمیم ببخش . تو به گذر حرفها در فکرم ببخش . تو به عشق ملائکت ببخش . تو به عشق بازی خوبانت و دلقک بازی من و خنده آنها ببخش . نمی بخشی هم نبخش . نبخشیدنت را هم عشق است .

بگذار دل سیر آواز بخوانم با این دل سبک . و بگویم . ملاقاتی با خدا داشتم . و در ملاقاتش حرفهایی زدم که شنید . هر چند چیزی نگفت . اما کلام من به او رسید . و شنونده حرفهایم بود . .................... 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 21:27  توسط نیم من   | 
هر که هستم . خودم نیستم . خودم هستم . دیگری نیستم .

هر کسی هستم . چرا اینجایم . خودم هستم . پس چرا این چنینم . خودم نیستم .

برهوتی در کوهستان . دشت زاری در سراب . خط تند نگاهی از آسمان . ساعت شماری . وقت کشی بی امان . روسیاهی لج باز . راست گویی بی پناه . ..........

یک دم ساعت شمار میشکند . برهوت مغلوب کوهستان میشود . خط تند نگاهی به سبزی میبارد . وقت کشی شمارش معکوس میشود . روسیاهی رنگ میبازد . راست گویی سکه رایج میشود .

فلب و سینه طاقت این همه افت و خیز ندارد . گاهی چنان بلند که سوت میشود . فضا . گاهی چنان نگون . که فنا میکند کنون .

این همه حرف . حرف نگون ساری نیست . این حرف چشمهای باز . خیره در چشم ثانیه هاست . مرگ را کمر شکسته است . در این زمان نترسیدن . فراخی دل تا کجاست ؟

این زاییده اوهام است . یا اینکه تخم اندیشه ایی از درختی افتاده .

هر چه هست . باشد . فردا را من خط خواهم کشید .

بگذار خورشید بتابد . می گویم .

///////////////////////////////////////////////////////

کفر گویی بی حیایم کرده است .

بی حیایی ها . بر ایمانم افزوده است .

.............................

///////////////////////////////////////////////////////////////////

دلتنگی در جانمان لانه کرده است .

یکی بیایید . دل ستایی کنیم .

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 4:37  توسط نیم من   | 

پیاله پیاله می ناب . پیاله پیاله مستی . بیخیالی . پیاله پیاله هر چه باداباد .

پیاله پیاله بد مستی . بیحالی .

وای نفس کششششششششششششششششششششششششش

هه  هه

/////////////////////////////////////////////////

بد مستیم را بپذیر . ای خوش مست . قشنگ مست . شیرین مست . ای ساقی . می فروش . جام شکن . خراب آباد کن . بد مستیم را بپذیر

عجیب است . مستی نمیدانم و میگویم  

////////////////////////////////////////////

اول که آمدم . فکر میکردم در و دیوار را باید نگاه کنم . کلمات ناقصند . فقط میتوانند بهانه شوند . برای منظوری .

اول که آمدم . فکر میکردم . من روستایی فقط باید در و دیوار را نگاه کنم . نمیدانستم . مجبور میشوم . رنگ و بویش را درک کنم . راهها را بسنجم . ناپیدا ها را ببینیم . بگویم . نمیدانستم . مجبور شوم . فرضیه ببافم . ایمات تولید کنم . شهر بسازم . ... فکر نمیکردم . بعد نیم من ها . من متولد کنم .

مجبور شوم . کلنگ بدست گیرم . دیوار تخریب کنم .  رنگین کمان بکشم . آسمان رنگ بزنم .

به خشت ها ایراد بگیرم . سنگ فرش جدایی به دلم بکشم .

نمیدانستم . اما زندگی فریاد میزند . که خود باش . ما اینجا ناخودی را تحمل نمی کنیم . وقتی آمدی . مسیرت به راهی است . که خود شوی .

این خیالی است . که از آسمان ذهنم عبور می کرد . گرفتمش . اینجا گفتم . شاید پر و بال این پرنده ارزش یک باره نگاه کردن را داشته باشد . اگر آره . اگر نه . به آسمان حرفها پرتابش کنم . میان دیگر حرفها و خیالها بپرد .

مرا که نمی دانم کیست . با نیم من ها در کالبدم محبوس کرده اند . تا با هم من شویم . اما همچنان عمری است . که در کنکاش با همیم . اینجا غیر خط سکوت کش دار حرفی ندارم . تا حرفم را تمام کند .

بوقققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققققق

/////////////////////////

در خانه الیزابت . زن سان

بنظرم چنان شیفته حس و حال و ورود و خروج عاطفانه بودی . که شعرپرونی اتفاق افتاده است .
و چنان شیفته شکل و شمایل عجیب و منحصر بفرد سیلندر و پیستون زن و مرد شدی . که طبع شعرت گل کرده . و فرمول سازی کردی . و...
اما بیراه هم نگفتی به شکلی . خدا و پیامبر را اشتباه کردی . فاحش . خفن فاحش
زهدان زن مانند غاری است در قعر زمین . که فرصت و امکان رهایی از تاریک خانه ابدی را میدهد .
آلت قدرقدرت مردانه . دلری است بزرگ که هم زمین را سوراخ میکند . هم زمین بی بر را فرصت زایندگی میبخشد .
ولی لحظه ورود در تو و خروج از مادران را خوب تشبیه کردی . ولی با فشارهای دردآور موافق نیستم . مادران فشار دردآور را دارند . اما ورود مهمان سکرآور پر از حس و هیجان و بی تابی است . مگر اینکه مهمان طبع قداربندی داشته باشد .

  نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 22:54  توسط نیم من   | 

سلام به زمان . به لحظه . به حال . به حس وفا . به تیک تیک ه من و تو بودن .

تو . تو هستی . من هم من . نیم من .

من تو را قبول دارم . تو هم ...

سلام به لحظه ایی که اکنون از من و تو گذشت . ما کدام هستیم ؟ کودکی رفت ؟ نوجوانی نشناخته ؟ میان سالی در پیش ؟ یا آن فرتوتی نیامده . فراموش شده .

سلام به لحظ . به اکنون . به من بودن . به تو ماندن . سلام به تنفس مغزم . به کارخانه اندیشه . ب سلولهای کارگر مغزت . به من و تو ی اکنون .

من تو امروز را قدر میدانم . چرا که تو را اگر امروز نشناسم . فردا قدر ت را نخواهم دانستن .

بیا با هم دوست باشیم . زندگی را دوستی کنیم . بیا از خود نبودن بیرون بیاییم . ارزش ما به همان مقداری که هم فنش را یاد گرفته ایم . هم فوتش را .

من از ثانیه ها می گویم . همان که ساعتها و سالها را میسازد . من از قشنگی زندگی می گویم . همان که هنوز تعریفش را ندانسته ام . من از . من . تو بودن می گویم . همان که دلتنگش هستم . هنوز به دست نیاوردمش . همان دور از دسترس

قلب زمان میطبد 

میبینی . هنوز جو زده میشوم . تند میروم . جاده خاکی . سنگلاخ . کوه و کمر . دره و بیراه میروم . میگویم و میبافم . عیب ندارد . تو از خرمن خرمن هذیان هایم . کلمات واقعی را ببین . تو افکار اصیلم را میان گرد و خاک حرفهایم پیدا کن .

اصلا . ..................

بهانه ایی بود . تا بگویم . ای فضای مجازی . ای خلوت همگانی من . ای چشمهای خواننده . ای جاده ایی که خلوت و شلوغ . شلوغ هست و آرام . آرام هست پر هیاهو . هنوز نشناختمت . ولی احساسم میگوید . تو الفبای زبان آینده ایی برای تکلم . برای اندیشه . برای نوزادی . برای جیش . بوس . لالا . برای گستاخی نوجوانی . برای بزرگی فرهیختگی . ........................

سلام . من تو را دوست دارم . چون آینه ی منی . من صورت دلم را در تو میبینم . تو پیچش موی خیالم را مینمایانی . تو ابرهای افکارم را به تصویر میکشی . تو به من میگویی رنگ رخسار دلم چه رنگی گشته است . تو می گویی لبانم چه دلتنگ بوسه ها گشته  . تو می گی .............

سلامم را به ستاره های درونت برسان . به چشمانت سلام میدهم . به نگاهت . به سلامت دلت شاد میشوم .

میبینی حرفهایم می گوید . چه دلتنگم . چه خسته . چه خیال دوستم .

  نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 21:58  توسط نیم من   | 

وقتی ازدواج میکنی . فقط زن یا شوهر نمیگیری . بابا و مامان بچه ت رو هم انتخاب میکنی .

  نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 21:25  توسط نیم من   | 

همه مسافر یک قطاریم . مسیرها جداست .

قطار زندگی را با هم سوار شده ایم . هر کس در ایستگاهی به جمعمان پیوسته است . همه کوپه کوپه دوست و رفیق هم شده ایم . دیدی وقتی مسافر میشوی . و در فضایی محدود هم نشین دیگران . چقدر مهربان میشوی . و همدل

ما مسافران یک قطاریم . که مسیز طولانی زندگی را طی میکنیم . مسافرانی تازه می آیند . و دوستانی در مقصدهایی دلشان را از ما و ما از آنها می کنیم . و دلهامان جدایی را پاره میشود . و دوباره پیوندی تازه . و ترمیم درده .

ما مسافران یک قطار زندگی هستیم . با مقصدهای جدا جدا .

من تو را دوست دارم . هم کوپه ایی من . هر چند در ایستگا که ایستاده بودی . حس غریبی با تو داشتم . اما وقتی وارد کوپه شدی . لبخندت رنگ دوستی داشت . چقدر لذت بردم . وقتی تعارف کردم . کنارم بنشینی . و برق مهربان چشمانت را دیدم . که منتظر مهربانیم بود .

تو را دوست دارم . مسافر هم قطار من . تو که در کوپه ایی دیگر با دوستانت نشسته ایی . چقدر لذت میبرم . وقتی در راهرو قطار قدم میزنم . و از برابر کوپه ها میگذرم . صدای گفتگوی شادمانه تان را میشنوم . چقدر سفر زیباست . چقدر انسانها در سفر انسان تر میشوند .

دلم تنگ میشود . باز میگردم . تا کنار گرمای حضورت . در کوپه زیبایمان کنارت بنشینم . و مدام نگاهمان به هم بیفتد . تو چیزی بگویی . من چیزی بگویم . همدیگر را بدون جبهه گیری و تخاصم معمول در زندگی های امروز ببینیم . تخمه تعرف کنی . چقدر لذت بخش است . پسته های خوش طعم را با هم بخوریم . تا تهش در بیاید . بدون اینکه من و تو حرص بزنیم . نکند او بیشتر بخورد . و من کمتر .

ما مسافر یک قطار زندگی هستیم . که کسی که کفر میگویی . عاشق جفتک انداختنی . تویی که دلت پر احساس و راز نگفته است . تو . تویی که دوست داری . یک دوست آرام کنارت بنشیند و با عشق یک دوست . دانه دانه گره های دلت را باز کند . گویی که گره های دل خود را میگشاید .

تو . مهربان زنی که دوست داری زن دیده شویی . زن فهمیده شوی . نگاههای زنانه ات ظهور کند . فرصت شکفتن پیدا کند . تو . تو که از لجت مردانه می گویی . عقده هایت را فریاد میکنی .

عجیب است . ما مسافران یک قطاریم . با مقصدهای جدا . نه که خودمان بخواهیم . نه . ما هر کداممان را از خمیر یک ولایت پخته اند . هر کداممان طعم و مزه خاص خودمان را داریم . میبینی . وقتی من نان پخته وجودت را میخورم . چقدر کیف میکنم . چه نان خوشمزه ایی . در ولایت قلب تو میپزند . . میشود . از نان دلت بدهی .

ما مسافران یک قطار زندگی هستیم . تو خیلی دوست دارم . بیایی کوپه ما بنشینی . کمی حرف بزنی.

ما مسافران یک قطار زندگی هستیم . اخم نکن . دلگیر نشو . او هنوز متوجه نیست . مسافر است . باید مهربان باشد . تو دلگیر نشو . کم کم میفهمد مسافر بودن . چه طبیعتی دارد . که لذتش به گذشت است . به مهربان بودن است . به غشق دادن است . به دل مصفا کردن است . اگر هوس کردی . بیا تو بغلم . جان . چه مسافرت دوست داشتنی با تو تجربه کردم . جان . چقدر دوست دارم . هم کوپه ایی نازم .  

  نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 5:16  توسط نیم من   | 

هر چه میخواد بگوید . هر که میخواد . تلخ یا شیرین

من تو را میخواهم . ای باغ بهار آور

..........................................

۱۱ ماه زمین تپید . دل تپید . هوس جوشید . آسمان سیاه شد . رودها آب گندیده شدن . خورشید به خشونت و قهری گرایید . نگاه و دلها مسخ شدند . امیدها به کج راهه ها بستند . دیوانی نام هوشیاری گرفت . عهد و پیمان بازی شده . نیم من های عاشق وجود رنجور و نحیف گشته اند . آرمانهای بزرگ زندگی . آن افق های دور و دراز . ارتباط زمین با کائنات قطع گردیده بود . انسان مانده بود . تنها با خودش . خود حیوانیش . من کرم خاکی گشته ام . ...... .

اکنون مهر خورشید جهان طلوعیدن گرفت . طربناکی از سر گرفت . گفت با ما . که . هر که عشق باز تر است . مجورتر است . محبوب تر است . هر که هم راز عشق ما شود . جام ها سر خواهد کشید . غصه هایش بر باد خواهد شد . هر که خواهد میتواند  . پیاله پر می خورد . هر که خواهد بر فراز آسمان . دون بودن دنیا را ناظر شود . هر که خواهد خود شود . حوری شود . بندهای چرکین را بگسلد . هر که خواهد مدتی را همآغوش بی نیازی ها شود . هر که خواهد حاکم بر اعمال خود شود . هر که خواهد . چشمانش از حقایقهای زندگی پرسو شود . هر که خواهد طوفان درون چند صباحی آرام  شود . هر که خواهد زبان و دلش . احساس و منطقش . یک رنگ و یکدل شوند . هر که خواهد . دست یاری دهد . یار دستش را با عشق بی همتا بگیرد . ....

هر که خواهد دیوانگی کامل کند . دیوانگی را از حیوانگی عاری کند . دیوانگی یعنی مست خالص در بر محبوب خدا گردی .

من چه می گویم . پستی و مستی و راستی .... عجیب است .

۱ ماه فرصت خروج از پیله حیوانیت مهیا گشته است . چشمانم در تاریکی دنیا کم سو گشته است . نورباران جهان را در این یک ماه باید قدردان بود . گویا فرصتی از جو زوین خارج شویم . دنیا را . کائنات را . واقعیت بی انکار را از فراز بسته و تنگ زمین شاهد شویم .

تسلیم حقیقت شدن . یعنی هر خوبی و بدی را در قالب خودش ببینیم . و لج بازی دور از منطق مرام داران است .  

//////////////////////////////

در خانه : ژولیانو

 چند تصور میشه داشت .
باطن قد بلند انسان که سر جو زمین برآورده است . و دو ستاره را در مشتهای خود گرفته .
تصور دوم . زنی نسبتا تپل که با حجب و حیا خوابیده و رانهایش  را به چسپانده . و محل فرضی تخمدانها معلوم است .
تصور همون خانم با لبخند ژکوند در میان پاها
تصور چهارم . که در تصویر دیده نمیشود . ببیننده خوش ذوقی که از دیدن این چند خط ساده تصاویر متنوع و مهیجی در ذهنش ساخته و لذت واقعی بودن این تصورات سرشار از لذت میشود .
اگر بود چه میشد .

/.///////////////////////////////////

چقدر زمان وقتی می ایستد . و تو میدانی کجا ایستاده ایی . کجا باید بایستی . اصلا چه کاره ایی . چقدر زیباست .

ما پز زندگی در قرن سرعت را میدهیم . اما آنقدر کوچولو هستیم . که سرعت هممان را به بازی گرفته است . و از هویت انداخته . ما نمیدانیم در کجا این جهان پهناور ایستاده ایم . چه کاریم . نمیدانم تا بحال به پاشاژ علاالدین ( بازار موبایل و کامپیوتر )رفته ایی ؟همه میدوند و میلولند . یک همهمه عجیب و غریبی است . همه مسخ سرعت .فروش و پول . عقب نماندن و... هستند . همین حالت را به نسبتی در باقی قسمتهای زندگی اتفاق افتاده است . من زمانیکه آنجا هستم محو دیدنت تازگیها و نادیده های این بازار اطلاعات و سرعت و جوانی و چست و چابکی فروشندگان هستیم . وقتی خریدم تمام میشود عجله دارم . خودم را از این اتمسفر پرسرعت و هیجان غیر دوستانه خارج کنم و نفسی تازه کنم . وای که چه هیاهویی است .

دنیا اینجوری است . من در مسیر برزخ و دوزخ و بهشتم . ببین این حالت چه بدبختی حالی را بهمرا دارد .

  نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 10:52  توسط نیم من   | 

در خانه :جورناجور مانده

باید پوست بترکونی .
پوست .
دل
عقل
احساس .
.
.
. نه ماندن چاره راه است . نه رفتن .
فقط باید بنای زندگی را با اندیشه و عمل ساخت .
بیا معماری خوبی باش .
بیا قبل از آن طراح خوبی باش
یا قبل از همه این ها . آرمانت را . همه تعریف های زندگی سازت درست کنار هم بچین . ببین چه داری . چه نداری . نداشته ها را بساز . داشته ها را بنا کن .
روحت بزرگ کن . به اندازه ایی که بتواند  زندگی که دوستش داری را بسازد . .

  نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 17:15  توسط نیم من   | 

خوابم می آید . اما آشفتگی فکری مجبورم میکند . فضای تسلیم و اطمینان مجازی را در کنار آشفتگی فکریم بگذارم . هم برای اینکه رقیبی با فضای واقعیم باشد . و اینکه ذهنم را از آشفتگی دور کنم . و حواسش به فضای مجازی پرت شود . و من به این نتیجه برسم . که آشفتگی برطرف شد . 

و من اکنون در فضای غیر آشفته ایی وارد شدم . که دست مزاحم آشفتگی دستش به من نمبرسد .

حالا میتوانم در فضای مجازی به ذهنم بگویم . آشفته نباش . همه این سالها و گرفتاریها که گذشته . باز م میگذرد . دیدی گذشت ایام چقدر بارها را سبک می کند . دیدی هجوم افکار تضعیف کننده را یا باید شکست . یا ندید گرفت .

مگر یادت رفته است . چه دورانهای سختی را گذراندی . و چقدر خوش دل شدی . وقتی متوجه شدی گذشته ها گذشته است . اما تو نشکستی . دیدی موفقیت چه طعم و مزه باشکوهی دارد . یادت که نرفته .

باز م باور کن این این هجوم افکار تضعیف کننده . کار دشمن درونی است . آرام باش و صبور . که تو بالا تر و قوی تر از این هجوم اندیشه ناامید کننده هستی .

هر روز ۲۴ ساعت است . هر هفته و ماه و سال هم میزان خودشان را دارند . اگر قرار باشد . برای موفقیتت چند ماه بگذرد . و تحولات زمان بر است . تو باید یاد بگیری به اندازه آن چند ماه صبور باشی . و دلت را ساماندهی کنی . که زیاد عجله نداشته باشد . چون هر چه دست و پا بزنی فایده ایی ندارد . با قدرت صبوری کن .

مگر ندیدی . آسمان غرید . زمین شکافت . و گروهی به کام مرگ رفتند . اما آب از آب تکان نخورد . مگر نمیبینی چرخ گردون میچرخد و گروهی را له و لورده میکند . اما فردا صبح خروس ها میخوانند . آفتاب طلوع میکند . و عروس ها برای خوشبختی به حجله میروند . زفاف میکنند . آرزوهای دور و دراز دارند . مگر نمیبینی .

این هجوم افکار تضعیف کننده هیچی نیست . مگر سراب دلهره آفرین . سراب آنقدر بیمقدار است . که واقعیت ندارد . اما حمله هایش سنگین است . کافی است بگویی . من همینم که هستم . و اراده ام بالاتر از توست . و.....................................

فکرم را از پرتگاه اندیشه پایین می آورم . و در دشتی هموار به سمت افق روشن میچرخوانم . پشت به کوه مستحکم رو به سراشیبی آرام فرداها .

چقدر لذت دارد . وقتی فردا را با حلیم و نان سنگک و چای داغ آغاز کنی . و بدانی تا شب فردا خیلی فاصله است . امروز را خوش باش

//////////////////////////

امروز خبری در مورد دو جنسه ها خوندم . کمی در مورد احوالت اونها فکر کردم . واقعا خیلی عجیب است . یک انسانی بخشی از هر دو جنس زن و مرد را داشته باشد . و نتواند از هیچ کدام لذت ببرد .

  نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 2:34  توسط نیم من   | 

در خانه دختر تروشی فروش نترشیده :

کمی از ظاهر بگذریم . و باطن مجردی را از احساسمان برسیم .
مجردی مثل افسردگی است . که وقتی افسرده میشوی . متوجه نمیشوی بیماری . مجردی هم مثل افسردگی غرق شدن در بیماری بی درد است . که دردش در طول زمان خود را نشان میدهد .
هر چند ازدواج کردن سخت است . هر چند جفت همکف پیدا کردن سخت است . اما مجرد ماندن و خوش بودن یک دروغ است .
مثل درختی که دوست داشته باشد . جوانه بماند . اما میوه بدهد . سایه داشته باشد . تخم بپاشد . میمون از شاخه هایش بالا برود . کلاغ در سوراخ تنه اش لانه بسازد .
نمیشود . عزیز دل برادر .
گیرم زن نگرفت ( یا مرد نگرفتی ) خوش بودی .
با عشق پدر و مادر شدنت چه می کنی ؟
گیرم موهایت را ژل زدی . چند صبا بر رو داشتی
با چروک دست و صورت با دستان لرزان در تنهایی چه می کنی ؟
گیرم زن نگرفتی . دزدکی و مخفیانه عشق بازی کردی .
با بیماری ایدز آبرو بر چه می کنی ؟
گیرم گفتی زن اخی است . مرد اخی است .
با آتش درونت که می گوید زن جیگره . مرد دستاش چقدر گرمه . چه می کنی ؟

//////////////////////////////////////////////

شیرین چون عسل

واقعا خندیدم . خیلی موضوع بصورت واقعی خنده داره .

بوحلیم- سلام آقای سوپرمارکت.یه شکلات کرمدار ِ چیزی می خوام

آقای سوپرماکت- زشته آقای محترم خانواده وایساده تو مغازه

بوحلیم- زشت قیافته که شکلات بی ناموسی می فروشه. چی بگم پس؟ چوب شور شیرین عسل بگم خوبه؟
////////////////////////////////////////////////////////////////

دنیا . تعریف ها و واقعیت ها مدام جایشان را در ذهنم تغییر میدهند . درستیها و نادرستیها مدام تغییر رنگ و حالت پیدا میکنند .

و من .... عجب دنیایی شده . و من متعجب . دوباره باید کتاب زندگی را از سر سطر اول بخوانم . همه چیز را دوباره تعریف کنم . و همه چیز را دوباره بسنجم . چه چیزی درست است . و چرا ؟ چه چیزی بد است و چرا ؟

امروز با دیدن مردم تفاوتهایشان . در نظر گرفتن تحول و یشرفتهای مادی . مدرن شدنشان .وووو ... بنظرم میاید . توسعه قاتل زندگی سعادتمندانه انسان است . مگر اینکه توسعه و پیشرفت را هم قد زندگی سعادتمندانه انسان تعریف کنند .

انسان همینطور در حال حرکت است . به پیش میرود . هیچ کس نمیداند به کجا . اما احساس میکند خطی نامرئی راهی از قبل رفته شده وجود دارد . و او مجبور است به همان راه میرود . خودش هم ترس از سقوط را بهمراه دارد .

سقوط همیشه در کمین انسان نشسته است .

دنیای غریبی است . همه جا جنگ است . حتی درونت . و ما پنهان میکنیم . که درونمان در جنگ است . به همه میگوییم . ببین . من در درونم در صلح و آشتی و خوش و خرمی زندگی میکنم .

اما اینگونه نیست . یک زمانهایی آتش در زیر خاکستر است . ناگاه انبار مهمات فکری و اعتقادی و احساس و منطق و..... منفجر میشود . و تو متوجه نمیشوی . جنگ را کدام جبهه بی صبوری آغاز کرده است . و توی وجودت سیبل تمام قد این جنگ افروزی است .

اما میدانی من تو خیلی وقیح است . که به رویش بیاورد . بگذار جنگ درون آغاز شود . بزنند و بکوبند . شاید صلح درونی پیروز شود . شاید .

 

  نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 23:27  توسط نیم من   | 

هیچ توجه کردید . لباس های زنان زیر و رو . مثا لباس فضانوردان خاص است .

سلام زنان . انسانهای خاص . که همه چیزتان خاص هست . از درون و احساس و عواطف و دنیای بیرونتان من الجمله لباسهایتان .

//////////////////////////////////////////////////////////

تو فرصت درک کردن را برایم مهیا کردی . من فرصت درک دادن را برایت ساخته ام . هیچ کدام از دیگری بدتر و بهتر نیست . مثل دم و بازدم . هر دو محتاج همند .

///////////////////////////////////

جک دخترونه امروزی :ostade dokhtararo mibare paye tablo,mige dastgahe tanasolie zano bekesh,dokhtare khejalat mikeshe saresho mindaze paein TorkE dad mizane ostad dare taghalob mikone

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 21:37  توسط نیم من   | 

عاشقانه . دلم سوخت . به حال دلم . شب و روز . شب و روز . شب و روز

اینو با آهنگ همایون شجریان بخونید .

بعضی اوقات در تنهایی . یا زمانهایی که با ماشین تنهایی راننده گی میکنم . دلم رو آزاد میزارم . که وصف حال خودش کلمات عاشقانه را برای ترانه شخصی بسراید . و مرا با مطرب سرای شخصی حال و هوا و بال و پری بدهد .

معمولا از اول اینکه سوار ماشین میشم . و بطور کلی در حرکت هستم . زبان و مغزم به زمزمه باز میشود . و بعضی وقتها ترانه های خوش قافیه و جانداری پشت هم قطار میشند . که دوست دارم برای خودم بنویسم . اما بخاطر در راه بودن و نبود قلم و کاغذ در مسیر راه گم میشند . و فقط دلم آهی را بر آهی مسپارد .

//////////////////////////////////////////////////

این دیگر چیست ؟ زن است ؟ نقاب و ماسک است ؟ تجسم بت لذت ؟ نشانه علاقه انسان به جلوه گری غیر طبیعی ؟ تابلو زنانه بودن ؟ نشانه پرستش زیبایی زن؟ ..... نشانه چیست . که زن متفاوت از مرد است . و برایش آنقدر اهمیت و ارزش دارد . که در جلوه گرایی . به دنبال بت زیبا شدن میروند  .

مرد فقط میتوان در برابر این تصویر یا بطور طبیعی در برابر چنین زن زیبایی متحیر بایستد . و عقل و منطق را تعطیل کند . و بگوید من هم موافق هستم . آنچه تو می پسندی درست است . زیبایی خوب است . تو بت زیبایی هستی . و من مست این مستوری زیبا دوستی تو هستم . اما من بعنوان یک مرد نمیتوانم به معراج زیباپرستی زنانه تو وارد شوم . تو خود بگو . در آن دنیای زیبای زنانه تو چه احساس و عالمی داری . که مردان فقط از لذت رنگ و لعاب آن بهره مند میشوند . اما تو در قالب بت زیبای ستایش شده . از معراج زنانه خود میگذری . و ما میمانیم .  

زن بت زیبایی

 http://nazaninbeauty.blogfa.com/

ابروانت به بازی گرفته است . مرا

///////////////////////////////////////////////////////////////

برای او که عشق بازیمان طلوع نکرد . متولد نشد . همیشه جمله  ایی نمیتوانیم بگوییم . که بتوانیم آخرش را با تمام شد به پایان ببریم .

میخواهم از گمشده ایی بگویم . که میشناسیش . میدانی که را می گویم ؟ چرا میگویم؟بگذار نامش گمشده باشد . تا همه بشناسندس . آری همان که تو هم نامش را نمیدانی . نام ندارد . یک حس است . مابین پر و خالی بود . تکه ایی که تکمیلت کند . همان را می گویم .

همان که نگذاشته تمام خودت شوی . هر چه فکر میکنی . میبینی من یک کمی بیشتر از اینی که هستم میباشم . کمی که دقت میکنی . میبینی آن قسمت گمشده جزوه تکه ایی از قلبت است . همه جای وجودت خودشان هستند . اما گویا دل یا قلبت خودش نیست . له له میزند . غصه دارد . چرا همه جورند . اما من قلب بیچاره کامل نیستم .

میدانی اگر قلبت کامل باشد . بعید نیست اگر اراده کنی بتوانی بپری . بتوانی دل از هر چه نیست و هست بکنی . راحت همه تعلقات را ببری . و بگویی من کامل شدم . درونم پر از معجزه است . خدایا چه انرژی دارد دلم . وایییییییییییییییییی . و شگفت زده هوارا بکشی .

من ز کون و مکان بردیم دل .

مرا به بهشت و دوزخ چه نیاز است .

مرا به دل داری جاودانه کرده اند .

مرا به آنچه نیاز است . بی نیاز کرده اند .

مرا به شراب عشق غوطه وار ساخته اند .

مرا به آنچه نادیدنی است مبتلا کرده اند .

حرفی از آنسوی عقلم . مابین دل و احساسم .

  نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 16:58  توسط نیم من   | 

جهان برهم خواهد خورد . باور کن . این پایه کج ویران خواهد شد . تو خودت را برای جهان نو بساز .

حیف است . اگر در بد جهان نشسته باشیم . و منتظر که جهان بهم بخورد . و جهان خوب و کامل متولد شود . خیلی ناراحت کننده است . اگر زمانی ما انسانهای ابتدایی و غار نشین انسانهای آینده باشیم .

با این دنیایی که تجربه کردیم . همینطور خواهد شد .

لااقل بدانیم که نادانیم . در نادانی خود نادان نمانیم . بدانیم برنامه های مغزمان خیلی وقت است . نیازمند آپ تو دیت شدن است . بدانیم خیلی وقت است . لباس جانمان چرکین است . خیلی وقت است . پرواز نکرده ایم . خیلی از زمان رنگین کمان زدن بر زندگی گذشته است . خیلی وقت است . هوا تاریک شده چراغ ا خاموش است . دلها افسرده شدن در بی نوری .....

خیلی وقت است . دستت را بر آب سرد به صورت جانت نپاشیده ایی . خیلی وقت است دلت لک زده برای چیزی که میدانی اکسیر زندگی ببخش است برایت . 

خیلی حرفهای هست که زبان و بیان و کلماتش موجود نیست . عمارت افسانه ایی که ملاتش نیست .

سخن را با سخندانان بگو . آنانکه دلشان با نام پری پرواز میکند . آنانکه آنسوی پنجره را دیده اند . میدانند . چه میگویی . آنکه بر کنج قفس نشسته است . چه میداند پهنای جان را .

القصه . هیچ . فقط هیچ

.........................................

بگذار کمی از خودم بگویم .

زندگی م بیش از ۱۰سرفصل دارد . که همه نمی شمارم .

زندگی شخصی شخصی . که بعضی واقعا تا تهش را برملا میکنم .

زندگی خانوادگی . که رونده جداگانه ایی داره . کا با زندگی شخصی شخصیم در ۹۰ قاتی هستش .

زندگی اجتماعی م  . که شامل همچی میشه . میتونم و دوست دارم یک دنیای کاملی باشه . اصلا از اینکه حرف . که این باش اون نباشه . این خوبه اون بده و.....  میونه ایی ندارم .

و یک فضای مشترکی که بین همه بخشهای  زندگیم وجود داره . و همه اونها با هم ارتباط دارند . و هر بخشی خودش رو با بخشهای دیگه متوازن میکنه .

مواقعی میشه به خاطر گرفتاریهای خانوادگی و اجتماعیم به دنیای شخصی شخصیم پناهنده میشم . همیشه اینجوریه که شور و نشاط زندگی شخصی شخصیم را در زندگی خانوادگی و اجتماعیم جاری میکنم . از زندگی اجتماعیم و خانوادگیم . شور و نشاط و لذتها رو به زندگی شخصی شخصی هدیه میدم . خلاصه یه بدوبستان اساسی بین این ۳ تا بخش زندگیم وجود داره .

چند وقتی هست . بخش زندگی خانوادگیم زیان ده شده . فشل میزنه . تولید انرژی نداره . و... یه وضع بیخودی . هر چی هم سرمایه گذاری کردم جواب نگرفتم . البته چشم امید و احساس مسئولیت نسبت به اهل این بخش زندگیمه که اعلام ورشکستگی نمیکنم . والا این بخش زیان ده خواهد بود . و امیدم به نسل نونهال خانوادم هست . که ایستاده ام . تا نهالها نشکنند .

چند وقتی است که بخش اجتماعیم . لنگ میزنه . شدید . از شانسمون . بخش خانوادگی هم که فقط زیاده شده . و شور و نشاط و امید تولید نمیکنه . حسابی به لنگی افتاده ام .

خوشبختانه چند سال را لنگان لنگان آمده ام . و درخت کاشته ام . در تنهایی و رنج و درد آبیاری و رسیدگی کردم . زخم ها خوردم و زبان به صبر و امید نگه داشته ام و....

دلم نوید میدهد . صبح سحر نزدیک است . مرحله مرحله بارهای سنگین را از دوش برداشته ام . هر چند بارهای دلم هر روز سنگین تر شده است . و امید ندارم . دلم به دست دلی شفا یابد . و این باری است که بر دوش دلم خواهد ماند . نمیدانم . شاید آنقدر جسارت و تصمیم پیدا کنم . که با معجزه ایی این گره کور را باز کنم . و سفره بزم و دلدادگی را در چشم انداز زندگیم وسیع باز کنم . تا زندگیم تکمیل شود .

احساس میکنم به فصل جدیدی از زندگی وارد میشوم . و مانند جوجه قویی که آرام آرام راه رفته . زمین خورده . بال و پر دار شده . سرازیری ها گذرانده و.... اکنون دوان دوان به سوی قله ایی روان است . تا با شیرجه ایی با اطمینان بال بگشاید . و بی فخر و مباهات بر خودت بودن و خود ماندن . پرواز را به قشنگی پرواز تجربه کند .

و بگوید می ارزید . همه این سالها برای چنین روزی .

می ارزید

.....................................

به پشت درب بسته خانه ات نشسته ام . شايد موقع آب دادن گلدانهاي بالکن زير دامنت را ببينم

نگو که چشم چرانم . زیر دامنت خوش رنگه . نگو که چقدر تو پرویی . نگو . که بی شورت به بالکن آمدنت . نشون میده چقدر آتیش پاره ایی هستی . پررو هم خودتی . دختره بی ادب

/////////////////////////////

برای شوخی . جدی نگیرید .

فیل را دیده ایی ؟ خرطومش پیش من است .

  نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 18:53  توسط نیم من   | 

گیرم که خندیم و رقصیدم و... با شام آخر زندگی چه کنم ؟

گیرم طلوع آفتاب فردا را دیدم . غصه غروب فردا را چه کنم ؟

گیرم لذت سلامت و شادابی جوانی و گردن فرازی به مستی گذشت . با کهولت و زانوی غم و رنج پیری و خمودگی چه کنم ؟

گیرم کودکم جوان شد . سایه بر سرم نشست . با تباهی جوان و شکست جان . پایان راه چه کنم ؟

گیرم خندیم و خندیم . با گریه های در پیش چه کنم ؟

گیرم بزرگی کردم . آقا بودم . حرمت دیدم . با خفت و خواری در کمین خوش نامی را چه کنم ؟

گیرم انسان بدنیا آمدم و حیوان نبودم . عاقل بودم . با مرگ حیوان وارم چه کنم ؟

گیرم من گفتم و تو شنیدی . تو گفتی و من شنیدم . از گسست دلها بعد از این چه کنم ؟

گیدم . دلم گرفت . گیرم دلم نگرفت . با این حیرانی و سرگردانی دل چه کنم ؟

آخ که نقطه سنگینی است . اینجا . وقتی گوشها آنچه باید بشنوند . میشنوند . چشمها آنچه باید ببینند میبینند . دل آنچه احساس است میفهمد .اما آنچه را عقل تدبیر است نمیداند . نمی داند

..............................................

مرا به کویر بخوان . که کویر است . کوهستان نیست .

مرا به کوهستان مخوان که کویر است . کویر .

مرا به وادی شک مخوان . مرا جوری بخوان که باور کنم تو را .

همان گونه که هست .

مرا به وادی نقابها مخوان .

من تشنه رنگها نیستم . من تشنه توام .

مرا به آنچه که نگفتی بخوان . 

دنیایی عجیبی است . عجیب .

گویا طناب خوبیها پاره شده . گویا بار انسانیت از بلندای تاریخ در سوقط است . کسی را یارای گرفتن سر طناب نیست . مگر تخته سنگی . مانعی محکم تر از آنچه سوقط کرد . مانع شود . که این دیگر مانع نیست . گرزی است گران بر فرق مصدوم در سقوط .  

............................................

تو برای دیگران مینویسی . من برای خودم .

برای همین است . همه نوشته هایم چرک نویس است .

  نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 1:52  توسط نیم من   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  
https://www.sharemation.com/yaprac/CelineDion.wma?uniq=i7p3u3?uniq=-tawv2l?uniq=-16wqdf

کد آهنگ در وب نوا