حرفها و گفته ها . دردها و ناگفته ها |
دنیای افکارم مدام میلرزد . نمیدانم اشکال از باطن وجودم است . که ملرزد .
یا اینکه این بد ذاتی دنیاست . که مخالف صلح و آشتی و آرامش درون انسانهاست .
مدام پس از هر آرامش کوتاهی . پس لرزه ها همه پایه های فکریم را میلرزاند . دیگر هیچ ستون و دوست و رفیق بی لرزی نمیبینم .
همه میلرزند .
و تو تسلیم لرزش میشوی . که گویا همه برای لرزیدن و تکان خوردن ... ساخته شده اند .
آرامش و سکون گویا موقتی است . آنچه پایدار است . لرزه های سهمگین کوتاه و پس لرزه های مرحله ایی است .
اکنون که اینجایم . از اثرات پس لرزه هایی است . که داشتم . در این نوشته تنها تلاش کردم . در اینجا خود را ویران شده نشان ندهم . روی دل لرزانم ایستادم . و بخشی را بیان کردم .
اگر تسلیم میشدم . باید رلزله ۸ ریشتری را نشان میدادم .
قبول دارید که ۸ ریشتر . جز گفتن واویلا . واویلا حرفی برای گفتن نخواهد ماند .
بیابان بیابان افسانه . خیال . حرفهای نگفته .
قدم قدم . انسانهای مچاله بلند قد . قدم قدم ...
من و صدای آشنایی که می آید . خیلی دویدی . آخر دنیا هایت نزدیک است . شاید مرحله ایی تازه ...
میچرخی و به پشت سر نگاه میکنی . خیل انسانهایی که سرگرم رنگ و وارنگ زندگی . پیچ و تاب دار و درخت ها بازی میکنند و می آیند .
غلو میکنم .
اما دیگر رنگ زندگی آن رنگی نیست . که قبلا میدیدم . غلو میکنم .
تو که آن دورها می آیی . همیشه دوست داشتم . با تو بیشتر از اینها دوست باشم . نمیدانم چرا اینها را از رفتارم نمیفهمی . نمیدانم چرا تو بلد نیستی عاشق دوست شدن باشی . باور نمیکنم . تو حرفی برای گفتن نداری . نمیتوانم باور کنم . قلب و دلت مشتاق نیست . پر تپش تر بتپد . یک جور دیگه .
هذیان میگویم .
میدانی . حرف آخرم چیست . از اینکه همیشه دور از هم بودیم و راه می آمدیم . ناراضیم . بدترین اتفاق در این دنیا . دور بودن آدمها از همدیگه است .
آدمها عجب موجوداتی هستند .
میخواهم بدانی قلب من هم مثل تو میتپد . میخواهم بدانی اون دنیایی که تو دوستش داری و نمیتونی چطور ترسیمش کنی . چطور تعریفش کنی . منم اون دنیا رو دوست دارم .
باور کن .
میدونی چرا ....
نمیدونم . اما کاش میتونستم . دنیای تو رو برات ترسیم کنم . تا همدیگرو باور کنیم .
ای بلندیهای جهان بیایید پایین . بگذارید همه عالم را من و این دوستم ببینیم . تا به درک یکسانی از همه چیز برسیم .
///////////////////////////////////////////////////
فعلا نابرابری است . بی عدالتی حرف اول و آخر زمانه ماست .
هر چه اتفاق می افتد . ۷۰درصدش ناحق و ۳۰درصدش به سمت درستی پیش میرود .
اندر ماهیت باد معده ( با عرض معذرت)
توجه مهم: در اين مقاله تابوشکنی کرده و به بررسي علمي ?باد روده? پرداخته ايم. جهت اختصار و به ضرورت مطلب، از کلمات عامیانه باد معده "گ-و-ز" و "چ-س" استفاده می کنیم و امیدواریم که این جسارت را بر ما ببخشید. خاطر نشان مي کنم برخي از مطلب زير، گزیده ترجمه ای است از سایت Heptune.
با تشکر از خوانندگان.

دلیل باد معده:
هوای بلعیده شده هنگام خوردن و نوشیدن، گاز جذب شده از خون توسط دیواره روده، گاز حاصل ازواکنشهای شیمیایی روده و گاز تولیدی در اثر فعالیتهای باکتریهای روده.
ساختار باد معده:
ساختار دقیق باد معده در افراد مختلف و در اوقات مختلف بر مبنای غذای فرد متفاوت است. قسمت اعظم هوای بلعیده شده اکسیژن است که قبل از رسیدن به روده جذب بدن می شود و فقط نیتروژن باقی می ماند. بقیه هم شامل دی اکسید کربن، هیدروژن و متان است. هر چه باد بیشتر در روده نگه داشته شود، میزان نیتروژن آن بیشتر می شود چون بقیه امکان جذب دوباره به بدن را دارند. در ضمن افراد عصبی و عجول اکسیژن بیشتری در روده دارند.
بوی باد معده:
بوی حاصل از باد معده بیشتر به خاطر ترکیبات گوگردی مثل سولفید هیدروژن است. غذاهایی چون کلم، تخم مرغ و گوشت بوزا هستند ولی لوبیا بطور اخص بوی شدید ندارد ولی حجم گاز را خیلی زیاد می کند.
صدای باد معده:
صدای باد معده حاصل ارتعاشات دهانه مقعد هنگام خروج گاز است. نوع و شدت صدا بستگی به شتاب گاز و تنگی ماهیچه اسفنکتر مقعد دارد.
چرا چس گرم و کم صدا است در حالیکه باد معده (گ-و-ز) پرصدا و کم بو است؟
گ-و-ز بیشتر حاصل بلعیدن هواست و حجیم است. برای همین هم صدای بیشتری دارد در حالیکه چس حاصل فعالیتهای باکتریهای روده است که گازهای گوگردی تولید می کنند و در اثر این واکنشها حرارت هم ایجاد می شود ولی این گازها کم حجم ترهستند و به همین دلیل کم صداترند.
یک فرد عادی در روز چقدر می گ-و-ز-د؟
به طور متوسط، هر فرد روزانه نیم لیتر گوز تولید می کند و 14 مرتبه در روز می گ-و-ز-د.
آیا ممکن است کسی اصلا نگ-و-ز-د؟
خیر! همه می گ-و-ز-ن-د. حتی مرده ها تا چند ساعت پس از مرگ ممکن است بگ-و-ز-ن-د (بخاطر گازهای جمع شده در روده قبل از مرگ).
آیا مردها بیشتر از زنها می گ-و-ز-ن-د؟
خیر! تفاوت در میزان گ-و-ز بستگی به جنسیت ندارد و بیشتر مربوط به عادات غذاخوردن و بلعیدن هوا و ژنتیک است. اما مردها آزادانهتر از زنها می گوزند و زنها در این مورد بخاطر قواعد اجتماعی بیشتر خودداری و مخفی کاری می کنند.
احتمال گ-و-ز-یدن در چه وقت از روز بیشتر است؟
صبح اول وقت بعد از بیداری
چرا حبوبات گاز تولید می کنند؟
حبوبات حاوی چند نوع قند هستند که برای انسان قابل هضم نیست و وقتی این قندها به روده می رسد، باکتریهای روده جشن می گیرند و حسابی گاز تولید می کنند. بقیه غذاهای گاز ساز عبارتند از: فلفل دلمه ای، کلم سنگ، کلم پیچ، شیر، نان، تخم مرغ، آبجو، و کشمش.
چه کارهای دیگری باعث تولید گاز می شود؟
بلعیدن تند غذا و آب (درمان: جویدن با دهان بسته و آرام غذا خوردن)، آدامس جویدن، سیگار، لیسک و آب نبات، نوشابه های گازدار، صعود در هواپیما (بخاطر افت فشار) و عصبی بودن.
آیا نگه داشتن گ-و-ز ضرر دارد؟
در این مورد نظرات متفاوت است. قدیمی ها معتقد بودند که ضرر دارد. کلادیوس، امپراطور روم، به خاطر حفظ سلامت عمومی، گوزیدن در جشنهای دربار را آزاد کرده بود. اما دکترهای امروزی می گویند که خودداری ضرری ندارد. فقط فشار گاز ممکن است باعث دل درد شود. بعضی دکترها هم اعتقاد دارند که خودداری مداوم در دراز مدت باعث گشادی و ورم مزمن دیواره روده می شود.
تا چه مدت می شود گ-و-ز نداد؟
گ-و-ز به محض اینکه فرصت پیدا کند و ماهیچه تان را شل کنید فرار می کند. حتی اگر تمام روز هم خودتان را کنترل کنید، بعد از خواب رها می شود. باور ندارید یک شب در پروازهای بین قاره ای در هواپیما نخوابید و به دقت گوش کنید ببینید چه می شنوید.
آیا همه در خواب می گ-و-ز-ن-د؟
خیر! اکثر مردم از کودکی یاد می گیرند که در خواب دریچه (اسفنکتر) مقعد را کنترل کنند و به همین خاطر هم صبحها بعد از بیداری می گ-و-ز-ن-د ولی اکثر کساتی که در طول روز خودداری می کنند، در خواب ناخودآگاه می گ-و-ز-ن-د. حتما متوجه شده اید که گاهی اوفات اگر خودتان را کنترل کنید گ-و-ز برطرف می شود. این موقتی است چون باد به قسمتهای داخلی روده مهاجرت می کند و جذب نمی شود بلکه بعدا با قدرت بیشتری هجوم می آورد.
بهترین را برای رد گ-و-ز گم کردن چیست؟
یک شرکت آمریکایی به نام fartypants هست که گ-و-زقنداق می فروشد: چیزی شبیه به نوار بهداشتی که در داخل شلوار قرار می گیرد و بوی چس و کمی از صدای آن را به خود جذب می کند. ولی اگر از این چیزها ندارید، از روشهای سنتی استفاده کنید. مثلا اگر در جمع هستید خیلی طبیعی رفتار کنید، انگار نه انگار چیزی شده و اگر صدایش بلند بود با سرعت برگردید و با تعجب به نفر بغل دستی یا پشت سری خودتان نگاه کنید.
آیا واقعا گ-و-ز با کبریت شعله ور می شود؟
بله! باور ندارید امتحان کنید. فقط مواظب باشید که کار خطرناکی است. بنا به آمار، یک چهارم کسانی که این کار را کرده اند پشتشان را سوزانده اند چون شعله به سمت مقعد پس می زند. در ضمن امکان آتش گرفتن لباس و چیزهای دیگر دور و بر هم هست. همانطور که قبلا ذکر شد، گ-و-ز حاوی گازهای متان و هیدروژن است که هر دو گاز شدیدا اشتعال پذیر هستند. رنگ شعله حاصله آبی (متان) یا زرد (هیدروژن) است.
آیا تا بحال کسی از راه گ-و-ز-ی-د-ن امرار معاش کرده است؟
بله! معروفترین گ-و-ز-و-ی جهان یک فرانسوی است بنام لوپتومین (تصویر پائین) که در اوایل قرن 20 نمایش اجرا می کرد. این آقای هنرمند می توانست با مقعد آب هورت بکشد. در نمایشها لوپتومین در یک ظرف آب می نشست و تمام آبها را از مقعد بالا می کشید و بعد مثل شلنگ آتش نشانی با قدرت بیرون می پاشید. کار دیگرش این بود که هوا را از مقعد به درون می کشید و بعد به صورت موزیکال بیرون می داد و یا صدای پرنده ها و حیوانات دیگر را در می آورد. این هم یک قطعه از سمفونی یک هنرمند امروزی که سی دی هایش را روی اینترنت می فروشد: موزیک گ-و-ز.
چند نکته دیگر:
1- بوی چس حیوانات گوشتخوار مثل سگ و گربه خیلی بد است.
2- سگها از بوی چس آدم خوششان می آید و برای همین دنبال سر آدمهایی که چسیده اند راه می افتند تا لذت ببرند.
3- قهرمان گ-و-ز در میان حیوانات موریانه است (بخاطر رژیم چوب) و به گفته دانشمندان به خاطر بالا بودن تعداد این حشرات، گ-و-ز موریانه ها یکی از عوامل تاثیرگذار بر گرم شدن جو زمین است.
4- گاز متان حاصل ازگوز و آروغ گاوها و گوسفندان (و سایر نشخوارکنندگان) هم از عوامل گرمازا و آلوده کننده جو زمین است. برای همین دانشمندان ژنتیک نیوزیلند مشغول یافتن راهی برای تولید گاو و گوسفندهایی هستند که متان تولید نکنند. گوز نشخوار کنندگان بی بو است ولی نسبت به انسان بسیار پر صداتر و طولانی تر است.
5- اگر در یک محیط کوچک و سربسته (مثل آسانسور یا زیر لحاف) زیاد بچسید، ممکن است دچار سرگیجه شوید (بخاطر کمبود اکسیژن و بالا بودن میزان گازهایی مثل متان و دی اکسید کربن) ولی مطمئن باشید خفه نخواهید شد...
منبع:http://www.persianblog.com/posts/?weblog=daftarerangi.persianblog.com&postid=5281187
گوزید . نشانه عجول بودن شماست . پس عجله کار شیطونه . که زیاد میگوزه
من از هر چه غیر توست بیزارم .
من از خودم هم بیزارم . وقتی خورشید طلوع میکند . من غروب میشوم . آخر این چه خباثتی است . که متضاد خورشید و طلوع هستم .
من از هر آنچه ناب بودنش را انکار میکند بیزارم . از آن گل زیبایی که خارهایش را به رخ میکشد .
از آن پرستوی مهاجری که . آرزوی لاشخور شدن دارد .
من از غروب در پیش میترسم . از این پایان عمر . پایان امتحان . از این روز که رو به پایان میرود . از این فرتوتی در پیش میترسم .
از پیری نمیترسم . از شکست پیری میترسم .
من از...
من از ...
من از دور شدن نیک بختی میترسم . از این فاصله ها . از این نقاب برکشیدن ها .
من از تهی شدن از انسان بودن . از تجلی قامت حیوانی میترسم .
از اینکه پینوکیو باشم . میترسم .
من از
من از دلهای شکسته شده . از من میترسم . من از دوستی از دست رفته میترسم . از این مهلت بر باد رفته میترسم .
من از ناتوانی از غمخواری میترسم . از شکسته دلی تو . او میترسم .
من از غصه دار شدن انسان میترسم . از غروب عاطفه ها . یکرنگیها . از شکستن بلور انسانها میترسم .
من از این میترسم . که نباشم . تو نباشی . او هم نباشد .
یکی از ما . از آن سخره . تا عمق دره نیستی افتد . میترسم .
من از این نادانی . که مرا در خود پیچیده میترسم . از این فکر سیاه . دور از خورشید میترسم .
من و هم نفسی یار . من و هم سفری دل . من و آن خنده ناز . من و آن ... من و آن ... من و آن ...
سر من سنگین است . شانه احساس تو گرم . چشمانم بیسو . گرمای وجودت مطبوع . این فکر تو بود . که مرا در این فصل زمستان در خود پیچید .
من و خنده پنهانی . هشیاری تو . باز هم این عشق است که میبارد .
باز هم این خدا هست که میبارد . نور است که میبارد .
///////////////////////////////////////////////////////////
صبر و سکوت سنگین است . چون امید هست . انتظار هست .
پشت آن دربهای بسته معماهایی است .
این معماهاست . که زندگی انسان را اوج و فرود داده است .
//////////////////////////////////////////////////////////////
بهانه ایی برای گفتن نیست .
بی بهانه میگویم .
ای که در من ی . دور از من .
به فکر من هم باش .
بی تو نمی مانم .
تو که در من ی . با من . تو که فقط میدانم هستی . اما نمیدانم چیستی . کیستی . با من باش . به فکر من هم باش .
سخن گزافه می گویم . آنچه را نمیدانم می گویم .
ای که من بر توام . به فکر من هم باش . ///////////////////
///////////////////////////////////////////////////////////////
امروز دیدم . زنی به فاحشگی میرفت . در تعجب بودم . کودک چشم دانای خود را چرا با خود میبرد .
دوان دوان . از برابرم گذشت . و بر آژانس در خیابان . منتظر نشست .
نمیدانم . چشمان کودک دخترش را از کدام زاویه به این داستان باز کرده است . که کودک به باور رسیده .
او که از برابرم میگذشت . فضایی بین من و او باز شد .
در این فضا نسبت من و او چیست ؟ چه شده . او فاحشه شده است . دختر کودکش کارآموز . من تماشاچی این جریان ؟
او با مانتو کوتاه . کفشهای پاشنه بلند . چهره ایی پرداخته . اما چشمانی به ظاهر هوشیار اما خموده . و دخترک با چشمانی بیش از حد هوشیار با کلاهی و کیفی بدست بدنبالش میرفت .
وقتی از دور رسید . به من که رسید . فضایی بین من و او ایجاد شد . و از من که رد شد . این فضای فکری مثل حباب کش آمد . تا در ماشین نشست و درب را بست . فضای بین ما به دو قسمت شد . فضایی درون ماشین ماند . که فکر میکنم بسرعت تبخیر و محو شد . اما فضای پیش من تنگ و سئوال برانگیز و شوک آور . که چرا اینگونه است ؟
و فکرم مدام مابین من و او و کودک دخترش سرگردان بود . و نهایتا دردم آمد . که این دختر بیچاره چرا . باید تمام آرزوهایش را ندانسته قربانی این مسیر کند . چطور شده او مادرش را اینقدر باور دارد ؟ چطور شده دنیاهای دیگر جامعه در او تاثیر نگذاشته ؟
حق انتخابش کجاست ؟لذتهای کودکیش چه شده ؟ آغوش مادر سرفرازش کجاست ؟ افتخارش کو ؟ امیدش کجا بر زمین افتاده است ؟ .............................
بلاها را باور کرده ایم . همه چیز عادی است . هیچ اتفاقی نمی افتد . زندگیها در قالب مدرن نیزم جا افتاده اند . همه حرفه ایی فکر و عمل میکنند . هیچ کس منیتی ندارد . هیچ کس نمیخواهد مدعی تفکر و اندیشه و ... باشد . همه بر مدار آنچه اتفاق می افتد میچرخند . آن را قبول کرده اند .
من امروز اینجایم . پس هستم . من اینکاره ام . پس هستم .
تو را خواب با خود برده است . مرا بی خوابی . این جدایی را چه بنامم ؟
آنقدر با هم قاطی نشده ایم . که اینگونه با جدایی شب رسوا میشویم .
میبینی . همچیزمان در فرای از هم اتفاق می افتد . ما هیچ وقت نتوانستیم . یکی شویم . مانند نفت و آبیم . هر چقدر هم ما را به هم میتنند . باز هم جدا شدن نهایت کارمان است .
شب و سکوت .
شب پرهیاهوتر از روز . اما خاموش .
. به کجا رسیده ام . اکنون در هیچ جای وجودم ایستاده ام . مابین همه جاذبه ها درونی . تعادل خوبی و بدی . .......................
این حالتی است . که دیر یا زود میشکند . و به یک سمت فرار میشود . منتظرم بدانم . سهم من نجات است . یا تیره روزی . هر چند میتوان امیدوار بود . در پس هر شب تاریکی . صبح خورشید خواهد تابید .
اما به شرطی که . عمر کفاف بدهد
///////////////////////////////////////////
امشب را هم بعد از دیروز مینویسم . به یاد اندیشه ایی که قشنگی را معنا کرده است . من اکنون از قفس حیوانی بیرونم . قدری است . که فهمیده ام . من آن یر درنده گوشت خوار زمینی نیستم . من جنس دیگری دارم . که راحت میتوانم بگذارم و بروم . اسیر نباشم و نمانم . کافی است . تعریفم . از هر چیزی تغییر کند . میتوانم در نگاه پرنده ایی باشم . که در اوج بر زمینیان نظاره میکند . ............
نمیدانم . گویا انسان را اسیر آفریدن . اما تو گویی انسان تعریفیش فراتر از مرزهای اجبارهاست . انسان میتواند اراده کن که بگوید . شو . و بشود .
میتواند آتش زندگی را به یک اراده ایی گلستان کند . یک خواستن .
انسان جنس دیگری است . اقیانوسی بی انتها از معرفت .
حقا که باری که به دوش انسان نهاده اند . برای آسمانها و زمین سنگین بود .
این تخم انسان است . که میتواند . فراتر از آسمان را به زمین پیوند بزند . همچیز را تعریف کند . تخم عشق را رشد دهد . بهار زندگی را بگستراند . و....
و همه به شادمانی خدا . که میدانستم . میتوانی . میدانستم . تو بهترین مخلوق منی . میدانستم .
و سرم سنگین میشود . زیر بار این سخن سنگین . که با خدا چه می گویی .
این زبان سبک چه بارهای سنگینی . به دوش دل و روح و جسم تحمیل میکند . تن و دل و روح ضعیف و نحیفی . که مشق یومیه اش را پر غلط مینویسد .
مرا به انتهای زمین و زمان دسترس نیست . تو قدمی پیش بیا . بگذار با لبخندت جان بگیرم .
احساس من این است . اینجا آفریقاست . من هم آفریقا .
وقتیکه از حقت محروم باشی . وقتی که انسان باشی . اما تو گویی حیوان هستی . میبینند تو را . احساس من اینجا افریقاست .
اما نه ....
حق مطلب این نیست .
وقتی که انسان باشی . تعریف تو از خود . اشرف مخلوقات هستی . کون و مکان کوچکتر از نفس حضور توست . .... وقتی تعریف تو اینچنین باشد .
وقتی آنچه را میبینی . در خود میبینی . آنچه را میجویی نمی یابی . آنچه میخواهی . ناتوان میمانی . آرزوهای بلندت را در قبرستان می یابی . چشمان پرسویت انسانیت ت کم سو میبیند . عقل اوج اندیشت . چاه میبیند . دلت سست است و بیهوده . ادراک ت دائم در حماقتها میچرخد . لطف و ثناگویت هذیان میبافت . .....
وقتی نمیدانی . چه میخواهی . چه می گویی . احساسم اینجا را افریقا میبیند .
//////////////////////////////////////////////////////////
در مورد هوس هم اینطور میتوان گفت :
یک بار جستی هوسک . دو بار جستی هوسک . سومین بار در آغوش پادشاهی هوسک .
مانند کسی هستم . که در خودم زندگی میکنم . از درونم همه بیرون را میبینم . و اکنون مانند کسی هستم . که آرام است . همه طوفانها دورند . و طوفانهایی که نزدیک میشوند . بی هیچ ترسی و گزندی . از برابرم میگذرند و مروند .
و من مترصد فرصتی هستم . که تا نیمه جانی زمستان . کمک کنم . تلاش کنم که بهار زودتر بیاید .
و من از قبیله زمستان و خوابهای زمستانی و یاس آور نباشم . و چکاوکی باشم . که به انتظار و نوید بهار و خرمی و... نغمه سرایی میکند .
از این که درونم پر از جزر و مدهای هول انگیز نیست خرسندم .
حرفی ندارم . هیچ حرفی .
من سکوت میکنم . تا نگاهم صحبت کند . من حرف نمیزنم . شعر نمیبافم . ادا در نمیاورم . من حرف نمیزنم . سکوت میکنم.
بگذار قدری از خود دور شوم . این را زبان موسیقی. است که به من میگوید . موسیقی مرا با خود میبرد . معلوم میشود . خیلی رهایم . چسبندگی و گرفتاری ندارم . گویا دو تکه ایی هستم . در هم افتاده . هر کدام نبضی دارد . هرکدام دوست همند . از نگاهم میفهمم . چقدر چسبندگی ندارم . چقدر راحتم . وقتی چشمانم از آنکه سنگین تر است . جدا میشود . میشود مال این یکی که بی تعلق است . آزاد است . رنگی ندارد . مهربان است . با او صمیمی . او خود را در بی رنگی دوست دارد .
من اکنون سه تارم . من اکنون لرزش سیم سه تارم . که با ترنم یک اندیشه . یک اقدام . یک بازی احساس میرقصد . صدایی در گنبد وجودم برمیخزد و دور میگردد و از سوراخ بالای وجودم . مغز . احساسم به گوش میرسد .
من حرفی ندارم . قرار نیست سخن بگویم . قرار نیست شعر ببافم . قرار نیست بگویم . من اینم . من هستم . اگر یاری کند . میگویم . من نیستم . میخواهم با نبودنم حال کنم .
ای که من نیستی با من بمان . تو را معنا کن . تو بودنم را بنویس . من هر وقت هستم . خود نیستم . تو بمان . تو بگو . چه بازیها میکنی با من . بازی کن .
وقتی تو میگویی . من افق را بهتر میبینم . وقتی تو نیستی . سر من پایین است . زمین را میبینم . آسمان را نمیفهمم . افق را نمیبینم .
وقتی تو میگویی . خوب میفهمم . خوب میدانم . تو بگو . برایم . بگذار چهار زانو بنشینم در برابرت . بگذار دوستی خود را نشانت دهم . بگذار . زبان باز کنم . بگذار ....
دستم را بگیر ای احساس . ای قشنگ . ای بلای خوب آسمانی که خواستنی هستی . با من با شعر بخوان . از شعر بگو . بگذار زبان شعرت را بشنوم . گفتم بلا . بگذار با تو شوخی کنم . تنه بزنم . بگذار در نگاه تعجب ببینم . بگذار نفهمیدنم را ببینی .
بگذار بلند شوم . به دلقک مآبیم بخندی . بگذار در برابرت مضحک باشم . بگذار بشکنم این خود بودن را . من در برابرت نمیتوانم خود بمانم . باید در برابرت چیز دیگری باشم . ناخودآگاهم . ناشناخته ام . بگذار متفاوت ببینی مرا . میدانم وسعتم را میبینی .
من از گریزی ندارم . من کوچ را دوست دارم . در خود غرق و نابود شدن را نمیخواهم . من به آنچه هستم راضیم . از آنچه نمیتوانم شوم ناراضیم . من نمیخواهم دستم به ستاره ها برسم . من میخواهم . ستاره به رسیدن را آرزو کند . او عشق بورزد . نه . نه . نه .
باز هم نشد . نمیشود . من آرزو ندارم ستاره باشم . چون هستم . تنها میخواهم راههای تابیدن را بیابم . من نمیخواهم بگویم . کجایم . کیم . چیستم . چگونه ام . من هر جا هستم خوبم . من . من . من تو را دارم . مهربان . تو را دارم . تو برای همه کافی هستی . تو برای همه کیمیا هستی . من تو را دارم . پس چه کم دارم .
به زبان عشق بگو . برایم . به زبان ساز بخوان برایم . برایم اشگ نریز . بگذار از این مرزها بگذریم . دست افشانی کن . اصلا فکر نکن که خسته شده ایی در اوجی . فکر نکن وقت فرود است . فکر کن من هوز به اشباه نرسیده ام . نه . نه . نه حیف است از اشباه و ارضا و فراغت بگویم . چون این نقطه تمام است . به من کلمه بیاموز که جاودانه است . بگو .........
مرا آسمان به بازی آمده است .
چنگ به چنگ میبرد جانم . خلسه ایی است عالم .
فقط ناز میبینم . که میماند . همه جهان کوچکتر از آن ناز است .
جهان تمام است . تمام . آن ناز است که میماند .
ای ناز . چه نازی داشتی . این سالهای بینهایت .
چه کرشمه ایی بود . اینهمه سالها . قرنها . این همه دنیاها .
بگذار . ته نکشم . تهی نشوم . مرا هم در انتهای آن غروب غرقم کن . همین برایم کفایت است . من به مسیر ناز تو میروم . تمام میشوم . خرسندم . به جهالت نمیمانم . گله ندارم . گله نمیکنم . همین که تو مرا نواختی به بودن . نواختی به ماندن . نواختی به رفتن . من تنها به نواختنت میمانم . میروم .
ای که نمیدانم . این را چگونه تمام کنم . که در برابرت خالی باشم . چیزی نمانم . در همان انتها که میروم . تمام بروم . ای قشنگ . زیبا . ای بی انتظار . ای ناز . کاش مرا در انتها قشنگ بنوازی . محکم . با شور . آنچنان که از عاطفه تو لبریز و تو بدانی و خال شوم . و تمام .
//////////////////////////////////////////////////////////////////////////
من و پرنده . من و بال . احساس . من و آن طوق بلندی که بسته به جهان . رنگین کمان .
خنده از این بالا زیباست . گریه از خنده اینجا زیباست . گریه بی خنده اینجا بی معناست . خنده بی گریه اینجا ناپیداست .
منم و بال . منم و پرنده . آن چکاوک خوش خنده . منم و عشق . منم و ناز .
قدم به پرواز میکنم . یورتمه آغاز میکنم .
مهرت برون نمیرود . از جانم . بی تو ماندن نمیتوانم . بی تو بودن . هیهات . هیهات .
مرا تو قدری به رقص بینداز . قدری تو مرا . ......
آی دلتنگی . دلتنگی ........ آی . آی ......................
لبخند به گونه ام می آید . مستی به چشمانم می آید . اما اینها که چیزی نیست . عشق بازی به جانم می آید .
لبخندم داغ میشود . وقتی با تو میخوانم . از تو میگویم .
آرام میشوم . وقتی به بازی تو می آیم .
دارم می اندیشم . چه شود وقتی . استاد بازی با تو باشم . چه شود . وقتی تو جوابم دهی . چه شود . وقتی هر روز با من قرار بازی بگذاری . چه شود .
چه شود . تو هم قدم به بازی بگذاری . چه شود . مستانه مستانه . تو بازی کنی با من . مستانه مستانه .
مستانه . مستانه .
مستانه . مستانه .
///////////////////////////////////////////////
امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست، پس اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد كه متعلق به گذشته هستید
لطفا براي كسب جزيبات بيشتر اينجا را كليك كنيد
اگر به دنبال موفقیت نروید خودش به دنبال شما نخواهد آمد. زندگی هنگامی به شما پاداش خواهد داد كه موفقیت را بعنوان یك حق آسمانی پذیرفته و باور داشته باشید. مجبورنیستید در موقعیت موجود باقی بمانید . این بستگی به تصمیم گیری خودتان دارد . می توانید هر لحظه تغییر كنید
هیچ وقت برای لذت بردن از زندگی و برای عوض شدن دیر نیست. هرکس که در زندگی زودتر تغییر کند زودتر موفق خواهد شد
/////////////////////////////////////////////////
هوس . یه کلیپ رقص در بناب . عجب آتشی داره . انگار که ..................بماند . واقعا باحال بود
/////////////////////////////////////////////////////////////
بگذار عاقلان عاقل بمانند . من مست میمانم . نهایتا هر وقت دلم برای عاقلی تنگ شد . به خانه پدری عاقلها سر میزنم .
بدون مستی . هیچ رنگی ندارد . همجا یا سیاه است . یا سفید . این مستی است . که زندگی را رنگین کمان کرده است .
دنیای عقال همیشه جور است . جدی و دقیق بی منطق .
اما دنیای مستی . همه اش مستی است . عاقل مست . عاشق مست . هنر مست . دیوانه مست . دلداده مست . ................................
دیدن مستی دیگرون هم عالمی داره .
اینها از اثرات دیدن کلیپ هوس ( بالا ) و چند کلیپ جوانانه است . که میگوید . زندگی مثل گله غزالها و گوزنها . میدوند و میگذرند . و این بیشه جای راه پیمایی نیست . باید جست و خیز کرد . باید چابک بود . خندید و مستانه خندید و.....
////////////////////////////////////////////////////////
به خودم که نگاه میکنم . درون و بیرون و نهاد و....م که که میگردم و بررسی میکنم . حالات متنوعی که مدام در بینشون در رفت و آمدم نگاه میکنم . اگر نگویم سرگردانم . پس چه بگویم ؟
بنظرم می آید . دنیا و زندگی و هر آنچه هست و نیست . همه انسانها . هیچ شرایط با ثباتی ندارند.
وقتی دو سویه محور زندگی عقل و دل . عشق و هوس . و.... لغزنده باشد . چگونه میتوان در جایی . نقطه ایی ایستاد . و فقط یکجور نگاه کرد . یک اعتقاد داشت . و....
من که به این باور رسیده ام . لنگر وجودم در کجا با اطمینان و بی تغییر و... خواهد ماند .
باور ندارم . بتوان در این دریاها . تنها درون یک برکه زندگی کرد .
مگر میتوان . آبهای شور و شیرین . دنیاهای هزار رنگ اقیانوسها را فراموش کرد ؟ مگر میشود ؟
من که سرم مدام گیج میرود . مدام سیلان دارد دلم . مدام . مستی مرا با خود میبرد .
وای از این دنیا . که هر روز متنوع تر و عجیب تر و فریبکارتر .و معجون تر میشود ......
گنگ و مهجور در جریان روزها .
گنگ و مهجور در جریان روزها . اما نه .
روزها یم سرگردان در برزخ وجودم . اما نه .
پشت درب باغ بهشت . منتظر . سرگران . تا شب روز شود . دربها باز شود . میوه ها برسند .
............................. هیچ اتفاقی نیست . اما همچیز درهم و برهم است . عجب زندگی خوب و خوش و یاس آوری . چقدر بلاتکلیف . چقدر خوبیهای بی محصول . چقدر سرگردان . چقدر انتظارهای بی حاصل . چقدر دور از خود ............................................ چقدر زندگی امروز برزخ است .
سلام برزخیها
چه بر سر انسان آمده است ؟
که از خود بیگانه است .
یکی بیاید جنازه انسانیتم را به دوش کشد . یکی بیاید . این جنازه های نگون بخت را تشیع کند . یکی بیاید . ....
یکی بیاید بگوید . انسان چه مرگش شده . تیغ ها معلوم نیست . اما . پس این زخم های خون آلود چرکین شده از کجاست ؟... از چیست ؟....
یکی به نگون بختی انسان گریه کند . یکی به انسان گریه کردن بیاموزد ...
یکی درهای غار تنهایی را ببندد . یکی میدانهای با هم بودن را هموار کند . یکی راه آبشار های خشک شده را باز کند . یکی بگوید . اینجا کجاست ؟ آنجا کجاست ؟ یکی دل سنگ را آب کند . یکی بر سختیگها مرهم شود .
یکی .... یکی ... نای گفتن نیست . آه نالیدن نیست . فغان را سربریدن . نهان را سرگردان نمودن ....
یکی گوید . این بلاها که میجوشد از زمین از کجاست ؟
آه . آه . خستگی بر انسان چیره گشت . آسمان با انسان بیگانه گشت .
آه . آه . دل در دل انسان مرده است . بی دلی هم پژمرده است .
آه . آه . طاقت بر خاک و دیوار زدن هم نماند . آه آه . نای نالیدن هم نماند .
آه ای فغان از درد دل . آه . خاک و آب را با هم بپاشید . بر فراغ جان دل .
اینها را بگفتیم .و قدری آسوده شدیم . که انسان . به فهمیدن ندانسته ها آرام میشود . انسان با بیگانگی بیگانه است .
امروز اسیر دل بودم . فردا سعی میکنم . دل را بکنم . در گوشه ایی به امانت بگذارم . به دنبال زندگی روم . هر چند دل . دل است . محبوب است . اما اسارت در دل . دل را دشمن میکند .
دل کمی آرام باش و صبور . بگذار توان داشته باشم . که کاری کنم . که به مذاق هر دومان خوش باشد . اسیر تو باشم هر دو بیچاره میشویم . تو هماواره با منی . از تو گریزی نیست . اما فرماندهی وجودم را به تو نمی دهم . تو از دور معاونت کن . قول میدهم . رضایتت بیش از اسارت من باشد . بگذار من همه نیم من ها را عادلانه ببینم .
اینها فضای ذهنی بود . که بخشی از آنها بصورت دست و پا شکسته در قالب کلمات بیان شد . مرا بخواه . اما محدودم نکن .
من با تو خواهم بود . مرا گریزی از تو . از خودم نیست .
هوا بس ناجوانمردانه سرد است .
هوس داغ میتواند بشکند . این سرمای ناجوانمرد را .
/////////////////////////////////////////
وقتی روی زمین شرایط برای زندگی پروانه وار موجود نیست . بسیاری به زیر زمین میروند . و ناچارند زندگی کرم وار را انتخاب میکنند .
/////////////////////////////
غم موریانه زندگی است . به آتش پناه ببر . اما به غم . نه.
زمان .زمان در خود خوش بودن است . گویا غصه ایی از در و دیوار بالا نمی آید . پنجره را که باز میکنی . چهره عبوسی را نمیبینی . گویا . خط ناپیدای لخبد ملایمی را زیر چشمان درشت خورشید کشیده اند . گیسوان آتشش نرم نرم میرقصند . و بر احساس غضب نمی کند .
گویا خبررسان دل . خبر از باز شدن راهها میدهد . شکستن غصه ها . پلکها دیگر افسرده نیستند .
گویا روحم نفس میکشد .
گویا میتوانی بگویی من .
من اینم . من میتوانم . من میخواهم . من دوست دارم . من من محترم هستم . من را میپسندید . قبولم میکنید .
نیازی به اجبار و التماس و خواهش نیست .
اینها کلماتی است . که بدون تفکر به ابعاد معنایی آنها بیان میشود .
اینها بیانگر احساسی است که میگوید . راهها من شدن باز شده است . احتمالا .
میتوانم خودم باشم . خودم را در آینه دل ببینم . در آینه زندگی بیارایم . میتوانم باور کنم . که هیچ کس قاتل گلها نخواهد بود . هیچ کس مزدور دشمن زندگی نخواهد بود .
میتوانم حس کنم . باد بهارانه خواهد وزید . آنوقت که هر کسی بتواند خودش باشد . بی هیچ خنجری . بی هیچ سرابی . بی هیچ نقاب داری . بی هیچ ...............................
شب نیمه شده . قطرات باران رقص کنان میبارند . پیاده روها . از نشیدن قدمها در باران گله دارند . جویهای آب . غصه نشنیدن صدای شرشر باران و آب را دارند .
و من در کنج خانه خنده بر دل نشسته ام . و میگویم . کوچه . خیابان در آب میفهمم شما را . درختها . چکه چکه های ناز میفهمم شما را . چراغهای سوسو زن . عابر شادمان در باران میفهمم شما را ....
عجب از این دل . که اگر بخواهد برقصد . همه چیز را بهم میبافد . تا بگویم . وقتی باران میبارد . گویی زندگی را خیرات میکنند . چقدر گرفتن خیرات لذت دارد . چقدر شاد میشوی . وقتی همه خیرات میکنند و خیرات میگیرند . خیرات زندگی . خیرات دل انسانها . خیرات خوبیها .
انسان بدون خیرات بیش از حیوان نیست .
خیرات خدا باران است . در جواب خیرات خدا . فقط بوسیدنش می ارزد .
در خانه :نیمه گمشده پیدا میشود
من هم دنبال نگفته هام . در میون گفته های شما میگردم . برای همین است . که زود به زود اینجا میام .
یک حرفهای مشترک . دردها و لذتهای مشترک . ....
من هم تجربه کرده ام . وقتی به ۱۰ سال قبل نگاه میکنم . پر از امید و انگیزه برای کارها و حرفهای نگفته بودم .
اما امروز موج های سخت و بد زندگی . ما را در خود گم کرده است .
وقتی به گذشته و تفاوت با امروز نگاه میکنم . آن صداقتها و یک رنگی ها . خوش بینی و خیرخواهیها و... بود . که منبع الهام و انگیزه و امید بود برایم .
اما امروز جای همه آنها را سختی و غم و در خود غرق شدن گرفته است .
ما نباید در خودت غرق شویم . باید چراغی از آرمان آرزوهای خوب و پاک و مشترک با دیگران بسازیم . اما نباید خودمان را به دیگران بفروشیم . چون از خودمان دور میشویم .
هر کدام از ما انسانها سرمایه های خاصی داریم . باید بشناسیم و با افتخار آنها را برای بهتر شدن هزینه کنیم .
با موج شرایط و دیگران نمیشود شنا کرد .
خودت را بشناس . خودت را آرام نگاهدار . و برای خودت افتخار و انگیزه ایی خاص قائل باش .
وقتی حرف میزنی . به زبانت بگو . آنطور که من دوست دارم . از عمق جانم بگو . تحت تاثیر فضای بیرون حرفی نزن . فضاهای بیرون را بشناس . اما با زبان درونت سخن بگو .
اینطور حرفهایت خاص خودت خواهد بود . همانها که بهشان ایمان داری . و هر چی میزنی . چون از وجودتت سرچشمه میگیرد . حرفها و انگیزه های نو برای زندگی بهتر برایت میجوشد .
از زبان دیگران و به مذاق دیگران گفتن . تو را سطحی میکند . حرفهایت تمام میشود . و همیشه با آنها غریبه میمانی .
درونت را بجوشان . شادی را . خوشی را . خوبی را . از چشمه های درونت بگیر .
هر چند لازم است . با بیرون تطبیق دهی . اما منبع اصلی باید درونت باشد .
صبح شده . همه رفته اند . من هنوز . در هم آغوشی با بسترم . به ه . چه نازی دارد . این متکا . این لحاف . .... خواب آور است بد مصب . مستیش . میبرد تا اوج بیخالیها . .
اینچنین هذیان گفتن خود مدرکی است . از مست آور بودنش . . خود ببین . در عالم مستی . چگونه است .
/////////////////////////////////////////////////////////////
در خانه :زن سان گوزه
تو می گوزی . واه واه . گوزیدن زن سان . چه صحنه تراژیکی خواهد بود .
همه دوربین روی چهره زن سان زوم کنند . تا تغییرات واکنشی را ثبت و ضبط کنند . برای تحلیل های بعدی .
همه میکروفونها بطور نامحسوس . نزدیک بند دامن نصب شود . هم بخاطر دیده نشدن و تاثیر نگذاشتن بر شدت گوز و بوی گوز .
باید این صحنه را که بطور اعلنی اتفاق می افتد را ثبت و ضبط کرد .
روزنامه تیتر بزنند . زن سان بلاخره در ملاعام در فضای مجازی گوزید .
////////////////////////////////////////////////////////
همه عجله دارند . هر چه زود تر از روی پل های زندگی که بر فراز خطرها و ناخوشیها بنا شده رد شوند .
عجله داری زودتر رد شوی . میترسی این پل بشکند . میپرسی شاید اینجا خوش تر از آنجا باشد . استرس داری . دوران سرعت است . فکر میکنی شاید . این عجولیها از نادانی است . شاید تند روی . یا کند . هر دو یکی است . این استرسها بیهوده است .
این زندگی بازی است . برد و باخت دارد . سرشکستنک دارد .
تو لمیدن در بستر را ترجیح میدهی . با چشم های نیمه باز . و خیالات مردمی که امروز با شتاب و عجله از بستر کندن و لباس پوشیدن . سرخآب و سفید آب به دل و جانشان زدند . طلوع خورشید را رقیب کارهایشان کردند . دویدن و دویدن . تا غروب با رضایت در بسترشان بیارامند . . و مانند تو همسفر خواب .
خیلی وقت است . به دور تر ها نگاه نمی کنم .
جدیدا . همش مشغول نزدیک ها هستم . نزدیک بین . نزدیک خواه . نزدیک خوش .... شده ام .
آیا این دلیل این است . که افسار اسب زندگی از دستم رها شده . و این چموش بی دهدف فقط میتازد . اما کجا . کجا نمیداند .
سختگی مفرط . بی انگیزگی . بی رمقی بی حالی . .... همایه خانه به خانه ام شده .
با هم میسازیم . اما هنوز اراده ایی ضعیف برای شکست تکرار در تکرار زندگی را در وجودم حس میکنم . منتظر جرقه ایی هستم . تا زندگیم را بجهانم ( به جهش و شور و نشاط و... وادار کنم )
برای به خود رسیدن . و زدودن آنچه عاریه ایی است . که وصله وجودمان کرده ایم . باید کمی اعتراف کنم .
حالم به شدت خوب نیست . و بشدت بیخیال هستم و نیستم . این حال باعث میشود . تنگنایی قرار بگیرم . و راه نجات را خلوت با خود و اعتراف درونی بدانم . رذویم را به قبله ایی که ناخودآگاه احساس میکنم . در یک محیط تاریک نوری از آن سو ماورای چشم ظاهری بر وجودم میتابد . برگردانم . و اعتراف کنم . اعتراف یعنی با خودم صادقانه بگویم . چه مرگم شده . واقعیت اندیشه ام چیست . چه چیزهایی درونم دروغ بوده . کدامها واقعیت و.....
احساس میکنم . آن نوری که میتابد . برایم این معنا را دارد . که آنچه کاشته ایی . آنرا درو خواهی کرد . علف هرز نکار . میفهمی . علف هرز نکار . همه کارهایت گرفتار همین اولین قدم است . هرز نباش . هرز مکار .
احساس میکنم . برای فرار از بلاتکلیفی . خودم را به آغوش بلاتکلیفی انداخته ام .
اعتراف میکنم . این راهی که میروم . به هیچ جا ختم میشود . اگر سقوط و انحطاط را قبول نکنم . حداقل نتیجه اش هیچ جاست . به بیابان . بی افق . بی آسمان . بی زمین .
وقتی در خود میجویم . جوهری دارم . چند وقتی بطور کلی این جوهر که شامل اعتقادات . انگیزه ها . سرمایه ها . و برنامه های زندگی است . همه را فدای مسیر حباب واری کرده ام . و تلاش میکنم از این دنیای حبابی . زندگی بسازم . که این نشانه جهل است . البته نه به این شوری . اما ...
اعتراف میکنم . بهر مقدار که از محبت ابدی و ازلی دور بیفتم . گرفتار محبت پوشالی و کذایی گرفتار خواهم شد . شاید در فاصله مابین این دو محبت فضایی و شرایطی برای زندگی و شرایط نیمه امن وجود داشته باشد . و ما فریب بخوریم که گویا اینجا میتوان به دوگونه زندگی را بازی کنیم . اما واقعیت این است . خوبیها و بدیها در هم سرایت میکنند . و وقتی جزر و مد آنها بالا و پایین میشود . وقتی گرفتار این سو میشوی . متوجه و نیازمند آنسوی میگردی . و انتظار داری . از آب پاکش بنوشی . در مامن امنش بیاسایی . به استحکام و ایمانش تکیه کنی . و به خوبیهایش افتخار .
که این خصلتها در این سو وجود ندارد . میدانی چرا . ؟ چون آنسو اصل و مرکز همه خوبیهاست . و این سو در معرض همه خطرها . ناامنیها . ممکن است یک زمانی هوا خوب باشد و..... اما در زمان تهدید و خطر و... هیچ پشتیبانی و بیمه خطری وجود ندارد . اینجا همه تنهایند . اگر چه پر از هیاهو و ازدحام و هزار رنگ و ارنگ باشد و.....
اینجا ................
قصدم زیاده گویی نیست . قصد پررنگ و کم رنگ کردن خوبیها و بدیها نیست .
قصدم ..........
به آن رفتن تلاش و زحمت و امید و... میخواهد . اینسو ماندن یک بیخیالی تنها . داستان خر شدن پینوکیو یادتان هست ؟
نمیخواهم چیزی بگویم . که برایم مسئولیت آور باشد . و منبر نشینی کنم .
فقط میگویم . ............... هیچ حرفی ندارم .
///////////////////////////////////////////////////////////
تاکنون هیچ وقت تسلیم نشده ام . حتی زمانی که با مدارا تسلیم بوده ام .
اما مواقعی پیش می آید . که افق تیره و تار میشود . خوش بینی ها میشکنند . میریزند . وتو احتمال میدهی استوار نمانی . یا نه استوار بمانی . اما زیر پاهایت سست شود . و ناخواسته به زیر فرو بروی .
یک زمانی یک پرچم فکری در دستم بود . هر چه بیشتر فکر می کنی . مثل بیشتر میفهمی . پرچمهای متعدد و متضادی بدست میگیری . و تو درونت هر دفعه تقسیم میشود . میان متضادها و کشمکش ها .... و جوابی نمیابی .
ناگاه تند بادی وزیدن میگیرد . نمی دانی از کجا . نه طوفان را میشناسی . نه پناهگاهی .
میدانم پس از گفتن این حرف . به ضد آن ایمان خواهم داشت . اما وقتی طوفان میشود . از آن طوفانهای سهمگین . که گذشته و آینده را نیست میکند . هیچ راهی نمیبینی . با خشم . یا شک . ... بگویی تسلیم . اما آهسته که غرورت نشکند .
اما فردا روز دیگری است . و این حرفها . یک خیال بوده که امروز گفته ام .
///////////////////////////////////////////
جهت شوخی با جنس مونث :
پستان بند تو کلاهخود من است .
کلاهخود من پستان بند شماست .
ببین چقدر به هم محتاجیم ؟
کجایی ؟ به دنبال تو میگردم .
اگر من نمیابم تو را .
تو بدنبال من بگرد .
مگر من و تو غریبه ایم . با هم .
مگر همان سوزی که من دارم . تو نداری ؟ مگر نباید داشته باشی ؟ اگر نه . پس چرا من دارم ؟
نمی دانم . من باید شبیه تو بی درد شوم . یا تو شبیه من .
فقط میدانم بلاتکلیفی . یک بام و دو هوا معنا ندارد . . حرفی بزن . چیزی بگو . صدایی به من برسان . گوشهای من برای شنیدن کوچکترین صدایی از تو تیز شده اند . چیزی بگو ووووووووووووووووووووووووو
انسان بود و انسان .
این موسیقی به من میگوید . آرام باش و در گوشه ایی از این جهان پهناور بنشین و آسوده باش . که مدرنیسم . تکنولوژی سرعت تمام شده است . و تو میتوانی . به آسودگی کامل به قعر زندگی تاریخی و طبیعی انسان برگردی .
به آنروزهایی که مهاجران آمریکا تازه جای پایشان در این سرزمین محکم شده بود . و شکار سرخپوست رایج بود . همه برای سهم جانش از دنیا . فقط سهم زنده بودنشان می جنگیدن .
یادش بخیر . زندگی چه هیجانات واقعی را تجربه میکرد . زندگی در کنار بوقالوها . زندگی در دشت های پر فراز و نشیب . اسب های وحشی . ....
کلام را رها کن . دل به صدایی بسپار که از عمق تاریخ می آید . صدای پر طنین تنهایی و مظلومیت انسان . انسان تنهاست . انسانها تنهایند .....
این مدرنیسم است . که انسان را از تنهایی طبیعی و تنهایی مدرنیسن در میان هیاهوها و نادانستها کشانده . سرعت را سوار بر افکار انسان نمود . که چهار نعل باید بتازد . بتاز ای انسان . بتاز .
این موسیقی می گوید . مرا بشنو . منم انسان . تنها . مرا ببین . من هستم .
افسوس . افسوس ........
با من حرف بزن انسان . منم مثل تو انسانم . نگاهم کن . ببین چقدر من و شبیه همیم . ببین چقدر منم شبیه توام . چرا به من شک داری . چرا فکر میکنی . ممکن است من دشمن تو باشم . بخدا من هم انسانم . چرا باور نمی کنی .... چرا کسی باور نمی کند . همه مثل همیم . انسانیم . نباید تنها بمانیم . نباید اینجور زندگی کنیم . تو امین و مونس و یار منی . من هم .
بیا کاری کنیم . بشنو صدایم را . میشنوی چه میکنم . ضرب آهنگم را میشنوی . حرفم را میفهمی . شمرده شمرده میگویم . هول نمی کنم .
انسان هنوز با خودش غریبه است . میدانی ؟
زمان ثابت کرده است . باز هم ثابت خواهد کرد . که انسان مسیر تاریخ را اشتباه آمده است . ما نباید اینجا باشیم . ما نباید به اینجا میرسیدیم . جای ما جای دیگری بود . نمیبینی . چقدر انسانها مریضند . نمیبینی . چقدر انسانها به هذیان گویی افتاده اند . نمیبینی ذهن انسانها چقدر تاریک است ؟ نمیبینی ؟
///////////////////////////////////////////////////////////////
هیچم انسان تنها نیست . انسان همه چیز است . این طبیعت و دنیاست که بی انسان تنها میشود .
انسان تخم زندگی زمین است . زمین بی انسان بی بر است . بی آینده . زمین خانه خراب میماند اگر انسان نبود . انسان صاحب خانه زمین است .
اما انسان تنها میشود . وقتی از خود دور میشود . وقتی فکر میکند . مستاجر است .
چرا و پرت گفتن که هزینه ندارد .
//////////////////////////////////////////////////////////
خلسه احساس .
اینکه تو که هستی . من که هستم . انسانم . حیوانم . عقل دارم . ندارم . چه بوده ام . چه خواهم شد . چگونه این مسیرها را خواهم رفت ..... به من ربط ندارد . ربط دارد . خوب هم ربط دارد . اما اکنون بی ربط است .
موجی از تراکم انسان بودن . احساس انسان بودن . انسان وار اندیشیدن . حیوانیت را رها کردن. بگذار بال بگشایم . اگر بال نداریم . بیایید بال بسازیم . مگر انسان یک بار تجربه نکرده . برای بال بال بسازد . تا جسمش را به پرواز در آورد . مگر نتیجه این خواستن ها به طیاره و هواپیما و جت و فضا پیما نرسیده . ؟
مگر روح انسان کمک نکرد که جسمش به پرواز در آید . مگر جسمش همت نکرد . با همدستی روحش کاری تازه ایی به این بزرگی کند .
چرا روح خودش نمیتواند . خود را که جاذبه زمینی ندارد . سنگین و جسم نیست . را به پرواز در آورد .
حرف ابلهانه ایی مینماید . در جریان احساسات درونی بدوم . هر لحظه با شتابتر و با انگیزه تر . تا در زمان مناسبی پایم دلم را از پرچین زندگی دنیایی جمع کنم . وارد تونل ماورای دنیا شوم . آنوقت هستی را با چشم دل از فراز عقل زمین گیر دنیایی ببینم .
چقدر راه است . تا این فکر به طیاره و هواپیما و جت و فضا پیمای روحم شود . چقدر راه مانده
فردا ها را با اشتیاق منتظر باش .
من نه امروزم . بلکه فردایم . پشت در انتظار . بی تاب .
مغز من عاشق این است . در فردای بهتر پراکنده شود . در آن فضا تنفس کند . امروز تنگ است . هر چند تاریخ گذشته پر از لذتهاست . و من جان از تاریخ گذشته میگیرم . اما فردا ی بهتر را منسب پر پرواز باز کردن میدانم .
نگفته نماند . خواست و تلاش من حلقه رسیدن امروز به فرداست . وگرنه . امروز تلخ آنقدر ادامه پیدا میکند . که فردا هم ناچار است مانند امروز باشد .
فردا باور کن . ایمان داشته باش . که من ثانیه ایی از لذت به تو رسیدن غافل نمیشوم . هر چند مواقعی هست . که انقدر دل و روح و جسمم لطمه خورده که مجبورم . در بستر و با آواز درد از تو یاد کنم .
اما بدان . فردای بهتر . تو آرمان منی . ایمان داشته باش . که مرا خواهی دید . و من هم تو را . آنوقت سفر زندگی من و تو آغاز میشود . من و تو و همه . با هم . هر چند همه بفکر فردای خودشان هستند . اما من فردا را با همه دوست دارم . آنجا که واقعیت آنقدر خوب طلوع کند . که همه فردا را یک جور و یک رنگ و مثل هم ببینند .
فردا . امروزم را داشته باش . عزم میکنم . که پیش تو بیایم . منتظرم بمان .
//////////////////////////////////////////////
تردیدها به ما خیانت میکنند، ما راز از کوشش بر حذر میدارند و از پیروزیهایی که به احتمال زیاد نصیب ما خواهند شد، محروم میسازند. شکسپیر
دل به شکستگی باران . به نمناکی اشک . به خاطرات خاکخورده . کوچ میشود زمان . فنا میشود . هر که من است . هر چه منم ها . هر چه بودن ها . ......
ستاره ستاره . کهکشان . باران باران . نور . نگاه نگاه . انتظار . گذر گذر . سفرها . مسافران چشم به راه . سفر سفر . سلامت . گذر گذر از اینجا . به اونجا که اینجا نیست .
منم منم . بی کسی . منم منم . دل واپسی . منم منم....
شکسته شد سقف دل . ریخت بهم راز دل .
نقاب نقاب . پلیدی . خضاب خضاب . رنگ و بو . .........
باز صدایی می آد . باز شکسته شد . هر چه بود . شکسته ها مال من . نداشته ها مال من . منو ببر از اینجا . به اونجا . میدانم . این رفتن سهم من نیست . ..... سکوت نکن برایم .
خم ابروی تو . اخم ابروی تو . خنجر دلم شد . مسافر دور شده از کاروان . کاروان بی ساربان .
افتاد . هر که ایستاده بود . به خاک نشست . هر چه که رسته بود . بلا بلا از آسمون . زمین کجاست . آسمون .
منم منم . بی کسی . منم منم . بی کسی . منم منم بی کسی .
گدا گدا . گدایی . پستی و وادادگی . عجب عجب . دوره ایی . عجب عجب . دوره ایی .
منو باید بشناسی . منم منم . خجالت . حماقت و وقاهت . منم منم . یادت نیست ؟ پلیدیهام یادت نیست . یادت نیست چیها نگفتم ؟ وای وای . چه پستی ه بی شرمی . بیا بیا بازی کن . این ابروی منه . بازی کن . بزن زیرش . بازی کن . ....
ای . زمان که امروز را تلخ میکنی . هرچند شیرین تر از عسل باشد . ای زمان . زمان چه خوب باطل میکنی . ......
قدم شکست . قامت خم شد . دروغ برملا . رسوا . نگاه نگاه . هاج و واج .
اینه محصول ما . کشت و زارع جان ما .
ای کسی که پنجره را گشودی . سلام .
////////////////////////////////////////////////////////////////
به این سکوت درون . سلام . بر این احساس تازه سلام . بر این نگاه . بر این بیان .
بگذار بگویم . حالا که نهایت بودنم فنا شدن است . می گویم .
هزار بازی در پیش است . هزار بازی رنگارنگ . من اکنون درون این بازی میبازم . بازی میکنم .
ثانیه ها میگذرند . احساس و فکرها . متولد نشده . گم میشوند . پراکنده میشوند . من در کنج سکوتم نشسته ام . سکوت ... سکوت ...
گویی با خود سخن ها دارم . محرم دلم شده ام . مونس . ای دل من که ارزان به بازی گرفته ام تو را . من فقط تو را دارم . دل من . دل خوب من .
من انسانم . میان آدمیان نفس می کشم . انسانها . همه مثل هم تنهایند . نمیتوانند زیاد با هم بمانند . اگر زیاد با هم بجوشند . ممکن است خیلی عاشق شوند . شاید نتوانند جلوی خودشان را بگیرند . ممکن است به آنسوی مرزهای شورشیدی برسند . اگر منصرف نشوند . ممکن است عقلشان را کنار بگذارند . در عالم عشق و شیدایی رسوایی است . آنوقت دیگر نمیتوانند انسان بمانند . از تن رها میشوند . از نادیده ها و ناشنیده ها میگویند . دیدی انسانها تا به مرزهایی میرسد . تا سرعتشان زیاد میشود . میترسند . ناخواسته ترمز میگیرند . تا سرعتشان کم شوند . آخر میترسند . گرفتار انسان بودنشان هستند . همه شان ظاهرند دوست و یار و مونس دارند . همه شان تنهایی های بسیاری دارند . که به کسی نگفته اند . خودت را نگاه کن . هی سعی میکنی . افسار زبان را برداری . هر چه زبان دل میخواهد بگوید . اما ترمزهای ناخواسته ملاحظه میکند . میخواهی بچه گانه بگویی . میگوید بزرگانه بگو . میخندند بهت . میخواهی متفاوت و متضاد بگویی . یک ایرادی بنظرت میاد نمی گویی . میدانی .
هیچ . هیچ . نمی گویم . نمی گویم . باز باران . باز هوای سکوت بعد از سفر . باز نگاه دور شده . باز احساس بر جا مانده . باز آما و آرزوهایی که اگر تحقق پیدا کند . بی آرزو میشوی . آرزوهایت کهنه . اگر برآورده نشود . بی تاب میشوی . ای آرزوها . ای آرزوها . نه میتوانیم به چنگ آوریم شما را . نه میتوانیم دلتنگیمان را پنهان کنیم .
سفر سفر . سفر سفر .
چیزی دیگه ایی دوست داشتم بگم . اما....
عشق و عقل با هم نمسازند . عقل میگوید . هستی . عشق میگوید . برو . نمان . نایست .
عقل میگوید . من خودخواهم . من دنیایم . منم امروز . منم لحظه . منم . عشق میگوید . اویم . کجایم . کجایی . بیایم . .....
عقل سرد است . عشق گرم .
عشق جای ماندن نیست . عشق برزخ است . بلاتکلیف .
عقل درون مرز است . دایره ایی بسته . آنسوها آتش نیست . اما سوختن است .
در عشق نمیتوان ایستاد . ذوب ت می کند . نیست میشوی . دیوانگی دارد . هذیان گویی میخواهد . عقل و عشق نمسازند .
عشق مثل سقوط از قله به سمت اوج بی انتهاست . نامش سقوط است به سمت آسمان .
عشق . یک مو با من و تو فاصله دارد . فقط یک مو . کافی است . از مرز عقل بگذری و بیرون بیایی . و برنگردی . اما سخت است . درون عقل عاشقی کردن .
فردا .........................میبینی . حرف عشق زدن هم خستگی می آورد . سنگینی عقلت عذابت میدهد . نه گذشتی ممکن است . نه گذشتن .
خوش به حال آنان که دل را باخته اند . و دنبالش را هم نمیگیرند . بد به حال آنان که بی دل مانده اند .
//////////////////////////////////////////////////////////
آنانکه فکر میکنند میدانند . نادانند . فکر میکنند میدانند . نمیدانند . ولی میدانند . اما نمیدانند ....
//////////////////////////////////////////////////////////////
چه حالی دارم . دریا رفته ایی . صبحش پر از امید و انگیزه و اشتیاق . دریا ها تو را بخود می خوانند . افق دورش . موجهای نرم نرمش . سکوت شن های ساحلش . تخته سنگ های محکم و سرد و بی رحمش . و دیگر مهمانان دریا که متحیر دریا و ناشناخته هایش را نگاه میکنند . و بچه پرروهای بیخیالی که بی اعتنا به وسعت و عمق دریا خود کوچکشان را به آب و موج ها میزنند . و دریا را به بازی با خود وادار میکنند .
و تو سوم شخص غایب هستی . که همه را نگاه میکنی . ساعتها میگذرند . طلوع صبح به ظهر سوزنده آفتاب میرسد . میگذرد آفتاب و سایه تاریکی چتر دریا میشود . و ما عازم خانه و پناه خود میشویم .
قدم به قدم . نرم نرم . می آییم . یکی آواز زمزمه ایی سر میدهد . با آرامی قبل از تاریکی .
این حسی است . که اکنون در آن غرقم . دوست دارم . بر تکیه گاهی محکم و گرم و عاطفی و صمیمی در سکوتش بنشینم . و با هم این فضای آرام را طی کنیم . گه گوداری . همنوای این سکوت دل انگیز حرفهایی از عمق دل و جان بگوییم و بشنویم .
او بگوید . چه روزی بود .........................................................آرام و نرم و لطیف
///////////////////////////////////////
میخواهم بگویم . ای امروزها . ای وقت تلف کردن هام . ای هذیان گویی هایم . ای بیخیالی ها . ای ....... اینروز ها میگذرد . و من تنها خاطرات این روزهای هذیان بازی را با خود خواهم داشت .
دلم خنک و است سبک . مانند کسی هستم . که از جنگلی عبور میکند . این جنگل هم خوب بود هم بد . ژر از دار و درخت و موانع بود . اما سایه داشت . تنهایی ظاهری بود . اما در ازدحام ژنهان .... نمی دانم . احساسم این است . جنگل را به انتها رسانده ام . معلوم است که فاصله درخت ها از هم بیشتر شده . نور بیشتری میتابد . هوا خشک تر شده .
چرا هذیان می گویم .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|