حرفها و گفته ها . دردها و ناگفته ها |
چه بر سر انسان آمده است ؟
که از خود بیگانه است .
یکی بیاید جنازه انسانیتم را به دوش کشد . یکی بیاید . این جنازه های نگون بخت را تشیع کند . یکی بیاید . ....
یکی بیاید بگوید . انسان چه مرگش شده . تیغ ها معلوم نیست . اما . پس این زخم های خون آلود چرکین شده از کجاست ؟... از چیست ؟....
یکی به نگون بختی انسان گریه کند . یکی به انسان گریه کردن بیاموزد ...
یکی درهای غار تنهایی را ببندد . یکی میدانهای با هم بودن را هموار کند . یکی راه آبشار های خشک شده را باز کند . یکی بگوید . اینجا کجاست ؟ آنجا کجاست ؟ یکی دل سنگ را آب کند . یکی بر سختیگها مرهم شود .
یکی .... یکی ... نای گفتن نیست . آه نالیدن نیست . فغان را سربریدن . نهان را سرگردان نمودن ....
یکی گوید . این بلاها که میجوشد از زمین از کجاست ؟
آه . آه . خستگی بر انسان چیره گشت . آسمان با انسان بیگانه گشت .
آه . آه . دل در دل انسان مرده است . بی دلی هم پژمرده است .
آه . آه . طاقت بر خاک و دیوار زدن هم نماند . آه آه . نای نالیدن هم نماند .
آه ای فغان از درد دل . آه . خاک و آب را با هم بپاشید . بر فراغ جان دل .
اینها را بگفتیم .و قدری آسوده شدیم . که انسان . به فهمیدن ندانسته ها آرام میشود . انسان با بیگانگی بیگانه است .
امروز اسیر دل بودم . فردا سعی میکنم . دل را بکنم . در گوشه ایی به امانت بگذارم . به دنبال زندگی روم . هر چند دل . دل است . محبوب است . اما اسارت در دل . دل را دشمن میکند .
دل کمی آرام باش و صبور . بگذار توان داشته باشم . که کاری کنم . که به مذاق هر دومان خوش باشد . اسیر تو باشم هر دو بیچاره میشویم . تو هماواره با منی . از تو گریزی نیست . اما فرماندهی وجودم را به تو نمی دهم . تو از دور معاونت کن . قول میدهم . رضایتت بیش از اسارت من باشد . بگذار من همه نیم من ها را عادلانه ببینم .
اینها فضای ذهنی بود . که بخشی از آنها بصورت دست و پا شکسته در قالب کلمات بیان شد . مرا بخواه . اما محدودم نکن .
من با تو خواهم بود . مرا گریزی از تو . از خودم نیست .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|