حرفها و گفته ها . دردها و ناگفته ها |
تو را خواب با خود برده است . مرا بی خوابی . این جدایی را چه بنامم ؟
آنقدر با هم قاطی نشده ایم . که اینگونه با جدایی شب رسوا میشویم .
میبینی . همچیزمان در فرای از هم اتفاق می افتد . ما هیچ وقت نتوانستیم . یکی شویم . مانند نفت و آبیم . هر چقدر هم ما را به هم میتنند . باز هم جدا شدن نهایت کارمان است .
شب و سکوت .
شب پرهیاهوتر از روز . اما خاموش .
. به کجا رسیده ام . اکنون در هیچ جای وجودم ایستاده ام . مابین همه جاذبه ها درونی . تعادل خوبی و بدی . .......................
این حالتی است . که دیر یا زود میشکند . و به یک سمت فرار میشود . منتظرم بدانم . سهم من نجات است . یا تیره روزی . هر چند میتوان امیدوار بود . در پس هر شب تاریکی . صبح خورشید خواهد تابید .
اما به شرطی که . عمر کفاف بدهد
///////////////////////////////////////////
امشب را هم بعد از دیروز مینویسم . به یاد اندیشه ایی که قشنگی را معنا کرده است . من اکنون از قفس حیوانی بیرونم . قدری است . که فهمیده ام . من آن یر درنده گوشت خوار زمینی نیستم . من جنس دیگری دارم . که راحت میتوانم بگذارم و بروم . اسیر نباشم و نمانم . کافی است . تعریفم . از هر چیزی تغییر کند . میتوانم در نگاه پرنده ایی باشم . که در اوج بر زمینیان نظاره میکند . ............
نمیدانم . گویا انسان را اسیر آفریدن . اما تو گویی انسان تعریفیش فراتر از مرزهای اجبارهاست . انسان میتواند اراده کن که بگوید . شو . و بشود .
میتواند آتش زندگی را به یک اراده ایی گلستان کند . یک خواستن .
انسان جنس دیگری است . اقیانوسی بی انتها از معرفت .
حقا که باری که به دوش انسان نهاده اند . برای آسمانها و زمین سنگین بود .
این تخم انسان است . که میتواند . فراتر از آسمان را به زمین پیوند بزند . همچیز را تعریف کند . تخم عشق را رشد دهد . بهار زندگی را بگستراند . و....
و همه به شادمانی خدا . که میدانستم . میتوانی . میدانستم . تو بهترین مخلوق منی . میدانستم .
و سرم سنگین میشود . زیر بار این سخن سنگین . که با خدا چه می گویی .
این زبان سبک چه بارهای سنگینی . به دوش دل و روح و جسم تحمیل میکند . تن و دل و روح ضعیف و نحیفی . که مشق یومیه اش را پر غلط مینویسد .
مرا به انتهای زمین و زمان دسترس نیست . تو قدمی پیش بیا . بگذار با لبخندت جان بگیرم .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|