تبليغاتX
...::: نوشته های نیم من ها :::....کوفت - من از هر چه غیر توست بیزارم .
 
حرفها و گفته ها . دردها و ناگفته ها
 

من از هر چه غیر  توست بیزارم .

من از خودم هم بیزارم . وقتی خورشید  طلوع میکند . من غروب میشوم . آخر این چه خباثتی است . که متضاد خورشید و طلوع هستم .

من از هر آنچه ناب بودنش را انکار میکند بیزارم . از آن گل زیبایی که خارهایش را به رخ میکشد .

از آن پرستوی مهاجری که . آرزوی لاشخور شدن دارد .

من از غروب در پیش میترسم . از این پایان عمر . پایان امتحان . از این روز که رو به پایان میرود . از این فرتوتی در پیش میترسم .

از پیری نمیترسم . از شکست پیری میترسم .

من از...

من از ...

من از دور شدن نیک بختی میترسم . از این فاصله ها . از این نقاب برکشیدن ها .

من از تهی شدن از انسان بودن . از تجلی قامت حیوانی میترسم .

از اینکه پینوکیو باشم . میترسم .

من از

من از دلهای شکسته شده . از من میترسم . من از دوستی از دست رفته میترسم . از این مهلت بر باد رفته میترسم .

من از ناتوانی از غمخواری میترسم . از شکسته دلی تو . او میترسم .

من از غصه دار شدن انسان میترسم . از غروب عاطفه ها . یکرنگیها . از شکستن بلور انسانها میترسم .

من از این میترسم . که نباشم . تو نباشی . او هم نباشد .

یکی از ما . از آن سخره . تا عمق دره نیستی افتد . میترسم .

من از این نادانی . که مرا در خود پیچیده میترسم . از این فکر سیاه . دور از خورشید میترسم .

من و هم نفسی یار . من و هم سفری دل . من و آن خنده ناز . من و آن ... من و آن ... من و آن ...

سر من سنگین است . شانه احساس تو گرم . چشمانم بیسو . گرمای وجودت مطبوع . این فکر تو بود . که مرا در این فصل زمستان در خود پیچید .

من و خنده پنهانی . هشیاری تو . باز هم این عشق است که میبارد .

باز هم این خدا هست که میبارد . نور است که میبارد .

///////////////////////////////////////////////////////////

صبر و سکوت سنگین است . چون امید هست . انتظار هست .

پشت آن دربهای بسته معماهایی است .

این معماهاست . که زندگی انسان را اوج و فرود داده است .

//////////////////////////////////////////////////////////////

بهانه ایی برای گفتن نیست .

بی بهانه میگویم .

ای که در من ی . دور از من .

به فکر من هم باش .

بی تو نمی مانم .

تو که در من ی . با من . تو که فقط میدانم هستی . اما نمیدانم چیستی . کیستی . با من باش . به فکر من هم باش .

سخن گزافه می گویم . آنچه را نمیدانم می گویم .

ای که من بر توام . به فکر من هم باش . ///////////////////

///////////////////////////////////////////////////////////////

امروز دیدم . زنی به فاحشگی میرفت . در تعجب بودم . کودک چشم دانای خود را چرا با خود میبرد .

دوان دوان . از برابرم گذشت . و بر آژانس در خیابان . منتظر نشست .

نمیدانم . چشمان کودک دخترش را از کدام زاویه به این داستان باز کرده است . که کودک به باور رسیده . 

او که از برابرم میگذشت . فضایی بین من و او باز شد .

در این فضا نسبت من و او چیست ؟ چه شده . او فاحشه شده است . دختر کودکش کارآموز . من تماشاچی این جریان ؟

او با مانتو کوتاه . کفشهای پاشنه بلند . چهره ایی پرداخته . اما چشمانی به ظاهر هوشیار اما خموده . و دخترک با چشمانی بیش از حد هوشیار با کلاهی و کیفی بدست بدنبالش میرفت .

وقتی از دور رسید . به من که رسید . فضایی بین من و او ایجاد شد . و از من که رد شد .  این فضای فکری مثل حباب کش آمد . تا در ماشین نشست و درب را بست . فضای بین ما به دو قسمت شد . فضایی درون ماشین ماند . که فکر میکنم بسرعت تبخیر و محو شد . اما فضای پیش من تنگ و سئوال برانگیز و شوک آور . که چرا اینگونه است ؟

و فکرم مدام مابین من و او و کودک دخترش سرگردان بود . و نهایتا دردم آمد . که این دختر بیچاره چرا . باید تمام آرزوهایش را ندانسته قربانی این مسیر کند . چطور شده او مادرش را اینقدر باور دارد ؟ چطور شده دنیاهای دیگر جامعه در او تاثیر نگذاشته ؟

حق انتخابش کجاست ؟لذتهای کودکیش چه شده ؟ آغوش مادر سرفرازش کجاست ؟ افتخارش کو ؟ امیدش کجا بر زمین افتاده است ؟ .............................

بلاها را باور کرده ایم . همه چیز عادی است . هیچ اتفاقی نمی افتد . زندگیها در قالب مدرن نیزم جا افتاده اند . همه حرفه ایی فکر و عمل میکنند . هیچ کس منیتی ندارد . هیچ کس نمیخواهد مدعی تفکر و اندیشه و ... باشد . همه بر مدار آنچه اتفاق می افتد میچرخند . آن را قبول کرده اند .

من امروز اینجایم . پس هستم . من اینکاره ام . پس هستم .

  نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 2:53  توسط نیم من   | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM  
https://www.sharemation.com/yaprac/CelineDion.wma?uniq=i7p3u3?uniq=-tawv2l?uniq=-16wqdf

کد آهنگ در وب نوا