حرفها و گفته ها . دردها و ناگفته ها |
امروز مثل کسی هستم . که از غم رسته باشد . طلوع خورشید را دیده باشد . غرش طوفان و برق رعد در سیاهی را رد کرده باشد . قبل از بیداری . درخواب . صدای نغمه چلچله ایی که میخواند صبح است . شب تمام شده . من و تو و همه زنده ایم . رویش ادامه دارد . آفتاب میخواهد طلوع کند . کوهها آبی رنگ و آرامند . ابرهای سفید در راه .....را شنیده باشم .
چه خوش است آن زمانی که چشم باز کنم . و بجای در و دیوار و شیشه و دیوار دیوار ساختمان . و دلتنگی و دلهای کدر . مغزهای وایتس خورده . زبانهای نفهم .همه این زندگیهای کلیشه ایی . و...
در نگاه همه انسانهای پیر امروز . شادابی جوانانه را ببینم .
اینجا زمین خداست . بهشت انسانها . و من مشتاق دیدار
نمیخواستم اینها رو بنویسم . تصمیم داشتم چیزهای دیگه ایی بنویسم . اما مغز نفهمید . زبان گوش نکرد . و انگشتانم هر آنچه خود خواستند نوشتند . من هم به رسم دمکراسی درون تسلیم خوب و بد . درست و غلط درونم بودم . شاید حکمتی داشته باشد .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|