<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>...::: نوشته های نیم من ها :::....کوفت</title>
<link>http://sozedard.blogfa.com/</link>
<description>حرفها و گفته ها . دردها و ناگفته ها </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 26 Feb 2009 22:26:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بیابان . بیابان بهار . به عشق شن های روان . به آن شیب نرم داع پرتلاطم . دروغ </title>
<link>http://sozedard.blogfa.com/post-500.aspx</link>
<description>بیابان . بیابان بهار . به عشق شن های روان . به آن شیب نرم داع پرتلاطم . دروغ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به آن کنده از شهر و دیار . در این بیابان بهار . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط خورشید سوزان  . سمج . به عشق ورزی مانده است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه حالی برای رفتن مانده است . نه سایه درختی  مانده است . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; شن ها و خورشید  . با تبحر به عشق ورزی کبابت می کنند .  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Feb 2009 22:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sozedard&amp;postid=500</comments>
<dc:creator>sozedard</dc:creator>
<guid>http://sozedard.blogfa.com/post-500.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>توبه نامه مینویسم و میروم </title>
<link>http://sozedard.blogfa.com/post-498.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;توبه نامه مینویسم و میروم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توبه میکنم از دروغ . از نفاق . توبه میکنم از شبه فریب . از غلو . از شبه صداقت . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توبه میکنم . از خود برون بودن . از خمار بودن . از خود فرار بودن . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توبه مبکنم . از بازیها . تصنع بودنها . نارفیق رفیق نارفیق ماندن ها . توبه میکنم از خود دور شدن ها . گم کردنها . توبه میکنم و میخواهم که بروم . به جایی که روز و شبش سراب نباشد . بازار مشتر نباشد .  اصل باشد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توبه میکنم . از منشع دل دردی که چند روزی است دارم . توبه میکنم از نقابی که فروختم . آنی که گفتم . اما نبودم . توبه میکنم . از ظلم ناخواسته ایی که بر کسی روا داشتم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توبه میکنم از خود . خودم که ویلان است . سرگردان . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توبه میکنم از قدمهایی که در مرداب افتاد . باتلاقی بود . نیمه سفت . نیمه شل . وقتی فهمیدم . که دلم چرکین بود . یادم آمد یک و اندی سال بگذشت . چشمانم احمق بود . زبانم مست نجاست ها بود . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توبه میکنم و میروم . به حق آفتابی که نجاست را پاک میکند . به گداخته ایی که کفاره میدهد . به انسانی که در من خفه شد . و من هر روز دیوانگی تمرین میکردم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توبه میکنم . از این دل دردی که عکس کسی را جای خود منتشر کردم . فایل های پنهانش را دیدم . توبه میکنم از .........................................&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توبه میکنم . از تو . او . آنها ..........&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توبه میکنم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توبه می کنم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توبه می کنم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;میروم . خدایا دل کسانیکه آزردم . از من راضی کن . چه فهمیدن . چه نفهمیدن . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز باید پایان عمر این نگون بختی باشد . که وارد باتلاقی از باتلاقهای مجازی واقعی شد . و دست و پای دلش گیر افتاد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما دل دردش امانش نداد . گویی ..... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 29 Dec 2008 21:03:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sozedard&amp;postid=498</comments>
<dc:creator>sozedard</dc:creator>
<guid>http://sozedard.blogfa.com/post-498.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرا به آفاق جهان ببر . </title>
<link>http://sozedard.blogfa.com/post-488.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;مرا به آفاق جهان ببر . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کوچکی و بزرگی انسان . اسیر و آزاد بودن انسان در ادراک سلولهایی نهفته است . که نه از مغز بلکه از روحشان آغاز میشود . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی از نقاب حقارتها رها میشوی . که سلولهای جانت در اصلی ترین قسمت وجودت . بال و پر میگیرد . روحت تکان میخورد و شادابی و انگیزه و عقل و شعورت جان میگیرد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مانند تن معتادی . که به یکبار پاک میشود . از دود و دم خلاص . همه ریه هایش را اکسیژن خاص پر میکند . در این حال است . که گنجایش مغرت وسعت پیدا میکند . قلبت محکم و آرام میگردد . چشمانت پر سو . دلیری و شهامت خون در رگهای جانت میشود . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و تفاوت خود را میبینی . خدایا چرا اینقدر تفاوت ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;واقعیت این است . انسان یک کلام میتواند . خداوندی را آرزو کند . اراده کند . و نگاهشان بر دنیا . مخلوقات . هر چه در عالم موجود است . نگاه مقتدری است . که خود را بالاتر از هر خواستنی میبیند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;.... وقتی مقایسه میکنی . میفهمی آن انگیزه و انرژی که مغز و دل روحم نیاز دارد . نقصان دارد . که چنین مانند بادکنکی پر و خالی میشویم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بسیاری هستند که همیشه بادکنک خالی مانده اند . چون جرات پر شدن و خالی شدن مداوم را ندارند . و تحمل نگاههای ایرادگیر دیگران را ندارند . بهمین خاطر جانی برای دمیدن در بادکنک وجودشان را ندارند . سالهاست خالی بر تکرار روزمره های زندگی در میان هم شکلان خود میلولند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;میخواهم بگویم . ما از عالمی و خوبیهایی محرومیم . ما را به خاکستر نشینی عادت داده اند . سر بر اوج ساییدن انسانها معمولترین حق آنهاست . انسان هرگز نباید غم نان و آب و آینده خاکی را بخورد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک نکته : من همیشه وقتی فیلم های سینمایی فضایی را خارج از سیاره زمین را میبینم . خودمان را در قعر چاههای زندگی میبینم . اگر اینجا تعریف زندگی است . که پر از شور و شوق و طمع و حرص و آز است . در آن فراسوی هزاران سال فاصله و تفاوت و بزرگی زندگی انسان چگونه تعریف میشود ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آخرش معلوم خواهد شد . که تمام زندگی انسان در زمین . در مقایسه با حقیقت زندگی . با بازی بچه گانه شبیه خواهد بود . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز آمریکا با اسباب بازی اتمیش نعره کشید . میلیونها انسانها مانند مورچکان غصه نان فردا را خوردند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; ///////////////////////////////////////&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در  این کره خاک هر چیزی ممکن است &lt;/P&gt;
&lt;DIV class=title style=&quot;MARGIN-TOP: 4px; MARGIN-BOTTOM: 10px; TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;درخواست دختر ۸۰ ساله برای اجازه ازدواج&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=subtitle style=&quot;MARGIN-BOTTOM: 20px&quot;&gt;دختر سالخورده بريده بريده ادامه داد: براى رهايى از تنهايى و پر كردن اوقات فراغت زندگى ام به تحصيل چند زبان خارجى پرداختم و چند سال بعد هم به عنوان مربى در مؤسسات زبان هاى خارجى استخدام شدم. سال هاى جوانى ام صرف آموزش شد تا اين كه مادرم در ۹۰ سالگى پس از تحمل بيمارى سخت از دنيا رفت.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=body style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;ایران: دخترى كه در جوانى عاشق پسر همسايه شده اما در ازدواجش ناكام مانده بود در ۸۰ سالگى براى رسيدن به آرزويش، راهى دادگاه شد تا اجازه ازدواج بگيرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;«ستاره» مدتى قبل با قامتى خميده و لرزان عصازنان به همراه وكيل خود به شعبه ۲۷۶ دادگاه خانواده تهران رفت. او وقتى در برابر قاضى «محمود بقال شيروان» ايستاد در دادخواستى خواستار صدور اجازه ازدواج به نيابت از پدر گمشده اش با مرد مورد علاقه اش شد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دختر سالخورده در اين باره به قاضى گفت: «پدرم مردى خشن، خودپسند و متكبر بود كه به خاطر ثروت زياد و زندگى اشرافى، در ۴۰ سالگى به ازدواج تحميلى با مادرم تن داد. به همين خاطر نيز آنها بدون هيچ انگيزه اى زندگى مشترك شان را آغاز كردند. پدرم هيچ علاقه و توجهى به مادرم نداشت و تولد من نيز تغييرى در رفتارش ايجاد نكرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;زمانى كه دو ساله بودم ناگهان ما را بى خبر تنها گذاشت و رفت. به همين دليل تمام سال هاى كودكى ام در سايه ترديد و انتظار در كنار مادرم سپرى شد. در حالى كه هيچ خبرى از او نداشتيم. حتى نمى دانستيم او زنده است يا مرده. وقتى ۲۰ ساله شدم در اوج جوانى پس از آشنايى با جمشيد، گرفتار عشق پردردسرى شدم. مادرم كه آرزوهاى زيادى براى آينده ام داشت تمام توجهش را صرف تربيت و تحصيل من كرده بود و برايم برنامه هاى زيادى در سر داشت. غافل از اين كه شعله هاى عشق پسر همسايه در جانم زبانه مى كشيد و نمى توانستم آينده بدون جمشيد را تصور كنم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سرانجام وقتى خبر ديدارهاى پنهانى من و جمشيد به گوش مادرم رسيد، او پس از سال ها، سكوت غمبارش را شكست و گفت: «در صورت ازدواج من، بشدت دچار تنهايى مى شود و آينده اى پيش رويش نمى بيند. بعد هم مرا مانند پدرم به بى مهرى و قدرنشناسى متهم كرد. تا اين كه به خاطر همين افكار پريشان دچار بحران روحى شديد شد و در بستر بيمارى افتاد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با ديدن وضعيت تأسف بار مادرم با خودم عهد بستم تا آخر عمر در كنارش بمانم و هيچ وقت او را تنها نگذارم. خاطرات عشق جوانى را نيز در گورستان فراموشى به خاك سپردم و به مادرم قول دادم تا زنده ام لحظه اى تنهايش نگذارم. جمشيد هم چند سال بعد با درخواست من ازدواج كرد و صاحب زندگى و چند فرزند شد. در اين سال ها نيز بارها با دلى پردرد در جشن تولد فرزندانش شركت كردم اما هيچ وقت عهدم را نشكستم و مادرم را به عنوان تنها شريك زندگى ام دانستم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دختر سالخورده بريده بريده ادامه داد: براى رهايى از تنهايى و پر كردن اوقات فراغت زندگى ام به تحصيل چند زبان خارجى پرداختم و چند سال بعد هم به عنوان مربى در مؤسسات زبان هاى خارجى استخدام شدم. سال هاى جوانى ام صرف آموزش شد تا اين كه مادرم در ۹۰ سالگى پس از تحمل بيمارى سخت از دنيا رفت. در حالى كه من ۶۰ ساله شده بودم. پس از مرگ غم انگيز مادرم بشدت تنها شدم. چراكه تنها همدم و مونس زندگى ام را از دست داده و دچار مشكلات عاطفى عميق شده بودم. همان موقع تصميم گرفتم براى نجات از تنهايى با مرد مناسبى ازدواج كنم. اما مرد مورد علاقه ام را نيافتم. بنابراين بار ديگر تصميم گرفتم تنها به زندگى ادامه دهم و از سرنوشت گلايه اى نداشته باشم. اما در حالى كه به ۸۰ سالگى رسيدم اتفاق عجيبى مسير زندگى ام را تغيير داد. چرا كه وقتى تصميم داشتم براى ادامه زندگى راهى خانه سالمندان شوم، با ديدن مرد همسايه (جمشيد) قلبم به تپش افتاد و ناگهان شور جوانى و روزهاى عاشقى در رگ هايم جارى شد. ياد عهد قديم و آن همه آرزو افتادم و بر عمر رفته گريستم. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از او شنيدم فرزندانش براى ادامه زندگى به خارج از كشور رفته و قصد بازگشت ندارند. همسرش نيز چند سال قبل از دنيا رفته بود. وقتى بار ديگر از زبان جمشيد پيشنهاد ازدواج شنيدم، خدا را به خاطر فرصت دوباره زندگى، شكر كردم. چرا كه انگيزه دوباره اى براى لحظه هاى باقيمانده عمرم پيدا كردم. به همين خاطر همراه جمشيد به دفترخانه مراجعه كرديم تا عقد كنيم. اما طبق قانون نياز به صدور مجوز ازدواج از پدرم داشتم. چرا كه از دو سالگى از پدرم بى خبرم. حالا هم تقاضا دارم دادگاه به صورت قانونى به من اجازه ازدواج دهد.» &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;قاضى «شيروان» پس از شنيدن اظهارات دختر سالخورده از اداره ثبت احوال خواست تا درباره وضعيت پدر ستاره اعلام نظر كنند كه آيا او مرده است يا نه قاضى پرونده همچنين از مسئولان وزارت امور خارجه خواست تا پس از بررسى وضعيت ورود و خروج هاى پدر ستاره از مرزهاى آبى، خاكى يا هوايى كشور، در طول اين سال ها نتايج بررسى ها را به دادگاه اعلام كنند.حالا «ستاره» در آخرين سال هاى عمرش، براى ازدواج با مرد رؤياهايش لحظه شمارى مى كند.»&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=body style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 15 Dec 2008 20:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sozedard&amp;postid=488</comments>
<dc:creator>sozedard</dc:creator>
<guid>http://sozedard.blogfa.com/post-488.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آیا انسان برای اسارت به زمین آمده است ؟</title>
<link>http://sozedard.blogfa.com/post-487.aspx</link>
<description>آیا انسان برای اسارت به زمین آمده است ؟</description>
<pubDate>Mon, 15 Dec 2008 18:24:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sozedard&amp;postid=487</comments>
<dc:creator>sozedard</dc:creator>
<guid>http://sozedard.blogfa.com/post-487.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کاش بهانه هایی برای کوچیدن اجباری بود . </title>
<link>http://sozedard.blogfa.com/post-486.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;کاش بهانه هایی برای کوچیدن اجباری بود . کاش &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خمیره وجودم را از نالیدن نساخته اند . وقتی مینالم . گویی شکست را به خود تحمیل میکنم . جنس وجودم را از کوه میدانم و آب . و آتشی که در جنگل نیست . در خانه هایی سرد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هر دم در وجودم شعله بلند میشد و می افتد . شعله ایی از شادی . از غم . نگاه به آینده . مرگ . بالاتر از زندگی . ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما ناگاه در سایه شعله ایی دیگر می افتم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;غم باشد . در شعله امید پزمرده می گردد . امید باشد . در خلوت تنهایی دل گل شعله پرپر میشود . مرگ باشد و اندوه . در برابر فوران شعله های اسطوره های تاریخی از هم میپاشد . ..... ناگاه باز هم شعله ایی دیگر . حالی دیگر . ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شاید کسانی باشند . تنها یک یا چند شعله ایی باشند آرام . آبی سوز یکنواخت . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در این شرایط نامناسب . کاش بهانه هایی اجباری برای کوچاندن دلها بود . کاش غاز وحشیم را از زنجیره پرندگان در آسمان جدا می کردم . و بر برکه ایی در حصار درختان بلند فرود می آمدم . خودم بودم و خودم . گاهگاهی با درختان سار سایه انداخته بر آب سخن می گفتم . گاه گاهی بر سنگ برآمده از درون آب آواز میخواندم . گاه گاهی  پرندگان جوان باریگوش  را تماشا میکردم . گاه گاهی صحرای داغ آنسوی برکه را دور میگشتم . و نفسی از غربت دل فرو میخوردم . و باز میگشتم . زیر همان آسمان میخوابیدم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;........................ اما اینگونه نخواهد ماند . میدانم دوباره هوس چشم دوختن بر قله های آبی کوه که کلاه های برفی پوشیده شده اند . نا آرامم خواهد کرد . میدانم . باز یاد دوران جوانی . با غازهای جوان سرشاخ خواهم شد . باز هم .....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باز هم از در پرواز از بالاترین نقطه آسمان برای قشنگی و تنهایی زمین اشگ خواهم ریخت . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;//////////////////////////////////////////&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باد می آید . رعد میزند . ترس است که حاکم شده است . هوا تاریک . همه چیز سایه . ناپیدا . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همه حس ها خوابیده . منطق ها . انسانها . تسلیم . مغزها حیران . قدهای بلند . کوتاه . هیچ کس من را داد نمی زند . همه نیم نیم من شده اند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همه جا تاریک . انسان کور شده است . شاید . کور بودنش معلوم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همه جا تاریک . انسان موش شده است . آسمان میغرد . انسان درون خود &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینجا معلوم میشود . انسان در نبود هیچ نفس کشی . نفس میکشد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;منطق انسان این است . من زبون م و خار . اگر میبینی . همه دنیا دیوانه از فریاد من است . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وگرنه من همان موشم . که شیر شده ام . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همه چیز بی ربط و بی قافیه است . اصراری برای با قافیه بودن ندارم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این نشان میدهد . درونم هم بی قافیه شده است . نه به آن حد . که تو فکر میکنی . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما معلوم است . همه ترازوها به هم خورده اند . همه پنجره ها بسته . هیچ راهی نیست . مگر از راه هوس . راهی به آنسوی دیوارها راه بگشایم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;////////////////////////////////////////////&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.lordweb.blogfa.com/cat-4.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;13 نمونه خانمهایی که آقایان واقعا می پسندند&lt;/STRONG&gt; &lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;وقتی خانم ها با من صحبت می کنند معمولا اظهار می دارند که رفتار آقایون آنها را تا حدی گیج می کند و به درستی نمی توانند تشخیص دهند که مردها از آنها چه انتظاراتی دارند. آنها از اینکه نمی توانند مردها را راضی نگه دارند اندکی ناراحت هستند. البته امروزه کمتر اتفاق می افتد که خانمی به رضایت و یا عدم رضایت مردها اهمیت دهد، &lt;/DIV&gt;
&lt;P align=justify&gt;چرا که خانم ها تصور می کنند که با در اختیار گذاشتن مسائل جنسی تمام مشکلات به راحتی قابل حل شدن می باشد. تا زمانی که یک چنین دیدی نسبت به زندگی داشته باشید همه چیز بر وفق مراد پیش خواهد رفت، اما... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بدون توجه به اینکه چنین نقطه نظری درست است و یا اشتباه باید توجه داشته باشیم که مردهای امروزی، با تلاش هر چه بیشتر در پی یافتن جایگاه واقعی خود در اجتماع هستند. خانم هایی را داریم که به عضویت ارتش و پایگاه های فضایی در آمده اند و به خوبی از انجام وظایفی که بر گردن آنها نهاده می شود بر می آیند. آنها در سایر مشاغل &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صنعتی دیگر هم در حال پیشرفت و ترقی می باشند. رفته رفته قلعه مستحکم مردها در حال ویران شدن است و آنها احترام و ارج و قرب گذشته خود را کم کم از دست رفته می بینند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگر یک خانم این مقاله را بخواند شاید با خود بگوید که خوب این مشکل مردهاست و خودشان هم باید به فکر پیدا کردن راه حلی برای آن باشند. بله درست است اما نباید انتظار داشت که به یک باره معجزه روی دهد و همه چیز مطابق میل آنها شود. تاریخ برای سالیان دراز جایگاه و عملکرد مردها را در جامعه معین کرده و شما به راحتی نمیتوانید &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در عرض چند سال آنرا تغییر دهید. شاید کمتر افرادی بتوانند در مقابل پیشرفت ها و موفقیت های خانم قد علم کنند اما یک چنین وضعیتی به طور قطع با خود مشکلاتی را نیز به همراه می آورد. یکی از مشکلات همانطور که قبلا نیز به آن اشاره داشتم این است که مرد قرن بیستم چه انتظاراتی دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آقایون کم کم متوجه می شوند که جایگاه آنها چنان که در گذشته بوده، نیست. دیگر هیچ رد پایی از زمانیکه مردها نان آور خانه بودند و خانم ها هم باید در خانه مینشستند و فرزندان خود را بزرگ می کردند، نمانده است. شاید چنین تغییر شگرفی مستلزم سپری شدن مدت زمان بسیار زیادی باشد اما همانطور که مشاهده می کنید این امر در جوامع &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;غربی با روند چشم گیری در حال پیشروی است. این روزها مردها می دانند که اگر بخواهند برای خود همسری پیدا کنند باید سخت تر از گذشته کار کنند و خانم ها سنگ های بیشتری در جلو پایشان می اندازند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خوب، حالا مردها واقعا به دنبال چه چیز هستند؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* اول از همه مردها به دنبال کسی هستند که تشنه عشق و محبت باشد. شاید این حرف بسیاری از خانم ها را غافلگیر کند اما مردها دوست دارند مورد دوست داشتن قرار بگیرند و خودشان نیز کسی را دوست بدارند. مشکل اینجاست که خانم ها برخورد بی احساس و سردی با آنها دارند. پیدا کردن خانمی که قابل دوست داشتن باشد کمی &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مشکل است و مردها از اینکه بفهمند دختر رویاهایشان را پیدا کرده اند خوشحال می شوند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* مردها دنبال خانمی می گردند که در نظرشان جذاب باشد. خانم ها اغلب تصور میکنند که مردها خیلی سطحی نگر بوده و تنها چیزی که برایشان اهمیت دارد وضعیت ظاهری خانم می باشد. مردها لزوما به دنبال خانم های کمر باریک نمی گردند و اکثر آنها از خانم هاي چهل کیلویی خوششان نمی آید، بلکه آنها می خواهند کسی را داشته &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باشد که به وضعیت ظاهری خود افتخار کند (البته این کار را نباید بیش از اندازه انجام دهد). مردها از داشتن نامزدی که قیافه خوبی داشته باشد لذت می برند و من فکر نمی کنم که مردی چیزی جز این به شما بگوید. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* مردها به دنبال خانم هایی هستند که بتوانند به آنها اعتماد کنند. کسی که آنها را به خاطر خودشان بخواهد، کسی که بتوانند به او ایمان داشته باشند. شاید برایتان عجیب باشد اما برخي از خانم ها قابل اعتماد نبوده و بسیار بی وفا هستند. همین امر باعث می شود که مردها محتاط تر عمل کنند. بوسه روز عید و یا عشق بازی ها اصلا به &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حساب نمی آیند و این جزئی از خصوصیات خانم هاست. آقایون به شدت از بی وفایی و بد قولی بیزار هستند و به دنبال کسی می گردند که بتوانند از صمیم قلب به او اعتماد کنند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* مردها می خواهند برای خود تشکیل زندگی خانوادگی دهند و به دنبال شریکی هستند که بتواند با او در خانه زندگی کند. خانم هایی که در محیط های اجتماعی فعالیت می کنند برای مردها قابل قبول تر هستند چرا که آقایون تصور می کنند خیلی بهتر می توانند با این گونه افراد ارتباط برقرار کنند و ارتباطشان پایدار تر خواهد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* مردها به دنبال خانم هایی با روحیه زنانه و مهربان می گردند زیرا چنین خصوصیاتی باعث می شود که یک زن بتواند مادر بهتری برای بچه هایش باشد. البته این امر بدان خاطر نیست که مردها انتظار دارند خانم ها آنها را نیز تر و خشک کنند بلکه بدان خاطر است که دوست دارند فرزندانشان در آغوش مادر مهربان و دلسوزی پرورش پیدا &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* مردها به دنبال خانم های خوش مشرب هستند. بعضی از خانم ها خیلی سخت گیر بوده و برای جزئیات اهمیت بیش از اندازه ای قائل می شوند. آیا تا به حال دختر هایی را دیده اید که دارای خلق و خوی پسرانه هستند؟ مردها می خواهند از در کنار هم بودن با همسر خود لذت ببرند و احتیاج به محبت دارند به همین دلیل همیشه به دنبال &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فرد خوش طبعی هستند که بتوانند در کنار او به آرامشی که آرزوی آن را دارند دست پیدا کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* مردها به دنبال زن هایی هستند که حس و ظرافت زنانه خود را حفظ کرده باشند. البته منظور ما آن دسته از خانم هایی نیست که دائما به دنبال مد می روند و چهره خود را به انواع و اقسام اشکال مختلف در می آورند. خانمی که بادگلو می زند و از خود گاز معده خارج می کند هیچ گاه برای یک مرد قابل قبول نخواهد بود. این روزها &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خانم ها ممكن است از مشروبات الکلی استفاده کنند که این کار نيز به نوبه خود باعث میشود که نظر جنس مخالف به آنها جلب نشود. بعضی از خانم ها هستند که در زمان عصبانیت هر چه که دلشان می خواهد بار طرف مقابل می کنند که این کار به هیچ وجه به مزاج آقایون سازگار نیست. مردها نمی خواهند رفتار همسرشان به اندازه خودشان &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بی شرمانه و توهین آمیز باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* مردها کسی را می خواهند که حامی و پشتیبانشان باشد. خیلی از خانم ها منتظر هستند که اشتباه کوچکی از آقا سر بزند که آنها را به باد انتقاد بگیرند و در مسائل خصوصی و حتی شغلی شان دخالت کنند. آقایون به ارتباط خود به عنوان یک سیستم محافظ نگاه می کنند زمانیکه خانم نتواند یک چنین حسی را در آنها به وجود آورد و از این &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گذشته تا آنجا که می تواند از آنها انتقاد هم بکند، چیزی نمی گذرد که آقا از او جدا می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* مردها از خانم های عصبی که تمام مدت داد و فریاد می کنند خوششان نمی آید. آنها خانم هایی را می پسندند که اهل بحث و گفتگو باشند و قادر باشند که مشکلاتشان را از راه های منطقی حل کنند. شاید خلق و خوی آتشین شما را در همان روزهای اولیه اندکی جذاب باشد اما در روز 500 به هیچ وجه به شما افتخار و قدرت نخواهد &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بخشید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* مردها از خانم هایی که آنها را به چالش وا می دارند خوششان می آید. دوست میدارند که خانم ها، آنها در انتظار بگذارند. مردها معمولا زمانی که احساس امنیت کنند اندکی در رابطه تنبل می شوند اما زمانیکه آنها را به چالش وا می دارید، حداقل کاری برای انجام دادن دارند. اگر می خواهید مرد خود را همواره به خود علاقمند نگه &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دارید باید او را همیشه به چالش وادار کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* معمولا آقایون در مورد مسائل جنسی اندکی خود دار تر از خانم ها هستند. باور کنید که حقیقت دارد. مردها می دانند که در رخت خواب چه می خواهند و به همین دلیل توجه خود را بر روی آن معطوف می کنند. شما به هیچ وجه آن همه شور و اشتیاقی که به مردها نسبت می دهند را نمی توانید در دنیای واقعی در وجودشان پیدا &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کنید. مردها در جهان واقعی بسیار محافظه کار هستند. آنها با هر کسی می توانند اوج لذت و خوشی خود را تجربه کنند و نیازی به داشتن همسران متفاوت ندارند. در بسیاری از آزمایشاتی که انجام شده نتیجه بر این اصل استوار بوده که مردها دوست دارند در تخت خود به راحتی بخوابند و این خانم ها هستند که بهانه گرفته و اظهار می دارند &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;که از این نوع رابطه خسته می شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* مردها به دنبال همسری می گردند که به آنها متعهد باشد. هر چند پیدا کردن چنین شخصی مشکل است اما می توانید حداقل آرزوی داشتن یک چنین همسری را داشته باشید. مردها نامزدی را دوست دارند که بتوانند به او اعتماد کنند و مشکلات و ناراحتی هایشان را با او در میان بگذارند. تعهد مثل یک خیابان یکطرفه نیست و باید از &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جانب هر دو طرف رعایت شود. چنین نیازی برای همیشه در وجود تمام مردها باقی خواهد ماند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;* مردها دوست ندارند که تنها زندگی کنند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مقاله این دفعه بسیار بحث بر انگیز است و ممکن است من را به جرم اشتباهات فاحش دستگیر کنند! اما زیبایی نظر و عقاید شخصی، این است که هر کس هر چیزی را که دوست داشته باشد می تواند بگوید. حقیقت این است که مردهای امروزی به دنبال یک خانم مجرد قابل اطمینان و جذاب هستند که بتوانند رابطه بلند مدتی را با او آغاز کنند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آنها می خواهند با او از زندگی خود لذت ببرند و دقایق خود را با او تقسیم کنند تا آرام و قرار بگیرند. افراد مجرد کمی وجود دارند که خواهان ارتباط بلند مدت هستند. مشکلی که مردها با آن مواجه هستند این است که دنیا به طور کلی عوض شده. زمانی که انتظار هیچ چیزی را ندارند به سرعت برایشان زن می گیرند و طوری که متوجه &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نشوند بچه دار می شوند. آنها فقط و فقط به دنبال ارزش و احترام از طرف شریک زندگی خود هستند و بس. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در حالیکه خانم ها در نقشهای اجتماعی خود بسیار موفق هستند خوب است که هیچ گاه از یاد نبریم که جایگاه اصلی آنها به خانه و خانواده شان تعلق دارد.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 14 Dec 2008 23:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sozedard&amp;postid=486</comments>
<dc:creator>sozedard</dc:creator>
<guid>http://sozedard.blogfa.com/post-486.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>احساسم این است . </title>
<link>http://sozedard.blogfa.com/post-485.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;احساسم این است . این هزارمین بار است . که دور باطل گذشته را میچرخیم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تو به رویم نیاوردی . من هم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دنیا هم بنظرم می آید . روز به روز از شادابی و راههای بلند در پیش دور میشود . و آخر خط پایان . بن بست ها نمایان شده اند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روزها را شب کرده ایم . شب ها را خواب . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امان از شرایط سخت انسان ها &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در این دنیای بی حد و حصر . تنها مخلوقاتی که آنان را میفهمند و سنگ صبورشان هستند و..... خودشانند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سخت است . که با خودشان هم مشکل دارند . در جنگند . در برابر هم منافقند . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 14 Dec 2008 12:56:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sozedard&amp;postid=485</comments>
<dc:creator>sozedard</dc:creator>
<guid>http://sozedard.blogfa.com/post-485.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همیشه بین من و تو فاصله است . </title>
<link>http://sozedard.blogfa.com/post-484.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;همیشه بین من و تو فاصله است . ...................&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمیدانم از چه بنویسم . از درونم . حس و حالم . از بیرون . از اتفاقاتی که در جریان است . از تو . از دلمشغولیهایت . از آنچه تو با آنها درگیری . و من هم تلاش میکنم با تو غریبه نمانم . به فکرهای تو فکر کنم . ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما نمیدانم از چه باید بنویسم . احساسم این است . همچی در تلاطم افتاده . صدای تغییرها مدام تکرار میشود . ذیگر مثل قدیم همه چیز ثابت نیست . همه چیز نسبی شده . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;..........................&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;////......................&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;///././././././.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فقط باید نگاه کرد . باید دید . دگران چه حرفهای نویی دارند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی حرفت نمیآید . کسانی را پیدا کن . که برایت شیرین حرف بزنند . بتوانند با حرفهایشان لایه های درون ذهن و دلت را دوباره فرمت و پارتیشن بندی کنند . کمی نازت را بعنوان یک حس بخرند . نوزاد بودنت را باور کنند . مادر دوست داشتنت را بفهمند . روی پا خواباندت را بفهمند . لالای شنیدت را بفهمند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;لازم شد . اسبی صبور باشند . تا بر گرده عاطفه شان سوار شوی . و قدری زندگی و دنیا را از بالای بزرگواری و افتادگی تو ببینند . و از درک این همه سایه دار بودنشان ذوق کنیم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادش بخیر . دوران نوزادی و کودکی                                                                                                                  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 13 Dec 2008 23:37:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sozedard&amp;postid=484</comments>
<dc:creator>sozedard</dc:creator>
<guid>http://sozedard.blogfa.com/post-484.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در روزگار ما </title>
<link>http://sozedard.blogfa.com/post-483.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;نمی دانم دقت کرده ایی یا نه ؟ نمی دانم میدانی دقت چیست یا نه ؟ نمیدانم دانستن را باور می کنی یا نه ؟ نمی دانم ...............&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمی دانم میدانی مسخره بودن و مسخره کردن و مسخره شدن چه لطفی دارد یا نه ؟ آیا بلاهت شبانه را تا به حال دیده ایی ..............&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از شوخی گذشته . میخوام بگم . در روزگار همه . اگر کمی دقت کرده باشی . دیده ایی . که همه . یعنی اکثریت . دنبال آنچه وجود دارد هسند . و کمتر کسی را میبینی که بدنبال آنچه نیست برود . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آنچه نیست بر اساس آنچه خوب است . و باید باشد و اکنون از سر خسارت نیست . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من تو را که میخوانی دوست دارم . تو که دلت میجوید . قلبت بطور پنهانی برای خوبی های وجود نداشته می تپد . برای آن یوزارسیفی که هنوز برده است . یوسف پیامبر نیست . برای این فاصله بین خاک خاموش تا درخت های پربار . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این فاصله ها را ما مهره ایم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمی دانم چرا پراکنده شده ام . مانند مرغی هستم . که خانه ندارم . خانه ام در این مناطق سردسیر نیست . از این جا هم کوچ کردن نمیخواهم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هر چه از عمرم میگذرد . بیشتر میفهمم . این لباس جسم . که بر وجودم چسبیده است . و تصور کرده ام . که این منم . و همچیزم را این معنا میکند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دانسته ام . یک زمانهایی . مانند مادر باردار . از تکانهای درونش میفهمد . نه . چیزی درونم جدای از این جسم . مستقل و کامل با هویت جدا از من جسمی اظهار وجود میکند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و من احساس میکنم . چقدر این لباس وجودم تنگ است . و من چقدر تشنه خلاصی از این عادت اجباری جسمانی هستم . و اگر بیرون بیاییم . نمیمریم . بلکه متولد میشوم . در فضایی که قابل قیاس و بیان نیست . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خیلی عجیب است . که میدانم با این حرفهای فضایی . فردا صبح یا چند دقیقه دیگر . باید غروب کنم . درون آن وجود جسمانی . و آسمان دلم محو میشود . مثل چراغ جادو . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 12 Dec 2008 20:36:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sozedard&amp;postid=483</comments>
<dc:creator>sozedard</dc:creator>
<guid>http://sozedard.blogfa.com/post-483.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مثل کسی هستم . </title>
<link>http://sozedard.blogfa.com/post-482.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امروز مثل کسی هستم . که از غم رسته باشد . طلوع خورشید را دیده باشد . غرش طوفان و برق رعد در سیاهی را رد کرده باشد . قبل از بیداری . درخواب . صدای نغمه چلچله ایی که میخواند  صبح است . شب تمام شده . من و تو و همه زنده ایم . رویش ادامه دارد . آفتاب میخواهد طلوع کند . کوهها آبی رنگ و آرامند . ابرهای سفید در راه .....را شنیده باشم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چه خوش است آن زمانی که چشم باز کنم . و بجای در و دیوار و شیشه و دیوار دیوار ساختمان . و دلتنگی و دلهای کدر . مغزهای وایتس خورده . زبانهای نفهم .همه این زندگیهای کلیشه ایی . و...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در نگاه همه انسانهای پیر امروز . شادابی جوانانه را ببینم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینجا زمین خداست . بهشت انسانها . و من مشتاق دیدار &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمیخواستم اینها رو بنویسم . تصمیم داشتم چیزهای دیگه ایی بنویسم . اما مغز نفهمید . زبان گوش نکرد . و انگشتانم هر آنچه خود خواستند نوشتند . من هم به رسم دمکراسی درون تسلیم خوب و بد . درست و غلط درونم بودم . شاید حکمتی داشته باشد . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 11 Dec 2008 21:15:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sozedard&amp;postid=482</comments>
<dc:creator>sozedard</dc:creator>
<guid>http://sozedard.blogfa.com/post-482.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در خانه آبستن زنانگی ها </title>
<link>http://sozedard.blogfa.com/post-481.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;عکسی بسیار زیبا . و بشدت خاص . پر معنا همراه با لذ تهای هنری که تخیل را جان میبخشد . تصویرسازی حقیقتا بکر و تازه . &lt;BR&gt;عضو حرمت دار زنانه را از پایین ترین و پنهان ترین نقطه به نقشی به زیبایی قو و جایگاهی چون پرواز &lt;BR&gt;حتی دور از دسترس صاحبش . حتی مورد مباهات صاحبش &lt;BR&gt;وقتی قو شروع میکند . و به پرواز در می آید . همه فقط می توانند بایستند و پرواز و اوج گرفتنش را تماشا کنند . و هر کس در دلش بهترین زیباییها و لحظه ها را مرور کند . &lt;BR&gt;این عکس هم با تمام تصورات و تعاریفی که دارد . تصویر خاص و زیبا را با جسارت تمام مطرح میکند . و نگاه قو . نشانه تعجب و حیران از چنین صحنه نشدنی است .&lt;BR&gt;که اینجا شده است .  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://baakere.blogfa.com/post-33.aspx&quot; target=_blank&gt;در خانه آبستن زنانگی ها&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بهار : چه توصيفي بود نيم من !&lt;BR&gt;بالاخره معني اون كوفت رو نفهميدم ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جواب :نکته : وقتی نام نیم من را انتخاب کرده ام . و دیگران با این نام صدایم می کنند . همه من را نیمی از  خودشان میخوانند . و جالب است . که همه نیمی از یکدیگر باشیم . و هستیم . هر چند باور و قبول نداشته باشیم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما کوفت . . برای وجود داشتن . یه نکته مبهم . غافل گیری و مفهوم نبودن همه چیز است . مگر غیر از این است . که زندگی ها همه مشخص و شفاف و با دلیل نیست . و همیشه گیجی و علامت سئوال و بی معنایی و.... وجود دارد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;////////////////////////////////////////////&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در خانه :&lt;A href=&quot;http://bellefille.blogfa.com/post-58.aspx&quot; target=_blank&gt;×××× زني كبودِ تازيانه ها ××××&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دنیا کمین گاه غم ها برای انسان است . &lt;BR&gt;و انسان ....... نمیدانم &lt;BR&gt;وقتی موج غم و درد و تنهایی بلند میشود . انسان نمی داند . به کدام سو و کدام جانگاه پناه ببرد و کدام کشتی بانی . طناب نجات را خواهد انداخت . &lt;BR&gt;وقتی غم عزیزت را با خود میبرد . تو میمانی . یا تو را هم با خود میبرد . نمی دانی به ماندنت بخندی . یا به رفتنش . حال که تو را هم برده است . به غم خود بسوزی . یا به غم عزیزت . &lt;BR&gt;تنها نفسی عمیق بکش . و شعری بخوان . درد دل کن . نفس ت که جا آمد . عشقی را برای معشوقه ایی بخوان . اگر زبان داری . برای خدا بگو . یقین دارم . خدا بخاطر عشق بازی تو با او . از غم دل هر دوی شما ( تو عزیزت ) خواهد کاست . &lt;BR&gt;عشق بازی از صمیم دل بی مزد نخواهد ماند . حداقلش صبورتر شدن در برابر غمهاست . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 09 Dec 2008 19:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=sozedard&amp;postid=481</comments>
<dc:creator>sozedard</dc:creator>
<guid>http://sozedard.blogfa.com/post-481.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
